احسان هوشمند
متن حاضر سخنرانی احسان هوشمند، پژوهشگر مطالعات قومی در ایران، در ششمین همایش «کنکاشهای مفهومی و نظری درباره جامعه ایران» است که از چهاردهم تا هفدهم مهرماه ۱۴۰۴ در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. احسان هوشمند در این سخنرانی با اشاره به چالشهای نظری پیشِروی نظریهها و نظام مفاهیم در علوم اجتماعی به نقد کاربست برخی مفاهیم در علوم اجتماعی در ایران امروز از جمله «چندفرهنگگرایی» پرداخته است. هوشمند در این سخنرانی از فرهنگ ایرانی سخن گفته است و ویژگیهای فرهنگی خاص در میان برخی شهرها یا اقوام ایرانی را با مفهوم پارهفرهنگ تبیین میکند. ادامه سلسله گفتوگویهای مطالعات مرز با احسان هوشمند در شمارههای آینده منتشر میشود.
مقدمه
همانگونه که همگی میدانیم بنیان علوم انسانی بر مفاهیم استوار است و بدون مفاهیم، جامعهشناسی و علوم اجتماعی نیز موضوعیت خود را مانند هر علم و دانش دیگری از دست میدهد؛ به عبارتی، بنیان و شاکله علوم بهویژه علوم اجتماعی، نظام مفاهیم این علم است، اما درباره این مفاهیم که بنیانهای علوم اجتماعی و جامعهشناسی بدان وابسته است در میان دانشمندان این علوم هیچ اجماع عامی وجود ندارد، حتی درباره پایهایترین مفهوم این دانش؛ یعنی «جامعه» توافق عامی وجود ندارد. جامعهشناسی در حالی توانسته به یک رشته معتبر دانشگاهی تبدیل شود که بنیانها و نظام مفاهیم این دانش همچنان نهتنها به اجماع عام میان اصحاب این دانش نرسیده، بلکه روزبهروز دامنه شکافها یا دستکم تفاوتها درباره نظام مفاهیم و مفاهیم اساسی این رشته عمیقتر میشود.
به سخن دیگر امروزه چندان جای شگفتی نیست که جامعهشناسان مؤسس، خواه مؤسسان نخستین یا مؤسسان نظریهها یا رویکردهای نو هریک بنا به مشرب فکری و تعلقات فکری و روشی، مفاهیم و حتی چارچوب نظری و مفهومی متفاوتی در نظر میگیرند و بر این مبنا برنامه پژوهشی خود را پیش میبرند. این بدان معنا نیست که هیچ نقطه عزیمت مشترکی میان جامعهشناسان و اصحاب علوم اجتماعی وجود ندارد. بلکه بدان معناست که نظام مفاهیم تا حدود زیادی تحت تأثیر نقطه عزیمت پژوهشگران قرار میگیرد.
نیازی به توضیح این موضوع نیست که دستاوردهای جامعهشناسی و علوم اجتماعی از دل همین عدم اجماع سربرآوردهاند. هیچ مفهوم یا نظام مفاهیم مورد پذیرش همگانی یا اثباتشدهای تا به امروز نتوانسته است سلطه خود را بر تمامی مطالعات و پژوهشهای علوم اجتماعی، بهویژه جامعهشناسی، تحمیل کند. به این ترتیب مفاهیم جامعهشناسی پس از آن شور و اشتیاق سده بیستم میلادی برای القای مفاهیم جهانشمول و وحدتگرایانه، چه از نوع پوزیتیویستی آن و چه از نوع مارکسیستی و نیز تفسیری آن و دیگر مکاتب و نظریهها، جای خود را به دیدگاههای «کثرتگرایانه» (تأکید بر تنوع و سیالیت) داده است. این تکثر البته منشأ پویایی در علوم اجتماعی شده است. امروز بسان نیمه دوم سده بیستم تا اواخر دهه ۷۰ میلادی بهتدریج و با شتاب بیشتر دیگر خبری از خوشبینیهای مطلقانگارانه برای ابداع مفاهیم جهانشمول و جهانی نیست و هریک از مکاتب و دیدگاههای نظری جامعهشناسی یا حتی هریک از جامعهشناسان و فرهنگشناسان برجسته راه خود را در پیش گرفتهاند.
آیا این تناقض ذاتی علوم اجتماعی است؟ آیا بنیانهای دانش جامعهشناسی امروزه بر این تناقض استوار شده است؟ به گمان، پاسخ این پرسش مثبت است و میتوان با صراحت تأکید کرد که مفاهیم و نظامهای مفهومی جهانشمول جای خود را به مفاهیم و نظامهای گوناگون، گاه متعارض و حتی متضاد داده است، حتی شاید نتوان شمار اندکی از مفاهیم علوم اجتماعی و جامعهشناسی را یافت که پذیرش همگانی و جهانشمول داشته و در همه مکاتب و شاخههای جامعهشناسی مقبولیت عام یافته باشند. اگر علوم اجتماعی و جامعهشناسی دستاوردهایی دارد، این دستاوردها حاصل همین فقدان اجماع و تأملهای متفاوت و حتی متضاد است که به چنین دستاوردهایی رسیده است؛ البته این تناقض ذاتی نیز بیاشکال نیست. خدشهای که این تناقض بر پیکره علوم اجتماعی وارد کرده بیش از هر نقد نظری و روشی و فلسفی دیگری شبههافکن است و این تناقض و ابعاد شبههافکن آن باید بیش از پیش در کانون توجه، نقد و ارزیابی قرار گیرد.
پرسشهای اصلی بحث
یکی از این دست تناقضها و ابهامها خود را در مطالعات جامعهشناختی در ایران و از جمله در حوزه مطالعات قومی نمایان میکند. در عنوان سخنانم با عنوان «اقوام ایرانی، فرهنگ یا پارهفرهنگ»، چند مفهوم پایهای وجود دارد که البته در ذیل آن مفاهیم دیگری مطرح میشود که با پیروی از قاعده گفتهشده درباره عدم اجماع پژوهشگران درباره مفاهیم، نیازمند گشودن بار معنایی و مفهومی خاص این دیدگاه است. ابتدا باید پرسید مقصود فرهنگشناسی و جامعهشناسی، مردمشناسی و انسانشناسی و دیگر شاخههای علمی از فرهنگ چیست. سپس از این پرسش به پرسش اساسی بعدی رسید که پارهفرهنگ چیست. در ادامه پرسشها را پی گرفت و تأمل کرد که چگونه میتوان فرهنگها را از یکدیگر تمایز داد. در بخش بعدی این مسئله نمایان میشود که مقصود از اقوام چیست. آیا اقوام ایرانی را میتوان مطابق با نظریه جهانشمولی تعریف کرد یا اینکه باید تأمل بیشتری درباره تعریف اقوام ایرانی صورت گیرد و در نهایت پرسش شود که آیا اقوام ایرانی دارای فرهنگ مستقلی از فرهنگ ایرانی هستند یا ویژگی فرهنگی اقوام ایرانی پارهای از فرهنگ ایرانی است؟ این پرسشها در مجموع، موضع سخنان مرا درباره پذیرش یا رد چندفرهنگگرایی در ایران روشن میکند.
بخش نخست سخنان من به پاسخ به پرسش نخست مبنی بر اینکه فرهنگ چیست و چگونه میتوان یا با چه معیارها و معرفها یا شاخصهایی میتوان فرهنگها را از یکدیگر تفکیک کرد، اختصاص دارد. پرسشی که اگرچه ساده مینمایاند، اما پاسخ بدان بسیار دشوار است. شاید بتوان ادعا کرد رهیافتی دیالکتیکی بتواند گشایشی برای پاسخ به این پرسش را در میانه این بحث در جایگاهی که ما قرار داریم؛ یعنی در ایران فراهم کند.
تعریف فرهنگ
از منظر نظری، فرهنگ تعاریف متنوعی دارد و در منابع گوناگون، صدها تعریف متفاوت میتوان یافت که هریک به جنبههایی از فرهنگ توجه کردهاند. دامنه تعاریف فرهنگ از تعاریف کلاسیک و ذاتباورانه، مانند تعریف ادوارد تایلور که فرهنگ را کلیتی یکپارچه، اکتسابی و انتقالپذیر از طریق جامعه میداند، تا دیدگاه فرانتس بوآس که با مبنا قرار دادن نسبیگرایی فرهنگی بر تاریخمندی و منحصربهفرد بودن هر فرهنگ تأکید میورزد و نیز تا تعاریف مدرن و نمادین-تفسیری، مانند دیدگاه کلیفورد گیرتز، انسانشناس امریکایی، گسترده است. گیرتز فرهنگ را «سیستمی از معانی نهفته در نمادها» میداند که بستر ارتباط انسانها و انتقال دانش و نگرشهایشان به زندگی است و بر این باور است که وظیفه اصلی انسانشناس، «تفسیر این معانی نمادین» است. پییر بوردیو، جامعهشناس فرانسوی را هم در این تقسیمبندی میتوان جای داد. بوردیو مفهوم «منش» را مطرح میکند. منش تمایلاتی است که در شرایط عینی زندگی شکل میگیرد و کردارهای افراد را تنظیم میکند. در این دیدگاه، فرهنگ در قالب «سرمایه فرهنگی» (دانش، مهارتها و تحصیلات) و «سلیقه» عینیت مییابد و به بازتولید ساختارهای اجتماعی میپردازد. ماهیت معیار بوردیو، «تجسمیافتگی» فرهنگ در بدن و روان افراد و نقش آن در «رقابت برای مشروعیت» در یک «میدان» اجتماعی است. از منظر انتقادی، تعریف فرهنگ عرصهای برای «معناسازی» و «مبارزه بر سر معنا» است. فرهنگ یکپارچه نیست، بلکه عرصهای از تقابل بین معانی مسلط (هژمونیک) و معانی فرودست است. ماهیت معیار تعریف، «چندصدایی»، «تقابل» و «سیاسی بودن» فرآیندهای فرهنگی است.
در یک جمعبندی اولیه درباره تعریف و معیارها و شاخصهای تعریف فرهنگ میتوان گفت:
- کلنگری: فرهنگ یک سیستم پیچیده و درهمتنیده از اجزاست.
- اکتسابی بودن: فرهنگ ذاتی نیست، بلکه از طریق یادگیری اجتماعی منتقل میشود.
- نمادین بودن: فرهنگ مبتنی بر معانی است که به نمادها (کلمات، اشیا، اعمال) نسبت داده میشود.
- تاریخی و موقعیتی: فرهنگ در بستر خاص تاریخی و جغرافیایی شکل میگیرد.
- سازماندهنده: فرهنگ به زندگی انسان نظم و معنا میبخشد.
- پویا و سیال: فرهنگ ایستا نیست، دائماً در حال تغییر و بازتعریف است.
در اینجا میتوان گفت فرهنگ لایههای گوناگونی دارد، از جمله:
– فرهنگ بهعنوان ابزارها و مهارتها که افراد برای حل مسائل و تعاملات اجتماعی به کار میبرند.
– فرهنگ بهعنوان الگوها و «فریمها» یا چارچوبهایی که معانی و تفسیر آنها را سازماندهی میکنند.
– فرهنگ بهعنوان مجموعه روایتها و داستانهایی که شکلدهنده هویت جمعی هستند.
– فرهنگ بهعنوان مجموعه ارزشها و باورها که چارچوب ذهنی و هنجاری اعضای جامعه را شکل میدهد.
این تعاریف تئوریک بهطور مشترک فرهنگ را بهعنوان نظامی نمادین و معنادار در نظر میگیرند که هویت انسانی و ساختار تعاملات اجتماعی را شکل میدهد، اما تفاوتهای مهمی نیز میان آنها وجود دارد:
– برخی تعاریف بیشتر بر ارزشهای هنجاری و معنایی فرهنگ تأکید دارند (مثل ارزشها و داستانها).
– برخی دیگر فرهنگ را بهعنوان مجموعهای عملی و ابزارمحور میبینند که بر کارکردها و مهارتهای روزمره تأکید دارد.
– برخی دیدگاهها بیشتر اجتماعی-نمادین هستند و روی معانی مشترک و هویت جمعی تمرکز میکنند.
– برخی دیگر بر ابعاد نهادی و ساختاری فرهنگ تأکید دارند و آن را در تعامل با هویت، نهادها و شیوههای عمل اجتماعی تحلیل میکنند.
با این رویکردهای متنوع، مطالعه فرهنگ در حوزههای مختلف به شکل «کد چندرنگ» درآمده است که شامل زمینههای نظری و رویکردهای متکثر میشود و نشاندهنده پیچیدگی و متفاوت بودن فرهنگ در موقعیتها و گروههای مختلف است. مشاهده میشود که تعریف فرهنگ در گذر زمان از دیدگاههای «وحدتگرایانه» (جستوجوی یک تعریف جهانشمول) به دیدگاههای «کثرتگرایانه» (تأکید بر تنوع و سیالیت) تکامل یافته است.
نگرش به فرهنگ بر مبنای جایگاهی که در آن قرار داریم
بنابراین، تعاریف نظری فرهنگ بر محورهایی همچون معنا و نظام نمادین بودن فرهنگ، تعامل انسانی و هویت جمعی و ارزشها، ابزارها، داستانها یا ساختارهای نهادی استقرار یافته است. این نوع نگرش تحلیلی نشان میدهد فرهنگ با هویت، نهادها و شیوههای عمل درهمتنیده است و در عین حال، هنوز بهعنوان مفهومی چندوجهی باقی میماند و همچنان تعریف فرهنگ محل مناقشه است. در اینجا با پیروی از سنت مألوف و شناختهشده جامعهشناسی به ارائه تعریفی از فرهنگ پرداخته میشود که هم به جنبههای هویتی، هم جنبههای نمادین و هم جنبههای نهادی و شیوههای عمل و تعاملی، تاریخی و هنجارمند آن توجه شود؛ البته در اینجا با تناقض دیگری روبهرو میشویم. به این معنا که برای تعریف فرهنگ از مجموعهای از مفاهیم و نظام مفاهیمی استفاده میشود که خود نیازمند تعریف و تحدید موضوع هستند و بدین ترتیب تعریف دچار یک سیکل مرکب میشود؛ یعنی برای هر مفهوم مجموعهای از مفاهیم به کار میرود و آن مفاهیم خود نیازمند تعریف با مفاهیم دیگری هستند و به این ترتیب با تسلسل شناختی مواجه میشویم، اما به دلیل محدود کردن دامنه این مباحث پرچالش و بااهمیت از منظر فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعی و چشمپوشی موقت از محدودیتهای مفهومی به تعریفی از فرهنگ که مقصود این سخنرانی را مشخص کند، پرداخته میشود.
بر این اساس، فرهنگ یا فرهنگ ایرانی در اینجا بهطورکلی به مجموعهای از ارزشها، باورها، هنجارها، اسطورهها، زبان، دین، ادبیات، آداب و رسوم و سنتها، مهارتها و نشانههایی گفته میشود که ایرانیان را از دیگران متمایز و تعریف میکند. این مجموعه به نحوی بهعنوان رمزهای نمادین و الگویی برای زندگی اجتماعی عمل میکند و ارتباط میان ایرانیان را شکل میدهد و دیگران، ایرانیان را بر اساس آن میشناسند.
معیارهای تمایز فرهنگها چیست؟
معیارهای شناخت تمایز فرهنگها پرسش بعدی است که پیش از این مطرح شد: برای ساده کردن بحث چند معیار بهصورت موقت معرفی میشود.
ابتدا به صراحت تأکید میکنم هیچ «مرز سخت» و مطلق و خدشهناپذیری برای جدا کردن فرهنگها وجود ندارد. فرهنگها مانند اقیانوسها یا کهکشانهایی هستند که در حاشیهها با هم تداخل میکنند. تمایز فرهنگها یک امر «ساختهشده» یا برساختی برای اهداف تحلیلی یا سیاسی است و نه یک واقعیت عینی و مطلق؛ چراکه هیچ مرز مطلق و شفافی برای تمایزبخشی فرهنگها وجود ندارد. در اینجا کار پژوهشگر، نه رسم مرزهای سخت که درک «تفاوت» و «تشابه» در عین احترام به پیچیدگی هر فرهنگ است. با این حال، انسانشناسان از شاخصهایی برای تشخیص و تمایز استفاده میکنند:
- معیارهای مبتنی بر پیچیدگی یا ساده بودن فرهنگها:
گروهی از فرهنگشناسان و جامعهشناسان فرهنگها را به انواعی مبتنی بر شکل جوامع مانند جوامع پیشاخطی و خطی، جمعآوریکننده غذا و تولیدکننده غذا، سکونتگزین و کوچنشین، دولتساز و بدون دولت و موارد مشابه طبقهبندی میکنند.
- معیارهای مبتنی بر اشکال و رفتارهای فرهنگی:
رفتارها و هنجارهای اجتماعی خاص، مانند استفاده از زبان، آداب اجتماعی، الگوهای انتقال دانش درونفرهنگی و حتی نمادهای فرهنگی مشخص، همراه با الگوهای شناختی و نقشههای ذهنی فرهنگی، بهعنوان معیارهایی برای تعریف و تمایز فرهنگها به شمار میروند.
- معیارهای مبتنی بر الگوهای شناختی و نقشههای ذهنی فرهنگی:
فرهنگها در قالب «نقشههای ذهنی فرهنگی» که نمایانگر برداشتهای شناختی و اجتماعی مشترک اعضای جامعه هستند، قابل تمییز و مطالعهاند. این الگوها بهعنوان سازوکارهای شناختی خودکار و مشترک در فرهنگ تعریف شدهاند که بر اساس آنها افراد درک و عمل میکنند.
- معیارهای مبتنی بر نوع نگرش به مخاطرات و ریسک:
یکی از ابعاد دیگر تمایز فرهنگی، نگرشهای متفاوت جوامع نسبت به مخاطرات و مدیریت بحران است. سه نوع «فرهنگ خطر» شامل دولتمحور، فردمحور و فرهنگ فتالیتیک (سرنوشتگرایی) نشان میدهد که چطور جوامع به شیوههای متفاوتی به مسائل و بحرانها پاسخ میدهند.
گروهی از پژوهشگران نیز معیارهایی چون هویت ملی، نوع یا الگوهای معیشت، دین و سیستم اعتقادی و ارزشهای اخلاقی، نهادهای اجتماعی، ویژگیهای قومی یا الگوهای نمادین مشترک را برجسته میکنند؛ از جمله در قالب، اسطورهها و روایتهای کلانی که یک گروه درباره خاستگاه و هویت خود میسازد، حتی آیینها و مناسک اعمال نمادین تکراری مانند مراسم عروسی، عزا، جشنهای ملی-مذهبی، هنر و زیباییشناسی، سلیقه هنری، موسیقی، معماری و ادبیات هم در این میان اهمیت خود را نشان دادهاند.
اگر بر همین مبنا شاخصسازی صورت گیرد، میتوان پیشنهاد کرد که بر اساس حافظه تاریخی و حافظه جمعی یا تاریخ تمدنی و حافظه فرهنگی، دین و مذهب، هنر و زیباییشناسی و ادبیات، اسطورهها، سنتها و رسوم و جشنها و نیز زبان و تعریف از خود بر مبنای ویژگی شهری یا قومی به معیار تمایز فرهنگها از یکدیگر رسید. هرچند شاخصهای بسیاری میتوان بر این فهرست افزود: از شاخصهای خانوادگی و بازیها و ورزش و الگوهای غذایی و خوراکی تا الگوهای بهداشتی و استحمام و مانند آن تا الگوهای نامگذاری فرزندان و آداب معاشرت و ازدواج و الگوهای آن و مهارتهای ارتباطی و رفتارهای کلامی و نگرش به جهان و هستی و انسان و حتی نقشهای جنسیتی.
دوباره تأکید میشود که تمایز فرهنگها بیشتر شبیه تشخیص «کانونهای گرانش» مختلف است تا کشیدن خطکشیهای قطعی روی نقشه. فرهنگ ایرانی با تکیه بر پیشینه تمدنی بسیار کهن و خاص خود، کانون گرانش متمایزی را در میان همسایگانش ایجاد کرده است.
شناخت فرهنگ ایرانی
چگونه میتوان فرهنگ ایرانی را شناخت؟ آیا مفهوم «فرهنگ ایرانی» میتواند معرف ایرانیان یا لااقل بخش بسیار بزرگی از ایرانیان باشد یا ایران مجموعهای از فرهنگهای متفاوت است و تنها استقرار این فرهنگها با حاملان فرهنگی آن؛ یعنی گروههای مختلف دینی و مذهبی و زبانی در جغرافیای سیاسی ویژهای به نام ایران موجب شده که با تسامح از فرهنگ ایرانی سخن گفت؟ یعنی ایران موزاییکی از فرهنگهای مختلف است که یک سازه موزاییکی را به نام فرهنگ ایرانی میسازند یا اینکه فرهنگ ایرانی کلی است که برخی ویژگیهای متفاوت فرهنگی در گوشه و کنار ایران و یا در شهرهای مختلف یا میان اقوام ایرانی، پارههایی از فرهنگ ایرانی محسوب میشوند؟ پاسخ به این پرسش اساسی و بااهمیت به لحاظ هستیشناسی نیازمند ارجاع به جامعهشناسی تاریخی ایران است.
با یک مثال سخنانم را ادامه میدهم. ایران کشوری تاریخی است. به قول هگل، تاریخ جهان با تاریخ ایران آغاز میشود. طبری میگوید از اقوام منسوب به آدم علیهالسلام جز ایرانیان قومی نبوده که ملکشان دوام و اتصال یافته باشد. اگر آن فقره از قول هگل را با این فقره از قول طبری تطبیق دهیم حاوی نکته مهمی است. اتصال تاریخی، همراه با نظام سیاسی چندسدهای تا دوره طبری و سدهها پس از وی، مناسبات اجتماعی گسترده، اسطورههای مشترک، ادیان ایرانی، سنتها و آیینها و جشنهای فراوان موجب شده تا ایرانیان بهعنوان یک کل، همواره خود را بهعنوان عضوی از پیکره یک اجتماع بشناسند، خود را همسرنوشت بدانند و همه جای ایران را سرای خود بدانند. با یکی دو نمونه مقصودم را بیان میکنم.
مسعودی، تاریخنگار دوره اسلامی، در روایتی میگوید که در روستاهای ایران همه زادگان خسرواند پس روستازادگان کجایند. از این روایت تاریخی چه میفهمیم نوعی فرهنگ مشترک و خودآگاهی به فرهنگ مشترک. تاریخ ثعالبی از آثار تاریخی است که در دوره اسلامی به بررسی تاریخ سلاطین ایران و شرح احوال آنان پرداخته است. این کتاب بین سالهای ۴۰۸ ه.ق تا ۴۱۲ ه.ق توسط ابومنصور عبدالملک بن محمد بن اسماعیل ثعالبی نیشابوری نوشته شده است. ثعالبی آورده است: «ولی در این باره میان علمای ملتها اختلافی نیست که کیومرث پدر پارسیان است، از تیره عجم و تنها اختلافشان بر سر این است که آیا همو آدم بوده است یا نه».
مثال دیگری میزنم. یکی از مهمترین جشنهای ایرانی که این روزهاست جشن مهرگان است. این جشن در دوره اسلامی اگر برگزار میشد بهجز دوره حضرت علی و عمر بن عبدالعزیز اموی ایرانیان باید مالیات پرداخت میکردند، اما به قول منابع دوره اسلامی بهصورت مکرر از برگزاری جشن سخن گفته شده است. فرخی سیستانی میگوید: «مهرگان رسم عجم داشت به پای/ جشن او بود چو چشم اندر بای»؛ یعنی مهرگان بهعنوان رسمی ایرانی و از عجم توانسته بود عمومیت و ماندگاری خود را حفظ کند و آن همه رسم نیکو همراه این جشن است و با شادی و موسیقی و نوشیدن جشن گرامی داشته میشود. به قول منوچهری دامغانی (در گذشته به سال ۴۳۲ ه.ق):
برخیز هان ای جاریه، می در فکن در باطیه
آراسته کن مجلسی، از بلخ تا ارمینیه
آمد خجسته مهرگان، جشن بزرگ خسروان
نارنج و نار و اقحوان، آورد از هر ناحیه
یعنی مهرگان جشنی است که با شکوه در تمام ایرانزمین از شرق تا غرب ایرانزمین؛ یعنی از شرق یعنی بلخ تا غرب یعنی ارمنیه در سرزمین کنونی ترکیه، برگزار میشود. این موضوع جز از پیوستگی فرهنگی و اجتماعی ایرانیان حامل چه پیام دیگری است که در قالب جشنی مردمی نسل به نسل به میراث گذارده میشود و چنین بر پیوستگی ایرانیت میانجامد.
مهرگان پیروزی ایرانیان بر ضحاک است اما آن سوی ماجرا چیست؟ فردوسی میگوید: «کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد/که ز آباد ناید به دل برش یاد»؛ بنابراین، منشأ تباری کردها، چه از منظر شرفنامه بدلیسی چه از آن مهمتر شاهنامه فردوسی، به نجاتیافتگان از دست ضحاک مربوط میشود؛ یعنی پیوستگی ایرانیان کرد با دیگر ایرانیان از خلال این اسطوره و اسطورههای مشابه بسیار هویداست؛ البته در شاهنامه درباره دیگر تیرهها و اقوام ایرانی نیز اشارت روشنی وجود دارد. اگر شمار زیادی از ایرانیان نوروز را جشن میگیرند، چهارشنبهسوری را برگزار میکنند، یعنی مبانی مشترکی در فرهنگ ایرانی وجود دارد.
اقوام ایرانی یا قومیت
قومیت عنوانی است که با مطالعه درباره سیاهان و یهودیها و دیگریسازیهای نژادی در امریکای شمالی و اروپا آغاز شد و البته در ایران با تجربه مارکسیستی هم مباحث قومی وارد زبان فارسی شد. حزب کمونیست ایران و حزب توده آغازگر کاربست این روایت نادرست بودند. آنها از پانزده ملیت در ایران سخن گفتند و نظریه مسئله لنین-استالین را در میان مارکسیستها و ایرانیان رواج دادند، بیآنکه به تفاوتهای بنیادین موضوع اقوام ایرانی و تجربه روسیه اشارهای کنند. این تجربه را جامعهشناسان ایرانی نقد و بررسی نکردهاند و پرسش نشده که چگونه کاربست نامتناسب با شرایط اجتماعی ایران برای اقوام ایرانی مورد استفاده قرار گرفته است. آیا در ایران هر گروهی که زبان خاصی داشته باشد یک گروه قومی است؟ مثلاً تاتها یا کردها یا آذریها و بلوچها یک گروه قومی هستند؟ در ایران به جای قومیت و اتنیک با تسامح درباره برخی گروهها میتوان از مفهوم «اقوام ایرانی» سخن گفت.
در ایران، چندین گروه زبانی وجود دارد که گویشوران آنها یا ایرانی هستند یا تحت تأثیر فرهنگ ایرانی قرار گرفتهاند. این زبانها شامل زبانهای هندو ایرانی، آلتایی، سامی و قفقازی میشوند. زبانهای سامی، مانند عربی، آشوری، عبری و مندایی (که ریشهای آرامی دارد)، از جمله این موارد است. زبانهای ایرانی شامل گویشهای رایجی مانند بلوچی شرقی، بلوچی غربی، مکری، سرحدی، کاروانی، فنوجی، کُتیچی، سراوانی و لاشاری–براهویی میشود که خود زبان مستقلی به شمار میآید. زبان کردی نیز به سه شاخه اصلی گورانی، سورانی و کرمانجی تقسیم میشود و زازاها نیز در ترکیه گویشوران خود را دارند. گیلکی، مازنی، تاتی، تالشی، سرخهای و گویشهای متعدد دیگری نیز وجود دارند که با زبان فارسی در ارتباط هستند. آلتاییزبانها، مانند ترکی و ترکمنی، بخش دیگری را تشکیل میدهند. ارتباط این زبانها با زبان فارسی که در ایران گویشور دارند، بسیار زیاد است. آنها از زبان فارسی هم در ویژگیهای لغوی و هم در ساختار نحوی تأثیر پذیرفتهاند؛ برای مثال، در عربی ایرانی، هر چهار حرف «پ»، «ژ»، «گ» و «چ» وجود دارد و کاربرد دارند. یا ترکی آذربایجانی، افزون بر ورود واژگان فارسی، از نظر ساختاری نیز تحت تأثیر زبانهای ایرانی قرار گرفته است. پرسش این است: با توجه به مطالعات انجامشده در ایران که نشان میدهد این کشور زبانهای فراوانی دارد و مراکز علمی تاکنون چهارصد گونه زبانی را شناسایی کردهاند و با ادامه پژوهشها پیشبینی میشود تعداد این گونهها به حدود ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ برسد، آیا اگر بر اساس ویژگیهای زبانی بخواهیم اقوام ایرانی را تعریف کنیم، میتوان گفت در ایران ۱۴۰۰ قوم وجود دارد؟
بیان یک نکته اساسی ضروری است. به هر شکلی که اقوام ایرانی تعریف شوند، همه آنان جزئی از جامعه تاریخی ایران به شمار میروند و فرهنگ جاری در میان آنان همان فرهنگ مشترک ایرانی است، هرچند با برخی تفاوتها مانند زبان و گویش متفاوت یا برخی تمایزها در آداب و رسوم همراه است که بخش بزرگی از آنها نیز ریشه در فرهنگ ایرانی دارد. برای نمونه، میتوان به تفاوت در شیوه برگزاری مراسم نوروز اشاره کرد. از نظر فرهنگی نیز آیینهایی مانند نوروز، مهرگان، چهارشنبهسوری، شب چله و دیگر عناصر فرهنگ و سنتهای ایرانی در میان همه ایرانیان از جمله اقوام مختلف، رواج دارد. از نظر دینی نیز بیشتر مردم ایران و اقوام گوناگون آن مسلمان هستند، اما این اقوام و حتی شهرها واجد ویژگیهای محلی خاصی هستند که آنها را به بخشی از پیکره فرهنگی ملی تبدیل میکند.
قطران تبریزی (در گذشته ۴۸۵ قمری) نام ایران را در دیوان بیش از سی بار خود آورده و البته سرزمین ایران و اسطورههای ایرانی، گاهشمار خورشیدی ایرانی، آیینهای ایرانی چون نوروز و مهرگان و آیینهای ایرانی مورد توجه قطران در اشعارش بوده و مضامین ادبی ایرانی را پرورش داده است.
شرفنامه بدلیسی، مهمترین و یکی از پایهایترین منابع تاریخنگاری درباره مردم کرد است. در شرفنامه بیش از پنجاه بار نام ایران تکرار شده و نسب ایرانی کردها از قول شاهنامه به شکل اسطورهای بازگو شده است؛ البته به تفاوت زبانی کردها هم اشاره کرده و گفته طایفه اکراد چهار قسم است و زبان و آداب ایشان مغایر یکدیگر است: اول کرمانج؛ دوم لر؛ سیم کلهر؛ و چهارم گوران.
شرفنامه در سال ۱۰۰۵ هجری، در دوره سلطان محمد سوم عثمانی و البته به زبان فارسی هم نوشته شده است. اگر امروز مشاهده میکنیم که مرتضی پاشایی، هایده یا معین یا شجریان در کردستان عراق محبوبیت دارند، بخش مهمی از این علایق ناشی از مشترکات فرهنگی است. یا اینکه تعلق خاطری که نسبت به گوگوش در باکو یا دوشنبه مرکز تاجیکستان وجود دارد از این قسم است. اینکه گروهی، ایران را موزاییکی از اقوام ایرانی میخوانند نشانگر بیتوجهی عمیق به ویژگیهای فرهنگی و اجتماعی اقوام ایرانی است. درهمتنیدگی اقوام ایرانی و مشترکات فراوان آنان مانع از آن میشود که اقوام را به شکل موزاییکی بررسی کنیم. فرهنگ رایج در میان ایرانیان بهویژه اقوام ایرانی بخشی از فرهنگ ملی و ایرانی است و پارهای اساسی از فرهنگ ایرانی است نه فرهنگهای متفاوت مانند تفاوت فرهنگی در میان مهاجران خارجی در کانادا یا امریکای شمالی و استرالیا؛ البته برخی تفاوتها مثلاً در لهجه شیرازی و اصفهانی یا تفاوت در سبک غذایی رشتی و همدانی در عین آنکه به زیباییهای ایران افزوده است، اما همه این تفاوتها در دل فرهنگ ایرانی و بخشی از فرهنگ ایرانی است. هرچند در سده گذشته، همین تفاوتهای محدود زبانی و گویشی، تحت تأثیر تحولات منطقهای و نیز ورود ایدئولوژی مارکسیستی، به جعل واژههایی برای اقوام ایرانی انجامید؛ واژههایی مانند «ملیتهای ایرانی»، «خلقهای ایران» یا «اتنیکهای ایرانی». جامعهشناسی در ایران تاکنون تأمل کافی درباره این مفاهیم نادرست نداشته است. در دهههای اخیر نیز با ورود و ترجمه تئوریهای چندفرهنگگرایی، چنان ادعا شده که در میان ایرانیان، فرهنگهای گوناگونی جاری است و ایران را همانند کشورهایی چون کانادا -که تئوریهای چندفرهنگی از ابتدا با نگاه به تجاربش شکل گرفت- جامعهای چندفرهنگی ارزیابی میکنند. نظری که نه پایه علمیِ استواری دارد و نه میتوان آن را به فرهنگ ایرانی تعمیم داد. متأسفانه جامعهشناسی ایرانی در این زمینه نیز به نقد و بررسی درخور نپرداخته و حتی شماری از پایاننامهها و رسالههای دانشجویی بر همین اساس، به رواج این دست ایدئولوژیها دامن زدهاند. این در حالی است که فرهنگ ایرانی با پیشینهای چندین هزارساله از پیدایش و تداوم، همواره کانون توجه پژوهشگران بسیار بوده است. امید است نقد و بررسی نظریههای چندفرهنگگرایی در جامعهشناسی و مردمشناسی ایران با جدیت بیشتری پیگیری شود و با بهکارگیری رویکردی تاریخی و انجام مطالعات میدانی گسترده و متنوع، بیش از گذشته، عرصه علوم اجتماعی در ایران از چنین باورهای نادرست و ایدئولوژیک مبرا شود.







