علی بیاتی
«آیا باید فوج فوج از مردمان هلاک شوند تا آسمانها به لرزه درآیند؟
افکار، احساسات، خیالات. آیا میتواند به آنها اعتماد کند؟ همهشان از اعماق وجودش سرچشمه میگیرند، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که به دلش بیش از عقلش اعتماد کند.
با خود فکر میکند از جایی به جای دیگر در حال عقبنشینی هستم؛ وقتی این عقبنشینی کامل شود، از من چه خواهد ماند؟
خودش را میبیند که انگار به داخل تخمدان عقب مینشیند، یا دستکم به جایی نرم و خنک و خاکستری. شاید فقط تخمدان نباشد. شاید روح باشد. شاید روح اصلاً همین شکلی است.
از وقتی خبر مرگ پسرش را شنیده، چیزی در وجودش پس مینشیند که خودش آن را «پایداری» مینامد. با خودش فکر میکند: این منم که مردهام، یا مردهام و هنوز مرگم نرسیده است.» (صص14 و ۲۴-۲۵ کتاب)
رمان استاد پترزبورگ که در اینجا محل بحث و معرفی است، داستان فقدان و مرگِ پسرِ مردی است که فرزند خویش را نمیشناسد و پس از مرگش به پترزبورگ برگشته تا با این اندوه و فاجعه روبهرو شود.
داستان در سال ۱۸۶۹ جریان دارد و شخصیت اصلی آن نویسندهای میانسال است که همسر دوم و بچههایش را در شهر «درسدن» بهجاگذاشته تا با بازگشت به پترزبورگ با فقدان پسرخواندهاش روبهرو شود، پسری که گفته شده خودکشی کرده است.
اولین کاری که شخصیت اصلی هنگام ورود به پترزبورگ انجام میدهد، رفتن به خانهای است که پاول الکساندرویچ در آن اقامت داشته است. وی به یاد میآورد که در اولین روزهای مدرسه به پاول گفته بود که او را وانمیگذارد، بنابراین وقتی وارد اتاق پسرش میشود از زن صاحبخانه میخواهد اجازه دهد او هم برای مدتی، در همان فضایی باشد که پسرش روزی در آن زندگی میکرده است. او میخواهد خود را در خاطرات پسرش غرق کند. در بهت و حیرت و در کشمکش قبولِ این واقعیت، که پاول دیگر در این دنیا نیست، به قبرستان میرود و قبر پسر ۲۱ سالهاش را میبیند. در همه این لحظات «ذهنش مدام به لحظه مرگ پاول برمیگردد» و چیزی که رهایش نمیکند، این است که او در لحظه سقوط، در آخرین لحظه سقوط حضور نداشت. قول روزهای اول مدرسه شکسته شده و او پسرش را واگذاشته بود.
«ذهنش مدام به لحظه مرگ پاول برمیگردد. آنچه تاب تحملش را ندارد فکر کردن به این است که پاول هنگام سقوط، در آخرین کسر از آخرین ثانیه، میدانسته که هیچچیز و هیچ کس نجاتش نخواهد داد، می دانسته که مرده است.» (ص26 کتاب)
«بازخواهم گشت: همان وعدهای که روز اول مدرسه به پسر داده بود. به او گفته بود وا نمیگذارمت. و گذاشته بود.
به خواب میرود. خود را میبیند که از آبشاری بلند به درون استخری سقوط میکند و خود را وامیدهد.» (ص ۱۲ کتاب)
«تمایلی به صحبت کردن درباره پسرش ندارد. به شنیدن از او بله، سخت علاقهمند است، اما به حرف زدن نه. طبق تقویم، ده روز از مرگ پاول گذشته است. هر روز که میگذرد، خاطرات پاول، معلق در هوا همچون برگهای خزانزده، بر گِلولای میافتند، یا اسیر چنگال باد شده و روانه آسمان تابناک میشوند. تنها میخواهد خاطرات را گرد آورد و از آنها محافظت کند. هر کس دیگری جز او بود به روال مرسوم چنگ میانداخت، به سوگ و فراموشی. میگویند اگر فراموشی نبود، زودا که زمین به کتابخانهای عظیم بدل میشد و بس.» (ص ۲۰ کتاب)
در ادامه اما، داستان پیچیدهتر میشود. ما متوجه میشویم که شخصیت اصلی کتاب فئودور میخایلوویچ داستایفسکی است، کسی که رمان بیچارگان و شیاطین را نوشته که اتفاقاً زن صاحبخانه، در خانهاش نسخهای از کتابش را دارد. گفته شده که نویسنده در این رمان هم به تاریخ نظر دارد و هم به زندگی شخصی خویش، چراکه پسر بیستوسه سالهاش در حادثهای مشکوک از ارتفاع سقوط کرد و جان باخت و این کتاب پاسخی ادبی است به آن فقدان و رنج مهلک و از دل اندوهی تسلیناپذیر، رمانی درجه اول زاده میشود.
این رمان اثری به غایت پیچیده و عمیق است و به سؤالاتی میپردازد که با ملاحظاتی میتوان آن را به زندگی هر فردی که در یک رژیم توتالیتر و سرکوبگر زیست میکند اطلاق کرد و تعمیم داد و درباره پاسخ به آن سوالات بحث روشنگرانه کرد. چنانکه والتر بنیامین میگفت:
«هر داستانی، آشکارا یا نهانی، نکتهای سودمند در خود نهفته دارد و گاه این سودمندی به شکل پند اخلاقی بروز میکند و گاه به شکل پندهای عملی و زمانی نیز به هیئت ضربالمثلی یا اصلی اخلاقی. در همه اشکال، قصهگو مردی است که برای خوانندگانش مشورت و اندرز به ارمغان میآورد» (ارغنون شماره ۹ و ۱۰، درباره رمان (مجموعه مقالات)، مقاله «قصّهگو؛ تأملاتی در آثار نیکلای لسکوف»، نوشته والتر بنیامین، با ترجمه مراد فرهادپور و فضلالله پاکزاد، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ چهارم ۱۳۹۳، ص ۴).
به این گفته بنیامین میتوان نکته دیگری نیز افزود و آن نکته این است که نویسنده میخواهد خلاقیت را به صحت و اعتبار روایت ترجیح دهد و در آن موقع است که فراداستان متولد میشود. در فراداستان نویسنده ما را به فضایی میبرد که کاملاً خلاقانه و مبتکرانه است و خوانشهایی پستمدرن و بیشازحد خلاقانه را به مخاطب ارائه میدهد که در آن آثار هیچگونه پایبندیای به امور واقع یا حقایق تاریخی دیده نمیشود.
جان ماکسول کوتزی، نویسنده اهل آفریقای جنوبی که به جی. ام. کوتسی در ایران شناخته شده را میتوان نویسندهای خوشاقبال و بختیار دانست، چراکه در زمان حیات خویش به آثارش توجه فراوانی شده است؛ بهطوریکه یک نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۳ و دو جایزه بوکر و جوایز دیگری را بدست آورده است. کوتسی را باید نویسندهای کاملاً متعلق به زمانه دانست که در آثارش به طرزی موشکافانه، شکاکانه، دقیق و البته روشن و بیپردهپوشی به پیشواز داستان و روایتگری میرود. وی از مسائل زمانه خود عبرت گرفته و معضلات اخلاقی موجود در جهان ما را بهروشنی و عیان به رخ ما میکشد.
جی. ام. کوتسی که در سال ۱۹۴۰ در شهر کیپتاون آفریقای جنوبی به دنیا آمده، اصالتاً هلندیتبار است. وی در سال ۱۹۵۷ به دانشگاه رفته و تا سال ۱۹۶۰ کارشناسی ادبیات انگلیسی و تا سال ۱۹۶۱ کارشناسی ریاضیات را پشت سر گذاشته و سپس تا مقطع دکتری در رشته زبان انگلیسی، زبان شناسی و زبان آلمانی تحصیلات خویش را ادامه داده است. او یکی از استادانی بود که به همراه ۴۴ نفر دیگر سالن اصلی دانشگاه ایالتی نیویورک را به تصرف خود درآوردند و در تجمعات علیه جنگ ویتنام فعالیت چشمگیری به عهده داشت. اقامت کوتسی در دانشگاه دیری نپایید بهطوریکه اندک زمانی بعد از دستگیری، وی ناچار به آفریقای جنوبی بازگشته و در دانشگاه کیپتاون مشغول به کار شد و تا سال ۲۰۰۲ در آنجا تدریس میکرد و پس از بازنشستگی هم به دعوت دانشگاه آدلاید در استرالیا، در آنجا به پژوهش مشغول است.
از کوتسی رمانهای متعددی به فارسی ترجمه شده، اما این رمان وی در ایران با استقبال خوبی مواجه شد و با ترجمه محمدرضا ترک تتاری توسط نشر ماهی در سال ۱۳۹۸ چاپ شده و تا سال ۱۴۰۳ به چاپ پنجم رسید و در چهارمین دوره جایزه استاد ابوالحسن نجفی نیز برنده شد. رمان استاد پترزبورگ رمانی خوشخوان و لذتبخش است که نه در دسته رمانهای رئالیستی و واقعگرایانه دستهبندی میشود و نه در دسته رمانهای روانشناسانه، بلکه در دسته فراداستان قرار میگیرد که از آموزههای هر دو گروه استفاده کرده و خواننده در هنگام خواندن آثارش، این نکات را با هم میبیند؛ البته کوتسی را در دسته نویسندگان پسااستعماری نیز قرار میدهند، چراکه در آثار وی مانند زندگی و زمانه مایکل کی رگههای پررنگی از استعمارستیزی هم دیده میشود و اثرات مخرب استعمارگران در زندگی روزمره آدمیان معمولی دیده میشود.
در اواخر دهه ۱۸۶۰ ناآرامیهای سیاسی ناشی از گروههای دانشجویی- که تحت تأثیر ایدههای لیبرالیسم، سوسیالیسم و انقلابی نشئت گرفته از اروپای غربی بودند- در روسیه در حال شکلگیری بود. در نوامبر ۱۸۶۹ دانشجویی به نام ایوانف بهعنوان یکی از اعضای این گروهها در پی مخالفت با آرمانهای تندروانه و خشونتآمیز و فریبکارانه در مسکو به دست همگروهیهایش به سرکردگی نچایف به قتل رسید. روایت این قتل که تبدیل به بحث برانگیزترین رسوایی قرن نوزدهم روسیه شد، داستایفسکی را بهشدت تحتتأثیر قرار داد و باعث شد که وی یکی از شاهکارهای خویش یعنی شیاطین (جنزدگان) را خلق کند.
یکی از کانونیترین قسمتهای این رمان هم مواجهه استاد پترزبورگ با نچایف و بازرس پلیس است، چراکه پلیس به داستایفسکی میگوید به احتمال زیاد پسرش به دست نچایف به قتل رسیده و خودکشی نکرده است. گفتوگوهای داستایفسکی با افراد مختلف در رمان بر جذابیت آن افزوده و برخی البته محل مناقشه و بحثبرانگیز است.
«فرد انقلابی انسانی از دست رفته است. نه علایقی دارد و نه احساساتی، نه وابستگی و نه حتی نامی. در او همه چیز وقف شوری یگانه و فراگیر شده است: انقلاب. در عمق وجود خویش، جملگی پیوندها با نظم مدنی، قانون و اخلاق را بریده است. اگر او به زندگی درون جامعه ادامه میدهد، تنها از آنروست که ویرانش کند. (ص ۶۵ کتاب)
یک اسب نمیفهمد که به دنیا آمده تا گاری و درشکه را بکشد. فکر میکند آمده تا کتک بخورد، گاری را مثل شیئی بزرگ میبیند که به او بستهاند تا نتواند موقع کتک خوردن فرار کند. (ص ۷۶ کتاب)
بنابراین استاد پترزبورگ به دنبال یافتن دستنوشتههای پسرش و پاسخهایی برای پرسشهایش مدت بیشتری در شهر پترزبورگ میماند و با جنبههای مختلفی از فقر و فساد روبهرو شده و گناهآلودگی مردمان شهر را میبیند.
مترجم در پیشگفتار خوبی که برای کتاب نگاشته توصیه کرده که: «ساختار کتاب بهگونهای است که بهتر است خواننده آن را بدون هیچ پیشفرضی بخواند.» اما دانستن تاریخ آن زمان و زمینه زیست داستایفسکی و آشنایی با آثار این نویسنده برجسته روسی باعث خواهد شد مخاطب از خواندن این رمان لذت دوچندانی ببرد و زوایای پنهان کتاب و قدرت قلم کوتسی را بهتر درک کند.
«آدم از کجا بداند؟ واقعاً از کجا بداند که آخرین روز کی فرا میرسد؟»





