یاد و یادداشتی از دکتر حسین صَدیقی
فرید دهدزی
مقدمه
وجود دکتر غلامحسین صَدیقی موجب سربلندی و سرفرازی هر ملتی است و ملت ما این افتخار را دارد که از وجود چنین مفاخری بهرهمند است. چه نیکبخت خاندانی که مزین به نام دکتر غلامحسین صَدیقی است. بدیهی است کسی که فرزند این رادمرد باشد، از چه نعمتی بهرهمند است. گرچه فرزند دکتر صدیقی بودن، بسیار دشوار است؛ زیرا همواره باید یادآور یاد و نام آن آزادمرد را در نظر و عمل پاس بدارد.
حسین (نیکنام) صَدیقی، فرزند آن رادمرد بود. او نشان داد که ملیگرایی امری ژنتیک نیست. نه در اسم، بلکه باید در رسم هم صَدیقیوار زندگی کرد. حسین صَدیقی نه در نام، بلکه در عمل یاد و نام پرافتخار دکتر صَدیقی را تا روزهای آخر عمر، پاسبانی کرد. باری دکتر حسین صَدیقی در ۱۰ اَمُرداد امسال، بهسوی دیار جاودان شتافت. ایشان در انگلیس و امریکا به تحصیل در علم ژنتیک پرداخت، اما فردای جاودانگی پدرش دکتر غلامحسین صَدیقی در نهم اردیبهشت ۱۳۷۰ برای همیشه به ایران آمد و در کنار دکتر داریوش فرهود، پدر علم ژنتیک در ایران، به افتخار خدمت مداوای مردم ایران همت گماشت. او در کنار این خدمت بزرگ، به حفظ و نگاهداری میراث معنوی خاندان خود پرداخت. ضمن اینکه پس از ازدواج با بانو مژده مهدوی، از تبار خاندان مهدوی–امینالضرب، در کنار همسر گرامی به احیا و ترویج آثار گرانبهای این خاندان نیز همت گماشت، اما از مهمترین خدمات حسین صَدیقی، کوششی بود که در کنار دکتر ناصر تکمیل همایون و ابراهیم شاکری (از شاگردان دکتر صَدیقی)، برای نهادینهسازی نامگذاری روز ملی علوم اجتماعی در دوازده آذر هر سال، همزمان با زادروز دکتر صَدیقی، انجام دادند.
به همین مناسبت او هر سال در تهران و شهرستانها در دانشکدههای علوم اجتماعی، نام بلند دکتر غلامحسین صَدیقی را طنینانداز میکرد و به نقش دکتر صَدیقی در پایهگذاری علوم اجتماعی در ایران میپرداخت. در کنار این گام بلند، باید از حفظ، مرمت و نگهداری مداوم آثار دکتر صَدیقی شامل اسناد و خاطرات روزنوشت خود دکتر صَدیقی، اسناد مشروطه، کتابهایی در زمینه ابن خلدون، ابن رشد و جزوات و منابع درسی دکتر صَدیقی، اسناد مربوط به دائرهالمعارف دهخدا، اسناد مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی نام برد. بیشک فقدان ایشان ضایعهای بس گران برای جامعه علمی و فرهنگی محسوب میشود؛ زیرا در نبود او معلوم نیست چه بر سر احیای این میراث گرانسنگ خواهد آمد! دکتر غلامحسین صَدیقی بخشی انکارناپذیر از تاریخ معاصر بهویژه در چند بزنگاه مهم بود. انتشار آثار وی توسط فرزند نیکنامش میتوانست برخی از ابهامات تاریخ معاصر را رفع کند. گو اینکه خود دکتر حسین صَدیقی دارای حافظه سرشار، ذهن تحلیلی و روش علمی دقیق برای تاریخنگاری بود. او در این بحرانِ گسست نسلی بیتوجهی فراگیر به تاریخ ایرانزمین، میتوانست منبعی ارزشمند محسوب شود. دردا و دریغ که چنین گنجینهای را از دست دادیم.
این نوشتار کوتاه که واپسین نوشته ایشان و در روزهای پایانی زندگانی، نگاشته شده، بیانگر حس مسئولیتپذیری ایشان در راستای روشنگری نقاطی از تاریخی است. در زمانی که برخی از تاریخنگاران با برداشت نادرست و تصور واهی از یک رویداد تاریخی، آن خطای نادرست را بهعنوان یک راهبرد امروزین تجویز میکنند. در زمانی که برخی با برداشت معکوس از روش و منش زندگانی دکتر غلامحسین صَدیقی، آن برداشت را الگویی برای کنش سیاستورزی در زمانه میکنند. این قبیل نوشتهها میتواند بسیار روشنگر باشد. تکذیبیه محترمانه دکتر حسین صَدیقی پاسخی است به برخی شبهات دوستداران دکتر صَدیقی که با دستآویز به برداشتی ناصواب از زندگانی و اندیشه دکتر صَدیقی، به بیان راهبردهای سیاسی خود میپرداختند.
به نام حق
تصحیح یک نکته
استاد ارجمند جناب آقای دکتر سعید معیدفر ریاست محترم انجمن جامعهشناسی ایران
با عرض سلام و تشکر از زحمت و رحمت جنابعالی در توسعه انجمن و برگزاری جلساتی ارزشمند مانند جلسه دوشنبه ۱۵ اردیبهشتماه ۱۴۰۴، اهدای نشان علوم اجتماعی دکتر غلامحسین صَدیقی، که شاهد بودیم، ضمن استفاده از مطالب اظهارشده در جلسه فوق، لازم دیدم یک نکته که منبع روشنی نیز در مورد آن ذکر نشد، تصحیح شود. پیش از آن شایسته است برای روشنتر شدن شخصیت، اخلاق، مرام و روش زندگانی دکتر غلامحسین صَدیقی چند نمونه ذکر شود:
۱۰ دیماه ۱۳۳۲- زندان لشکر دو زرهی [از خاطرات روزنوشت دکتر غلامحسین صَدیقی]:
«آقای صمصامی، کارمند مجلس شورای ملی که بنا بر صوابدید کمیته چاپ کتب ابنسینا و آقای علیاصغر حکمت، به کار چاپ کُتب فارسی ابنسینا، با دستور و زیر نظر من، در چاپخانه مجلس رسیدگی میکنند و قرار بر این شده است که این کار را با مراجعه به من در بازداشتگاه لشکر دو زرهی تعقیب کنند، امروز با سرکار سرگرد منطقی پیش من آمدند؛ با پیغام هیئتمدیره و ذکر سخنان اعضای هیئت مؤسسین انجمن آثار ملی (من عضو هیئتمدیره و هیئت مؤسسین، هر دو بودم) از جمله آقایان حسین علاء و سید حسن تقیزاده و علیاصغر حکمت و سپهبد آق اولی به اعلیحضرت گفتهاند که فلانی [صَدیقی] مأمور و مسئول اجرای کارهای علمی و فنی مربوط به هزاره شیخ رئیس بوده است و با بازداشت او این کار متوقف و معطل مانده است و اگر این وضع ادامه یابد، تألیفات شیخ هنگام [برگزاری] جشن هزاره، حاضر نخواهد بود. اعلیحضرت امر فرمودند که وسایل کار را به اختیار فلانی بگذارند که آنچه باید بکند، انجام دهد.
«وقتی آقای صمصامی در حضور سرگرد منطقی و آقای دکتر [مهدی] آذر از اقدام آقای علاء و سپهبد سخن گفت، من با روی تُرش گفتم: آقا؛ این آقای علاء ملاء[۱] را بریزید دور مقصودتان چیست!»
پاسخ دکتر صَدیقی: «به اعلیحضرت بگویید من زندانی هستم و جسم من در اختیار شماست، با جسم من هر چه میتوانید بکنید؛ اگر جسم من میدانست من با او چه کارهایی دارم! ولی با روحِ من، تا من، من هستم، نمیتوانید کاری بکنید، روح من زندانی نمیشود! به اعلیحضرت بگویید: «من آن خواهم که چیزی نخواهم» (اقتباس از سخنان سقراط در زندان) و بگویید: «تا رگ گردن من میجنبد با استبداد شما مبارزه خواهم کرد»! سرگرد منطقی که این حال را دید، سکوت اختیار کرد».
«صمصامی گفت این کار به احترام شما شده است و مقصود آن است که کار چاپ تألیفات فارسی شیخ تمام شود. گفتم من که در زندانم، چگونه میتوانم این کار را انجام دهم [!] و حال آنکه برای هر کتاب باید از فرمانداری نظامی اجازه گرفت و من به هیچ وجه این کار را نمیکنم و نمیخواهم تقاضایی از هیچ مقامی بکنم و مایل نیستم کتابهای خود را به فرمانداری نظامی بفرستم که آن را مُهر کرده و اجازه مطالعه دهند، یعنی آنها را کثیف و آلوده کنند! آقای صمصامی و سرگرد منطقی که از تندی و شاید بیاعتنایی من متعجب بودند و انتظار داشتند که چون نام اعلیحضرت و آقای علاء و سپهبد را شنیدم، گل از رویم بشکفد، گفتند لازم نیست از فرمانداری نظامی اجازه بخواهید، تیمسار دادستان ارتش دستور داده است که هرچه راجع به این کار خواستید، بدون منع و مداخله، به نوکر یا خانمتان بگویید و آنها از خانه بیاورند و به اختیارتان بگذارند.
«سخنان من، آقای دکتر آذر را که در اتاق حضور داشت، متعجب کرد. بعد از رفتن سرگرد و آقای صمصامی، به من گفت چرا با این لحن شدید صحبت کردید؛ فعلاً برای این هزاره به شما احتیاج دارند و دلیل آن، اوامر اعلیحضرت است که این آقایان خبر آن را دادند، اگر در کار شما تسهیلی بشود، در سرنوشت ما هم مؤثر است».
دکتر صَدیقی برای مطالعه به علت نور کم چراغ، دو عینک روی هم میزد. روزی که سربازی برای تعویض لامپ ضعیف به اتاق وارد شد. دکتر صَدیقی گفت: چه میکنید؟ سرباز گفت لامپ قویتر آوردهام. دکتر صَدیقی پرسید آیا برای همه این کار را میکنید یا فقط برای من؟ سرباز با مسرت گفت: فقط برای شما! دکتر صَدیقی گفت در این صورت لازم نیست؛ و او را از اتاق به بیرون میفرستد.
روح مقاومت دکتر صدیقی در پایان کتاب قراضه طبیعیات منسوب به ابنسینا در زندان مشاهده میشود:
به پایان رسید مقدّمه مصحّح این کتاب غلامحسین صدیقی بفرّخی و پیروزی
در روز دوشنبه بیستوچهارم اسفندماه ۱۳۳۲ هجری شمسی مطابق با نهم رجبالمرجب ۱۳۷۳ هجری قمری در زندان لشکر دو زرهی (حومه تهران).
دکتر صَدیقی که قبل از وزارت در مجامع علمی بینالمللی (از جمله یونسکو) شرکت فعال داشت؛ چنانکه بعضی همکاران میدانستند و میگفتند، سالها به خارج از کشور مسافرت نکرد، چون میگفت من از این حاکمیت درخواستی نمیکنم؛ حتی درخواست برای دریافت گذرنامه که حق من است. این یکی از دلایلی بود که دعوت برتراند راسل برای شرکت در کنفرانس منع هستهای شدن مدیترانه و خاورمیانه را رد کرد (کپی ضمیمه).[۲] همکاران میدانستند که وی حتی سالها به دبیرخانه دانشگاه نرفت، تا زمان اقدام برای تأسیس دانشکده علوم اجتماعی. همه این در صورتی بود که پس از آزادی دکتر صَدیقی از بازداشت،[۳] شاه پنج بار در دهه ۳۰ و اوایل دهه ۴۰، پیغام و پیشنهاد مقام و نزدیکی داد و [به دکتر صَدیقی پیام داده بود] «هر چه بخواهید!» و دکتر صَدیقی به جد رد کرد.
مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی در سال ۱۳۳۷ به پیشنهاد دکتر صَدیقی در شورای دانشکده ادبیات و تأیید آن شورا و با همراهی زندهیاد استاد دکتر علیاکبر سیاسی، رئیس وقت دانشکده ادبیات و زندهیاد استاد دکتر یحیی مهدوی، نماینده دانشکده در شورای دانشگاه، با تأیید و همراهی زندهیاد استاد دکتر احمد فرهاد معتمد، رئیس وقت دانشگاه تهران (ریاست از ۳/۲/۱۳۳۶ تا ۱۸/۲/ ۱۳۴۲)[۴] و از دوستان دکتر صَدیقی و هر سه بزرگوار از شرکتکنندگان روزهای جمعه صبح در خانه دکتر صَدیقی،[۵] تأسیس شد. یادداشتهای دکتر صَدیقی مربوط به پیشنهاد، اساسنامه، برنامه و افراد حاضر در آن جلسات، موجود است. در بعضی منابع اخیراً پشتیبانی دکتر اقبال ذکر شده است [!]؛ ولی نه او در آن زمان رئیس دانشگاه بود و نه دکتر صَدیقی از آن نوع «مقامات» درخواستی میکرد. بهخصوص در آن زمان که شروع مخالفتهای دکتر صَدیقی و همرزمان (با تشکیل جمع مشورتی) با او و امثال او بود؛ تصور چنین موردی فقط باعث تعجب از بیدقتی است! اگر نیاز به آن نوع درخواست میبود، دکتر صَدیقی قطعاً از دانشگاه صرفنظر میکرد! همانطور که پس از کودتا، برای دوری از «مقامات» از نمایندگی یونسکو استعفا داد.
با چنین شخصیت و روحیهای، تصور درخواست دکتر صَدیقی از وزیر دربار و شاه (نکتهای که به اشتباه در مراسم ۱۵/۲/۱۴۰۴ بیان شد) برای تأسیس مؤسسه و اظهار اینکه کار ما فقط علمی خواهد بود و نه سیاسی، بهکلی باطل و خلاف واقع است! نهتنها ملاقات و درخواستی نبود؛ بلکه انصافاً زحمات دکتر احسان نراقی در نجات پژوهشگران و بعضی طرحهای تحقیقاتی از مزاحمتهای ساواک، اثبات این بیان خلاف است (عدهای از شاهدان و گرفتارشدگان هنوز حیات دارند). گزارشهای ساواک از کلاسهای دکتر صَدیقی و فراخواندن وی نشانه دیگری از نادرست بودن آن نکته است:
دکتر صَدیقی پس از حضور در ساواک و جوابهایش به سؤالکنندگان و اثبات کمسوادی آنان که باعث شرمندگی آنها شد، روز بعد در کلاس درس خطاب به خبرچین ساواک که قاعدتاً در بین دانشجویان بود، گفت: «شما که هیچ! آنهایی هم که شما را به اینجا فرستادهاند که هیچ! بروید به آنهایی که دستور دادهاند شما را به اینجا بفرستند گزارش کنید به فرمانده کل خود [منظور شاه است] گزارش کنند که دکتر غلامحسین صَدیقی گفت: بالاترین افتخار من در زندگانی همکاری با جناب آقای دکتر محمد مصدق بوده است. چون مهمترین کار معظم له، ملی کردن صنعت نفت نبوده است. بزرگتر از آن، این امر است که به مردم فهماندند که آنان خود حاکم بر مقدرات خود و کشورند!» این در زمانی بود که نام مصدق در دانشگاه برده نمیشد!
آخرین نمونه استواری روحی وی: در روزهای پایانی عمر در بیمارستان برای دلداری ملاقاتکنندگان گفت: «چون در زندگانی محکم ایستادهای، در مرگ نیز محکم بایست!»
با تقدیم مراتب ارادت و آرزوی توفیق در اعتلای فرهنگ و ادب
دکتر حسین صَدیقی
۲۸ اردیبهشتماه ۱۴۰۴
****
[۱] – از کنایه قرار دادن حسین علاء توسط دکتر غلامحسین صَدیقی [علاء ملاء] به این خاطر بود که علاء در آن زمان وزیر دربار بود و در واقع دکتر صَدیقی قصد داشت به خود شاه کنایهای بگوید. دکتر صَدیقی باکی نداشت که چنین کنایهای را به خود شاه بگوید، اما همواره بر این باور بود که محمدرضا پهلوی یک فرد است، اما نظام شاهنشاهی یکی از ارکان فرهنگی است. ضمن اینکه همانطور که در قانون اساسی مشروطه شاه باید سلطنت کند و نه حکومت. حرمت آن نهاد را هم باید پاس داشت. نباید با کلام و جملهای حریمها را زیر پا گذاشت. ورنه دکتر صَدیقی هیچ باکی از کنایه مستقیم به شاه نداشت؛ زیرا در یکی از روزنوشتهای خود از امکان و احتمال اعدام خود در دادگاه نظامی گفته بود. درباره این امکان و احتمال، ایشان در یکی از روزنوشتهای زندان خود مینویسد: «[در زندان لشگر دو زرهی -پس از کودتا] همان جا که یک چند با استاد مهدی آذر [وزیر فرهنگ دکتر مصدق] در یک اتاق بازداشت بودم، شبی مرحوم عبدالعلی لطفی [وزیر دادگستری دکتر مصدق] از جایگاه خود به دیدم ما آمد. چون شایعه محاکمه من و درخواست حکم اعدام از طرف دادستان ارتش در میان بود. [دهدزی]
[۲] از دلایلی که دکتر صَدیقی به خارج سفر نمیکردند، یک دلیل آن بود که نمیخواستند برای دریافت گذرنامه از وزارت خارجه درخواست کنند. با توجه که ایشان پیشتر در میانه دهه ۲۰، ریاست هیئت ایران در یونسکو را بر عهده داشت، دارای گذرنامه دیپلماتیک بودند. به همین جهت برای سفر به خارج، باید از وزارت خارجه درخواست میکردند. دکتر صَدیقی نمیخواستند چنین درخواستی را کنند. به طریق اولی ایشان برای تأسیس مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی در سال ۱۳۳۷، از هیچ مقامی، بهویژه مقامات آن زمان، چنین درخواستی نکرد. از کودتا به این سو، پای خود را دفتر ریاست و دبیرخانه دانشگاه نگذاشت! چه رسد به اینکه بخواهد با مقام مسئول و وزیری روبهرو شود! دلیل دیگری که بهویژه در کنفرانس مورد اشاره شرکت نکردند؛ این دلیل بود که مبادا بیم مذاکره با نهادی وابسته به بیگانه برود. دکتر صَدیقی حتی در داخل ایران به برخی مجامع و حتی مراسمهای عروسی که بیم شرکت مقامات میرفت، شرکت نمیکرد. گفتنی است دکتر صَدیقی تنها یک بار در میانه دهه ۱۳۵۰ تنها چند روز مجبور به ترک ایران شدند که آن هم بهواسطه شرکت در جلسه دفاع از پایاننامه دختر بزرگوارشان بانو دکتر نیکو صَدیقی بود. در پاسخ فرزندشان حسین که شما همواره بیم سفر به خارج از ایران را داشتید، اکنون چه شده است که سفر کردهاید؟ … دکتر غلامحسین صَدیقی گفتند اکنون دیگر بازنشسته شدم و سمتی ندارم. یکی دیگر از فضائل پاک استقلالطلبانه او، عدم مصاحبه با رسانههای خارج از میهن بود. بهعنوان نمونه پس از انقلاب در سال ۱۳۶۸، زمانی که شبکه رادیویی بیبیسی از ایشان درخواست یک مصاحبه کرد. گفت: من هیچگاه با شبکههای غیرایرانی مصاحبه نخواهم کرد. در همین ایران اگر رسانهای از من بخواهد مصاحبه خواهم کرد. من نیازی به چنین مصاحبههایی ندارم.
[۳] دکتر صَدیقی پنج بار پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بازداشت و زندان بود. آخرین زندانی وی از پنج بهمن ۱۳۴۱ تا میانه شهریور ۱۳۴۲ است. این زندان آخر به نوشته خود دکتر صَدیقی ۲۲۵ روز طول کشید.
[۴] هدف از ذکر دکتر حسین صدیقی از آوردن مدتزمان ریاست احمد فرهاد معتمد به این خاطر است که نشان دهد که پیشنهاد و تأسیس مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی توسط دکتر غلامحسین صَدیقی به دوره ریاست فرهاد معتمد برمیگشت. ریاست دکتر اقبال پیش از آن دوره برمیگردد.
[۵] منظور جلسات عمومی است که روزهای جمعه منزل دکتر صَدیقی در سرچشمه از میانه دهه ۳۰ برگزار میشد. گویا این جلسات پس از استعفای ایشان از جبهه ملی ایران در سال ۱۳۴۲، متوقف شد.






