
دانشآموخته زبان و ادبیات فارسی دری دانشگاه تعلیم و تربیت کابل
یکی از ممیزهها و شناسههای ادبیات امروز، تغییر زاویه دید انسان مدرن به جهان و هستی جهان است. این تغییر دیدگاه سبب تغییر ابعاد مختلف زندگی فردی و اجتماعی نیز شده است. اندیشمندان معتقدند رشد مکتب رمانتیسم در بعد منفی که در برجسته کردن احساسات و عواطف اندوهزا مبالغه کرد، دستاویزی شد تا نهیلیسم در پناه آن جان بگیرد. در پهلوی آن، مادهگرایی و نگاه زمینی به انسان و خواستههای انسان نیز در فراهم کردن بستر مناسب برای رشد مضامین دهریمنشی و هیچانگاری نقش بسزا داشت؛ بنابراین اگر بپذیریم که شعر شاعران برگرفته از زمانه و نوع زندگی خودشان است و ذات شعر آنها محصول همان دوره تاریخی است که تجربه زیسته دارند، باید بپذیریم که نهیلیسم یا هیچانگاری در شعر معاصر افغانستان از بعد شخصی، حاصل تنشهای زندگی شاعر با خود و جامعه است؛ در بعد اجتماعی، حاصل نابسامانی و خفقان جامعه و در بعد ادبی، تأثیر مکتب رمانتیسم؛ البته مکتبهای دیگر پوچگرایی چون اومانیسم، سکولاریسم، اگزیستانسیالیسم و همزمان تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه نیز سهم ارزنده در رُست و رویش اندیشههای نهیلیستی داشته است.
نهیلیسم به معنای عام کلمه؛ یعنی هیچانگاری، نفی جهان، خوارشماری زندگی و خودتنهاانگاریست. در واقع، نهیلیسم به بیمعنایی و بیهدفی جهان و هستی بشر معتقد است و مطابق این نظریه نه خلقت جهان هدف و معنایی دارد و نه هستی بشر غایت و غرضی (یاسپرس، ۱۳۸۰: ۷۸). این تصویر بسیار یأسآور و وحشتناکی است که نهیلیستها از جهان هستی ترسیم میکنند، جهانِ فاقد از معنا و تهی از هدف و سرشار از پوچی و لبریز از عدم! این نحله فکری و فلسفی در غرب توسط فیلسوفانی چون نیچه[۱] تئوریزه شد؛ لیکن به موازات ادامه حیات، در اندیشه شاعران و متفکران و نویسندگان زبان فارسی نیز رسوخ کرد. در این میان، عفیف باختری میراثدار اینگونه تفکر در ادبیات امروز افغانستان است. او تحت تأثیر اندیشمندان نهیلیست غرب و تأثیرپذیری از مطالعه آثار ادبی قرن بیستم بهویژه آثار فرانتس کافکا و آلبرکامو، به شاعر هیچانگار و پوچگرا تبدیل شد. نباید فراموش کرد که عفیف شاعری است زاده جنگ. او در جنگ متولد شد و در جنگ مرد. شرایط جنگی و نابسامان افغانستان نگذاشت که او شاعری خوشبین به زندگی باشد.
باری! بعد از وارد شدن این جریان فکری در عرصه ادبیات معاصر افغانستان، عفیف باختری به سنت فکری-ادبی گذشتگان پشت کرد و در وادی هیچانگاری و دمغنیمتی گام برداشت.
عفیف، روزنامهنگار و شاعر ادبیات معاصر افغانستان، زاده ۱۳۴۱ در شهر بلخ بود. او دوره مکتب و مدرسه را در لیسه باختر و آموزشهای عالی را در دانشکده کشاورزی دانشگاه کابل ادامه داد. دوران کودکی و نوجوانی را در شهر بلخ گذرانید و در محضر پدرش که او نیز شاعر بود در نشریه محلی تحت عنوان نشریه بیدار مقاله مینوشت. اینچنین بود که با ادبیات مأنوس شد. عفیف عضو انجمن نویسندگان افغانستان شد و در سالهای پسین، سردبیر نشریه جهان نو و مدیرمسئول ماهنامه الف تا یا بود. شعر عفیف با زبان سخت و پالوده، آرایههای بکر و بهندرت شایع و مضمونپردازی با موتیفهای مدرنیسم، در مجالس و محافل ادبی افغانستان راه باز کرد و نام او بهخوبی در میان اهالی ادبیات سمر[۲] شد. عفیف در ۱۳۹۵ عنوان بهترین شاعر ده سال پسین افغانستان در جشنواره شعر معاصر را به دست آورد. از افتخارات دیگر عفیف باختری کسب جایزه ویژهای جشنواره بینالمللی فجر در کشور ایران است. کتاب زندگی در قمار میگذرد مجموعه تمام اشعار عفیف باختری است که به همت مهدی سرباز و محمدحسین محمدی جمعآوری شده و به چاپ رسیده است. در این یادداشت برخی از مؤلفههای هیچانگاری را در شعر عفیف باختری بررسی میکنم.
مرگاندیشی
اندیشه مرگ و حضور آن در متن زندگی عفیف نمودی بسیار پررنگ دارد. او لختی از اندیشیدن به مرگ غافل نمیشود. بهعلاوه نمود مرگ در شعر باختری و استعارههای برگرفته از آن همچون گورکن، کفن، گور و نعش نیز تنوع زیادی دارد. او در غزلی «خلاف مردم» میگوید: من برعکس دیگران که خوشخیالاند، برای غمهای زمانه گریستم، دیدم که کسی نعش من را از زمین برنمیدارد، بهناچار نعش خود را به شانه گرفتم و گریستم. او چونان نصرت رحمانی بارها و بارها مرده بود و با نعشی که از آن خودش بود بارها گریسته بود:
دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین/ خود، نعش خود به شانه گرفتم و گریستم (باختری، ۱۳۹۸: ۵۲)
یا
مردیم به صد خواری و گور و کفنی نیست/ دل حاصلش از عمر بهجز سوختنی نیست (همان، ۶۲)
یکی از مؤلفههای مرگاندیشی در شعر عفیف باختری، مرگگریزی یا مرگهراسیست. شناختهشدهترین واکنشی که انسان در برابر مرگ دارد همین ترس و یا گریز از مقوله مرگ است. عفیف گویی که سایهای شوم مرگ را همهجا دنبال خودش حس میکند و میانگارد که مرگ در پسکوچههای زندگی منتظرش ایستاده است. درست همینجاست که به مرگ فرمان میدهد مانند سگ ولگردی بو نکشد و مثل سایهای دنبالش نکند:
کنار پنجره رفت و به مرگ فرمان داد/ چه بو میکشی اینجا؟ برو… سگ ولگرد! (همان، ۱۷۶)
ای شب! به گوش پنجره نجوا چه میکنی؟/ آن را بیا به گوش من آویز، قصه کن
از مرگ من که منتظر استاده… در کجا؟/ از زندگی که میگذرد تیز، قصه کن (همان، ۱۱۴)
در مقابل نگاه مرگگریزانه و مرگهراسانه، نگرشی همراه با پذیرش و حتی استقبال مرگ نیز در شعر عفیف وجود دارد. در این مواجهه با مرگ، یکی از دلایل احتمالاً نجات از اندوه و مشکلات زندگی دانسته شده است:
چندان که میتوانیام آویختن ز دار/ ای زندگی! به گردنم افگن طناب را (همان، ۵۷)
ای مرگ سرنوشت مرا آشکار کن/ بگذار تا دوباره در تو شوم ناپدید (همان: ۱۵۰)
عفیف در بخشی دیگر از مواجههاش با مرگ، نگاه دشمنانهای به این پدیده ندارد، بلکه آن را پذیرفته است؛ زیرا زندگی را چندان آش دهنسوزی نمیداند. او هرچند از مرگ بیزار است، ولی آن را به خاطر بیهودگی زندگی میستاید:
دفنم کنید، مرده من بو گرفته است/ نعشی که با تعفن خود خو گرفته است (همان، ۱۴۷)
اشکی به رهگذار تو روشن نمیکنم/ ای مرگ! از هراس تو شیون نمیکنم (همان، ۱۳۹)
و گاهی هم مرگ دستمایه تمسخر، استهزا و ریشخند او قرار گرفته است:
مردیم و من هنوز گمانم که زندهام/ آنقدر زندهام که گرفته است خندهام (همان، ۱۸۷)
ملال و روزمرگی
روزمرگی از مقولات مورد توجه در مطالعات فرهنگی اجتماعی دوران معاصر است. یکی از دلایلی که باعث ایجاد ملال و پوچی میشود همین روزمرگی است. زمانی که احساس میکنیم روزها و شبها از پی هم میآیند و در تکرار بیپایان ادامه مییابند. عفیف میپندارد که زندگی به یک چرخه بیپایان از روزها و کارهای تکراری و بیهدف تبدیل شده است. در واقع عفیف با به تصویر کشیدن این یکنواختی میخواهد بگوید که هستی لبریز از پوچی و ابتذال است.
یکشنبه و دوشنبه و… خاکستری و سرد
هفته است پشت هفته که تکرار میشود (باختری، ۱۳۹۸: ۱۱۲)
…
سرک همان سرک تنگ و خر همان خر لنگ
دلم گرفته از این زندگی تکراری (همان: ۱۷۶)
بشر برای رهایی از زندگی سطحی روزمره و بیداری از خوابی که اسیر آن است، نیاز به شوک دارد و عشق آن شوکی است که انسان را از قفس زندگی روزمره رها میکند. عشقی که به تعلقات کوچک و علاقهمندیها رنگ و بوی دیگر میدهد، اما اگر عشق، این شاهکلید و مهمترین عنصر معنابخشی به زندگی، خود دچار ابتذال شود چه خواهد شد؟ عفیف از عشقی که به ابتذال کشیده شده سخن میگوید، عشقی که پامال هوس است و متاعی است که بر سر هر بازاری هست:
ای عشق چه تنها شدهای در نظرم تو/ پامال هوسها شدهای در نظرم تو
صف بسته هوسباختهگان پشت دکانت/ محموله کالا شدهای در نظرم تو (همان، ۸۵)
یک شعر روزمره نوشتم برای عشق/ عشقی که میکشند دوباره به ابتذال
عشقی که عکس مضحک آن را کنار راه/ یک قلب تیرخورده کشیدیم با زغال (همان، ۱۹۲)
باری، در چنین زمانی است که ملال و روزمرگی پرتکرار آرامآرام روح و انگیزه عفیف را تحلیل میبرد و او را در گرداب هیچی، پوچی و بیهودگی غوطهور میکند:
چندی است غیر هیچ، کَسم در کنار نیست/ چشمم به هیچ پنجرهای امیدوار نیست (همان، ۴۵)
یک دریچه رو به هستی باز کن در دیدهام/ تا مرا در خود نپیچد گردباد نیستی (همان، ۹۵)
شاخه بیسیب و جهان دامن پر از سنگ است/ بر سر هیچ میان دو برادر جنگ است (همان، ۱۴۷)
تنهایی
اوکتاویو پاز در کتاب دیالکتیک تنهایی میگوید تنهایی عمیقترین واقعیتی است که بشر با آن روبهروست. با بررسی تاریخی مفهوم تنهایی به این نتیجه میرسیم که در ادبیات زبان فارسی از دو نوع تنهایی سخن رفته است: تنهایی عرفانی یا صوفیانه؛ و تنهایی انسان در اجتماع یا تنهایی عصر مدرن. تنهایی انسان در اجتماع در واقع سوغات مدرنیسم است. زندگی شهری، ماشینی و رشد صنعت همه و همه سبب تنهایی و انزوای بشر شده است؛ بنابراین اندیشه تنهایی و انزواجویی ریشه در تمامیت تاریخ دارد. بشر آنگاه که خود را در حل مسائل فردی عاجز میبیند یا آنگاه که به یک شعور باطنی میرسد که دیگران را یارای درک آن نیست، به درون خود پناهنده میشود. عفیف نیز چنین است. شعر او مملو از تجرد است. او از تنهایی شلوغ خود که دیگران آن را نمیبینند و یا حس نمیکنند گلایه دارد:
باران، غم نان، سرفه شدید/ تنهایی شلوغ تو را هیچکس ندید (باختری، ۱۳۹۸: ۱۵۰)
عفیف دنیای خودش را شبیه درختی در کویر دورافتاده تنها میبیند. او گاهی از تحمل بار تنهایی به ستوه میآید و از رخش رؤیاییاش مدد میجوید تا این بار سنگین را براندازد:
دنیای من شبیه درختی است در کویر/ تنهایی اتاق مرا دستکم نگیر (همان، ۱۷۷)
خدا را بار تنهایی، چقدر این بار سنگین است/ مدد یا رخش رؤیایی! ببر تا بار اندازم (همان، ۱۱۹)
باری، عفیف اوضاع اجتماعی جامعه خود را به گونه ملموس تجربه کرده بود. او شعر سرودن را چون وسیلهای برای به تصویر کشیدن آلام اجتماعی برگزید؛ لیکن خفقان و استبداد و استعمار درخت امید به نجات را در وجود او خشکاند.
منابع
– باختری، عفیف (۱۳۹۸). زندگی در قمار میگذرد، چاپ اول، کابل: انتشارات تاک.
– یاسپرس، کارل (۱۳۸۰). نیچه و مسیحیت، ترجمه عزتالله فولادوند، چاپ یکم، تهران: سخن.
[۱]. Nietzsche
[۲] مشهور







