بدون دیدگاه

سیاست واقع‌گرایانه، علیه جنگ منطقه‌ای

پرفسور جان میرشایمر/ ترجمه چشم انداز ایران

جابه‌جایی‌های نظامی آمریکا و تهدیدها علیه ایران، شائبه جنگ را تقویت کرده است اما میرشایمر، استاد دانشگاه شیکاگو، معتقد است واقعیت‌های سخت سیاست جهانی مانع از جنگ خواهد شد.

جان جوزف میرشایمر در ویدئویی در کانال یوتوب خود این دیدگاه را توضیح داده است که ترجمه آن را در ادامه خواهید خواند.

چرا با وجود تهدیدهای شدید و نمایش قدرت نظامی، حمله آمریکا به ایران عملی نمی‌شود

دلیل این سیاست ضعف نیست؛ بلکه واقعیت‌های سخت سیاست جهانی است:‌

  •  خطر جنگ منطقه‌ای گسترده
  •  بی‌ثباتی بازار انرژی و اقتصاد جهانی
  •  بازدارندگی و توان تلافی ایران
  •  فشار افکار عمومی و محدودیت‌های سیاسی داخل آمریکا
  •  ترس از گرفتار شدن در جنگی بدون پایان

 

در سیاست بین‌الملل، قدرت داشتن با توان کنترل پیامدها فرق دارد.

گاهی خویشتن‌داری، عقلانی‌ترین شکل قدرت است.

 

 

می‌خواهم با یک حقیقت اساسی شروع کنم که ایالات متحده بخش مهمی از سه دهه را صرف تلاش برای فراموش کردن آن کرده است.

قدرت در سیاست بین‌الملل همیشه محدود است. این قدرت نه با نیت، نه با لفاظی و نه با اعتقاد اخلاقی، بلکه با ساختار محدود می‌شود. نظام بین‌المللی آنارشیک است. هیچ مرجع بالاتری برای نظارت بر نتایج، هیچ داوری برای جلوگیری از تشدید اوضاع و هیچ تضمینی وجود ندارد که استفاده از زور نتایج سیاسی مورد نظر طرفدارانش را برآورده کند.

 

این واقعیتی است که رفتار همه قدرت‌های بزرگ، از جمله قدرتمندترین آنها را شکل می‌دهد. وقتی دونالد ترامپ ایران را به اقدام نظامی تهدید کرد، بسیاری از ناظران فرض کردند که برتری نظامی آمریکا چنین حمله‌ای را تقریباً اجتناب‌ناپذیر کرده است. به هر حال، ایالات متحده دارای قدرت هوایی بی‌نظیر، دسترسی جهانی و سابقه طولانی در مداخله قهری است. اما این فرض مبتنی بر سوءتفاهم عمیقی در مورد چگونگی عملکرد واقعی قدرت است. توانایی نظامی با قدرت قابل استفاده یکسان نیست. مهم این نیست که آیا می‌توانید حمله کنید، بلکه این است که آیا می‌توانید پیامدهای آن را کنترل کنید. زمانی که ترامپ در حال بررسی احتمال بمباران ایران بود، ایالات متحده از نظر استراتژیک بیش از حد درگیر بود. این کشور در افغانستان، عراق و خاورمیانه گرفتار بود. در همین حال، ایران یک کشور ضعیف و حاشیه‌ای نیست. این کشور کشوری بزرگ با ارتشی توانمند، انعطاف‌پذیری داخلی قابل توجه و شبکه‌ای متراکم از شرکا و نیروهای نیابتی منطقه‌ای است. هر حمله جدی به خاک ایران، تقریباً به طور قطع با تلافی، تشدید تنش و از دست دادن کنترل بر زنجیره رویدادهای بعدی همراه بود. اینجاست که محدودیت‌های ساختاری خود را نشان می‌دهند. قدرت‌های بزرگ نه تنها از شکست، بلکه از ورود به درگیری‌هایی که نمی‌توانند با شرایط مطلوب به آنها پایان دهند، می‌ترسند. یک حمله محدود به تأسیسات هسته‌ای ایران، خطر ایجاد یک جنگ منطقه‌ای گسترده‌تر، اختلال در بازارهای جهانی انرژی، به خطر انداختن نیروهای آمریکایی و متحدان و وادار کردن واشنگتن به یک رویارویی طولانی مدت را که به دنبال آن نبود و نمی‌توانست به راحتی در آن پیروز شود، به همراه دارد. در چنین شرایطی، خویشتن‌داری ضعف نیست. این به رسمیت شناختن واقعیت است. ناتوانی ترامپ در بمباران ایران، یک شکست شخصی یا فقدان عزم و اراده نبود. این سیستمی بود که به ایالات متحده یادآوری می‌کرد که حتی هژمون‌ها نیز تحت محدودیت‌های شدید عمل می‌کنند. تراژدی این است که واشنگتن همچنان این درس را به سختی می‌آموزد. برای درک اینکه چرا بمباران ایران بسیار دشوارتر از آن چیزی بود که لفاظی‌های واشنگتن نشان می‌داد، باید بررسی کنیم که مسئله هسته‌ای ایران چگونه درک می‌شد، نه اینکه واقعاً از نظر استراتژیک چگونه بود.

در سیاست بین‌الملل، درک تهدید اغلب بیش از توانایی اهمیت دارد. اما وقتی درک خیلی از واقعیت فاصله می‌گیرد، محاسبات اشتباه خطرناکی ایجاد می‌کند. تا اواخر دهه ۲۰۱۰، ایران سلاح هسته‌ای نداشت. این واقعیت یک موضوع نظری نیست. این یک موضوع ثبت شده است. ایران پس از خروج ایالات متحده از برنامه جامع اقدام مشترک، اورانیوم را غنی‌سازی کرده، دانش فنی خود را گسترش داده و پایبندی خود را به محدودیت‌های خاصی کاهش داده بود. اما غنی‌سازی، تسلیحاتی کردن نیست. ساخت بمب نیاز به زمان، آزمایش، سیستم‌های پرتاب و مهمتر از همه، یک تصمیم سیاسی برای عبور از یک آستانه مشخص دارد. مشکل سیاست‌گذاران آمریکایی این بود که یک حمله پیشگیرانه نمی‌توانست این معضل را حل کند. حتی یک بمباران موفقیت‌آمیز در بهترین حالت، برنامه هسته‌ای ایران را به تأخیر می‌انداخت. این کار نمی‌توانست دانش ایران را پاک کند و تقریباً  تهران را متقاعد می‌کرد که دستیابی به یک بازدارندگی هسته‌ای دیگر اختیاری نیست، بلکه برای بقا ضروری است. به عبارت دیگر، اقدام نظامی خطر تسریع همان نتیجه‌ای را که قرار بود از آن جلوگیری کند، به همراه داشت. این یک مورد کلاسیک از معضل امنیتی است که در حال وقوع است. ایالات متحده، کمپین فشار خود را به عنوان دفاعی، طراحی شده برای جلوگیری از گسترش سلاح‌های هسته‌ای، مطرح کرد. ایران همان اقدامات را به عنوان تهاجم وجودی تفسیر کرد. در آن شرایط، بعید بود که خویشتن‌داری از سوی ایران به طور نامحدود دوام بیاورد و تجاوز از سوی ایالات متحده فقط عزم ایران را سخت‌تر ‌کرد.

دولت ترامپ با یک حقیقت استراتژیک ناخوشایند روبرو شد؛ ایران یک قدرت هسته‌ای نهفته بود، نه یک تهدید هسته‌ای قریب‌الوقوع. شکاف بین این دو شرط بسیار مهم بود. انجام حملات هوایی بدون شواهد روشن ، فاقد توجیه استراتژیک، از هم گسیخته شدن حمایت بین‌المللی و منزوی شدن دیپلماتیک واشنگتن بود. متحدان ممکن است تحریم‌ها و فشار را تحمل کنند. اما آنها تمایلی  به  جنگی مبتنی بر سوءظن ندارند. بنابراین، معضل هسته‌ای، توهم عمیق‌تری را آشکار کرد. رهبران آمریکا خواهان یک راه‌حل شفاف و قاطع برای یک مشکل پیچیده بودند که هیچ راه حل نظامی نداشت. از این نظر، خویشتن‌داری نه محصول بی‌تصمیمی، بلکه حاصل محاسبات استراتژیکی بود که از تسلیم شدن در برابر نمایش‌های سیاسی خودداری می‌کرد. در این مرحله، وسوسه‌انگیز است که باور کنیم تصمیمات سیاست خارجی صرفاً بر تهدیدات خارجی و منطق استراتژیک استوار است. این باور نیز یک توهم است. حتی در نظامی که با هرج و مرج تعریف می‌شود، سیاست داخلی اهمیت دارد و در مورد آمریکا، این موضوع اهمیت زیادی دارد. رئیس جمهور ممکن است فرماندهی نیروهای مسلح را بر عهده داشته باشد، اما در خلأ سیاسی عمل نمی‌کند. زمانی که اقدام نظامی علیه ایران به طور جدی در نظر گرفته شد، مردم آمریکا اشتیاق کمی برای جنگ دیگری در خاورمیانه داشتند. دو دهه درگیری در افغانستان و عراق هزینه‌های هنگفتی با دستاوردهای ملموس اندک به بار آورده بود. تلفات، بار مالی و خستگی استراتژیک، اعتماد عمومی به وعده‌های مداخله‌گرایانه را از بین برده بود. این مهم بود زیرا اقدام نظامی گسترده علیه ایران یک حمله نمادین کوتاه نمی‌بود. این کار خطر یک درگیری طولانی مدت را به همراه داشت و مردم این را به طور شهودی درک می‌کردند. کنگره نیز یک محدودیت ایجاد می‌کرد. در حالی که روسای جمهور اغلب اختیارات خود را برای استفاده از زور گسترش داده‌اند، حمله مستقیم به ایران سوالات فوری حقوقی و قانون اساسی را مطرح می‌کرد. قطعنامه اختیارات جنگی دقیقاً برای جلوگیری از تشدید یکجانبه به جنگ‌های بزرگ بدون رضایت قانونگذار وجود دارد. اعضای کنگره از هر حزبی، نه از روی صلح‌طلبی، بلکه از روی ترس از اینکه قوه مجریه بار دیگر به سمت یک درگیری بی‌پایان بدون اهداف مشخص در حرکت است، ابراز تردید کردند. خود ترامپ به شدت به این واقعیت‌های داخلی حساس بود. با وجود لفاظی‌های تهاجمی‌اش، او در مبارزات انتخاباتی خود بر پایان دادن به جنگ‌های بی‌پایان، نه شروع جنگ‌های جدید، تأکید داشت. بمباران ایران با این روایت در تضاد بود و بخش‌هایی از پایگاه سیاسی او را از خود بیگانه می‌کرد. از این نظر، محدودیت نه تنها توسط نهادها، بلکه توسط منطق انتخاباتی بر او تحمیل شد.

در اینجا دوباره می‌بینیم که چگونه قدرت از درون محدود می‌شود. ایالات متحده ممکن است بر توازن نظامی جهانی تسلط داشته باشد، اما رهبران آن در برابر رأی‌دهندگان، قانون‌گذاران و هنجارهای قانونی که استفاده از زور را پیچیده می‌کنند، پاسخگو هستند. این محدودیت‌ها در لحظات بحرانی از بین نمی‌روند. آنها تشدید می‌شوند. درسی که از  این ماجرا میتوان گرفت ساده است. حتی زمانی که منطق استراتژیک به سمت احتیاط اشاره می‌کند، فشارهای داخلی می‌توانند محدودیت ها را تقویت کنند یا رهبران را به سمت اقدامات بی‌ملاحظه سوق دهند.

در مورد ایران، سیاست‌های داخلی با واقعیت ساختاری همسو شدند. آنها جنگ را نه تنها در خارج از کشور پرخطر، بلکه در داخل نیز پرهزینه ارزیابی کردند. اگر محدودیت‌های ساختاری قدرت و محدودیت‌های داخلی، مرزهای بیرونی اقدام آمریکا را تعیین می‌کردند، خود خاورمیانه خطر فوری را تعریف می‌کرد. این منطقه یک بوم نقاشی استراتژیک خالی نیست. این یک محیط امنیتی به شدت به هم پیوسته است که در آن خشونت به ندرت محلی باقی می‌ماند و اثرات مرتبه دوم و سوم آن بیش از موفقیت نظامی اولیه اهمیت دارد. هرگونه حمله‌ای به ایران به صورت جداگانه رخ نمی‌داد. ایران دهه‌ها صرف ایجاد نفوذ در سراسر منطقه کرده است تا دقیقاً مانع چنین حمله‌ای شود. روابط آن با حزب‌الله و لبنان، شبه‌نظامیان مختلف در عراق و سوریه و شرکایش در یمن، تزئینات ایدئولوژیک نیستند. آنها ابزارهای عمق استراتژیک هستند. این بازیگران وجود دارند تا هزینه رویارویی مستقیم را افزایش دهند و اطمینان حاصل کنند که هرگونه جنگی علیه ایران به سرعت فراتر از قلمرو ایران گسترش یابد. برای واشنگتن، این یک مشکل اساسی ایجاد کردکه بعید است یک حمله  محدود باقی بماند. ایران می‌تواند به صورت نامتقارن پاسخ دهد، نیروهای آمریکایی در عراق را هدف قرار دهد، کشتیرانی در تنگه هرمز را تهدید کند یا حمله به اسرائیل و شرکای خلیج فارس را ممکن سازد. هر یک از این واکنش‌ها باعث ایجاد فشار برای تشدید بیشتر درگیری می‌شود و ایالات متحده را عمیق‌تر در یک درگیری منطقه‌ای فرو می‌برد که نه می‌تواند به راحتی آن را کنترل کند و نه به سرعت آن را خاتمه دهد. این سناریوی کابوس‌واری است که قدرت‌های بزرگ به دنبال جلوگیری از درگیری بدون یک راه خروج مشخص هستند.

خاورمیانه بارها نشان داده است که چگونه مداخلات اولیه به تعهدات بلندمدت تبدیل می‌شوند. عراق در سال ۲۰۰۳ با یک پیروزی نظامی سریع آغاز شد و به یک فاجعه استراتژیک تبدیل شد. ایران، که بسیار بزرگتر و توانمندتر است، چالشی حتی بزرگتر را ایجاد خواهد کرد. علاوه بر این، متحدان منطقه‌ای به طور یکسان مشتاق جنگ نبودند. در حالی که برخی از کشورها طرفدار موضع سخت‌تری علیه تهران بودند، تعداد کمی آماده بودند تا عواقب یک درگیری تمام عیار را بپذیرند. حملات موشکی، اختلال اقتصادی و بی‌ثباتی داخلی به مرزهای متحدان امریکا احترام نمی‌گذاشتند. در چنین محیطی، احتیاط به یک ضرورت استراتژیک تبدیل می‌شود. تعادل قدرت در خاورمیانه شکننده است و بیشتر با بازدارندگی متقابل حفظ می‌شود. بمباران ایران خطر برهم زدن آن تعادل و آزادسازی نیروهایی را داشت که هیچ بازیگری، از جمله ایالات متحده، نمی‌توانست به طور قابل اعتمادی آنها را مدیریت کند. خویشتن‌داری نشان داده شده، محصول تردید نبود، بلکه ناشی از اذعان ضمنی به این بود که پویایی‌های منطقه‌ای، اعتماد طرفین را از بین میبرد.

همیشه باید در نظر داشته باشیم که در خاورمیانه، حمله اول به ندرت مهمترین حمله است. واکنش‌هایی که پس از آن رخ می‌دهد تعیین می‌کند چه کسی بیشترین هزینه را می‌پردازد. برای درک اینکه چرا اقدام نظامی علیه ایران تا این حد نگران‌کننده است، باید موضع استراتژیک خود ایران را جدی گرفت. اغلب اوقات، گفتمان آمریکایی، دشمنان را به کاریکاتورهایی غیرمنطقی، بی‌ملاحظه یا از نظر استراتژیک ناکارآمد تقلیل می‌دهد. این فرض بارها به فاجعه منجر شده است. ایران، صرف نظر از اینکه در مورد رژیم آن چه فکری کنیم، الگوی ثابتی از رفتار منطقی را نشان داده است که ریشه در بقا دارد. دکترین نظامی ایران برای نمایش قدرت به معنای متعارف طراحی نشده است، این دکترین بر اساس بازدارندگی ساخته شده است. پدافند هوایی، تأسیسات مستحکم، ساختارهای فرماندهی پراکنده و سایت‌های هسته‌ای عمیقاً مدفون آن برای محدود کردن اثربخشی حملات هوایی در نظر گرفته شده‌اند. حتی یک مهاجم برتر از نظر فناوری نیز نمی‌تواند در زمانی که اهداف محافظت شده، اضافی و عمداً پنهان هستند، نتایج قاطعی به دست آورد. مهم‌تر از همه، ظرفیت تلافی‌جویانه ایران است. تهران نیازی به شکست نظامی ایالات متحده برای تحمیل هزینه ندارد، فقط کافی است هزینه درگیری را فراتر از آنچه واشنگتن قابل قبول می‌داند، افزایش دهد. موشک‌های بالستیک، قابلیت‌های دریایی در خلیج فارس، عملیات سایبری و نیروهای نیابتی در کنار هم، یک عامل بازدارنده چندلایه را تشکیل می‌دهند که برنامه‌ریزی آمریکا را پیچیده می‌کند. هیچ یک از این ابزارها پیروزی ایران را تضمین نمی‌کنند، اما پیروزی قطعی برای ایالات متحده را بسیار بعید می‌کنند. این واقعیت، خیال‌پردازی یک حمله دقیق را تضعیف می‌کند. بمباران زیرساخت‌های هسته‌ای ایران به رویارویی پایان نمی‌دهد بلکه آن را از نو تعریف می‌کند. ایران لزوماً بلافاصله یا متقارن پاسخ نخواهد داد، بلکه به روش‌هایی که برای بهره‌برداری از آسیب‌پذیری‌ها و حساسیت‌های منطقه‌ای آمریکا طراحی شده‌اند، واکنش نشان خواهد داد. نردبان تشدید تنش، طولانی‌تر خواهد شد، نه کوتاه‌تر. از منظر واقع‌گرایی تهاجمی، این کاملاً منطقی است. کشورهایی که با تهدیدات وجودی مواجه هستند، به دنبال به حداکثر رساندن امنیت خود با بازداشتن دشمنان قوی‌تر هستند. رفتار ایران نشان دهنده ترس است، نه تعصب. این کشور می‌داند که خویشتن‌داری امروز باید در برابر اعتبار انتقام‌جویی فردا متعادل شود. مشاوران ترامپ با نتیجه‌ای هوشیارکننده روبرو شدند. ایران می‌تواند آسیب ببیند اما خلع سلاح نشود. می‌تواند مجازات شود اما مجبور به تسلیم نشود. شکاف بین اقدام نظامی و نتیجه سیاسی بسیار گسترده است. در این شکاف، خطر واقعی جنگ نهفته است که نه شکست در میدان نبرد، بلکه موفقیتی است که تعهدات ناپایدار ایجاد می‌کند. واشنگتن با به رسمیت شناختن موضع بازدارنده ایران، به طور ضمنی حقیقتی را که ترجیح می‌دهد انکار کند، تصدیق کرد.

حتی کشورهای ضعیف‌تر نیز می‌توانند هزینه‌هایی را تحمیل کنند که کشورهای قوی را محدود می‌کند. وقتی استفاده از نیروی نظامی بسیار خطرناک می‌شود، قدرت‌های بزرگ از زورگویی دست نمی‌کشند. آنها شکل آن را تغییر می‌دهند. در رویارویی با ایران، ایالات متحده به طور فزاینده‌ای به سمت «فشار اقتصادی و مانور دیپلماتیک» روی آورد، نه به این دلیل که این ابزارها «ملایم» بودند، بلکه به این دلیل که «قابل کنترل» بودند. کمپین فشار حداکثری برای تضعیف اقتصادی ایران، محدود کردن دسترسی منطقه‌ای آن و وادار کردن ایران به امتیازات استراتژیک بدون «ایجاد جنگ آشکار» طراحی شده بود. تحریم‌ها «صادرات انرژی، سیستم مالی و دسترسی ایران به بازارهای جهانی» را هدف قرار دادند. هدف سرراست بود؛ افزایش هزینه سرپیچی در عین حفظ «تشدید» تنش زیر آستانه درگیری مسلحانه. از دیدگاه واقع‌گرایانه، این رویکرد منطقی بود. اجبار اقتصادی به یک کشور اجازه می‌دهد تا ضمن حفظ آزادی عمل، فشار اعمال کند. این امر از تلفات فوری جلوگیری می‌کند، «خطر تشدید کنترل نشده» را کاهش می‌دهد و بدون عبور از خطوط غیرقابل برگشت، نشانه‌ای از حل و فصل را نشان می‌دهد. نکته مهم این است که «همچنین زمان می‌خرد». زمان برای مشاهده رفتار دشمن، ارزیابی مجدد استراتژی و تنظیم خواسته‌ها. دیپلماسی، حتی زمانی که علناً انکار می‌شد، نقشی موازی ایفا می‌کرد. کانال‌های ارتباطی از طریق واسطه‌ها، متحدان و نهادهای بین‌المللی باز ماندند. این نشانه‌ای از ضعف نبود. این به رسمیت شناختن این بود که مکانیسم‌های سیگنال‌دهی، اطمینان‌بخشی و کاهش تنش زمانی که هر دو طرف توانایی تحمیل آسیب جدی را دارند، ضروری هستند.

منتقدان اغلب تحریم‌ها و دیپلماسی را به عنوان جایگزین‌هایی برای اعمال زور در نظر می‌گیرند، این یک اشتباه است. آنها ابزارهایی هستند که وقتی اعمال زور خیلی خطرناک است، استفاده می‌شوند. در مورد ایران، این ابزارها منعکس‌کننده این موضوع بودند که اعمال زور باید سنجیده باشد، نه نمایشی. بنابراین، خویشتن‌داری ترامپ را نمی‌توان صرفاً به عنوان تردید درک کرد. این بخشی از یک تعدیل استراتژیک گسترده‌تر بود. دولت به دنبال اهرم فشار بدون جنگ، فشار بدون فروپاشی و تسلط بدون مداخله بود. اینکه آیا آن استراتژی مؤثر بود، سوال جداگانه‌ای است. آنچه در اینجا اهمیت دارد این است که چرا بمباران ایران رد شد. این تصمیم حقیقتی ناخوشایند را برای سیاست‌گذاران آمریکایی آشکار کرد. حتی در مواجهه با یک دشمن دیرینه، اقدام نظامی همیشه قدرتمندترین گزینه نیست. گاهی اوقات توانایی اجتناب از جنگ در عین حفظ فشار، خود نشانه‌ای از انضباط استراتژیک است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط