امین یاری/پژوهشگردکتر شریعتی در داوری خود نسبت به فردوسی، رأی یکدست ندارد. گاهی فردوسی را میستاید و متعهد به حفظ و احیا هویت ایرانی میداند و به قیام فرهنگی او علیه بیگانگان میبالد و گاهی هم، با زبان نکوهش به فردوسی میتازد. این نوشته در راستای بررسی همین موضوع، در سه قسمت مختصر به مخاطبین عزیز عرضه میشود:
۱. فردوسی و آرا ایجابی دکتر شریعتی
۱-۱- دکتر شریعتی، عملکرد فردوسی را در قیاس با شاعران مداح و متملق همچون انوری، عنصری و سوزنی سمرقندی، ارج مینهد و به سلامت نفس و طهارت روحی فردوسی به دیده تأیید مینگرد: «این است که کار فردوسی، این چنین صدا کرد و اثر گذاشت.»۱
۱-۲- به باور دکتر شریعتی، اثر هنری و هنرمند، بر یکدیگر تأثیر متقابل و دیالکتیک دارند «فردوسی شاهنامه را سروده است و شاهنامه، این آزادمرد روستای خراسان را فردوسی کرده است.»۲ به نظر ایشان، میان عقیده و عمل، ارتباط تنگاتنگی وجود دارد. بر بنیاد این قاعده، فردوسی شاهنامه را ساخت و شاهنامه، فردوسی را: «فردوسی در آغاز، دهقان زاده وطنپرستی بود که طبع شعر داشت و ۳۵ سال بعد که شاهنامه را به پایان برد، حکیم ابوالقاسم فردوسی معروف شد به هومر شرق. یعنی سراینده شاهنامه. رابطه دیالکتیکی میان فکر و عمل یعنی این!»۳
۱-۳- دکتر شریعتی به رسالت ملی و فرهنگی و مقام تاریخی فردوسی توجه خاصی دارد: «فردوسی در بهترین وجهی، سلسله و وقایع دوره ساسانی را تجزیه و تحلیل کرده است. فردوسی شاعر و سخنسرایی است که بیشک او را باید یکی از بزرگترین و بهترین خدمتگزاران سرزمین ایران به حساب آورد. او با آفریدن اثر فناناپذیر خود – شاهنامه – در واقع ملیت ایران و آنچه را که بیگانگان درصدد از بین بردن آن بودند، به بهترین صورت خود احیا نموده است. فردوسی تنها بهخاطر ملیت ازدسترفته و در حال اضمحلال کشورش و در مقابل دستگاه خلافت که میخواهد هرچه بیشتر ایران را بکوبد و تحقیر نماید، قد علم میکند. و اصل فلسفه شاهنامه در این است که میخواهد آنچه را که عرب و ترک غزنوی به لجن کشیده و تحقیر مینماید، از نو با صورتی عالی احیا نماید.»۴ به نظر دکتر شریعتی، هدف فردوسی از سرودن و ساختن اسطوره حماسی و ملی «آن است تا از آن گُرز، رستمی بسازد بر فرق ترکان غزنوی و خلافت عربی که اثبات خویش را در نفی وجود و انکار تاریخ ما میجستند.»۵
۱-۴- دکتر شریعتی، فردوسی را نابغه و آزادمرد و هنرمند بزرگی میداند که کاخ شاهنامه را پی افکند و اینچنین خود را از دیگران متمایز ساخت و جاودانه شد: «پیش از فردوسی بعضی از خاندانهای بزرگ خراسان به تدوین یا تشویق به تدوین این آثار پرداختند و کسانی چون رودکی و دقیقی به نظم شاهنامه آغاز کردند و این نهضت در اوج کمال خویش به فردوسی رسید که با نبوغ فکری و توانایی هنری و قدرت روح و آزادگی شخصیت و ایمان و شور میهنپرستی از نظم، کاخی پی افکند که ابدی ماند و از باد و بارانهای خلافت خشن عرب و سلطنت کینهتوز ترک، مصون ماند».۶
۱-۵- دکتر شریعتی موقعیت دردناک فردوسی را ترسیم میکند که چگونه اسیر دست خلافت عرب در بغداد و عامل او در ایران گرفتار بود. که هم خلیفه بغداد و هم سلطان محمود غزنوی در ایران به غارت ملیت و هویت ایران مشغول بودند: «فردوسی کیست؟ یک ایرانی در میان دو سنگآسیای خلافت عرب و سلطنت ترک که هردو بر یک محور میچرخند تا او را خرد کنند و موجودیت و ماهیت و شخصیتش را نفی و تحقیر نمایند و سلطه خود را بر این «موالی» توجیه نمایند.»۷


۱-۶- دکتر شریعتی به محضورات بزرگ فردوسی در سرودن شاهنامه اشارات روشنی دارد که اهمّ آنها بهاختصار بیان میشود:
۱) تعصب سلطان محمود در دین؛ زیرا فردوسی که مسلمان شیعه و مخالف حمله اعراب به ایران بود نمیتوانست عقیده خود را در برابر سلطان محمود غزنوی سنّی که بهعنوان عامل و نماینده خلیفه بغداد در ایران عمل میکرد بهصراحت بیان نماید.
۲) محظورات سیاسی و ملی؛ فردوسی در مقابل خلافت بغداد و حکومت ترک سلطان محمود غزنوی، در راستای احیا ملیت و فرهنگ و روح حمیّت و وطنپرستی ایرانی میکوشید و برخلاف دستگاه خلافت، افتخارات و عظمت ایران را یک به یک برمیشمرد.
۳) فردوسی در سرایش شاهنامه وقتی به دوره آخر ساسانیان میرسد و اوضاع سیاسی و اجتماعی را دگرگون میبیند، بر سر دوراهی قرار میگیرد و دیگر نمیتواند روال قبل را ادامه دهد. او در این مقطع زمانی همهچیز خود را رها و حقیقت عملی را انتخاب و دنبال میکند. تراژدی اصلی شاهنامه در اینجا آشکار میشود.۸
۱-۷- دکتر شریعتی، فردوسی را بسیار متدین و شیعه متعصب معرفی میکند.۹ البته این داوری دکتر شریعتی، چندان درست و صائب به نظر نمیرسد؛ زیرا هرچند ایمان به امر برتر و حقیقت مطلق، در دریای «نامه نامور» موج میزند معالوصف فردوسی، نگاه متشرعانه و متعصبانه به دین ندارد. هرچند شاهنامهپژوهان بر این باورند که فردوسی، شیعهمذهب است، اما فردوسی از ۵۰ الی 60هزار بیت، فقط در چند بیت معدود به مذهب و تعلقخاطر خود به اسلام و خاندان نبوت تصریح میکند. در نتیجه، فردوسی هیچ موضعگیری تند دینی و تعصب خاص مذهبی ندارد.
۱-۸- دکتر شریعتی تقابل احترامآمیز و هنرمندانه فردوسی با سلطان محمود غزنوی را میستاید. سلطان محمود غزنوی به فردوسی میگوید: «در این کتاب [شاهنامه] هیچ نیست جز داستان رستم و در سپاه من چون رستم بسیارند». فردوسی زمین خدمت میبوسد و میگوید: «من این ندانم؛ اما این دانم که تا روزگار بوده است، مادری چون رستم نزاده است.»۱۰

۲. فردوسی و آرا سلبی دکتر شریعتی
۲-۱- دکتر شریعتی شاهنامه را در قیاس با رباعیات خیام و مثنوی مولانا، به قومیت و ملیت ایرانی گره میزند و فرومیکاهد. جهانبینی حافظ و مولوی را جهانیتر، جاودانهتر و در خدمت به کل بشریت میداند: «در مسائل اخلاقی، فضائل قومی و نسبی داریم و همچنین فضائل مطلق که مربوط به فرهنگ بشریت است. فضائل ملی مربوط به فرهنگ قومی است. شخصیتهای مثنوی از تعالی روحی در برابر منحط دفاع میکنند که اخلاق بشری است؛ ولی رستم شاهنامه از ملیت ایران دفاع میکند. شعر مولوی و حافظ جهانی، ولی شاهنامه قومی است. ترک که شاهنامه را میخواند طرفدار اسفندیار است و ایرانی طرفدار رستم که در برابر هم قرار میگیرند. ولی در مثنوی، همه بیتفاوتاند.»۱۱ دکتر شریعتی تصریحاً مینویسد: «حماسهای که مولوی میسراید، حماسه همه انسانهاست. حماسه فردوسی، فقط حماسه ایرانی است. از پیروزی رستم، فقط ایرانی لذت میبرد؛ چون ملیت است در برابر قدرت بیگانه.»۱۲
قضاوت دکتر شریعتی در باب قومگرایی فردوسی و جهانشمولی نگاه مولانا، چندان صواب و صائب به نظر نمیرسد؛ زیرا مولانا بعضاً در تمثیلات خود قتل عارفانه را تجویز میکند و ریختن خون اشخاصی را که با او تقابل فکری دارند مباح میداند: «لاجرم کفار را، شد خون مباح / همچو وحشی، پیش نُشّاب و رماح».۱۳ مولانا نهتنها به قتل مخالفین فرمان میدهد، بلکه به خانواده آنها به دیده غنیمت و غارت مینگرد: «جفت و فرزندانشان جمله سبیل/ زانکه وحشیاند از عقل جلیل»۱۴ در مقابل، مثلاً سیاوش از شخصیتهای اسطورهای شاهنامه به شمار میرود که سجایای اخلاقی و تعالی روحی او در تمام ابعاد و زوایا، پیشوایان دینی همچون ابراهیم(ع) و یوسف(ع) را در ذهن انسان مجسم میسازد. زن از منظر مولانا در مواردی چنان تحقیر و تقبیح شده است که انسان از طرح و بیان آن شرم میکند.۱۵ درحالیکه بخشی از شاهنامه را زنان قدرتمند و شجاع شکل دادهاند که فرانک، سیندخت، گردآفرید، فرنگیز، تهمینه و رودابه ازجمله آنهاست.۱۶ بنابراین نگاه دکتر شریعتی، کلیت ندارد. هزاران بیت در تجلیل از خرددورزی، مهرپروری، نیکوکاری، درست اندیشی، داد، سلامت نفس، اصول انسانیت و نصیحت و نقد سلاطین در سینه نامه نامور/ نامه باستان میدرخشد که هرگز نمیتوان برای آن همه ارزشها و فضائل، مرز جغرافیایی و حصار قومی در نظر گرفت. با این توضیح، چگونه میتوان مثنوی را جهانی و بشری و شاهنامه را ایرانی و قومی دانست؟ آیا کلیت «مثنوی» که متأثر از مکاتب فلسفی و مشربهای اشراقی هندوها خصوصاً آیین بودایی و کیش مانوی است و مخالف سرسخت استدلال و خردگرایی است، میتواند بر «نامه نامور» که بر بنیاد عقلانیت و انسانیت قد برافراشته است سایه برگسترد؟! ۱۷ آیا ایمان به امر برتر و راز و نیایش که از زبان پهلوانان و شهریاران شاهنامه شنیده میشود و نام «نامه نامور» با آن شروع میشود و بخش قابل توجهی از آن کتاب ماندگار به آنها اختصاص یافته است، به ملت ایران اختصاص دارد؟! میتوان گفت با توجه به اینکه دکتر شریعتی بر حسب اقتضائات آن روزگار که غالباً درگیر مسائل سیاسی بود و در عرصه مبارزات ایدئولوژیک و تئولوژیک حضور فعال داشت طبیعتاً نمیتوانست آنچنانکه شایسته و بایسته است به مطالعه عمیق و تطبیقی ادبیات کلاسیک ایران بپردازد. خودش نیز در جایجای آثارش به این نکته کلیدی اشاره میکند که به دلایل سیاسی و مبارزاتی، وقت کافی برای تحقیقات اصولی و آکادمیک نداشته است. مثلاً قیاس حافظ و فردوسی و ترجیح حافظ بر فردوسی از منظر دکتر شریعتی، در تقابل با نظر دکتر جلال خالقیمطلق قرار دارد که ۵۰ سال به شکل روشمند بر روی شاهنامه تحقیق کرده است. دکتر خالقیمطلق، غزلیات حافظ را به باغ زیبا و پر از مناظر روحنواز تشبیه میکند که باید در آنجا حضور پیدا کرد و گشت و لذت برد. به نظر دکتر خالقیمطلق، شاهنامه فردوسی به جنگلی میماند پر از مناظر و معارف و سرشار از مجموعههای روحنواز و نیز تراژیک و غمانگیز. طبعاً حضور در چنین جایی، قدرت، جرئت، دقت و وسعت اندیشه میخواهد تا عظمت آن را دریافت. به احتمال قریب به یقین، روحیه عرفان و تصوفگرایانه دکتر شریعتی در داوری او مبنی بر ترجیح مثنوی بر شاهنامه و عشق بر خرد، مؤثر بوده است. به شهادت تاریخ، خطه خراسان چندان با فلسفه و فیلسوف، بر سر مهر نبوده و به تصوف و عرفان گرایش داشته است. فراموش نباید کرد که شریعتی، فیلسوفان را «پفیوزهای تاریخ» میداند و میدانیم که خرد و عقلانیت، شاکله اصلی نگاه فردوسی را شکل میبخشد. بنابراین طبیعی است که مولوی صوفیمشرب که محو و فنا، نهایت سلوک و غایت آمال اوست، بر فردوسی خردور و عقلمحور ترجیح داده شود.
۲-۲- دکتر شریعتی با همه ارزش و عظمتی که برای فردوسی و شخصیت او قائل است، نمیتواند از حماسه فردوسی لذت ببرد: «از این حماسه شکوهمند هنری شاهنامه، امروز خیلی نمیتوانیم به هیجان آییم که مثلاً برید و درید و شکست و ببست/ یلان را سر و سینه و پا و دست». اما شعر عرفانی و صوفیانه ما که سخت زیباست و با روح و اندیشه و خیال ما، بازی مرموزی دارد بیشتر مرهون محتوای فکری و احساسی آن است. نفس عرفان، هیجانانگیز و دارای مایههای سفری، غزلی و زیباییهای روحی سرشار است. چنانکه کشفالمحجوب و المعارف و شرح تعرف هم برای ما تحریک شدید شعری دارد. حتی ترجمه ساده اوپانیشادها و آثار ودایی و بودایی چنین است.»۱۸
با تمام ارادت و احترامی که به معلم خود (دکتر علی شریعتی) دارم و بیشترین تحقیقاتم در موضوع زوایای فکری و جهانبینی او بوده است، تا اکنون دو بار رسماً راهم را از او جدا کردهام: یکی در موضوع تعیین رهبری و دموکراسی؛ که بهزعم بنده رأی و نظر مخدوش و قابل مناقشهای دارد که شرح این قصه پُرغصه و نظریهای که منجر به تک امضایی میشود در بخشی از کتاب «نقد کمعیار» نشر کویر ۱۹ آمده است و دیگری نگاه هیجانزده و صوفیمآبانه دکتر شریعتی در راستای فردوسی است. دکتر شریعتی با اغماض از هزاران بیت که مؤید خردورزی، انساندوستی، تاریخنگری و واقعگرایی فردوسی است، با استناد به یک بیت حماسی که از الحاقیات و مجعولات شاهنامه به شمار میرود، سعی میکند کل شاهنامه را مخدوش نشان بدهد! چنین قضاوتی نه بر سبیل انصاف بلکه نشئت یافته از شور و غلیان روحی و شدت درخشش خورشید عرفان در ذهن و زبان آن معلم مبارز است. فردوسی شخصی است که «نامه نامور» را با نام «خداوند جان و خرد» آغاز میکند و خرد را چشم جان میداند و بر بنیاد خرد به تفسیر هستی میپردازد و بر کسی درود میفرستد که ساختار وجود و تار و پودش، عدالت و عقلانیت میباشد: «ز یزدان و از ما بر آن کس درود / که تارش خرد باشد داد، پود»۲۰ فردوسی به شطح و طامات، منازل و مقامات و وجد و سماع صوفیانه، عنایت چندانی ندارد. او خود را در برابر تاریخ و فردای بشریت، مسئول و پاسخگو میداند. فردوسی، حکیم فرزانهای است که میخواهد ما را با ریشه و تاریخ خویش آشنا بسازد. نگاه تاریخی فردوسی، مورد استناد محقق بزرگی همچون «کریستین سن» قرار گرفته است که در دو اثر گرانبهایش: «ایران در زمان ساسانیان»۲۱ و «سلطنت قباد و نهضت مزدک»۲۲ از شاهنامه بهعنوان یک مدرک تاریخی معتبر استفاده کرده است.
۲-۳- فردوسی و شریعتی، هردو مسلمان، شیعه و زاده خراسان هستند؛ اما نقاط افتراقی دارند که آن دو را از یکدیگر جدا میسازد. فردوسی ضمن قبول روح متعالی اسلام، به ایران و هویت ملی نیز به دیده قبول مینگرد و تازش تازیان را مردود میشمارد. اما دکتر شریعتی، دل در گرو عرفان و تصوف دارد و به دنبال کشف و استخراج شخصیتهای مذهبی و دینی است. فردوسی، رستم و سیاوش را میپرورد و میستاید و از زبان آنها سخن میگوید؛ شریعتی به سلمان پاک و ابوذر ارادت میورزد. فردوسی با آنکه به خاندان پیامبر اسلام(ص) تعلقخاطر دارد و خود را خاکپای علی(ع) میداند معالوصف، صدای ایران از کوه وجودش طنینانداز میباشد.
۲-۴- فردوسی از حملات هولانگیز تازیان و قتل و اسارت و غنیمتی که اتفاق افتاده است، از شدت اندوه به خود میپیچد بدون اینکه قصد دفاع از حاکمیت معینی در روزگار خویش داشته باشد. در مقابل، شریعتی به پیروزی عرب در ایران به دیده تأیید مینگرد؛ به این علت که عدالت و مدنیّت نوینی را بنیان نهاد: «عامل تمدن تازه نشان میدهد که انسان تازهای به وجود آمده است که او [فردوسی] نمیشناسد. یک زندگی تازه به وجود آمده که نه فردوسی ما و نه پادشاه غسانی میشناسد، نه پادشاه حیره و نه حتی پادشاه ساسانی و سزار روم. هیچکدام نمیشناسند که این چگونه تفکری است. این نشانه این است که در این زمین، شخمی زده شده و تخمی کاشته شده و مبارزه و کار و انسان تازهای خلق شده.»۲۳ در واقع دکتر شریعتی پس از نقل جریان قصاص پادشاه غسانی به این داوری میرسد و اینکه ایران را شخم زدند و تخم دیگری کاشتند، به فال نیک میگیرد و آن را تمدنساز و عدالتمحور مینامد. بر اساس آن قصه، پادشاه غسانی برای ابراز و اظهار اسلام خود، در مدینه حضور مییابد. برحسب حادثهای که پیش میآید بر صورت یک مسلمان، سیلی میزند. شخص سیلی خورده، راضی به رضایت نمیشود و به امر قصاص اصرار میورزد. عمَر(خلیفه دوم) پادشاه غسان را ملزم میکند که باید قصاص شود و سیلی بخورد. دکتر شریعتی چنان با شور و هیجان، این جریان را تبیین و تجلیل میکند که گویا سیلی عمر بر صورت ایران و سیادت و حاکمیت تاریک اعراب بر ایران را که در کتب معتبر تاریخی همچون تاریخ طبری، تاریخ ابن اسیر و مقدمه ابن خلدون نقل شده است، به باد فراموشی میسپارد.
۲-۵- دکتر شریعتی به بیتی از شاهنامه در نکوهش زن استناد میجوید که الحاقی و جزو ابیات مجعوله است و از فردوسی نیست «زن و اژدها، هردو در خاک به/ جهان پاک از این هردو، ناپاک به»۲۴ شریعتی بر حسب اقتضائات آن روزگار نتوانسته بود از روی تعمق و با مطالعه دقیق به قضاوت بپردازد. ایکاش در حال حیات بود و میدید که شاهنامهپژوهانی چون دکتر جلال خالقیمطلق، دکتر سید جلالالدین کزازی، دکتر سجاد آیدنلو و دکتر ابوالفضل خطیبی، مستندات دکتر شریعتی را مردود شمردهاند و دیگر هیچ اعتباری برای آن ابیات مجعوله، مترتب و متصور نیست. کاش از باب توازن در امر قضاوت، به این بیت حکیمانه و انسانی و اخلاقی فردوسی نیز استناد میجست: «چو فرزند را باشد آیین و فر / گرامی به دل بر، چه ماده چه نر».
۲-۶- گاهی بر سبیل تعصب و یا از روی بیاطلاعی، شاهنامه را مخالف یادگیری و آموزش طبقه پایین میدانند، درصورتیکه چنین نیست. دکتر جلال خالقیمطلق حکایتی را نقل میکند، البته سوی از درست و نادرست بودنش، که به تبیین این موضوع مدد میرساند. ایشان مینویسد: «انوشیروان در نبرد با رومیان برای سپاهش به پول نیاز داشت. از آنجا که به گنجینه دولتی دسترسی نداشت، با وزرای خود دیدار کرد تا رأی آنها را بشنود. سپس شخصی را فرستاد تا از بازرگانان و ثروتمندان شهر وام بگیرد. موزهفروشی توانگر، بر آن شد که بهتنهایی کل مبلغ چهار میلیون درهم را بپردازد. او وام را فرستاد و فرصت را غنیمت شمرده و از وزیر تقاضا کرد که از شاه اجازه بگیرد تا پسرش دبیر شود. شاه نپذیرفت و وام را پس فرستاد… اینکه انوشیروان درخواست بازرگان را رد کرد بدین معنی نیست که پسر موزهفروش، اجازه آموزش نداشت. بلکه نکته در این است که او اجازه نداشت به حرفه دبیری راه یابد. بهجز آن در شاهنامه آمده که اگر بازرگانی ورشکست میشد، دولت مخارج تحصیل پسرش را فراهم میکرد.»۲۵
دکتر شریعتی بعضاً با تعریض و کنایه و گاهی با تصریح و آشکارا، فردوسی را سرزنش میکند که مثلاً از ساسانیان و عدم تحصیل فرزند یک کفاش حمایت کرده است.۲۶ با مراجعه به شاهنامه و همین قصه مورد نظر دکتر شریعتی، نمیتوان حتی حرفی در راستای طرفداری فردوسی از این حرکت تبعیضآلود انوشیروان پیدا کرد. فردوسی، صادقانه و با حفظ امانات و روایات تاریخی، به بیان موضوعی میپردازد که خودش نیز با آن مخالف است. در هیچ جای شاهنامه مخالفت با تعلیم و تعلم نمیتوان دید. ابیات متعددی مبنی بر آموزش و پرورش در دل شاهنامه میدرخشد همچون: «توانا بود هر که دانا بود/ ز دانش دل پیر، برنا بود / بیاموز و بشنو، ز هر دانشی / که یابی ز هر دانشی، رامشی / ز هر دانشی چون سخن بشنوی / از آموختن یک زمان نغنوی»۲۷ دانش و دانایی از اصول جهانبینی فردوسی به شمار میرود. فردوسی، فلسفه وجود آدمی را علم و دانایی میداند و هنرمندانه و حکیمانه آن را به تصویر میکشد. هرکس در زیر نخل بلند دانایی و هنر بنشیند، سایه آن نخل برافراشته، او را از گزند روزگار حراست میبخشد: «کسی کو شود زیر نخل بلند/ همان سایه، زو باز دارد گزند»۲۸
فردوسی بر سبیل امانت و از موضع یک راوی، حقایق و وقایع تلخ و شیرین کتاب روزگار را بیان میکند. البته ساسانیان طرفدار علم و دانش بودند. حتی شخصی که توان مالی برای تعلیم و تربیت نداشت از او حمایت مالی میکردند، اما رفتن از طبقهای به طبقهای دیگر، ممنوع و یا بسیار سخت بود. از باب نمونه: سخن رسا و نگارش شیوا و آشنایی به علوم بلاغت در دیوان دبیری اردشیر، اهمیت خاصی داشت. اگر شخصی، حتی نقطهای را خوش مینگاشت از مهر و نواخت اردشیر برخوردار میشد. اردشیر هرگاه مرد دبیری را در درگاه خود میدید میگفت: نویسنده، مایه آگندگی گنج و مظهر پراگندگی رنج است. به این معنا که نویسنده، گنج میاندوزد و زنگ رنج را از دل جامعه میزداید. بهتصریح اردشیر: آبادی شهر و سپاه و هر انسان فریاد خواه، به قدرت قلم گره خورده است. دبیران و نویسندگان با جان و روح من، پیوند خوردهاند و در وجود من فرمانروایی میکنند.۲۹ اردشیر برحسب توان و علاقه کودکان، راه علم و دانش را برای ایشان مهیا میساخت و برای تعلیم و تربیت، آنان را به آموزگاران و فرهنگیان میسپرد. در زمان اردشیر، در هر کوی و برزنی، دبیر و دبستان بود.۳۰ فردوسی از زبان اردشیر میگوید اگر میخواهید جانتان را از پرتو دانش برافروزید، نباید لحظهای از آموختن غفلت بورزید. اگر دارای فرزند هستید، او را به آموختن برانگیزید و از اتلاف وقت که روزگار انسان را تباه میکند دور بسازید: «زمانی میاسای از آموختن/ اگر جان همی خواهی افروختن / چو فرهنگ باشد به فرهنگ دار/ زمانه ز بازی بر او ننگ دار»۳۱ به فرمان اردشیر، شهریار و زیردست که مَجاز از تمام طبقات مردماند، باید در فراگیری دانش بکوشند: «دگر آنکه دانش نگیری تو خوار/ اگر زیر دستی، اگر شهـریار»۳۲ اورمَزد (فرزند شاپور) جاودانگی تخت شاهی را مشروط به دانش، خرد، فرهنگ و رای میداند. توصیه میکند بر در آنکس که علم و دانش ندارد، تا زندهای گذر مکن. خرد و دانش، همچون آب و زمین چنان به یکدیگر گره خوردهاند که جدا از هم نیستند: «هر آنکس که دانش نیابی بَرَش/ مکن رهگذر تا زییی بر درش / به مرد خردمند و فرهنگ و رای/ بود جاودان تخت شاهی به پای / دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش/ به بد در جهان تا توانی مَکوش / خرد همچو آب است و دانش زمین/ بدان کین جدا، و آن جدا نیست زین»۳۳
نکته قابل توجه این است که در عصر ساسانیان عموماً و در دوران انوشیروان خصوصاً رفتن به رده دبیری، شرایط خاص و دشواری داشت؛ اما عدم حضور در رسته دبیران، منافاتی با آموزش و یادگیری نداشت. اکنون نیز پس از تقریباً ۱۶ قرن در همین کشور ایران اسلامی، با همین ممنوعیت و محدودیت مواجه هستیم. مثلاً رفتن از وزارت آموزش و پرورش به وزارت امور خارجه، یا ممنوع است یا پارتی کلفتی میخواهد. حتی دانشآموز مستعد، در مدرسه «شاهد» که دیوار به دیوار محل سکونتش است نمیتواند ثبتنام کند؛ زیرا شرایطی را که دولت و حاکمیت برای آن مدرسه در نظر گرفته است ندارد. مدرسه شاهد، به طبقه خاصی تعلق دارد. فرزندان آن طبقه، حتی اگر ضعیفالدرک و علیلالذهن هم باشند باز میتوانند در مدرسه یادشده، به تحصیل مشغول شوند. هرچند چنین دردی، در مواردی نادر با درایت دولت و دولتیان، قابل درمان میباشد.
۲-۷- دکتر شریعتی بعضاً با استناد به ابیات مجعوله و الحاقی، به فردوسی حمله میکند. مثلاً این ابیات را دستاویز قرار میدهد و فردوسی را مینکوهد: «ز شیر شتر خوردن و سوسمار/ عرب را به جایی رسیده است کار/ که تاج کیانی کنند آرزو/ تفو بر تو ای چرخ گردون تفو». با توجه به همین ابیات، شریعتی مینویسد: «مسلّم است که فردوسی دید اَشرافی داشته است، که حتی هنگام فحاشی نیز چنین صحبت میکند».۳۴ ایکاش معجزهای رخ میداد و شریعتی زنده میشد و میدید که شاهنامهپژوهانی چون دکتر خالقیمطلق، دکتر آیدنلو و دکتر خطیبی، با تحمل سالها رنج و تلاش و با لحاظ اصول نسخهشناسی و متدهای علمی به این نتیجه رسیدهاند که ابیات مورد استناد دکتر شریعتی، «باید الحاقی دانسته شود.»۳۵
۲-۸- دکتر شریعتی حافظ را شخصی معرفی میکند که «نه منوچهری زمینی است و نه مولوی آسمانی. روحش فاصله زمین و آسمان را پر کرده است» و بعد با قلم طعنه، درد فردوسی را درد شکستن درفش کاویانی و فروپاشی نظام ساسانی میداند: «درد فردوسی، درد شکستن درفش کاویانی و تخت و تاج کیانی و بر باد رفتن تخمههای ساسانی است».۳۶ دکتر شریعتی که با زبان سمبلها و نمادها آشنایی عمیقی داشت و خود شخصی بود مفهومساز و روشنفکر، نمیدانم چرا با این همه اشراف بر نمادها و سمبلها، با نمادهای شاهنامه مخالفت میکند؟! شاید یکی از علل مخالفت شریعتی با نمادهای ملی در شاهنامه و شخص فردوسی، نظام شاهنشاهی باشد که با آن نظام در چالش و تقابل بود؛ زیرا حاکمیت، از شخص و شخصیت فردوسی و کتاب شاهنامه و سمبلها و نمادهای آن، بهنوعی به نفع خود استفاده میکرد. دکتر شریعتی در راستای اثبات مدعای خود، گاهی به سخنان و داوریهای دیگران هم استناد میجوید که قضاوت «هانری ماسه» از آن جمله است: «من عمرم را وقف ادبیات فارسی کردم. ادب فارسی بر چهار استوانه اصلی استوار است: فردوسی، سعدی، حافظ و مولوی. اما فردوسی، همسنگ هومر یونانی است و برتر از او. سعدی، آناتول فرانس ما را به یاد میآورد. حافظ با گوته آلمانی قابل قیاس است که خود را شاگر حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده میشمارد. اما مولوی! در جهان هیچ چهرهای وجود ندارد که بتوان مولوی را به اوی تشبیه کرد…»۳۷

۳. نتیجه و جمعبندی
در یک جمعبندی میتوان گفت که دکتر شریعتی، ضمن اینکه به امتیازات علمی، تاریخی، هنری، درد ملی و هویتگرایی فردوسی به دیده تأیید مینگرد، معالوصف در یک معدلگیری، آرا سلبی او بر آرا ایجابیاش عملاً و علناً غالب است و برتری دارد. تصوف و عرفان و عنصر زمان، ستون اصلی خیمه قضاوت دکتر شریعتی را در این داوری دشوار و قیاس بسیار سخت و پیچیده شکل میدهد. تصوف و عرفانی که آمیخته به ایدئولوژی و تئولوژی است و صبغهای بس خردستیزانه و درونگرایانه دارد.
ناگفته نماند که پویش، پوستاندازی و نقد را از معلم مجاهد خود، دکتر علی شریعتی، آموختهام که آموزگار بزرگ مدرسه نقد بود و خود را در رفتن و شدن، بازمییافت و تعریف میکرد.
پینوشتها
۱. علی شریعتی، با مخاطبهای آشنا، ص ۸۴.
۲. علی شریعتی، خودسازیِ انقلابی، ص157.
۳. علی شریعتی، شیعه (تهران: انتشارات الهام)، ص ۳۵.
۴. علی شریعتی، بازشناسی هویت ایرانی–اسلامی (تهران: انتشارات الهام، ۱۳۷۸)، ص ۷.
۵. همان، ص109.
۶. همان، ص199.
۷. همان، ص20.
۸. همان، صص ۷–۸، با تلخیص و بازنویسی.
۹. همان، ص34.
۱۰.همان، ص82، با تلخیص.
۱۱. علی شریعتی، تاریخ تمدن، جلد اول (تهران: انتشارات آگاه، ۱۳۶۱)، ص ۱۶.
۱۲. علی شریعتی، تاریخ تمدن، جلد دوم (تهران: انتشارات آگاه، ۱۳۵۹)، ص ۱۲۷.
۱۳. مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۱۸.
۱۴. مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۱۹؛ نیز نک: امین یاری، آراء بدیع و نظریات شاذ مولانا (نشر اینترنتی، ۱۳۹۸)، فصلهای ۱۲ و ۱۷.
۱۵. مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۴۳۱۹–۴۳۲۱؛ دفتر پنجم، ابیات ۳۴۵۹–۶۷۵۹.
۱۶. برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: جلال خالقیمطلق، زنان شاهنامه، ترجمه فرهاد اصلانی و معصومه پورتقی (تهران: نگاه معاصر، ۱۳۹۸).
۱۷. در راستای تأثیر پذیریِ مولانا از مکاتب و مشربهای اشراقیِ هندوان و نوافلاطونی و فلوطین، مراجعه شود به: (سیمین یاری، این عدم خود چه مبارک جایی است (تهران: انتشارات طهوری، ۱۴۰۳). در این کتاب بر تأثیرپذیری مولانا از آیین بودا و مکاتب و مشربهای اشراقیِ هندوان از منظر اصحاب معرفت و اهالیِ قلم، ازجمله: دکتر سعید نفیسی، دکتر عبدالحمید ضیایی، دکتر محمد مجتهد شبستری، دکتر حسن امین، دکتر قاسم غنی و استاد کریم زمانی با تفصیلِ تمام و بهصورت مستند و مستدل پرداخته شده است.
۱۸. علی شریعتی، هبوط در کویر (تهران: انتشارات چاپخش، ۱۳۹۱)، ص ۵۶۸.
۱۹. امین یاری، نقد کمعیار (تهران: انتشارات کویر، ۱۳۹۹)، صص ۱۷۳–۱۹۱.
۲۰. جلال خالقیمطلق، شاهنامه، جلد سوم، ص ۳۹۷، بیت ۶۲۹.
۲۱. آرتور کریستنسن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی (تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۷).
۲۲. آرتور کریستنسن، سلطنت قباد و نهضت مزدک، ترجمه نصرالله فلسفی (تهران: نشریات مؤسسه خاور؛ تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۰۹).
۲۳. علی شریعتی، چه باید کرد؟ (تهران: انتشارات قلم، ۱۳۸۹)، صص ۱۱۱–۱۱۳.
۲۴. علی شریعتی، فاطمه فاطمه است (تهران: انتشارات چاپخش، ۱۳۹۳)، ص ۱۱۴.
۲۵. خالقیمطلق، زنان شاهنامه، صص ۱۴۶ و ۱۵۱.
۲۶. علی شریعتی، علی(ع) (تهران: نشر آمول، ۱۳۹۰)، ص ۲۸۸.
۲۷. برای مطالعه اهمیت و ضرورت تعلیم و تربیت مراجعه شود به: احمد رنجبر، جاذبههای فکری فردوسی (تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۹)، بخش «اهمیت دانش».
۲۸. بهفر، شاهنامه، بیت ۸۷.
۲۹. جلال خالقیمطلق، شاهنامه، جلد سوم، ص ۳۸۵، ابیات ۳۱۴–۳۲۲.
۳۰. همان، ج ۳، ص ۳۸۹، ابیات ۴۰۶–۴۰۷.
۳۱. همان، ج3،ص392، ابیات ۴۷۸-۴۷۹.
۳۲. همان، ج3،صص391-۳۹۲، بیت ۴۷۸.
۳۳. همان، ج ۳، ص ۴۰۵، ابیات ۱۱–۱۴.
۳۴. شریعتی، بازشناسی هویت ایرانی–اسلامی، ص ۶۱.
۳۵. محمدجعفر یاحقی (گردآورنده)، مجموعه مقالات همایش هزاره شاهنامه، مقاله «ابیات الحاقی مشهور شاهنامه»، ص ۲۳.
۳۶. شریعتی، بازشناسی هویت ایرانی–اسلامی، ص ۷۲۲.
۳۷. همان، ص205.





