(ضمیمه سوم در حاشیه «نقد به مجاهدین بنیانگذار؛ شاخهای از ملی مذهبی»)
گفتوگو با دکتر پیمان
دکتر شریعتی با توجه به مکتب پدرشان که کار فکری میکرد و میخواست بنیانهای فکری جامعه را تغییر بدهد و نگرش به اسلام را نو کند، در زمینه فکری خودش معتقد بود جامعه ما قبل از هر چیزی نیاز به تحول فکری فرهنگی دارد تا بتوان بنیانهای جدیدی مثل دموکراسی و عدالت و پیشرفت را روی آن سوار کرد.
از مشهد تا قبل از ترک ایران چنين ذهنيتي داشت. بعد از آشنایی با انقلاب الجزاير و آشنایی با گروههایی در اروپا که میگفتند باید اقداماتی رادیکال و براندازانه داشته باشیم، مدتي تحت تاثیر این اندیشه بود که در آثارش نمونههای آن به چشم ميخورد. حتي تصميم داشت با عدهای به مصر برود و در همین موضوع تحقيقي بکنند. بعد خبردار شدیم به ایران آمده است. معلوم است در این فاصله تأملی روی این مسئله کرده است که گیرم ما رفتیم و جرياني راه انداختیم و درگیری مسلحانه به وجود آمد و بلکه هم پیروز شدیم؛ خب با گذشتهای که او در ذهن دارد، جامعهای که به لحاظ فکری و فرهنگي مسئله دارد و شکاف های عمیقی که بین طبقات و گروههای مختلف نخبگان و روشنفکران و تودههای مردم وجود دارد، احتمالاً به این تصمیم میرسد که آن راه را رها کند و به ایران بیاید.
روند کاری که از مشهد شروع کرد و در دانشگاه درسهای اسلامشناسی را شروع کرد، نشان ميدهد مباني ديني را شروع کرده. بعد میخواهد این مباني را در سطح گستردهتری اشاعه بدهد، پس اقدام میکند به تهران منتقل شود. حسینیه ارشاد هم برای رنسانس فکری مد نظر او بود که از اروپا الهام گرفته بود. در اروپا يك رنسانس فکری- فرهنگي شروع شد و بعد به پروتستانتیسم رسیدند و بعداً به انقلابات سياسي و دموکراتیزاسیون و تحولات بعدی منجر شد. این مراحل در زمینه مطالعات دکتر شريعتي بوده و قطعاً در آن تصمیم راهبردی که اول باید آن راه را برويم و يك زمینه های نیرومند پر قدرت فرهنگی به وجود بیاوریم، تأثیرش را بر ایشان گذاشته بود.
در تهران مبارزات چریکی آغاز شده و جوّ دانشگاهها تغییر میکند. چون عمدتاً جوانها و دانشجویان درگیر این مبارزات میشوند و در کلاسهای دکتر هم انعکاس و تأثیر این جنبش چریکی آشکار است و اطراف دکتر را این فضا فرامیگیرد.
به نظر من شريعتي درست است تصمیم به کار فرهنگی گرفته اما کار فرهنگي از نظر او با کار آكادميك و دانشگاهی فرق دارد که میخواهد کار انتزاعي علمي و فرهنگی بکند و کاری هم به جامعه و سیاست ندارد. او نميتواند از گذشته خودش فاصله بگیرد که آمیخته به مسئولیت نسبت به جامعه، سرنوشت ملت و کشور است. او که در نهضت ملی فعال بوده و در يك جريان مثل خداپرستان سوسیالیست عضویت داشته و به اروپا رفته. بنابراین کار فرهنگی او در ارتباط با جامعه و بهعنوان زمینهای برای تحولات اجتماعي سياسي بعدی بوده است.
شريعتي برای کار دراز مدت در حسینیه ارشاد برنامهریزی کرده بود و هیچ تصوری نداشته که در زمان کوتاهی که آمده این همه اتفاق بیفتد و او ناگزیر در وضعیتی قرار بگیرد که پيشبيني نمیکرده. دکتر فکر میکرده چند سالي وقت دارد تا این پروژه را پیش ببرد. اما روز به روز در پیرامون او فضای انعکاس جنبش چريكي و تأثير و صدای آن در جامعه است و موجی که ایجاد می کند، نمیتواند او را در حالت خنثي و بيتفاوت نگه دارد. شريعتي به نظر به دو چیز فکر کرده است: يکي اینکه پیرامون او جوانهایی میآیند که نیازهای جدید و فوریتری دارند که این جریانات در آنها ایجاد کردهاند. يك جنبش چریکي که ميخواهد کل سیستم را عوض کند و تحولات عميقي ايجاد و نظام جدیدی به وجود بیاورد. در این مورد يك عده درگیر شدهاند و يك عده هم شهید شدهاند. حالا این جوانها سؤالهای فوری دارند. دوم اینکه ممکن است تصور کند این وضع به سمت يك تغییر جدی حرکت ميكند و يك انقلاب در پیش است.
در برخوردهای شریعتی این دوگانگي حس میشود. يك جا ضمن صحبتهايش ميخواهد پاسخ بدهد که اگر انقلاب در حال رخ دادن است آیا این انقلاب به ثمر ميرسد؟ آیا انقلاب زودرس نیست؟ آیا این انقلاب خام نیست؟ در حالي که ميدانسته مرحلهای که فکر میکرده مرحلهای راهبردی اساسي است و بايد طي بشود، طي نشده. طیف محدودی از جوانها به کلاس آمدهاند و دایرهای كوچك يك موج ایجاد کرده است، اما این عمل در میلیونها نفر از توده اتفاق نیفتاده. به خصوص که بخشی از مردم در مهدیه آقای کافی رفتوآمد داشتند و شريعتي ميديده عدهای در آن فضا هستند و عدهای هم در وسط هستند و سنتگرا هستند. میلیونها مردم همینها هستند و اگر انقلاب بشود این مردم وارد ميشوند. به اضافه اینکه کل روحانیت و حوزه هم در مسیر خودش است. شريعتي ميديده که بحثهایش هنوز به جایی نرسیده که بتواند در حوزهها موج ایجاد کند و توجه جلب کند. فعلاً مخالفتها بیشتر آشکار هستند و موافقتها در عده معدودی روشنفکر مشاهده میشد. اما مسلم بود آدمی نبود که نداند این تعداد اصلا نسبتي با انبوه جمعيتي که در حوزهها هستند و یا در توده مردم هستند توازنی ایجاد نميکند.
در هر حال شريعتي در بحثهایش میگوید انقلاب زودرس چه اثرات منفي ميتواند داشته باشد. آن را نفی میکند در عین حال کسانی که با او ارتباط دارند به خصوص جوانان و دانشجویان که عمدتاً طرفدار مجاهدین بودند و گرایشات مذهبي داشتند آنجا میآمدند و فقط گوش نمیدادند بلکه بهتدریج فشار وارد میکردند. سازمان روی این زمینه حساسیت داشت. انعکاسي که بعضي از رهبران سازمان بعداً نشان دادند این بود که شریعتی کار فرهنگی میکند و اگر هم مأمور ساواك نباشد اما کاری میکند که به نفع ساواک است. يعني نسل جوان را به حسینیه میکشد و مشغول این بحثها میکند و نمیگذارد به سازمانهای مبارز بپیوندند. خود جوانان که دور شريعتي ميآمدند سؤال میکردند و او کمکم فکر کرد که مسئولیت دارد. صمیمانه به این نتیجه رسید که شاید این روند به انقلاب بینجامد و او مسئولیت دارد جوان را از لحاظ فکری تغذیه کند و به پرسشهای آنها جواب بدهد و آنچه از لحاظ نظری و تئوريك در توان دارد و قدرت بسیجی که میتواند از مذهب بگیرد در خدمت او قرار بدهد. از این جا بهطور جدی خط قبلی را متوقف میکند.
راجع به بخشی از مذهب، نمادها و شعائر شروع به بازخوانی میکند که اولاً بتواند قدرت بسیج بیاورد و مردم را از جا بکند و یا احساسات باعث تقویت حس مسئولیت شود؛ با امام حسین، ابوذر، جنبشهای علوی، سربداریه، تمام آنچه در شیعه بود مثل انتظار مذهب اعتراض، حتي در مورد روضهخواني و دعا يك عنوان رادیکال به این گریهها داد که اینها یادآوری قیام حسین را میکنند و مسئولیت شیعه بودن چیست. یعنی تمام نمادها و ارزشها و سنتهای شیعه را هر اندازه هم وجوه غیر مثبت و یا منفی داشت همه را در بازخواني خود مثبت میکند و به عامل برانگیزننده تبدیل و معرفي ميكند. بدون استثنا يك مورد را هم جا نمیاندازد. تمام شیعه را بهعنوان يك حزب تمام بازخوانی میکند که به درد امروز بخورد و بسیج بکند و قیام و انقلاب را برانگیزاند. ادبیات این دوره شريعتي هم سراسر از ایثار و شهادت و بعد از شهادت است و به جنبش جريكي كمك ميكند.
هنوز سلسله سخنرانيها تمام نشده که حسینیه را میبندند. اینجا شريعتي از خط اصلي جدا شده و خودش را در خدمت جریانی گذاشته که در آن مقطع فضای جامعه ایران را تحت تاثیر قرار داده. مدتي ميگذرد و به زندان ميرود و برمیگردد. حوادثی میشود و برخی از بچه های مجاهد که مارکسیست شده بودند، با او برخورد میکنند و کمکم اخبار به گوش او ميرسد. اولین ضربه سخت را اینجا میخورد. جدا از اینکه میبیند او رفته و آمده و جنبش چريكي ضربه سخت خورده و بعد هم بخشي دچار چنین مسئلهای شدند. اصلاً نمی توانسته تصور کند از بین کساني که حتي از شاگردان خود او هستند چنین اتفاقی بیفتد. فکر میکند آن زودرسی که پیشبینی میکرد اتفاق افتاده و آنچه باید انجام بگیرد نشده و این نشانههای زودرس وضعیتی است که اگر وضع این جور پیش برود فاجعه است. اینجاست که دوباره در حالتي که ضربه روحي خورده نوعي يأس بر او غالب ميشود. اما به هر حال سعي ميکند دوباره آن خط را زنده کند و همان را از نو شروع کند. در آخرین فرصتهایی که در ایران هست این کار را شروع ميکند. عرفان، برابری و آزادی را مطرح میکند و دوباره به عمق میرود. آن پروژه قبلی را کنار میگذارد و در جلساتی که در خانههاست بحثها باز هم بنیادی میشود. به خصوص که آن حادثه را دیده و روی بحث عرفان و ایمان میرود. در واقع برگشتي روي تفکر خداپرستان سوسیالیست است که گفته بودند نه تنها دموکراتیزاسیون بر اخلاق مبتني باشد بلکه اخلاق هم بر جهانبيني فلسفي خداپرستي باشد. يعني يك ايمان اگر بنیان هستيشناسي نداشته باشد استوار نمیماند. احساسات اخلاقي و مسئولیتهای انسانی و ایثار و فداکاری میتواند تحت تأثیر شرایط اجتماعي ایجاد شوند و احساس همدردی نسبت به همنوع به وجود آید که میتواند با گذشت زمان نسبت به و ضعیت خود فرد و جامعه فروکش کند. اما اگر بنیان روی هستيشناسي باشد و دروني شود اين اتفاق دیگر نمیافتد چراکه آنهایی که مباني ايماني محكمي دارند هیچوقت نسبت به مسئولیتشان احساس تردید نمیکنند و تا آخر عمر این مسئولیت از عمق وجودشان میتراود. دوباره برميگردد به بحث ابتدایی خودش که مباني ايماني را به هستيشناسي افراد ببرد و استحکام بدهد تا نه این اتفاقات بیفتد و نه مسئولیتهای فرد تحت تأثیر جوّ و شرایط تغییر کند.
فشار روی او زیاد بود و شريعتي تصمیم میگیرد هجرت کند. با این تصور که اینجا عرصه فعالیت و ميداني که ميتواند منتشر شود خيلي محدود است. ضمن اینکه در خانه ها يك تعداد محدودی جمع ميشدند و تکثیر مطالب به این آسانی نبود. مهاجرت میکند به این امید که در فضای آزادتری کار کند. بحث هجرت را هم همیشه داشته که مهاجرت در راهبرد انقلابات اجتماعی و حتي انبيا تعيينكننده است. این انگیزه این امکان را به او میدهد که این هجرت در این شرایط لازم است. اما آن هجرت به آن فرجام تلخ مواجه شد و نتوانست آنچه تصور می کرد انجام بدهد.
اگر ایشان از من سؤال میکرد من به او میگفتم نرود. وقتي در داخل جامعه يك جنبش زنده سرحال با سازمانها و مرجعیت قوی وجود ندارد بیرون نمیتوانید کاری انجام بدهید. بیرون زماني ميتوان کار کرد که در خود جامعه يك جنبش سرزنده وجود داشته باشد و مرجعیتها باشند و کار در بیرون هر کاری که باشد كمك ميکند به داخل و بازتاب پیدا میکند. وقتي داخل خاموش و سرکوب شده، بیرون يا حتي زندان رفتن جواب نمیدهد. اگر آن اتفاق برای شريعتي نميافتاد قطعاً صدای او انعکاسی پیدا نمیکرد مگر اینکه در همین داخل میماند.
بعد از بسته شدن حسينيه، مسجد الجواد و مسجد قبا و مسجد امیرالمومنین و کانون توحید در همان زمان فعال شدند و خود من در کانون توحيد بحثهايي داشتم. يعني شرایط برای این کار تحمل ميشد و او ميتوانست اثر بگذارد. بچههایی که به این جلسات ميآمدند با علاقه به بحثها گوش میکردند. یعنی جامعه تشنه يك خوانشي بود که بتواند شرایط موجود را در يك عمق بیشتری تبیین کند و راه را برای خروج و رهایی نشان بدهد.
بهطور خلاصه ایشان اول در ایران بحثهای بنیادی را شروع میکند. بعد در تهران و در مقطع دو سه سال فعالیتهای چریکی در جواب به نیازهای جنبش فعال میشود. مجدد وقتي متوجه ميشود تحلیل اولیهاش که انقلاب زودرس فاجعه ایجاد میکند درست بوده، و نه جرياني ادامه پیدا کرد و عوارض آن هم دارد خودش را نشان میدهد، دوباره برمیگردد تا خط پروژه اولیهاش را ادا مه بدهد. در ادامه آن از ایران عزیمت میکند که دیگر فرصت از دست شريعتي خارج ميشود.





