
پروفسور اقبال احمد، نویسنده، روزنامهنگار، متفکر سیاسی و فعال ضد جنگ پاکستانی، هفت ماه پیش از درگذشتش در سال ۱۹۹۸، سخنرانی تأثیرگذاری در دانشگاه کُلرادو با عنوان «تروریسمِ ما و آنها» ایراد کرد.
او در آن جلسه، با یادآوری تاریخ پررنج و مقاومت فلسطینیها گفت:
«فلسطینیها از سال ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۸ به تمام دادگاههای جهان رفتند و بر درِ هر نهادی در دنیا کوبیدند و پاسخ شنیدند که دلیل آوارگی و بیخانمانشان، گوش دادن به رادیوهای عربی است که به آنها گفته بودند باید سرزمین خود را ترک کنند. درحالیکه این یک دروغ بود و هیچکس حقیقت را نمیشنید. در نهایت، آنها شکل جدیدی از ترور را ابداع کردند، تروری که واقعاً اختراع خودشان بود: ربایش هواپیما. بین سالهای ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۵، آنها گوشهای جهان را کشیدند، تکان دادند و گفتند: گوش کنید!
و ما گوش کردیم. اگرچه هنوز هم در حقشان عدالتی برقرار نکردهایم، اما دستکم همه میدانیم و اعتراف میکنیم که آنها هستند، حتی اسرائیلیها نیز مجبور به اعتراف شدهاند. گلدا مایر، نخستوزیر اسرائیل را به یاد بیاورید که در سال ۱۹۷۰ میگفت: «فلسطینیها وجود ندارند». امروز دیگر کاملاً روشن است که آنها وجود دارند».
گلدا مایر، میگفت: «فلسطینیها وجود ندارند»
اقبال احمد در نوشتهها و سخنرانیهایش روایتهای غربی که تروریسم را اغلب پدیدهای منحصر به برخی مناطق یا گروهها معرفی میکنند، به چالش میکشد و نشان میدهد که واژه «تروریسم» اغلب برای برچسب زدن به کنشهای مقاومتمندانه مردمان تحت ستم به کار میرود، درحالیکه اقدامات خشونتآمیز قدرتهای امپریالیستی اغلب تحت عنوان «امنیت ملی» یا «ضد تروریسم» موجه تلقی میشوند.
مطالعات تاریخی نشان میدهد که پروژههای استعماری دولتهای اروپایی در قرنهای هجدهم و نوزدهم با سطوح عظیمی از خشونت سیاسی همراه بود. خشونتی که توسط دولتهایی با قدرت نظامی بسیار برتر نسبت به جوامعی که قصد سلطه بر آنها را داشتند اعمال میشد. این خشونت، اغلب برای ایجاد هراس و القای ناتوانی مقاومت طراحی شده بود: «ترور» در معنای خالص آن.
اقبال احمد با واکاوی نقادانه تاریخ «تروریسم» همچنین به ناسازگاری در خشمهای اخلاقی اشاره میکند و یادآور میشود که حتی واکنش به اِعمال خشونت بسته به هویت و گرایش سیاسی عاملان به شیوههای متفاوت ابراز میشوند. او اشاره میکند که دیدگاههای غربی اغلب زمینههای تاریخی و سیاسی ایجاد جنبشهای مقاومت را نادیده میگیرند و با تمرکز صرف بر اعمالی که «تروریسم» نامیده میشوند، بر علل ریشهای مانند استعمار، اشغال و سرکوب سرپوش میگذارند تا درک جامع از پویاییهای موجود دشوار شود.
همنظر با او پروفسور کانر گیِرتی، استاد حقوق بشر و وکیل برجسته ایرلندی، در تحقیقاتش نشان میدهد که قوانین ضد تروریسم در جهان ریشهای بسیار عمیقتر از دوران معاصر و «جنگ علیه ترورِ» دوران پسا ۱۱ سپتامبر دارند. او تأکید میکند این قوانین محصول لحظههای بحرانی جدید نیستند، بلکه در تاریخ استعمار، سرکوب سیاسی و مدیریت شورشها شکل گرفتهاند.
واژه «تروریسم» در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در بستر استعمار بریتانیا در ایرلند و هند رواج یافت و اغلب توسط بریتانیاییها برای توصیف جنبشهای مقاومت و گروههای ملیگرا به کار میرفت. «قوانین ضد تروریسم» از جمله «قانون بازگرداندن نظم در ایرلند» مصوب ۱۹۲۰ و «قانون رولَت» که در سال ۱۹۱۹ توسط بریتانیا برای هند تصویب شد نیز چنین هدفی دنبال میکرد. کمیته رولَت اعلام کرده بود «اجرای قانون به دلیل گسترش تروریسم دشوار شده است».
سخنرانی سِر چارلز تگارت، رئیس پلیس کلکته با عنوان «تروریسم در هند» در انجمن امپراتوری سلطنتی در لندن (۱۹۳۲) و کتابهای نوشتهشده توسط بریتانیایی کارکنان دستگاه اداری و اطلاعاتی استعمار بریتانیا در هند از جمله «تروریسم در هند، ۱۹۱۷–۱۹۳۶»، نشان میدهند که واژه «تروریسم» بهتدریج جایگزین اصطلاحاتی مانند «فتنه»، «توطئه» یا «جرم سیاسی» شد و به چارچوب اصلی برای فهم خشونتهای انقلابی ضد استعمار بدل شد.
گیِرتی در کتابش با عنوان ناامنی سرزمینی: خیزش و قدرتیابی بیوقفه قانونهای جهانی ضد تروریسم، تاریخمندی مفهوم تروریسم، شکلگیری آن بهعنوان یک گفتمان در دهه ۱۹۷۰ و ظهور قوانین مقابله با تروریسم را بررسی میکند. او میگوید:
«تاریخمند کردن تروریسم، یک عمل فکری انتقادی و واژگونکننده است؛ زیرا این پرسش را پیش میکشد که تروریسم در چه زمینه و شرایطی رخ داده است؟»
مطالعات او نشان میدهند که درگیریهای ایرلند شمالی نقش بسیار مهمی در شکلگیری قوانین ضد تروریسم در بریتانیا داشتهاند و در واقع ایرلند، آزمایشگاه شکلگیری قوانین ضد تروریسم در بریتانیا بوده است. این قوانین اضطراری که برای دورههای کوتاهمدت و شرایط «بحرانی» وضع شده بودند، به مرور زمان به بخش دائمی و ثابت حقوق عمومی تبدیل شدند. به عبارت دیگر چیزی که قرار بود موقتی و استثنائی باشد، کمکم به قوانینی عادی و دائمی تبدیل میشوند.
گیِرتی با واکاوی تاریخ «تروریسم» از منظر قوانین ضد شورش و قوانین «ضد تروریسم» نشان میدهد قدرتهای استعمارگر برای کنترل مقاومتهای محلی و جنبشهای استقلالطلبانه، چارچوبهای حقوقی ویژهای ساختند تا این مقاومتها را «تهدید امنیتی» یا «تروریسم» معرفی کنند؛ بنابراین «تروریسم» تنها یک واقعیت امنیتی نبود، بلکه یک برچسب سیاسی برای مشروعیتبخشی به سرکوب بود. تاریخ شکلگیری قوانین ضد تروریسم همچنین نشان میدهد که «تروریسم» یک مفهوم سیاسی است و تعریف دقیق و ثابتی ندارد. این ابهام باعث میشود که دولتها بتوانند اعتراض، مقاومت سیاسی و گروههای مخالف ساختار قدرت را تحت عنوان «تهدید امنیتی» سرکوب کنند.
تاریخ استعمار غربی، بهویژه سرکوب خشونتآمیز مقاومت مردمی در مستعمرات و چارچوبهای حقوقیای که برای توجیه و امکانبخشی به این سرکوب ساخته شد نقشی بنیادین در شکلگیری و رواج مفهوم «تروریسم» داشته است. کانر گیِرتی با تأکید بر این بستر به بُعد استعماری قوانین «ضد تروریسم» و استفاده از زبان «تروریسم» برای منزویسازی، کنترل و وادار ساختن مخالفان قدرت استعماری اشاره تأکید میکند.
کانر گیِرتی میگوید:
«بررسی من از منشأ این مفهوم، مرا به این نتیجه رساند که «جنگ علیه ترور» بهراحتی قابل تثبیت شدن بود، زیرا دموکراسیهای لیبرال غربی دههها در تمرین چنین سیاستهایی تجربه داشتند. بدین ترتیب، «تروریسم» که مدتها بود بهعنوان ابزاری برای اقدام علیه مخالفان سیاسی به کار میرفت بهعنوان واژهای تحقیرآمیز از سیاست به قانون نیز سرایت کرد، اما نقش اصلی آن فراهم کردن توجیه اخلاقی برای قدرتهای لیبرال بود تا اعمال خشونت شدید علیه مخالفان استعمار، غصب زمینها و استثمار دائمی را ضروری جلوه دهند».
پروفسور ریچارد فالک، کارشناس حقوق بینالملل و گزارشگر ویژه سابق سازمان ملل متحد برای فلسطین که از محققان برجستهای در زمینه عدالت جهانی است، در این باره میگوید: «حق مقاومت در فرآیند استعمارزدایی در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ تأیید شد و این حق شامل حق مقاومت مسلحانه نیز بود». از همین رو است که امروز تنها ۹ کشور از ۱۹۵ کشور در جهان، گروههای مقاومت فلسطینی از جمله حماس را سازمانهایی تروریستی میدانند. تروریستی خواندن نیروهای مقاومت فلسطین از سوی کشورهایی که اغلب آنها قدرتهای استعماری هستند یا بودهاند نشان میدهد قوانین ضد تروریسم نه جدیدند و نه بیطرف؛ آنها ریشه در تاریخ استعمار و کنترل سیاسی دارند.
ادوارد اس. هرمان و گری اوسالیوَن در کتاب خود با عنوان صنعت تروریسم به بررسی نحوه شکلگیری این صنعت در سطح جهانی و نقش دولتها، مؤسسات تحقیقاتی و رسانهها در تولید و مدیریت مفهوم تروریسم میپردازد. «صنعت تروریسم» توسط چند کشور حوزه شمال جهانی مانند ایالاتمتحده و متحدانش بنیانگذاری شد. این صنعت در دهه ۱۹۷۰ و در اوج جنگ سرد شکل گرفت تا خشونت سیاسی و تهدید شوروی و متحدانش را برای منافع ژئوپلیتیکی این کشورها بازبینی کند. در این دوره، کشورهای مسلمان جنوب جهانی بر اساس تمایلات ژئوپلیتیکی غرب به «مسلمان خوب» و «مسلمان بد» تقسیم شدند. کلیشههای شرقشناسانه و اسلامستیزانه نقش مهمی در این فرآیند ایفا کردند و از اواخر دهه ۶۰ مبارزان فلسطینی بهعنوان بخشی از موج جدید «تروریسم جهانی» معرفی شدند.
تحقیقات هرمان و اوسالیوَن نشان میدهد صنعت تروریسم از ابتدا تحت سلطه کشورهای شمال جهانی بوده و پژوهشها و سیاستگذاریها عمدتاً توسط دانشگاهها، اندیشکدهها و نهادهای امنیتی این کشورها هدایت میشده است. این صنعت بهتدریج گسترش یافت و از درون آن سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی، ارتشها و صنایع نظامی، شرکتهای فنّاوری، شبکه لابیگران سیاسی و نظامی و رشته دانشگاهی مطالعات تروریسم و ناشران علمی آن ایجاد شدند. والتر مینیلو، پژوهشگر آرژانتینی و از پایهگذاران نظریه استعمارزدایی، مینویسد: «مشکل این مطالعات این است که بر پایه معرفتشناسی شمال جهانی بنا شدهاند. معرفتی که الگوهای دانستن و فهمیدن جنوب جهانی را به حاشیه میراند و این امر نتیجه روند اپیستمی ساید (معرفتکُشی) در دوران استعمار است».
معرفتکُشی به معنای حذف عمدی و نظاممند نظامهای دانشی یک ملت است و بهعنوان مکانیسمی برای نسلکشی، بردهداری و استعمار مستعمرهنشین عمل میکند. جوزیا لِباکِنگ، استاد برجسته حوزه مطالعات امنیت و روابط بینالملل و مشاور سیاسی پیشین نمایندگی دائم آفریقای جنوبی در سازمان ملل متحد در نیویورک، در مطالعات خود نشان میدهد که معرفتکُشی اغلب همزمان با اعمال نسلکشی رخ میدهد یا آن را تسهیل میکند.
این دیدگاهها ارتباط نزدیک میان صنعت تروریسم، معرفت کُشی و نسلکشی را نشان میدهند و تأکید میکنند که نابودی نظامهای معرفتی صرفاً یک فقدان فرهنگی نیست، بلکه یک جزء استراتژیک در مشروعیتزدایی از مقاومتهای ضد استعماری و فرآیندهای گستردهتر نسلکشی به شمار میآید.








