بدون دیدگاه

آخرالزمان‌گرایی ستیزه‌جو در ایران؛ تأملی انتقادی

سیدعلی میرموسوی، استاد دانشگاه اهل بیت

 

چو آن راه کژ پیش‌شان راست بود

ره راست در چشمشان کژ نمود

«سعدی»

مقدمه

ایران یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های تاریخ معاصر خود را تجربه می‌کند؛ چالشی که موقعیت ژئوپلیتیک، آن را در معرض تهدید قرار داده و جامعه را نه‌تنها به‌شدت قطبی، بلکه با بحران‌های جدی روبه‌رو کرده است. از نظر ایدئولوژیک می‌توان رد پای این وضعیت را در نوعی آخرالزمان‌گرایی سیاسی جست‌وجو کرد. این اندیشه بر پایه برخی آموزه‌های دینی در سنت‌های اسلامی، یهودی و مسیحی شکل گرفته و در چند دهه اخیر صورت ستیزه‌جویانه یافته است. از این‌رو می‌توان آن را «آخرالزمان‌گرایی ستیزه‌جو» نامید. ایده‌های آخرالزمانی و موعودگرایانه در ادیان ابراهیمی مطرح بوده و پیروان آن‌ها کمابیش به آن باور دارند. این ایده‌ها تا زمانی که به سیاست آمیخته و به مرزبندی ما در برابر دیگری منجر نشده باشند، خشونت‌بار نیستند. اما در شکل سیاسی خود می‌توانند چهره‌ای خشن به خود بگیرند و به صف‌آرایی و نبرد منتهی شوند. بر این اساس نبردی که در اصل ریشه‌ در تعارض‌های ژئوپلیتیک و منافع دارد، از نظر ایدئولوژیک وجهی آخرالزمانی می‌یابد.

از میان مسائل و پرسش‌های گوناگونی که در این ارتباط قابل طرح‌اند، دو مسئله با اهمیت‌تر به نظر می‌رسد: نخست اصول و شاخص‌های تمایزبخش این نوع از آخرالزمان‌گرایی از دیگر انواع آن است. مسئله دوم پیامدها و نتایج این نگرش برای آینده ایران و منافع ملی آن است.

مقاله حاضر در پی بررسی این دو مسئله و پاسخ به پرسش‌های مرتبط با آن‌هاست. در این راستا بیشتر بر سخنان آقای میرباقری؛ یکی از چهره‌های فکری مهم این جریان، که به تازگی بیان کرده، تمرکز خواهیم کرد. مقاله حاضر تلاش می‌کند تا نشان دهد آخرالزمان‌گرایی ستیزه‌جو هنگامی به یک مسئله سیاسی تبدیل می‌شود که منازعه تاریخی را در قالب نبرد نهایی «خیر» و «شر» بازتعریف کند؛ زیرا در این صورت، دشمنی تقدس می‌یابد، شکست امکان واقعی خود را از دست می‌دهد، هزینه‌های منازعه می‌توانند به‌عنوان سرمایه‌گذاری برای پیروزی نهایی توجیه شوند و مصالحه از یک ابزار عقلانی سیاست خارجی به انحراف از مسیر حق تبدیل می‌شود. در چارچوب این ایدئولوژی منافع ملی در برابر آرمان‌های مقدس رنگ می‌بازند و مرزبندی اعتقادی و جبهه‌بندی بر پایه حق و باطل جانشین دولت – ملت می‌شود.

بحث در این‌باره را با نگاهی به آخرالزمان‌گرایی سیاسی آغاز و اصول و شاخص‌های متمایزکننده آن را بیان می‌کنیم. سپس با دیدگاهی انتقادی به‌ویژه از زاویه سیاسی و بررسی پیامدها و آسیب‌ها این رویکرد برای منافع ملی، به نقد و ارزیابی آن خواهیم پرداخت.

 

  1. آخرالزمان‌گرایی و خشونت مقدس

ایده «آخرالزمان» و موعودگرایی، پیشینه‌ای دراز در تاریخ اندیشه دینی دارد. «آخرالزمان» که در الهیات مسیحی با تعبیر «اپوکالیپس» (apocalypse) به معنای پرده‌برداری و آشکارشدگی از آن یاد می‌شود، در اصل به نزدیکی روز واپسین و رستاخیز اشاره دارد. از این‌رو معنایی نزدیک با «فرجام شناسی»(Eschatology) دارد و گاهی به‌جای هم نیز به کار می‌روند. در اندیشه آخرالزمانی «ظلم و شر و فاجعه در جهان فراگیر می‌شود؛ اما ناگهان رویدادی معجزه‌آمیز رخ می‌دهد و در پی آن وضعیتی آرمانی پدید می‌آید و زمین پر از عدالت و خیر می‌شود و بدکرداران و تبهکاران نابود می‌شوند و نیکان و خوب‌رفتاران در بهشتی زمینی مدتی به‌سر می‌برند تا اینکه جهان به پایان می‌رسد و طومار تاریخ بشری به همراه کیهان فروپیچیده می‌شود و آن جهان دیگر آغازیدن می‌گیرد.» (خلجی، ۲۰۰۸)

تفکر آخرالزمانی بر سه رکن اصلی استوار است: دوگانه‌انگاری مطلق (خیر در برابر شر)، زمان‌مندی فوریتی (نزدیک بودن پایان جهان) و اقتدار کاریزماتیک (رهبرانی که به جهان نادیده دسترسی دارند). (ولجی: ۲۰۱۳: ۲۵۱)

یکی از بنیادی‌ترین عناصر تفکر آخرالزمانی، تقسیم جهان به دو قطب مطلق «خیر» و «شر» است. از این دیدگاه جهان به دو قطب مطلق «خیر» (ما) و «شر» (دیگران) تقسیم می‌شود. رقیب مذهبی نه‌تنها اشتباه می‌کند، بلکه شر مطلق، دشمن خدا و تهدیدی برای ایمان است. بر این اساس مبارزه‌ای محبوس در زمان جریان دارد که در آن حقیقتی مطلق در برابر اکثریتی تحت نفوذ نیروهای شیطانی قرار می‌گیرد. به باور آخرالزمانی‌ها این جنگ جنبه کیهانی و جهانی دارد و با شکست و نابودی طرف مقابل پایان می‌پذیرد. از این‌رو، آن‌ها هرگونه تلاشی برای صلح را شیطانی می‌خوانند. این باور وجهی آرمان‌شهری و اتوپیایی نیز دارد؛ یعنی چشم‌اندازی که تحقق آن مستلزم نابودی اشرار، نفرین‌شدگان و پاکسازی مرزهای میان برگزیدگان و دیگران است.

دستکاری گفتمانی «زمان»، دومین ویژگی اصلی ذهنیت آخرالزمانی است. زمان در این نگاه، نه یک جریان عادی، بلکه مسیری است که با سرعت به سمت پایان خود می‌تازد. فوریت زمانی، فرد را مجبور می‌کند تا به‌سرعت برای پیوستن به گروه «رستگاران» تصمیم بگیرد. این فوریت مرزهای میان خودی و غیرخودی را تقویت می‌کند. جنبش‌های آخرالزمانی بر این اساس جایگاهی منحصربه‌فرد در تاریخ برای خود در نظر می‌گیرند. آن‌ها معتقدند در «لبه‌های تاریخ» زندگی می‌کنند؛ لحظه‌ای که هزاران سال پیش پیش‌بینی شده است. آن‌ها پدیده‌های محیطی، نجومی یا انحطاط اخلاقی جامعه به‌عنوان «نشانه»‌های حتمی بودن پایان تفسیر می‌کنند.

سومین رکن این تفکر، باور به رهبری و اقتدار فرهمندانه است. رهبری در جنبش‌های آخرالزمانی بر پایه ادعای دسترسی ویژه به جهان نادیده و دانش روزهای پایانی استوار است. الگوی رهبری بر اساس شخصیت‌های نمادین استوار است؛ افرادی همچون مسیح (ع)‌ یا «مهدی»‌ که چشم‌اندازهای آرمان‌شهری گروه را تجسم می‌بخشند. این رهبران معنای جدیدی به نمادها می‌دهند، مناسک را بازسازی می‌کنند و مرزهای مذهبی را دوباره ترسیم می‌کنند.

آخرالزمان‌گرایی دست‌کم دو شکل‌ غیرسیاسی و سیاسی دارد؛ شکل غیرسیاسی آن بر پایه انتظار ظهور منجی موعود در برهه‌ای حساس از تاریخ استوار است و بر اساس برخی نشانه‌ها چنین زمانی را بسیار نزدیک می‌پندارد. باورمندان به آن، ظهور این منجی را تقدیری الهی و تاریخی می‌دانند که در زمان موعود محقق خواهد شد. از این‌رو خود را مکلف به زمینه‌سازی و تلاش برای تحقق آن نمی‌دانند. باور به به نزدیک بودن پایان جهان و آخر زمان و ظهور «مهدی» اندیشه‌ای نو نیست و در تاریخ تفکر شیعی، پیشینه‌ای طولانی دارد. این نوع تفکر می‌تواند صلح‌آمیز نیز باشد. در برابر شکل سیاسی آن که معمولاً با خشونت همراه است، به ضرورت تلاش برای زمینه‌سازی و تحقق این وضعیت باور دارد. افزون بر این، بهره بردن از به‌روز‌ترین دستاوردهای تکنولوژیک برای تحقق آرمان‌های خود را سودمند و بلکه واجب می‌انگارد.

همان‌گونه ‌که ولجی به‌خوبی بررسی کرده است، انتقال از یک باور صلح‌آمیز آخرالزمانی به یک جنبش خشونت‌آمیز از طریق سه فرایند درهم‌تنیده صورت می‌گیرد:

  1. شیطان‌سازی (Satanization): سلب انسانیت از فرد یا گروه مقابل و تبدیل آن‌ها به یک دشمن نمادین که تجسم شر مطلق است.
  2. تطهیر آیینی (Ritual Purification): قربانی کردن یا پاکسازی دشمن برای حفظ «طهارت» جامعه برگزیدگان. نمونه‌های تاریخی این مورد شامل کشتارهای صلیبیون در بیت‌المقدس و «راه‌حل نهایی» هیتلر در هولوکاست است.
  3. تغییر در عاملیت (Shift in Agency): زمانی که پیروان به‌جای انتظار برای مداخله الهی، خود کنترل وقایع پایان زمان را به دست می‌گیرند و معتقد می‌شوند که باید خشونت را برای تحقق پیشگویی‌ها اعمال کنند. (ولجی، ۲۰۱۳: ۲۵۳-۲۵۴)

«آخرالزمان‌گرایی ستیزه‌جو» نتیجه این فرایند است. در قرن بیستم این نوع تفکر در دو شکل دینی و غیردینی بسط و گسترش یافت. گونه‌های دینی آن براساس سنت‌های یهودی و مسیحی و اسلامی شکل گرفتند و گونه‌های الحادی آن بر اساس دو سنت مارکسیسم و فاشیسم پدید آمدند. این نگرش به شکل‌گیری شبه‌نظامی‌گری در هر سه سنت انجامیده است. مایکل سلز چهار اصل مشترک به ترتیب زیر برای آن‌ها شناسایی کرده است:

  1. ثنویت‌گرایی (Dualism): جهان به دو قطب مطلق «خیر» (ما) و «شر» (دیگران) تقسیم می‌شود. رقیب مذهبی نه‌تنها اشتباه می‌کند، بلکه دشمن خدا و تهدیدی برای ایمان است.
  2. تفسیر وقایع معاصر: درگیری‌های سیاسی (مانند برنامه هسته‌ای ایران یا اشغال فلسطین) به‌عنوان تأییدی بر درستی ایدئولوژی‌های آخرالزمانی تفسیر می‌شوند.
  3. تقدس خشونت: مفاهیمی مانند شهادت، جنگ مقدس و پاکسازی مذهبی به‌عنوان ابزارهای الهی برای تحقق اراده خداوند نگریسته می‌شوند.
  4. نفرت از صلح‌طلبان: کسانی که به ‌دنبال صلح و سازش هستند، به‌عنوان خائن یا عوامل «دجال» معرفی می‌شوند. (سلز، ۲۰۱۳: ۴۸۸-۴۹۰)

آخرالزمان‌گرایی در این فرایند شکلی سیاسی و خشونت‌آمیز به خود می‌گیرد و با تشدید منازعه و افزایش تحمل هزینه از یک‌سو و مطلق‌سازی دشمن و تقدس بخشیدن به سیاست از سوی دیگر امکان مصالحه را کاهش می‌دهد و آن را به بن‌بست می‌رساند. گروه‌های آخرالزمانی ستیزه‌جوی یهودی، مسیحی و مسلمان در واقع بازتاب یکدیگر هستند و به تعبیر سلز همچون یک «میدان مین» عقیدتی امنیت بین‌المللی را تهدید می‌کنند. چراکه رهبران سیاسی و مذهبی در هر دو سو، از این زبان نمادین برای توجیه سیاست‌های تقابلی و احتمالاً هسته‌ای استفاده می‌کنند. در این چارچوب می‌توان به آخرالزمان‌گرایی در ایران به‌ویژه قم به‌عنوان یکی از پایگاه‌های اصلی آن پرداخت.

 

  1. نگاه آخرالزمانی به جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران‌

چنان‌که اشاره شد، ایده آخرالزمان از پیشینه‌ای طولانی در اندیشه شیعی برخوردار بوده است، از این‌رو شکل‌گیری تفکر آخرالزمانی در ایران پدیده‌ای تازه نیست و تاریخی دراز دارد. بااین‌حال در قرن اخیر در فضای ایدئولوژیک و سیاسی حاکم بر کشور به شکل گفتمانی نو صورت‌بندی شده است و در درون آن جریان‌های گوناگون «غیرسیاسی» مانند انجمن حجتیه و «سیاسی» ظهور یافته است. شکل سیاسی آن که صورت ستیزه‌جویانه نیز یافته، در چارچوب گفتمان اسلام سیاسی شکل گرفت و پس از پیروزی انقلاب 1357به‌تدریج در عرصه سیاسی تقویت شد.

یکی از آبشخورهای فکری این جریان «آکادمی (فرهنگستان) علوم اسلامی» در قم است. این مؤسسه در دهه ۶۰ به دست «سیدمنیرالدین حسینی شیرازی» بنیان‌گذاری شد و اکنون «سیدمهدی میرباقری» آن را رهبری می‌کند. ایدئولوژی این گروه بر پایه نفی علم و فلسفه غربی و نیز فلسفه اسلامی استوار است و در برابر «اصالت وجود» از «اصالت ولایت» دفاع می‌کنند (خلجی، همان). از دیدگاه آن‌ها شناخت و ایمان رابطه‌ای تنگاتنگ دارند، از این‌رو مسلمانان باید فلسفه‌ و علم خاص اسلامیِ برآمده از تعلیمات پیامبر اسلام و امامان شیعه را تولید کنند. آن‌ها بر این اساس «اسلامی کردن رادیکال شناخت» را مطرح و نظریه‌پردازی و تدوین نظام اسلامی در حوزه‌های گوناگون زندگی فردی و اجتماعی را دنبال می‌کنند. با این وجود، رویکرد آخرالزمانی آن‌ها تا حد زیادی تحت‌تأثیر ایدئولوژی‌های غربی و سنت‌های مسیحی و یهودی در این‌باره است. ارتباط این جریان با «الکساندر دوگین»؛ چهره آخرالزمانی ارتدکس روسی در سال‌های اخیر را می‌توان در این راستا ارزیابی کرد.1

جریان فرهنگستان از دهه هشتاد با روی‌کار آمدن دولت احمدی‌نژاد تلاش کرد با تقویت جایگاه خود در ساختار قدرت و استفاده از ابزارهای تبلیغی به‌ویژه در صدا و سیما تأثیرگذاری خود بر افکار عمومی و سیاست‌گذاری‌های کشور را افزایش دهد. این جریان از طریق شبکه‌ ارتباطی گسترده توانسته است حوزه نفوذ خود را گسترش دهد و در نسل جدید نیز طرفدارانی جلب کند. در این مقاله کوتاه، فرصت پرداختن به همه ابعاد فکری و اجتماعی این جریان نیست و تنها به بحثی می‌پردازیم که رهبر آن در ۱۶ تیرماه سال‌ جاری در صدا و سیما مطرح کرده است.2 در این سخنان، باور آخرالزمانی به چارچوبی برای تفسیر منازعه سیاسی و تعیین غایت کنش سیاسی تبدیل شده است، از این‌رو بررسی و نقد آن اهمیت می‌یابد.

این گفت‌وگو با شبیه‌سازی نهم اسفند با عاشورا و شهادت امام حسین (ع) آغاز و از آن به‌عنوان شروع مرحله‌ای جدید در تاریخ سیاسی اسلام و تشیع یاد می‌شود. با این تفسیر حادثه دیگر صرفاً موضوع تحلیل سیاسی نیست؛ بلکه حامل معنایی قدسی و تاریخی می‌شود. در ادامه این سخنان با نگاهی آخرالزمانی سه ایده مورد تأکید قرار می‌گیرد: انتقام، تقابل جبهه حق و باطل، روایت فتح و شکست‌ناپذیری.

در این بحث قصاص و انتقام به‌عنوان دو واکنش متفاوت در برابر این جنایت مطرح می‌شود. قصاص، مجازات مباشران و مسببان و ایجاد بازدارندگی است؛ اما انتقام درازمدت و تاریخی است و هدف آن «برچیدن کامل بساط دستگاه شیطان و نظام باطل» خواهد بود. به این ترتیب آخرالزمان‌گرایی منازعه محدود و قابل مدیریت را به پروژه‌ای نامحدود برای تغییر نظم سیاسی و تمدنی تبدیل می‌کند.

بر پایه این تفسیر، طرف مقابل از یک دشمن سیاسی مشخص فراتر می‌رود و تقابل دیگر صرفاً جغرافیایی نیست، بلکه «تقابل دو جهان‌بینی برای اداره بشر» است. ستیزه‌جویی درست از همین نقطه آغاز می‌شود. در این نگرش مرزهای سیاسی از دولت – ملت به ایمان و کفر تغییر می‌یابد و تقابل جبهه حق در برابر جبهه باطل، جای اختلاف منافع دولت‌ها در منازعه عادی را می‌گیرد. این نگرش دو نتیجه روشن در پی دارد: نخست اینکه بر اساس آن مصالحه منطقی نیست، زیرا «مصالحه» با «باطل» از نظر اخلاقی و دینی پذیرفتنی نیست. دوم اینکه با فراتر رفتن مرزها از دولت – ملت به ایمان و کفر، مفهوم منافع ملی در برابر اهداف فراملی و فراتاریخی به‌شدت تضعیف می‌شود.

در ادامه با تأکید بر ضرورت روایت فاتحانه از درگیری، ایده‌ شکست‌ناپذیری مطرح می‌شود. از این دیدگاه «مسیر خدا شکست ندارد.» حتی حوادثی چون عاشورا و مرحله دوم جنگ اُحُد در باطن خود «فتح» هستند، زیرا منجر به حفظ دین و رسوایی دشمن می‌شوند. از این سخنان می‌توان منطقی را استخراج کرد که آن را «مصونیت از شکست» می‌نامیم: در این چارچوب، پیروزی جبهه خودی نه‌تنها یک امکان مطلوب، بلکه در نهایت امری محتوم تلقی می‌شود. خسارت‌ها و زیان‌های جانی و مالی نیز هزینه این پیروزی است. حمله دشمن نشانه اضطرار اوست و افزایش فشار نیز نشانه مقاومت موفق است. منطق «مصونیت از شکست» با هرگونه نقدی که «روایت فتح» را به «روایت شکست» تبدیل سازد، مخالفت می‌کند. از این دیدگاه نقد واقعی تنها در درون طرح فتح معنا پیدا می‌کند تا منجر به بازسازی جبهه خودی شود.

گفت‌وگو سپس با تفسیری از وقایع معاصر ادامه می‌یابد؛ بر اساس این تفسیر، جهان در آستانه نظمی جدید قرار دارد که با چهار مؤلفه مشخص می‌شود: ۱. افول آمریکا: زوال قدرت پرچم‌دار لیبرال‌دموکراسی و تمدن مادی؛ ۲. انتقال قدرت: جابه‌جایی کانون‌های قدرت از غرب به آسیا؛ ۳. گسترش ادبیات مقاومت: تبدیل شدن مقاومت به یک گفتمان غالب جهانی و ۴. شکست تمدنی: طوفان‌الاقصی و وقایع مشابه، نقاب از چهره تمدن غرب (حقوق بشر و دموکراسی) برداشته و آن را عریان کرده است.

در بخش بعدی بر ضرورت حفظ انسجام درونی تأکید و در این راستا توصیه‌هایی ارائه می‌شود. مدارا با درجات ایمان، مرزبندی با نفاق، وحدت حول محور «ولی» و هوشیاری رسانه‌ای مهم‌ترین آ‌ن‌هاست. سپس مواردی مانند بیداری و برانگیختگی ملت‌ها، فروپاشی ایدئولوژیک لیبرال-دموکراسی و تربیت انسان‌های بزرگ به‌عنوان دستاوردهای غیرمادی این مبارزه بیان می‌شود. سرانجام با پیش‌بینی فروریختن پرچم‌های تمدن مادی و اهتزاز پرچم توحید در لحظه شکوه ظهور به‌عنوان افق و چشم‌انداز نهایی این مسیر به پایان می‌رسد.

این برداشت به‌روشنی در چارچوب نگاه آخرالزمانی طرح شده و به‌طور خلاصه منطق درونی آن را این‌گونه می‌توان بازسازی کرد؛ نخست از ماجرای ۹ اسفند به‌عنوان حادثه‌ای در تاریخ مقدس یاد می‌شود. سپس با قرار دادن آن در پارادایم عاشورا و تفکیک جبهه حق و باطل، قصاص و انتقام تاریخی از راه مبارزه تمدنی مطرح می‌شود. در ادامه با روایت فتح و نفی شکست و تأکید بر وحدت پیرامون ولایت به تلاش ساخت نظم جدید روی می‌آورد و از آمادگی برای ظهور و فتح نهایی سخن می‌گوید. این منطق دقیقاً همان چیزی است که از آن به‌عنوان «آخرالزمان‌گرایی ستیزه‌جو» یاد شد و چهار اصلی که سلز بیان کرد را می‌توان در آن ردیابی کرد. زیرا به‌روشنی منازعه تاریخی را در قالب نبرد نهایی خیر و شر بازتعریف می‌کند. بر این اساس دشمنی تقدس می‌یابد، شکست امکان واقعی خود را از دست می‌دهد، هزینه‌های منازعه می‌توانند به‌عنوان سرمایه‌گذاری برای پیروزی نهایی توجیه شوند و مصالحه از یک ابزار عقلانی سیاست خارجی به انحراف از مسیر حق تبدیل می‌شود. نقد این برداشت از دو دیدگاه الهیاتی و سیاسی امکان‌پذیر است که در ادامه به‌طور خلاصه به برخی از آ‌‌ن‌ها می‌پردازیم.

  1. بررسی و ارزیابی انتقادی

برداشت بیان‌شده در چارچوب آموزه‌هایی مانند باور به ظهور، عاشورا، مقاومت و قصاص مطرح می‌شود که می‌توان آ‌ن‌ها را در نصوص دینی ردیابی کرد و در اینجا هدف نقد نیستند. آخرالزمان‌باوری به‌خودی‌خود مسئله‌ای برای نقد سیاسی نیست. اعتقاد به ظهور، پایان تاریخ، پیروزی نهایی حق و مانند آن، می‌تواند اشکال گوناگونی داشته باشد و الزاماً به خشونت یا ستیزه‌جویی منجر نمی‌شود. حتی در ادبیات جدید، پژوهش‌هایی وجود دارد که از ظرفیت‌های صلح‌طلبانه و غیرخشونت‌آمیز اندیشه‌ آخرالزمانی سخن می‌گویند. بنابراین، مسئله نه آخرالزمان‌باوری به‌خودی‌خود، بلکه سیاسی ‌شدن آن و تبدیل آن به منطق تصمیم‌گیری درباره «جنگ»، «دشمن»، «انتقام»، «پیروزی» و «مصالحه» است. این منطق منازعات جاری را در چارچوب نبرد نهایی خیر و شر تفسیر می‌کند، دشمن را در قالب نیروی شر بازنمایی می‌کند و استمرار ستیزه و مقاومت را جزئی از تحقق پیروزی نهایی حق می‌داند.

  1. از دیدگاه الهیاتی این برداشت از جهات گوناگون قابل نقد است که در این مختصر مجال پرداختن به آن‌ها نیست. در اینجا تنها به ذکر این نکته می‌توان بسنده کرد که اعتقاد به ظهور و پیروزی نهایی حق، لزوماً به این معنا نیست که انسان بتواند زمان، نشانه‌ها و سازوکار تحقق آن را تعیین کند یا با تشدید منازعات سیاسی و نظامی در تحقق آن شتاب آورد. در الهیات انتظار، می‌توان میان انتظارِ ظهور و ادعای نقش‌آفرینی مستقیم در تحقق آن تمایز نهاد. بر این اساس، نسبت دادن حوادث سیاسی جاری به طرحی قطعی برای نزدیک ‌شدن به ظهور و تفسیر شکست‌ها و هزینه‌های انسانی در چارچوب «فتح» نهایی، نیازمند دلیل الهیاتی مستقلی است که صرف اعتقاد به مهدویت آن را فراهم نمی‌کند. از این دیدگاه، می‌توان پرسید آیا تبدیل انتظار موعود به برنامه‌ای برای کنش سیاسی ستیزه‌جویانه، در واقع فراتر رفتن از حدود معرفت انسانی درباره اراده و زمان تحقق وعده الهی نیست؟ افزون بر این چنین برداشتی نه‌تنها با نصوص قرآنی که بر تعقل و تدبیر عقلایی در زندگی تأکید می‌کند با آیین حکمرانی پیامبر (ص) و علی (ع) نیز تعارض آشکار دارد.
  2. از نقطه‌نظر سیاسی نخستین ایراد این برداشت مطلق کردن منازعه با طرح ایده انتقام است. در نگاه عادی، منازعه سیاسی تابع منافع و شرایط است، از این‌رو امکان تشدید، کاهش، توقف یا حل آن از راه مذاکره وجود دارد. اما وقتی منازعه در قالب نبرد نهایی حق و باطل قرار گیرد، دیگر صرفاً تعارض منافع نیست، بلکه از یک مسئله سیاسی قابل مدیریت به یک مأموریت تاریخی تبدیل می‌شود.
  3. ایده «مصونیت از شکست» نیز از دیدگاه عقلایی و سیاسی قابل پذیرش نیست. در سیاست با فراهم کردن زمینه‌ها و تدبیر عقلایی می‌توان امید به پیروزی داشت، ولی این با مصونیت از شکست تفاوت دارد. اشتباه و شکست دو امکان واقعی در عرصه سیاست‌اند و پذیرش و باور به آن مقدمه ضروری برای پیشبرد و اصلاح راهبردها و سیاست‌هاست. از این دیدگاه سیاست نیز ابطال‌پذیر است و می‌توان با بررسی و ارزیابی اشتباه‌ها و شکست‌ها بر پایه شواهد تجربی و هزینه و فایده، راهبرد موجود را تغییر داد یا اصلاح کرد. در برابر اعتقاد به شکست‌ناپذیری، «مصونیت از ابطال سیاسی» را در پی دارد و بر پایه آن شکست‌های تجربی همواره با انتقال از سطح تحلیل «پیروزی مادی» به «پیروزی معنوی» بازتفسیر می‌شود. این منطق به دشواری اجازه می‌دهد واقعیت بیرونی، ناکارآمدی یک راهبرد را اثبات کند. چنین نگرشی برای سیاست خارجی بسیار خطرناک است، زیرا سیاست خارجی اساساً باید بتواند از نتایج واقعی سیاست‌ها درس بگیرد.
  4. بازتعریف هزینه‌ها ایراد مهم دیگر این برداشت است. به تعبیر کلازویتس جنگ ادامه سیاست است به روشی دیگر. از این دیدگاه، جنگ هزینه دارد و باید دید آیا دستاورد آن ارزش هزینه را دارد یا خیر؟ اما چنان‌که پیش‌تر بیان شد در این نگرش هزینه می‌تواند معنای دیگری پیدا کند. بر این اساس هرگونه هزینه جانی و مالی در مسیر طرح خدا معنا پیدا می‌کند و نسبت میان هزینه و پیروزی تغییر می‌یابد. در نتیجه، افزایش هزینه لزوماً موجب تجدیدنظر در سیاست نمی‌شود.
  5. از نکته قبل می‌توان به تقابل آن با منافع ملی پی برد. در منطق منافع ملی پرسش اصلی این است که این سیاست چه پیامدی برای امنیت، استقلال، رفاه و آینده ایران دارد؟ در این راستا پاسخ به این سؤال‌ها ضرورت دارد: آیا مذاکره به نفع ایران است؟ آیا کاهش تنش به نفع ایران است؟ آیا ادامه درگیری هزینه‌ای بیش از منافع آن دارد؟ درحالی‌که در منطق آخرالزمانی سؤال اصلی این است که این اقدام ما را در کدام سمت تاریخ مقدس قرار می‌دهد؟ این دو منطق الزاماً به یک نتیجه نمی‌رسند.
  6. تغییر مرزبندی از دولت – ملت به ایمان و کفر، واحد اصلی همبستگی سیاسی را به «جبهه حق» تغییر می‌دهد. آن‌گاه این پرسش مطرح می‌شود که در صورتی که اهداف جبهه حق برای اقتصاد ایران، امنیت شهروندان، ثبات داخلی در تعارض باشد، اولویت با کدام است؟ این مسئله‌ای است که آخرالزمان‌گرایی ستیزه‌جو سعی در پنهان کردن آن دارد.
  7. سرانجام اینکه دشمنی مقدس، امکان مصالحه را کاهش و تنش را افزایش می‌دهد. سخن از «بغض مقدس نسبت به جبهه استکبار» تقدیس دشمنی را دربر دارد. اگر اسرائیل یا آمریکا «دشمن سیاسی» باشند، می‌توان با آن‌ها مذاکره کرد بدون اینکه لزوماً ارزش‌های اخلاقی خود را نقض کرده باشیم. اما اگر دشمن بخشی از جبهه شر باشد، مذاکره با او ممکن است سازش با شر، عدول از آرمان و انحراف از مسیر حق تلقی شود. مایکل سلز با طرح مفهوم شبه‌نظامی‌گری آخرالزمانی بر همین نکته انگشت گذارده است. او به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه دوگانه‌سازی آخرالزمانی می‌تواند تلاش‌های صلح را بی‌اعتبار کند و حتی کسانی را که در پی صلح‌اند، در جایگاه منفی قرار دهد.

 

نتیجه‌گیری

 

آخرالزمان‌گرایی چونان گفتمانی با گرایش‌های‌ گوناگون در زمینه و شرایط خاصی به خشونت می‌گراید. این تحول در فرایندی صورت می‌گیرد که طی آن با نگاهی ثنوی و دوگانه‌انگار دشمن به‌عنوان شر مطلق و تجسم شیطان نگریسته می‌شود. سپس پاکسازی جهان از این دشمن مأموریتی مقدس معرفی می‎شود. در نهایت پیروان به‌جای انتظار برای مداخله الهی، خود کنترل وقایع پایان زمان را به دست می‌گیرند و با اعمال خشونت برای تحقق پیشگویی‌ها دست به‌کار می‌شوند. «آخرالزمان‌گرایی ستیزه‌جو» حاصل این فرایند است و با تقدیس خشونت هرگونه تلاش برای صلح را خائنانه و دست‌اندرکاران آن را به‌عنوان خائن و دجال معرفی می‌کند.

در این مقاله با نگاهی فشرده به این جریان، نشان داده شد که آخرالزمان‌گرایی ستیزه‌جو با تبدیل منازعه سیاسی به نبرد نهایی خیر و شر، دشمنی را تقدیس، شکست را از یک امکان واقعی به مفهومی قابل بازتفسیر و هزینه‌های منازعه را به سرمایه‌ای برای پیروزی نهایی تبدیل می‌کند. در نتیجه، ظرفیت سیاست برای محاسبه هزینه و فایده، پذیرش شکست، اصلاح راهبرد و مصالحه کاهش می‌یابد.

در ایران جریان آخرالزمان‌گرایی ستیزه‌جو به‌تدریج تقویت شده و جنگ اخیر به آن فرصت داد تا آشکارتر و با جرئت بیشتر مواضع خود را مطرح کند. سیدمهدی میرباقری از چهره‌های برجسته ایران با تفسیری آخرالزمانی از وقایع اخیر تلاش می‌کند با طرح مواردی همچون «قصاص»، «انتقام»، «روایت فتح»، «شکست‌ناپذیری جبهه حق» و «ظهور» نمونه‌ای از این منطق را نشان ‌دهد. چنین منطقی، در صورت تبدیل ‌شدن به مبنای سیاست عمومی، می‌تواند با منافع ملی ایران و ضرورت مدیریت عقلانی منازعات خارجی در تعارض قرار گیرد. منازعه اخیر را نباید محصول صرف آخرالزمان‌گرایی دانست؛ اما آخرالزمانی ‌شدن روایت این منازعه می‌تواند آن را تشدید و امکان مدیریت و مصالحه را محدود کند.

در این مقاله با نگاهی انتقادی به این رویکرد تلاش شد به‌ویژه از دیدگاه سیاسی پیامدها و آسیب‌های زیان‌بار آن برای آینده ایران بررسی و تحلیل شود. این آسیب‌ها را می‌توان در سه محور اصلی خلاصه کرد: ‌نخست، تضعیف عقلانیت محاسبه‌گر در سیاست خارجی؛ دوم، کاهش ظرفیت مصالحه و تنش‌زدایی و در نهایت تضعیف جایگاه و اولویت منافع ملی. با توجه به این پیامدها، می‌توان نتیجه گرفت برون‌رفت از وضعیت دشوار کنونی تنها از راه بازگرداندن سیاست خارجی به حوزه منافع ملی، محاسبه عقلانی، امکان خطاپذیری و قابلیت مصالحه امکان‌پذیر است.

 

 

پی‌نوشت‌ها

  1. http://www.s-haghighat.ir/fa/articles/view/550/3
  2. https://B2n.ir/sy9046

 

منابع

  • سیدصادق حقیقت، دوگین، پوتین و محافظه کاران،

http://www.s-haghighat.ir/fa/articles/view/550/3

 

  • سیدصادق حقیقت، ایدئولوگ دولت روسیه نبوده و نیستم (گفت‌وگوی سیدصادق حقیقت با الکساندر دوگین)، اندیشه پویا، شماره ۵۹، خرداد و تیر ۹۸

 

  • مهدی خلجی، ۲۰۰۸، بینش آخرالزمانی و سیاست در ایران،

http://www.radiozamaaneh.com/khalaji/2008/01/post_2.html

مهدی میرباقری، دکترین انتقام و روایت فتح در گفت‌وگو با برنامه تلویزیونی به وقت ایران،

https://B2n.ir/sy9046

 

-Velji, Jamel,2013, Apocalyptic Religion and Violence, In the Oxford handbook of religion and violence (Juergens Meyer, Mark, editor Kitts, Margo etc.), Oxford University Press. (pp250-259)

-Micheal. A. Sells, 2013, Armageddon in Christian, Sunni and Shia Tradition, In the Oxford handbook of religion and violence (Juergens Meyer, Mark, editor Kitts, Margo etc.), Oxford University Press. (pp467-492)

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط