سوسیالیست سیوسه سالهای که دارد قواعد سیاست نیویورک را از نو مینویسد. آیا او میتواند این شهر را بهعنوان شهردار دگرگون کند؟
نوشتۀ «اریک لاچ»
۹ اکتبر ۲۰۲۵-۱۷ مهر ۱۴۰۴
بسیاری از کسانی که پیش از آغاز رقابت شهرداری، زهران ممدانی را میشناختند، بهصراحت گفتند که از پیروزی او در انتخابات مقدماتی شوکه شدهاند. یکی از متحدانش گفت: «زهران، فکر میکنم خودش هم از خودش غافلگیر شد.»
زهران ممدانی ۳۳ سال دارد — آنقدر جوان که با وجود اینکه بهطور منظم ورزش نمیکند، در سه سال گذشته دو بار در ماراتن شهر نیویورک شرکت کرده است. در سال ۲۰۲۲، دومین سال نمایندگیاش در مجلس ایالتی نیویورک، با تیشرتی دوید که روی آن نوشته بود:
«اریک آدامز اجارهام را بالا برد!»
او در مدت شش ساعت و چهار دقیقه ماراتن را به پایان رساند. تماشاگران چندان توجهی به او نکردند. سال بعد، کمتر از یک ماه پس از آغاز کارزار شهرداریاش، با همان تیشرت اما اینبار با عبارت «زهران آن را فریز خواهد کرد!» در پشت آن، دوباره دوید. باز هم کسی چندان توجهی نشان نداد. امسال، روز ماراتن تنها دو روز پیش از انتخابات شهرداری نیویورک برگزار میشود. نظرسنجیها نشان میدهند که ممدانی پانزده امتیاز از رقیب اصلیاش، فرماندار پیشین اندرو کومو، جلوتر است. دستیارانش میگویند که این بار در مسابقه شرکت نمیکند، گرچه چنین کاری برای او بعید هم نیست. غریزهاش این است که همیشه در حرکت باشد؛ در میان مردم، در خیابانها، جایی که بتوانند او را ببینند.
راه رفتن در نیویورک همراه ممدانی در بهار و تابستان امسال، تماشای تولد یک ستاره بود — فرایندی که روی زمین نیز بهاندازۀ آسمان پرشکوه و پرهیاهو است. صبح روز انتخابات مقدماتی در ماه ژوئن، ممدانی با سرعتی که محافظان جدیدش بتوانند همراهی کنند، شهر را درنوردید. مسافران هیجانزدهای در سکوهای متروی جکسون هایتس، از عمد قطارشان را از دست دادند تا برچسبهای «من رأی دادم» خود را به او نشان دهند. در خارج از مترو و در سطح زمین، یکی از همراهانش را فرستاد تا از رستورانی هندی برایش پان- نوعی نان پیچیدنی از برگ بتل— بیاورد؛ آن را با دقت میجوید تا چیزی از مواد درونش روی کتوشلوار تیره و کراواتی که به یونیفرم سیاسیاش تبدیل شده، نریزد. در محلهی اینوود، حتی دو داوطلب کمپین کومو نیز با خجالت از او درخواست عکس سلفی کردند.
در زمانی که کشور درگیر شور و هیجان ملیگرایی افراطی است و نیویورک بهنظر میرسد لانهای از فساد و رفاقتگرایی سیاسی شده — هشت ماه پیش، شهردار اریک آدامز برای نجات خود از اتهامات فساد با برنامۀ اخراج دستهجمعی مهاجرانِ «دونالد ترامپ» موافقت کرد — ممدانی کارزاری را پیش میبرد که نیویورک را همچنان بهعنوان پناهگاهی برای مهاجران چون خودش میستاید. پیروزیاش در مرحلۀ مقدماتی، ضربهای شوکهکننده برای ساختار سیاسی شهر بود و قدرتمندان آرامآرام به سمت او متمایل شدند. فردای آن روز، «باراک اوباما» با او تماس گرفت. پس از تابستانی سرد اما حسابشده، فرماندار «کیتی هوکول» — سیاستمدار میانهرو و محتاط — رسماً از او حمایت کرد. «ال شارپتون» کشیش سرشناس، که تاکنون از هیچ نامزدی حمایت نکرده، به من گفت: «او بهترین ورود به عرصۀ سیاست شهری را داشته که احتمالاً در تمام عمرم دیدهام.»
در برخی محافل ایدئولوژیک، نام ممدانی به نمادی از تمام آنچه در نیویورک — و در نتیجه در آمریکا — «اشتباه» است، تبدیل شده است. ترامپ او را در شبکه «تروث سوشال» «دیوانه کمونیست صددرصدی» خوانده است. جف بلو، مدیرعامل غول املاک «ریلیتد کمپنیرز»، و همسرش لیزا بلو، سرمایهگذار، اخیراً صبحانهای اضطراری برای ثروتمندان برگزار کردند. در دعوتنامه نوشته بود:
«اگر بسیج نشویم، پایتخت مالی جهان در نوامبر امسال ممکن است به دست یک سوسیالیست بیفتد.»
یکی از لابیگران املاک به من گفت که کسی را نمیشناسد که بهدلیل ممدانی شهر را ترک کرده باشد، «اما چند نفر هستند که شاید فقط آپارتمان دومشان را نگه دارند.» جان کاتسیماتیدیس، غول سوپرمارکت و از نزدیکان ترامپ، گفت: «فیدل کاسترو هم همین لبخند را داشت.»
ممدانی، عضو «سوسیالیستهای دموکرات آمریکا»، شعار «اجاره را فریز کنید» را به فریادی جمعی در سراسر مناطق شهر تبدیل کرده است.
سناتور «چاک شومر» و نماینده «حکیم جفریس» هنوز از او حمایت نکردهاند — گفته میشود بخشی از دلیل این امر، انتقادات ممدانی از اسرائیل است. در همین حال، بخش بزرگی از طبقه سیاسی شهر برای قرار گرفتن در مدار او در تلاش است. «کاترین وایلد»، رئیس باسابقه «انجمن شراکت برای شهر نیویورک» — لابیگری که نماینده رهبران تجاری شهر است — در تابستان امسال جلساتی میان ممدانی و اعضای خود ترتیب داد. بسیاری همچنان مشکوک باقی ماندند، اما برخی با احترامی تازه نسبت به او از جلسه خارج شدند. وایلد به من گفت:
«بعد از اینکه مثلاً با سیصد مدیر جلسه گذاشتم، یکی پرسید: واکنششان را از یک تا ده چطور ارزیابی میکنی؟ گفتم: از یک تا ده!»
«پاتریک گاسپارد»، از مقامات دولت اوباما و رئیس پیشین اندیشکده «مرکز پیشرفت آمریکا»، از پاییز گذشته بهطور غیررسمی به ممدانی مشاوره داده است. او ممدانی را الگویی از نسل جدید سیاستمداران آمریکایی میداند که در جنبش حمایت از حقوق فلسطین شکل گرفتهاند. گاسپارد گفت: «او اولین کسی است که به ساحل رسیده، اما درست آن سوی افق، کشتیهای دیگری هم در راهاند.»
در دیدار حضوری، ممدانی همانقدر خونسرد و شوخطبع است که در ویدیوهای تبلیغاتیاش — ویدیوهایی که اغلب وایرال میشوند. در عین حال، اهل تدبیر و دقیق در کلمات است. از برنی سندرز، که رقابت انتخاباتیاش در سال ۲۰۱۶ الهامبخش او برای آغوشگرفتن سوسیالیسم شد، آموخته است که چگونه پیوسته به برنامه اقتصادیاش بازگردد. بهندرت پیش میآید که بیش از چند دقیقه سخن بگوید و به وعدههایش درباره «فریز اجاره در آپارتمانهای اجارهثابت»، «رایگان و سریع کردن اتوبوسها»، و «تأمین مراقبت همگانی از کودکان از ششهفتگی» اشاره نکند. اما برخلاف سندرز که از صحبت درباره خودش بیزار است («زهران به نصیحت سیاسی از من نیازی ندارد»، سناتور در سپتامبر گفت)، ممدانی قدرت را در روایت زندگی خودش یافته است.
اولینبار در اواخر مارس، در قهوهخانهای یمنی به نام قهْوههاوس در محله مورنساید هایتس با ممدانی دیدار کردم. صبح بعد از پایان ماه رمضان بود و نظرسنجیها او را در رتبه دوم، اما با فاصلهای زیاد از کومو، نشان میدادند. برای هر دوی ما یک قوری چای عدنی سفارش داد، و اگر صندوقدار او را شناخت، هیچ نشانی در چهرهاش بروز نداد. روز قبل، ممدانی در «بیریج»، «کنزینگتون» و «جامائیکا» — محلههایی با جمعیت مسلمانان پرشمار در بروکلین و کوئینز — در نماز عید شرکت کرده و با حدود بیستوپنج هزار نفر سخن گفته بود. با تعجب مؤدبانهای از بیتوجهی رسانهها به این اعداد سخن گفت: «آنجاست که حس اعتمادبهنفس پیدا میکنم.»
ممدانی با شور و اشتیاقی سخن میگوید که گاه به سخنرانی TED شباهت دارد. با حرکات دست، حلقههای نقرهای درشتش را نشان میدهد و از نقلقولهای نلسون ماندلا، روزولت، تونی موریسون و ارسطو استفاده میکند. در حالی که چایاش را مینوشید، با دقت درباره برنامههایش بهعنوان شهردار و رأیدهندگانی که به او کمک خواهند کرد حرف میزد — مسلمانان و آسیاییهای جنوبی، مستأجران، جوانان، و دموکراتهایی که مخالف جنگ اسرائیل در غزهاند. وقتی درباره واکنشهای منفی به برنامههای پرهزینهاش پرسیدم، شانه بالا انداخت و گفت: «من از ایدههای خودم نمیترسم.» وقتی گفتم هدفی که دنبال میکند چقدر دشوار است، لبخند زد: «فکر میکنم مدت زیادی است که سعی کردهایم صرفاً نبازیم، بهجای اینکه یاد بگیریم چطور ببریم.»
حدود یک ماه پس از پیروزی ممدانی در انتخابات مقدماتی، ساعت سه صبح در کامپالا، اوگاندا، از خواب بیدار شد. تماس اضطراری از سوی «موریس کتز»، یکی از نزدیکترین دستیارانش. در نیویورک غروب بود و در ساختمانی اداری در خیابان پارک، تیراندازی جمعی رخ داده بود. ممدانی برای جشن دیرهنگام ازدواجش به اوگاندا رفته بود — سفری که فرصتی بود برای خداحافظی با زندگی خصوصی. (او و همسرش، «رامه دواجی»، در فوریه در دفتر ثبت شهر ازدواج کرده بودند.) چهار نفر و تیرانداز کشته شده بودند. در پستهای اولیه و غیرقابلتأیید در شبکههای اجتماعی آمده بود که کسی در حوالی حادثه فریاد زده «آزادی برای فلسطین!» یکی از قربانیان، افسر خارج از خدمت پلیس نیویورک بود. رسانهها از همین لحظه حادثه را آزمون رهبری ممدانی نامیدند. زندگی خصوصیاش تمام شده بود.
نیویورکیها بخشنده نیستند وقتی شهردارشان در زمان بحرانی از شهر دور باشد. (در سال ۲۰۱۱، شایعه شد که «مایکل بلومبرگ» هنگام طوفان برفی در برمودا بوده و این تقریباً به اعتبارش پایان داد.) ممدانی با نخستین پرواز از انتبه بازگشت، اما سفر بیستودوساعت طول کشید. در حالی که در آسمان بود، رقیبانش حمله کردند. کومو، که حالا بهصورت مستقل نامزد شده، با خبرنگاران تماس گرفت تا دیدگاههای ممدانی درباره پلیس را نکوهش کند. روزنامه نیویورک تایمز — که در پوشش خبری و تحلیلیاش آشکارا نسبت به شایستگی ممدانی برای شهرداری تردید داشت — نوشت که این تیراندازی ممکن است باعث شود «برخی مردم نگاه دقیقتری به او بیندازند». «لارا لوومر»، از متحدان ترامپ و چهره راست افراطی، حتی پیشنهاد کرد وزارت خارجه ورود دوباره ممدانی به کشور را ممنوع کند — پیشنهادی که دستیارانش آنقدر جدی گرفتند که برایش از وکلا نظر خواستند.
اما وقتی ممدانی ساعت هفت صبح به فرودگاه جان اف. کندی رسید، بهراحتی از گمرک عبور کرد. پلیس نیویورک (N.Y.P.D.) تأیید کرده بود که تیرانداز خیابان پارک انگیزهای برای طرفداری فلسطین نداشته است؛ او کارمند یک کازینو از لاسوگاس بود که در دوران دبیرستان هنگام بازی فوتبال دچار آسیب مغزی شده بود، و هدفش دفتر مرکزی لیگ ملی فوتبال آمریکا (N.F.L.) بود که در همان ساختمان قرار داشت.
از فرودگاه، ممدانی را سوار یک خودروی شاسیبلند آماده کردند و مستقیماً به خانه افسر کشتهشده پلیس نیویورک، «دیدارال اسلام»، بردند. اسلام، مهاجری مسلمان و بنگلادشی بود که برای کمک به پرداخت وام مسکن خانوادهاش، در کنار شغل اصلیاش بهعنوان نگهبان امنیتی در همان ساختمان کار میکرد. او از همان نوع نیویورکیهایی بود که ممدانی همیشه میگفت در سیاست این شهر نادیده گرفته میشوند.
در خانه اسلام در برانکس، ممدانی مورد استقبال والدین افسر، همسر باردارش، فرزندانش و دیگر بستگان داغدار قرار گرفت. چند دقیقهای با آنان گریست. سپس خانواده با میهماننوازی بنگلادشی، برای نامزد انتخابات صبحانه آوردند.
صبح روز تشییع جنازه اسلام، خیابانهای پارکچِستر — محلهای پر از خانههای آجری ردیفی و فروشگاههای زنجیرهای — در دو سوی بزرگراه بسته شده بود. روبهروی مسجد، «مسجد جامع پارکچستر»، هزاران مأمور پلیس در سکوت ایستاده بودند و صدها مرد و پسر بر روی سجادههایی که در خیابان و پیادهرو پهن شده بود نماز میخواندند. بالگردها در ارتفاعی پایین بر فراز جمعیت پرواز میکردند.
زمان زیادی نگذشته از روزهایی که پلیس نیویورک با بسیاری از جوامع مسلمان مثل جبهههایی در «جنگ با تروریسم» رفتار میکرد، با این حال هر سال مسلمانان بیشتری به نیروهای پلیس میپیوندند — عمدتاً به همان دلیلی که ایرلندیها صد و پنجاه سال پیش این کار را کردند: اداره پلیس نیویورک یکی از معدود کارفرمایان بزرگ شهر است که مهاجران طبقه کارگر میتوانند به پیشرفت شغلی در آن امید داشته باشند.
افسر اسلام، طبق رسم اداره پلیس، در مراسم خاکسپاریاش به درجه کارآگاه درجهیک ارتقا یافت. در داخل مسجد، «اریک آدامز»، «کیتی هوکول» و سایر مقامات دعوتشده در صندلیهای نزدیک جلو نشسته بودند و لباسهای تیره بر تن داشتند. ممدانی در سوی دیگر سالن، بر روی زمین در میان سوگواران نشسته بود. در طول کارزار مقدماتی، ممدانی سه بار به این مسجد سر زده بود، و از زمان مراسم خاکسپاری نیز چندین بار به دیدار خانواده اسلام رفته است. او به من گفت:
«او همان کسی بود که ریش پدرش را اصلاح میکرد.»
«ببخشید که منتظر شدید. چه نوع قاشقچنگالی میل دارید؟»
اما مسئلهی پلیس برای ممدانی موضوعی دشوار است؛ زیرا اگر انتخاب شود، ریاست نهادی را بر عهده خواهد گرفت که روزی خواستار کاهش بودجهاش بود. در ژوئن ۲۰۲۰، در اوج اعتراضات مربوط به مرگ «جورج فلوید»، او در توییتی نوشت:
«ما نیازی به تحقیق نداریم تا بدانیم پلیس نیویورک نژادپرست، ضدهمجنسگرا و تهدیدی جدی برای امنیت عمومی است».
مانند اظهارنظرهایش دربارهی اسرائیل، گفتههای گذشتهی او دربارهی پلیس نیز بارها و بارها از سوی مخالفانش کالبدشکافی شدهاند — با این تفاوت مهم که مدیریت نیروهای پلیس بخشی از وظایف روزمرهی شهردار است.
میراث هر شهردار نیویورک در سالهای اخیر، به شکلی عمیق با ادارهی پلیس شهر (N.Y.P.D.) گره خورده است. دستاوردهای «مایکل بلومبرگ» در ادارهی شهر، همیشه در کنار حمایت او از سیاستهای توقف و تفتیش (Stop-and-Frisk) سنجیده میشود. «بیل دی بلازیو»، که در دوران اوایل جنبش «جان سیاهان مهم است» در قدرت بود، هرگز فراموش نکرد که صدها افسر پلیس در مراسم خاکسپاری دو افسر کشتهشده، پشت خود را به او کردند. «اریک آدامز»، که کار خود را بهعنوان افسر پلیس مترو آغاز کرده بود، تا حدی بهدلیل روابط ناسالم با دوستان قدیمی فاسدش در اداره از پای درآمد.
در طول کارزار انتخاباتی، ممدانی از شعار «کاهش بودجه پلیس» فاصله گرفت؛ او اخیراً وعده داده است که در صورت انتخاب، با پلیس نیویورک همکاری خواهد کرد. به من گفت که اکنون باور دارد «پلیس بخشی از خیر عمومی است»، زیرا «عنصر حیاتی در تأمین امنیت همگانی» محسوب میشود. بااینحال، نتوانسته است بهخوبی توضیح دهد که چرا نظرش تغییر کرده است — جز اینکه اکنون برای مقام شهرداری نامزد شده است.
یکی از مضمونهای شاعرانهتر کارزار ممدانی، مفهوم «برتری عمومی» است — این ایده که سوسیالیستها برای دفاع از کیفیت زندگی مردم نیازی به مصالحه ندارند. در چند ماه اخیر، او تلاش کرده است تا بدبینی پیشین خود نسبت به پلیس را در قالب یک مسئلهی منابع انسانی بازتعریف کند — مانعی در راه برتری عمومی. به گفتهی او، مأموران پلیس اغلب درگیر موقعیتهای آزاردهندهای میشوند که در حیطهی تخصصشان نیست، مانند برخورد با بیخانمانها و بیماران روانی. او امیدوار است این وظایف را از دوش پلیس بردارد و به ادارهای تازه به نام «وزارت ایمنی اجتماعی» بسپارد، هرچند خودش اذعان میکند که جزئیات آن «هنوز در دست بررسی است».
در مصاحبهای با روزنامه نیویورک تایمز در سپتامبر، ممدانی تا حدی بابت توییتهای قدیمیاش دربارهی پلیس عذرخواهی کرد، اما تأکید نمود که دیدگاههای بنیادینش تغییر نکردهاند. او به من گفت:
«اصول همان اصولاند. فقط در مسیر، درسهایی هم میآموزی».
تعداد قابل توجهی از مخالفان ممدانی تردید دارند که شخصی در سن و تجربهی او بتواند بزرگترین شهر کشور را اداره کند. بودجهی نیویورک ۱۱۶ میلیارد دلار است، ۳۰۰ هزار کارمند دارد، و ادارهی پلیسی بزرگتر از ارتش بلژیک. بیش از یک قرن است که مردم میپرسند آیا این شهر اساساً قابل اداره هست یا نه؛ و جز «فیورلو لاگواردیا»، که پول «نیو دیل» از آسمان بر سرش میبارید، تقریباً همهی شهرداران آرمانگرا در نهایت زخمی و خسته از شهرداری بیرون آمدهاند. روزنامهنگار افشاگر «لینکلن استفنز» در سال ۱۹۰۳ نوشت:
«شهردار خوب در نهایت ضعیف، احمق یا «نهچندان خوب» از کار درمیآید… یا مردم از او بیزار میشوند.»
یکی از کهنهکاران شهرداری اخیراً به من گفت:
«تو مدام مجبور میشوی تصمیمهای بد بگیری، در حالی که خودت میدانی بد هستند. دو گزینهی بد پیش رویت میگذارند و باید یکی را انتخاب کنی — این میشود روزِ کاریات.»
اگر ممدانی انتخاب شود، احتمالاً پلیس نیویورک همچنان به جمعآوری کمپهای بیخانمانها و تخلیهی اجباری معترضان مسدودکنندهی پلها و خیابانها ادامه خواهد داد؛ او هنوز چنین اقداماتی را رد نکرده است. یکی از دستیارانش گفت:
«دولت ممدانی بههیچوجه به دنبال جرمانگاری اعتراضات مسالمتآمیز یا فقر نخواهد بود.»
در یکی از نشستهای اخیر دربارهی امنیت عمومی که به میزبانی نشریهی وایتال سیتی برگزار شد، از او دربارهی بازداشت اجباری بیماران روانی توسط پلیس پرسیدند. ممدانی پاسخ داد:
«این آخرین راه است. چیزی است که… اگر هیچ گزینهی دیگری جواب ندهد، آنوقت از آن استفاده میشود.»
ممدانی در سال ۱۹۹۱ در «کامپالا»، پایتخت اوگاندا، به دنیا آمد. همان سال، مادرش، فیلمساز معروف «میرا نایر»، فیلم Mississippi Masala را منتشر کرد — دربارهی عشق میان یک زن جوان تبعیدی هندیتبار اوگاندایی (با بازی ساریتا چودری) و یک مرد سیاهپوست پاکدامن (دنزل واشینگتن) در شهری کوچک در ایالت میسیسیپی.
وقتی نایر برای انتخاب لوکیشن صحنههای کودکی شخصیت اصلی در اوگاندا به جستوجو پرداخت، ملکی دلباز و مرتفع در کامپالا یافت که چشماندازی به دریاچه ویکتوریا داشت. خانه در فیلم استفاده شد و سپس نایر و همسرش، «محمود ممدانی»، آن را خریدند. زهران پنج سال نخست زندگیاش را در آنجا گذراند؛ در باغهای سرسبز زیر درختان جاکاراندا بازی میکرد. در یکی از گزارشهای سال ۲۰۰۲ دربارهی نایر، «جان لار» نوشت که پسر پرحرف و چشمدرشت او با دهها لقب مختلف شناخته میشد، از جمله Z، زورو، فادوس و «مامدانیِ توقفناپذیر». (کارکنان ممدانی هنوز او را «Z» صدا میزنند، هرچند اخیراً بعضی از آنها با شوخی او را «جناب» خطاب میکنند.)
نایر هنگام تحقیق برای فیلم Mississippi Masala با محمود آشنا شد. او دختر یک مقام بلندپایه و سختگیر هندی بود، در هاروارد تحصیل کرده بود، و در دههی سی زندگیاش با فیلمهایی که زندگی در حاشیهی جامعهی هند را روایت میکردند — از رقصندگان کاباره گرفته تا کودکان خیابانی و مهاجران بازدیدکننده — به شهرت رسید. محمود، متولد بمبئی در سال ۱۹۴۶، در اوگاندا بزرگ شد و بخشی از دیاسپورای هندی در شرق آفریقا بود که در دوران استعمار بریتانیا شکل گرفت. در سال ۱۹۶۲، همزمان با استقلال اوگاندا، یکی از ۲۳ بورسیهی تحصیلی برای دانشجویان ممتاز آن کشور را به دست آورد تا در آمریکا درس بخواند. (سه سال پیش از آن، پدر باراک اوباما نیز با برنامهای مشابه برای دانشجویان کنیایی به آمریکا آمده بود.)
او پس از پایان تحصیل به کشورش بازگشت، اما مانند شخصیت اصلی فیلم همسرش، در جریان اخراج شصت هزار آسیایی توسط «عیدی امین» در سال ۱۹۷۲ تبعید شد. این رخداد محور نوشتههای محمود دربارهی رنجهای استعمارزدایی شد؛ و برای نایر، پسزمینهای برای یک داستان عاشقانه. نایر به همکارش «سونی تاراپوروالا» گفته بود:
«او یک جورهایی چپگراست.» — روزی که قرار بود برای مصاحبه با محمود ملاقات کند.
در سال ۱۹۹۶، محمود اثر مهم خود، شهروند و تابع: آفریقای معاصر و میراث استعمار متأخر را منتشر کرد که دربارهی تداوم ساختارهای استعماری در کشورهای مستقل آفریقایی بود. او کتاب را به نایر و زهران تقدیم کرد، و نوشت: «او هر روز ما را در مسیر کشف زندگیاش همراه میکند.»
سه سال پس از انتشار کتاب، دانشگاه کلمبیا به او سمت استادی دائمی پیشنهاد داد. خانواده به نیویورک نقل مکان کردند و در آپارتمان اساتید در محلهی مورنساید هایتس ساکن شدند؛ جایی که اغلب «ادوارد و مریم سعید» و «رشید و مونا خالدی» را برای شام دعوت میکردند. محمود در ایمیلی به من گفت:
«برای زهران، آنها “عموها” و “خالهها” بودند».
پاییز ۱۹۹۹، والدینش او را در مدرسهی خصوصی Bank Street School for Children ثبتنام کردند. سال اول، احساس میکرد از دیگران جدا افتاده است — «مدام به من میگفتند که انگلیسیام چقدر روان است»، ممدانی یادآوری میکند. با این حال، بهتدریج در یک زندگی عادی در منطقهی Upper West Side جا افتاد: نان شیرینی از Absolute Bagels، فوتبال در پارک Riverside، و گوش دادن به Jay-Z و Eiffel 65 در واکمن در مسیر مدرسه.
در سال ۲۰۰۴، پدرش مرخصی علمی گرفت و خانواده برای یک سال به کامپالا بازگشتند. روزی، محمود به مدرسهی زهران رفت تا ببیند او چطور با محیط تطبیق پیدا کرده است. معلم به او گفت:
«عملکردش خوب است، فقط همیشه حرفهایش را نمیفهمم.»
به دستور مدیر، از دانشآموزان هندی خواسته بودند دستشان را بالا ببرند. زهران دستش را پایین نگه داشته بود و وقتی معلم اصرار کرده بود، گفته بود:
«من هندی نیستم! من اوگانداییام!»
(عکس: محمود ممدانی، میرا نایر و زهران در کامپالا، ۱۹۹۱ — با اجازهی میرا نایر)
صبحی از تابستان امسال، من با ممدانی جلوی دبیرستان علوم برانکس — دبیرستان سابقش — دیدار کردم تا همراه یکی از معلمان قدیمی محبوبش، «مارک کاگان»، قدم بزنیم؛ کسی که اتفاقاً برادر قاضی دیوان عالی آمریکا، «النا کاگان»، است. کاگان، نویسندهی کتاب بازپسگیری قدرت — روایتی دستاول از سالهای فعالیتش بهعنوان سازماندهندهی رادیکال در اتحادیهی حملونقل شهر — ده سال در همان مدرسه درس «مطالعات اجتماعی» میداد.
او تحسین عمیقی در میان شاگردانش برانگیخته بود، تا جایی که برخی از آنان (از جمله ممدانی) خود را «کاگانگرا» مینامیدند. در کلاسهایش، دربارهی نقش نژاد، جنسیت و طبقه در شکلگیری تاریخ جهان صحبت میکرد. کاگان، مردی عینکی با ریش خاکستری در دههی شصت زندگی، هنگام عبور از حیاط پایینرفتهی مدرسه گفت:
«ما از نظریهی مردان بزرگ در تاریخ فاصله گرفتیم.»
ممدانی با لبخند نگاهش کرد و شوخیکنان گفت: «فقط یک مرد بزرگ داریم!» — و به کاگان اشاره کرد.
ممدانی روی پلهها نشست و با نگاهی آرام به کاگان نگاه کرد، خوشحال از بازگشت به فضای صمیمی گذشته. کاگان از دیدار قدیمی خود با پدر ممدانی در جلسهی اولیا و مربیان سال اول دبیرستان گفت:
«نمیدانستم پدرت کیست — فقط فکر کردم یکی از آن پدرهای سختکوش است. داشت از نمرهات غر میزد.»
ممدانی کمی مضطرب شد. کاگان ادامه داد:
«او غر نمیزد که «چرا نمرهی پسرم کم است؟» بلکه میگفت «زهران باید بهتر از این کار کند.»
و من گفتم: «بیخیال نمره، چرخدندههای مغز پسرت دارند میچرخ»د.”
و او با لبخند از اتاق بیرون رفت».
ممدانی میگوید کاگان به او آموخت چگونه مخاطب را جذب کند. او خاطرهای از روزی در ترم آخر دبیرستانش تعریف کرد:
«همه سرحال و در حال حرفزدن بودند، که ناگهان صدای ضربهی یک قمه روی میز آمد.»
کاگان ساقهای از نیشکر را نصف کرده بود و گفت:
«نیشکر یکی از ارزشمندترین محصولات در دنیای جدید بود.»
سپس تکههایی از نیشکر را بین دانشآموزان پخش کرد تا آن را لمس و مزه کنند.
دنیای دبیرستان علوم برانکس — مدرسهای عمومی و گزینشی با حدود سههزار دانشآموز با بسیاری از خانوادههای کارگر مهاجر — کاملاً با محیط روشنفکری مرفه دوران کودکی ممدانی تفاوت داشت. او یادآوری میکند که هنگام بازدید از مدرسه، گروهی از دانشآموزان رنگینپوست را دید که در گروه موسیقی جاز تمرین میکردند. گفت:
«در حدی آگاه به مسئلهی نژاد بودیم که تقریباً حالت طنز داشت. مثلاً بازی فریزبی نهایی داشتیم که دو تیمش نام داشتند “ملت مهاجرت” و “ملت سفید”. بدون هیچ بدخواهی — فقط شوخی، این دو تیم بودند».
در یکی از قسمتهای پادکست Encompassed در سال ۲۰۱۶ — تاریخ شفاهی دبیرستان علوم برانکس — ممدانیِ ۲۴ ساله با شوخی از معلمی گفت که بهخاطر دزدیدن برگههای مجوز عبور در راهرو دنبالش کرده بود:
«یادتان باشد، این مرد فارغالتحصیل ارتش اسرائیل بود. مدتهاست که دنبال پسرهای قهوهایپوست میدود!»
در سال ۲۰۰۸، ممدانی در تیم کریکت مدرسه بازی میکرد — تیمی که بیشتر اعضایش دانشآموزان آسیای جنوبی بودند. آن سال، برای نخستینبار، ادارهی آموزشوپرورش نیویورک نظارت بر لیگ کریکت مدارس را بر عهده گرفت و بسیاری از تیمهای دیگر از منطقهی کویینز بودند؛ جایی که جمعیت مهاجران هندی، پاکستانی، بنگلادشی و دیگر جوامع آسیای جنوبی رو به رشد بود.
او گفت: «دایرهی اجتماعیام تغییر کرد. وقتی فارغالتحصیل شدم، صمیمیترین دوستانم در بث بیچ و گلن اوکس زندگی میکردند.»
برای دانشگاه، ممدانی به کالج Bowdoin رفت — یک مدرسهی هنرهای آزاد با محیطی آرام در شهر برانزویکِ ایالت مِین بود. (دانشگاه کلمبیا، جایی که پدرش در آن تدریس میکرد، او را نپذیرفت.)
اگرچه بُودوین سفیدپوستتر و محافظهکارتر از دبیرستان علوم برانکس بود، اما ممدانی توانست جای خودش را پیدا کند. «اریکا بری»، نویسنده و از دوستان نزدیک دوران دانشگاهش، میگوید:
«راه رفتن در سالن غذاخوری با او همیشه بیشتر طول میکشید، چون وسط راه کنار میزهای مختلف میایستاد، با همه دست میداد و خوشوبش میکرد.»
او در ستونهای گفتوگومحور روزنامهی دانشجویی Bowdoin Orient مرتب دربارهی موضوعات روز مینوشت. دربارهی روابط میان ورزشکاران و غیرورزشکاران نوشته بود:
«پیشنهاد میکنم… روندی برای ادغام واقعی میان دو گروه آغاز کنیم.»
در مورد آداب رقص:
«چه رقص چسبیده باشد، چه محل قرار دادن دست یا خم شدن برای بوسه — در هر حال باید رضایت بگیرید.»
و دربارهی «انتخاب فاجعهبار آهنگهای انگیزشی» در باشگاه دانشجویان:
«چطور انتظار دارید با موسیقی انیا بتوانم وزنهی پنجپوندی بزنم؟!»
با گذر زمان، نوشتههایش از دغدغههای صرفاً دانشگاهی فراتر رفت. در سال ۲۰۱۳، او دربارهی تابستانی نوشت که برای یادگیری عربی به قاهره رفته بود — زمانی که محمد مرسی توسط ارتش مصر سرنگون شد. نوشت:
«به جامعهای وارد شده بودم که در آن، امتیاز و برتری رنگ دیگری داشت. دیگر از تصویر مرد سفیدپوست مسیحی که به آن عادت کرده بودم خبری نبود؛ جایش را تصویری تیرهتر و آشناتر گرفته بود — تصویری که برای نخستینبار خودم در آن میگنجیدم: پوست قهوهای، موهای سیاه و نامی مسلمان.»
موضوع اصلی مقاله تصمیم او برای گذاشتن ریش بود؛ حرکتی که در آمریکا در ابتدا «انگشت وسطی نمادین» به کلیشهی تروریست ریشدار محسوب میشد، اما در مصر معنایی تازه پیدا کرد:
«بسیاری از دوستان مصریام — ابتدا با شوخی و بعد جدیتر — به من میگفتند که شبیه اخوانیها شدهام، یعنی اعضای اخوانالمسلمین.»
ممدانی در رشتهی «مطالعات آفریقایی» (Africana Studies) تحصیل کرد و پایاننامهی خود را دربارهی «فرانتس فانون»، نظریهپرداز پسااستعماری، و «ژانژاک روسو»، فیلسوف عصر روشنگری، نوشت.
دوستش بری به یاد دارد که او در سالن غذاخوری دربارهی اسرائیل و فلسطین بحث میکرد — منظرهای نادر در کالجی که عموماً غیرسیاسی بود.
»متیو مایلز گودریچ»، که یک سال از ممدانی پایینتر بود و بعدها از بنیانگذاران جنبش زیستمحیطی Sunrise Movement شد، گفت:
«استادی داشتیم که همیشه میگفت بُودوین کانونِ “آرامش اجتماعی” است!»
در سال سوم، ممدانی یکی از بنیانگذاران انجمن دانشجویان عدالت برای فلسطین در دانشگاه شد؛ گروهی که فقط چند نفر از همکلاسیهایش به آن پیوستند. سال بعد، او با رئیس دانشگاه، «بری میلز»، درگیر یک مناظرهی عمومی شد؛ موضوع اختلاف، رد درخواست تحریم دانشگاههای اسرائیلی از سوی میلز بود.
میلز این درخواست را نقض آزادی آکادمیک دانست. ممدانی و یکی از همنویسهایش در پاسخ نوشتند که میلز «نادیده میگیرد که این تحریم، در واقع انگیزهای برای گفتوگوهای گستردهتر دربارهی نقض حقوق بشر توسط اسرائیل بوده است.»
مسئلهی اشغال فلسطین، برای ممدانی تجربهای بنیادین از نظر اخلاقی و سیاسی بود. او میگوید دیدگاههایش از دو سال اقامت خانوادهاش در آفریقای جنوبی، پیش از نقل مکان به نیویورک، شکل گرفت.
او به من گفت:
«وقتی سخنان ماندلا را دربارهی پیوند مبارزه برای آزادی با مبارزه برای حقوق بشر فلسطینیان میشنیدم، و بعد به اینجا آمدم و دیدم همان گفتوگو چطور به شکلی کاملاً متفاوت مطرح میشود… دیدم وقتی پای فلسطینیها در میان است، آن باورهای بهظاهر جهانشمول استثنا پیدا میکنند.»
پدرش محمود، در ایمیلی به من یادآوری کرد که در کیپتاون با همکارانش دربارهی این بحث میکردند که «آیا برخی راهبردهای مبارزه با آپارتاید — مثل تحریم جهانی آفریقای جنوبیِ دوران آپارتاید — میتواند برای مبارزه با استعمارزدایی یا صهیونیزدایی اسرائیل هم مفید باشد یا نه.»
او افزود:
«زهران شنوندهی خوبی بود… شک دارم که از آن گفتوگوها بیتأثیر مانده باشد.»
دو هفته پیش از انتخابات مقدماتی، ممدانی به برنامهی The Late Show with Stephen Colbert دعوت شد تا همراه با «برد لندر»، حسابرس مالی شهر نیویورک، حاضر شود — کسی که در نظرسنجیها نفر سوم بود.
بهدلیل نظام رأیگیری ترجیحی نیویورک، ممدانی و لندر اخیراً بهعنوان بخشی از راهبرد ضدِ کوئومو که توسط حزب خانوادههای کارگر و گروههای مترقی دیگر طراحی شده بود، متقابلاً از یکدیگر حمایت کرده بودند.
این حضور تلویزیونی قرار نبود تأیید مستقیم میزبان را به همراه داشته باشد، اما قرار بود شب قبل از انتخابات پخش شود — درست زمانی که کوئومو به حضور پررنگ رأیدهندگان ثروتمندِ طرفدار کلبرت امید بسته بود.
چند روز پیش از ضبط برنامه، تهیهکنندگان کلبرت تماسی برای آمادهسازی با نامزدها و مشاورانشان گرفتند. پرسشهای نمونه بیشتر دربارهی مفاهیم پایهای سیاسی بود، مانند تعریف سوسیالیسم دموکراتیک.
اما درست پیش از آنکه نامزدها روی صحنه بروند، تهیهکنندگان دوباره وارد اتاق پشت صحنه شدند و گفتند چند سؤال دیگر اضافه شده است.
آن روز، گروهی از چهرههای برجستهی یهودی — از جمله «الیشا ویزل»، پسر «الی ویزل» — نامهای به کلبرت فرستاده بودند و خواسته بودند او ممدانی را دربارهی دیدگاهش نسبت به اسرائیل به چالش بکشد.
به گفتهی چند نفر از حاضران، یکی از تهیهکنندگان پیشنهاد داد بخشی به شکل «بله یا خیر با انگشت شست» اجرا شود:
«انگشت بالا یا پایین: حماس؟ انگشت بالا یا پایین: کشور فلسطین؟»
ممدانی جا خورد. به من گفت:
«باورم نمیشد چه دارد میگذرد. اینکه یک نسلکشی را بتوان در قالب بازی شبانهی تلویزیونی خلاصه کرد!»
دستیارانش خشمگین شدند. «زارا رحیم»، مشاور ارشد کارزارش، به یکی از تهیهکنندگان گفت:
«شما با نخستین نامزد مسلمان تاریخ نیویورک طرفید. نمیخواهید دربارهی خودش سؤال کنید؟»
(شبکهی CBS در اینباره پاسخی نداد)
در نهایت، آن بازی حذف شد، اما کلبرت از ممدانی پرسید آیا باور دارد اسرائیل حق موجودیت دارد یا نه. ممدانی پاسخ داد:
«بله، مانند همهی کشورها، من معتقدم اسرائیل حق موجودیت دارد — و همچنین مسئولیت دارد که به قوانین بینالمللی پایبند باشد.»
در طول کارزار، این سؤال آنقدر تکرار شد که ممدانی احساس کرد تحت محاصره است. یکی از رهبران برجستهی مسلمان شهر که با او دربارهی این موضوع صحبت کرده بود، به من گفت:
«این نوع سؤالپرسیدن و تکرارش خودش نوعی اسلامهراسی است.»
کوئومو — که سال گذشته در بازگشتش به عرصهی سیاست، به تیم حقوقی مدافع بنیامین نتانیاهو در دادگاه بینالمللی کیفری پیوسته بود — تلاش داشت انتقادات ممدانی از اسرائیل را به محور اصلی انتخابات تبدیل کند.
او گفت:
«خیلی ساده است: ضدصهیونیسم یعنی یهودستیزی.»
بلافاصله پس از ورودش به رقابت، یک کمیتهی حامی کوئومو (سوپرپک) بروشوری پخش کرد با عنوان «ممدانی حقوق یهودیان را رد میکند»، همراه با عکسی دستکاریشده که در آن ریش او تیرهتر و پرپشتتر شده بود.
در تمام مدت رقابتهای مقدماتی، ممدانی در حمایت از حقوق فلسطینیها ثابتقدم ماند، اما نحوهی بیانش دربارهی اسرائیل را اصلاح کرد. اگر زمانی دربارهی ارتش اسرائیل شوخی میکرد، امسال لحنی جدیتر و انسانیتر در پیش گرفت.
او اغلب از سخنان اسرائیلیهای سرشناس نقلقول میکند — مانند «آموس گلدبرگ»، تاریخنگار هولوکاست که تخریب غزه را «نسلکشی» نامیده، و «اهود اولمرت»، نخستوزیر پیشین اسرائیل که جنگ را «بیرحمانه و جنایتکارانه» خوانده است.
ممدانی معمولاً بر نقضهای اسرائیل نسبت به قوانین بینالمللی تمرکز میکند — مبنایی که بر اساس آن وعده داده اگر نتانیاهو به نیویورک بیاید، طبق حکم دادگاه بینالمللی، او را بازداشت کند. (این شاید سختگیرانهترین سیاست او در زمینهی «مبارزه با جرم» باشد.)
او تأکید میکند که نیویورکیها برای رأی دادن به او نیازی ندارند در سیاست خارجی با او همعقیده باشند. وقتی از او پرسیدند چطور میخواهد رأیدهندگان صهیونیست را قانع کند، جملهای از شهردار فقید نیویورک، «اِد کوچ»، را نقل کرد:
«اگر در ۹ مورد از ۱۲ مسئله با من موافقی، به من رأی بده. اگر در هر ۱۲ مورد با من موافقی، برو پیش روانپزشک!»
کارزار مقدماتی، بیسابقهترین بسیج را انجام داد و پنجاههزار داوطلب را برای خانهبهخانهرفتن در سراسر شهر به کار گرفت.
یکی از معدود دفعاتی که ممدانی دچار لغزش شد، در ماه ژوئن بود؛ زمانی که در پادکست نشریه راستگرای The Bulwark حاضر شد. او از محکومکردن عبارت «جهانیسازی انتفاضه» خودداری کرد؛ عبارتی که بسیاری از حامیان اسرائیل آن را(incitement) تحریک به خشونت علیه یهودیان تعبیر میکنند. ممدانی با اشاره به واژه «انتفاضه» گفت: «این واژه به معنی “مبارزه” است.» پس از پیروزی در انتخابات مقدماتی و عملکرد خوب در میان رأیدهندگان یهودی، بهویژه افراد زیر چهل سال، او اظهار کرد که هوادارانش را به «پرهیز» از استفاده از آن شعار ترغیب خواهد کرد.
بسیاری از منتقدان ممدانی بر این باور بودند که موضع او درباره اسرائیل کارزارش را نابود خواهد کرد. اما ممدانی و نخستین متحدانش، که شاهد ریزش حمایت از جو بایدن و کامالا هریس بهسبب امتناع آنان از مخالفت با ویرانگریِ نهادینهشده توسط دولت نتانیاهو در غزه بودند، اطمینان داشتند که موضع او درباره جنگ نقطه قوتش خواهد بود. در ماه فوریه، زمانی که ممدانی هنوز برای بسیاری از رأیدهندگان ناشناخته بود، آلواورو لوپز، یکی از رهبران شاخه نیویورک سیتی «سوسیالیستهای دموکرات آمریکا»، یادداشتی منتشر کرد که در آن راهبرد انتخاباتی او را تشریح میکرد؛ راهبردی که تا حدی بر دموکراتهای جریان اصلی تکیه داشت که بهواسطه غزه «رادیکالیزه» شده بودند. لوپز، که در بروکلین بزرگ شده و پیش از آنکه سازمانده تماموقت اتحادیه شود ده سال بهعنوان نماینده فروش شراب طبیعی فعالیت کرده بود، به من گفت: «یکی از مشکلات بزرگِ جنبش همبستگی با فلسطین این بود که عملاً دو گام جلوتر از جایی بود که اکثریت طبقه کارگر قرار داشتند. پیوندِ لازم برقرار نمیشد با اینکه، مثلاً، “چرا قیمت تخممرغ شما اینقدر بالاست.”»
این گسست ــ میان فراخوانهای عدالت اجتماعی و جلب نظر رأیدهندگان طبقه کارگر ــ برای ممدانی چالشی جدی بود. به نظر میرسید پایگاه او سفیدتر، ثروتمندتر و تحصیلکردهتر از کل شهر است. از حامیان او کاریکاتوری ساختهاند بهعنوان مهاجران جاهطلبی که نمیدانند در حال صعودند یا سقوط ــ ساکنان آنچه مایکل لانگ، روزنامهنگار دادههای نیویورک سیتی، «راهروی کمونی» در بروکلین و کویینزِ دستخوش اعیانسازی نامیده است. در انتخابات مقدماتی، ممدانی در محلههایی بهترین عملکرد را داشت که درآمد میانه آنها بین پنجاههزار تا صد و پنجاههزار دلار بود. کوئومو در محلههای ثروتمند و سفیدپوست پیروز شد، اما همچنین در محلههای فقیر و سیاهپوست نیز پیشتاز بود.
با آگاهی از این موضوع، ممدانی بسیاری از یکشنبههای آن تابستان را در کلیسا گذراند و در میان جماعتهای سیاهپوست سراسر شهر به جلب حمایت پرداخت. در ماه اوت، او در کلیسای باپتیست اولِ کرون هایتس در بروکلین حاضر شد و قطعهای مهجور از کتاب مراثی را قرائت کرد. او خواند: «حتی شغالها پستان خود را برای شیر دادن به بچههایشان عرضه میکنند؛ اما قوم من بیرحم شدهاند، چون شترمرغان در بیابان.» این جملات شماری «آفرین» و «آمین» را برانگیخت، اما تردید در فضا ملموس بود. رشاد ریموند مور، شبان ارشد کلیسا، پس از پایان سخنرانی ممدانی گفت: «زهران تا الان میداند که من رهایش نمیکنم. به محض اینکه پیروز شد، به او گفتم: “خب، آیا کسانی که به تو رأی دادند همانهایی هستند که ما را از اینجا بیرون میرانند و قیمتها را بالا میبرند؟” او در دل همین تنش بوده است.»
تابستان ۲۰۱۷ در نظام حملونقل نیویورک سیتی به «تابستان جهنمی» معروف شد. آتشسوزی در ریلها بهطور مرتب رخ میداد. مسافران روی سکوها چنان فشرده میشدند که زیربغل به بینی میرسید. یکسوم قطارها با تأخیر حرکت میکردند؛ بدترین عملکرد از زمان نزدیکشدن شهر به ورشکستگی در دهه هفتاد میلادی. کوئومو، که در آن زمان فرماندار بود، در ماه ژوئن ضمن اعلام وضعیت اضطراری در تونلها کرد گفت: «تنها سه روز پیش، عملاً قطاری از ریل خارج شد».
اغلب روزهای آن تابستان، ممدانیِ بیستوپنج ساله در ایستگاه ۱۱۶ خیابان سوار قطار ۱ میشد؛ چند بلوک آنسوتر از جایی که با والدینش زندگی میکرد. سپس خود را برای رفتوآمد یکونیمساعته و سهقطاره به بیریج بروکلین آماده میکرد؛ جایی که برای کارزار شورای شهریِ کشیش خادر الیاتیم، شبان لوتریِ فلسطینی و سازمانده اجتماعی، کار میکرد. ممدانی از کودکی با کلستروفوبیا دستوپنجه نرم میکرد ــ تا حد امکان از آسانسور پرهیز میکرد ــ و آن تابستان را بدترین دوره خود به یاد میآورد. وقتی قطاری در تونل میایستاد ــ که در قطار N هنگام خروج از اَتلانتیک اَوِنیو اغلب رخ میداد ــ اضطرابش بالا میگرفت. او شروع کرد به دعوت از غریبهها برای صحبت درباره هر چیز. به یاد میآورد: «وقتی حس میکنی دیوارها به سمتت میآیند، گفتوگو تفاوت همهچیز را رقم میزند.» و سپس قطار به حرکت میافتاد.
پیش از ورود به سیاست، ممدانی کوشید در حرفه خوانندگی رَپ مسیر خود را بسازد و برای تأمین هزینه زمان استودیو، به دانشآموزان دبیرستانی درسِ خصوصی میداد. او با نام «یانگ کاردامُم» ترانههای چندزبانه ضبط میکرد و به لوگاندا و هندی و نیز انگلیسی رَپ میخواند و ویدیوکلیپهای بازیگوش و پرخرجی میساخت. (بهترینشان «Wabula Naawe» است که در آن ممدانی و همکارش HAB نقش رهبران چریکیِ رقیب را بازی میکنند). اما نهایتاً، ممدانی در گفتوگویی پادکستی در بهار امسال یادآور شد: «به نقطهای رسیدیم که پدرم گفت، فکر میکنم وقتِ یک شغل واقعی است.» وقتی اخیراً از او پرسیدم آیا رقابتش برای شهرداری ترفندی پیچیده برای بالا بردن استریمهای اسپاتیفایاش است، سر تکان داد: «میتوانم به شما بگویم ــ بالا نرفتهاند».
در سال ۲۰۱۵، ممدانی برای کارزار شورای شهریِ وکیلی در کویینز به نام علی نجمی داوطلب شد و درباره او از طریق مصاحبهای در ویلج وویس با «هِیمز»، عضو سابق تریوی رپ «دس رِیسیست»، آگاه شده بود. ممدانی بهویژه به خانهبهخانهرفتن علاقهمند شد. گفت: «از پلههای یک ساختمان ششطبقه بالا رفتن، رسیدن به طبقه آخر، و اینکه سالمندی در را باز کند ــ روزنهای است به آنچه هر روز با آن زندگی میکند.» او به زودی نیروی حقوقبگیر شد و پیاپی در چند کارزار محلی کار کرد. کارزار الیاتیم در بیریج ــ محلهای متین و طبقهمتوسط که در «تب شنبه شب» بهعنوان زادگاه شخصیت جان تراولتا جاودانه شده ــ به الگویی برای کارزار خودش بدل شد.
«من نمیخواهم برای تولدم کاری انجام دهم. اما میخواهم شما یک عالمه کار برایش انجام دهید.»
«الیاتیم، یا «پدر کِی» آنگونه که بسیاری او را میشناسند، در سال ۱۹۶۸ در شهر بیت جالا در کرانه باختری به دنیا آمد. در نوزدهسالگی، هنگامی که دانشجوی کالج الهیات بیتلحم بود، توسط ارتش اسرائیل بازداشت شد، تحت شکنجه و بازجویی قرار گرفت و بدون تفهیم اتهام به مدت پنجاهوهفت روز در بازداشت ماند. شش سال بعد، او به عنوان کشیش کلیسایی در بیریج منصوب شد؛ جایی که نیمکتهای آن، که زمانی محل نشستن مهاجران نروژی بود، بهتدریج از مسیحیان عرب، بسیاری از آنان تبعیدیان فلسطینی، پر میشد.
الیاتیم از نخستین نامزدهای محلی بود که پس از جهش عضویتِ ناشی از نخستین رقابت برنی سندرز برای ریاستجمهوری، مورد تأیید سازمان احیاشده «سوسیالیستهای دموکرات آمریکا» در نیویورک سیتی قرار گرفت. الیاتیم بهجای فریادزدن برای سیاستهای رادیکال، بر مسائل و هزینههای معیشت تأکید میکرد و استدلال داشت که حزب دموکرات باید با جلب مشارکت جوامع عرب، مسلمان و جنوب آسیایی شهر—که در مجموع حدود یکمیلیون نفر بودند اما نمایندگان اندکی در حکومت محلی داشتند—پوشش سیاسی خود را گسترش دهد. او به شبکه خبری انبیسی گفت: «ما باید جزئی از فرایند تصمیمگیری باشیم.»
در روز انتخابات، الیاتیم شکست خورد و در رقابتی پنجنفره با بیش از سی درصد آرا دوم شد. در آن زمان، الکساندریا اوکازیو-کورتز هنوز بهعنوان متصدی بار در رستورانی مکزیکی نزدیک یونیون اسکوئر کار میکرد. عملکرد الیاتیم در نگاه ممدانی نقطه عطفی بود. این واقعیت که یک مهاجر عربِ سوسیالیستِ حامی جنبش تحریم، عدم سرمایهگذاری و اعمال فشار (BDS) توانست در بیریج سی درصد رأی کسب کند، برای او کافی بود تا به فکر نامزدی خودش بیفتد. ممدانی گفت: «برنی زبان سوسیالیسم دموکراتیک را به من داد. خادر الیاتیم به من نشان داد که همه گرایشهای سیاسی متفاوت من، جایی دارند که میتوانند به آن تعلق داشته باشند.»
پس از «تابستان جهنمی»، شاید با این حس که روزی لازم خواهد بود در قطار خونسردیاش را حفظ کند، ممدانی برای درمان کلستروفوبیا به یک درمانگر رفتاری مراجعه کرد. در جلسه پایانی، ممدانی و درمانگر با هم سوار مترو شدند. قطار در تونلی تاریک متوقف شد. ممدانی با خنده برایم تعریف کرد: «درمانگر گفت: “تو این قطار را از کار انداختی؟”»
ممدانی در یک مجتمع مسکونی آجریِ زردرنگِ ششطبقه در آستوریا، کویینز زندگی میکند. ساختمانی قدیمی با طرح H، ساختهشده در سال ۱۹۲۹، عمدتاً شامل واحدهای یکخوابه و دارای رختشویخانه مشترک. شامگاه یکشنبهای در اوایل سپتامبر، در را گشود؛ پیراهن یقهدار سفیدِ بیلک، کراوات تیره و دمپایی به پا. گفت: «کفشها را دربیاورید.»
او این آپارتمان را در سال ۲۰۱۸ از طریق استریتایزی پیدا کرد. در آگهی آمده بود که جادار است و آشپزخانهاش فضای نشیمن دارد. در واقع، کوچک است؛ چیزی که یک دلال شاید با خلاقیت «سهکلاسه کلاسیک» بنامد. اتاق نشیمن با یک پنجره، با کاناپههای آنتیک شیک، گیاهان خانگی سرحال و پوسترهای فیلمهای قدیمی بالیوود آراسته شده است. روی قفسه کتاب، نسخهای از «امپراتور رابرت موزس» (The Power Broker)، «وولفیش» اثر اریکا بری، و خاطرات کَل پِن با عنوان «شوخیبردار نیستی» دیدم. (نایر گفته است که زهران نوجوان او را متقاعد کرد تا پِن را در اقتباسش از «همنام» ژومپا لاهیری، پس از آنکه «هارولد و کومار به قلعه وایت کَسل میروند» را دید، انتخاب کند.) ممدانی، در حالی که محتویات ظرفهای بیرونبر پلاستیکی را در بشقاب میریخت و یکی را به من میداد، پرسید: «مرغ یا بز؟» یکی از دستیاران برای خرید بریانی بیرون رفته بود.
پس از نقلمکان ممدانی به آستوریا، او بهعنوان مشاور پیشگیری از سلبمالکیت در «چهیا»، یک سازمان توسعه اجتماعی که به مهاجران جنوب آسیا و هندو-کارائیبی خدمات میدهد، مشغول به کار شد. دستمزدش چهلوهفت هزار دلار بود؛ آپارتمان نیز مشمول کنترل اجاره بود. هنگام امضای قرارداد، اجارهبها ماهی دو هزار دلار بود؛ اکنون او و همسرش، دواجی، ماهی دو هزار و سیصد دلار میپردازند. (دواجی، تصویرگری که با مجله نیویورکر همکاری داشته است، بخش عمده دکوراسیون را انجام داده است.) ممدانی، روی کاناپهای بنفشوزرّین نشسته، از بریانیاش چشید و اخم کرد. کمی بینمک بود. گفت: «نمیگوییم از کجا گرفتم.» او با دست غذا میخورد—چیزی که برای راستگرایان به وسواس بدل شده—و به من چنگال و کارد تعارف کرد.
در کار با مشتریان چهیا که با خطر سلبمالکیت روبهرو بودند، ممدانی از نزدیک با جنونهای کوچکِ بحران مسکن شهر آشنا شد. بسیاری از مشتریانش مالکان خرد بودند—مهاجرانی که مالک خانههای دوخانواره بودند و برای سرپا ماندن بر مستأجران تکیه داشتند. او میکوشید مشتریان را با برنامههای دولتیِ ممکن به هم وصل کند، اما غالباً کاری از دستش برنمیآمد. گفت: «یادم است با یک مرد پاکستانی صحبت میکردم که فقط اردو حرف میزد. از او پرسیدم: «میدانستی که قرار است حقالرهنِ (lien) خانهات فروخته شود؟« و گفت: “نه، اصلاً خبر نداشتم.”»
ممدانی به همراه ایوت کلارک نماینده حوزه نهم نیویورک، و دیگر مقامات از فلتبوش بروکلین بازدید میکند.
از همان ابتدا، محور مرکزی کارزار ممدانی پیشنهاد او برای «فریز اجاره» در حدود یک میلیون واحدِ مشمول کنترل اجاره شهر بوده است—واحدهایی که عموماً در ساختمانهای ششواحدی یا بیشتر و ساختهشده پیش از ۱۹۷۴ قرار دارند. شهردار عملاً میتواند چنین کاری انجام دهد، زیرا تمامی نه عضو «هیئت دستورالعملهای اجاره»—که تعیین میکند مالکان این ساختمانها هر سال تا چه حد مجاز به افزایش اجاره هستند—توسط شهردار منصوب میشوند. آنچه ممدانی و برخی از متحدانش در جنبش حقوق مستأجران بهخوبی دریافتهاند این است که این هیئت صرفاً بازوی خوابآلود بوروکراسی شهری نیست—سرشار از ظرفیت سیاسی است. دی بلازیو در طول هشت سال شهرداری خود سه بار از فریز اجاره حمایت کرد؛ در دوره آدامز، اجاره این واحدها در مجموع حدود دوازده درصد افزایش یافته است. سیا ویور، سازمانده مستأجران همسو با D.S.A. که به ممدانی مشاوره میدهد، گفت: «هیئت دستورالعملهای اجاره تا حدی شبیه یک نهاد سوسیالدموکراسی سوئدی است. مستأجران سازمانیافته و مالکان سازمانیافته در برابر هیئتی شهری که توسط شهردار منصوب میشود—و بازتابدهنده افکار عمومی است—کنار هم میآیند.»
حدود پانزده سال پیش، نامزدِ جنجالی و پرزرقوبرقی به نام جیمی مِکمیلان با شعار فراموشنشدنیِ «اجاره لعنتی خیلی بالاست!» برای فرمانداری نیویورک نامزد شد. آن زمان، این شعار عمدتاً خنده میآورد؛ کینن تامپسون نقش مکمیلان را در «شنبهشب زنده» بازی کرد. اما چند سال بعد، نامزدهای سوسیالیست در برونشهرها دریافتند که مکمیلان بیراه نمیگفت. تاشا ون آوکن، که در کارزار مقدماتی ممدانی شبکهای پنجاههزارنفری از داوطلبان را مدیریت میکرد، به من گفت: «مردم فشار مقرونبهصرفهبودن را بهشدت—بهشدت—حس میکردند.» ون آوکن، که بهتازگی مدیر هنری گروه بلو من هم بوده، در نخستین کارزار اوکازیو-کورتز نقش داشت و چند رقابت دیگر D.S.A. را که به برکناری نمایندگان دموکرات انجامید، مدیریت یا پشتیبانی کرد. او گفت در هر کارزار محلی که کار کرده، دردِ افزایش اجارهها نخستین چیزی بوده که مردم هنگام بازکردن در از آن حرف میزدند. سیاستمداران محلی D.S.A. تلاش کردند همسایگانشان «مستأجر بودن» را بهعنوان هویتی سیاسی ببینند؛ ممدانی «فریز اجاره» را به فریادی فراگیر در سطح شهر بدل کرد.
اگر ممدانی انتخاب شود و سال آینده فریز اجاره را به دست آورد، یکی از بزرگترین مخالفانش دوست قدیمیاش خواهد بود. کنی بورگوس، که دو سال از ممدانی پایینتر در دبیرستان علوم برانکس بود، در سال ۲۰۲۰ به مجلس ایالتی راه یافت و آن دو کنار هم در قوه مقننه مینشستند. بورگوس، دموکراتی غیرعضو D.S.A.، سال گذشته با کنارهگیری از کرسیاش برای مدیرعاملی «انجمن آپارتمان نیویورک»—گروه لابیِ نماینده مالکان ساختمانهای مشمول کنترل اجاره—بسیاری را در آلبانی شگفتزده کرد. مانند ممدانی، بورگوس به زبان سیاسی جدید شبکههای اجتماعی مسلط است. اوایل امسال، زمانی که این انجمن دو میلیون و پانصد هزار دلار به سوپِرپکِ حامی کوئومو در انتخابات مقدماتی کمک کرد، او تصویری متحرک (GIF) از وِسلی اسنایپس—در حال گریستن و شلیک به دوستش، از فیلم «نیوجک سیتی»—برای ممدانی پیامک کرد. ممدانی با واکنش «هاها» پاسخ داد.
اعضای بورگوس از سال ۲۰۱۹ سر و صدا به پا کردهاند؛ زمانی که گروههای حامی حقوق مستأجران در آلبانی، کوئومو را به وضع مقررات سختگیرانه علیه آنان واداشتند. جیسن هِیبر، همبنیانگذار «انجمن املاک آمریکا» و کارگزار ارشد در کامپس، که به یک سوپرپک ضد ممدانی مشاوره داده است، به من گفت: «قوانین اجاره سال ۲۰۱۹ بخشهایی از صنعت املاک را بهطور ساختاری نابود کرد.» ساختمانهای قدیمی با گذر زمان هزینه نگهداری بالاتری پیدا میکنند؛ وقتی اجاره ثابت میماند، مالکان ممکن است تحت فشار قرار گیرند. (ممدانی دوست دارد اشاره کند که آخرین دادههای هیئت دستورالعملهای اجاره نشان میدهد درآمد عملیاتی خالصِ مالکانِ ساختمانهای مشمول کنترل اجاره تنها در یک سال ۱۲.۱ درصد افزایش یافته است.) ویور، سازمانده مستأجران، نگران است که فریز موجب «اعتصاب سرمایه» از سوی مالکان شود؛ یعنی بهروزرسانیها و تعمیرات املاک خود را متوقف کنند. او گفت: «زهران کارتهای سیاسی را در دست دارد، اما مالکان میتوانند روایتی بسازند مبنی بر اینکه ساختمانها به پول بیشتری نیاز دارند. این چیزی است که شبها خواب را از چشمانم میگیرد.»
ممدانی میداند که فریزاجاره بحران مسکن نیویورک را حل نخواهد کرد: واحدهای مشمول کنترل اجاره تنها حدود یکچهارم از کل موجودی مسکن شهر را تشکیل میدهند. اجاره میانه آپارتمان در بازار آزاد از سههزار و پانصد دلار گذشته است. کاندوهای لوکس در منهتن میتوانند هر فوت مربع تا پنج هزار دلار فروش بروند. حدود صدوچهل هزار دانشآموز مدارس نیویورک سیتی بیخانماناند. بخشی از راهبرد ممدانی این بوده که مشکل استطاعت را بهعنوان مسئلهای طرح کند که همه را متأثر میکند—even ثروتمندان را. او به من گفت: «این بحرانی است که بسیاری از پلههای زندگی را خفه میکند. یک بحران واحد است با سطوح متفاوتی از شدت، که همگی بهشدت احساس میشوند.»
پرداختن مؤثر به این مشکل مستلزم ساختِ صدها هزار واحد مسکونی در شهری است که همین حالا هم سرریز است، و کمک عمده از دولت ایالتی در آلبانی—که تضمینی نیست ممدانی آن را به دست آورد. او از نقشآفرینی بیشتر شهر در ساختوساز و توسعه مسکن حمایت کرده، اما گاهی نیز با ادبیات «فراوانی» همراهی نشان داده و نسبت به توسعه خصوصی، گشایش ذهنی ابراز کرده است. بنا بر گزارش تایمز، ممدانی در نشستِ تیرماه با مدیران سیاهپوست پیشنهاد کرده که فریز اجاره ممکن است دائمی نباشد. (یکی از دستیاران به من گفت: «او بارها گفته که تعهد سیاستی برای چهار سال است.») وقتی از او پرسیدم چه چیز قابل مذاکره است و چه چیز نه، دستهایش را بالا برد و از رد قاطع هر احتمالی خودداری کرد. گفت: «من برای تنبیه مالکان نامزد نشدهام. میدانیم که نظام خراب است.»
بسیاری از کسانی که ممدانی را پیش از نامزدیاش برای شهرداری میشناختند، به موفقیت کارزارش با شگفتی مینگرند. جزمین گریپر، هممدیر حزب خانوادههای کارگر در نیویورک، به من گفت: «فکر میکنم زهران خودش را هم غافلگیر کرد.» چند قانونگذاری که در آلبانی با ممدانی همدوره بودند، او را بیش از آنکه «اسب کار» بدانند «اسب نمایش» توصیف کردهاند—تنها سه لایحه را به تصویب رساند که یکی از آنها درباره محل مجاز فروش آبجو در محدوده موزه هنر و تصویر متحرک در آستوریا بود. جسیکا راموس، سناتور ایالتی از حوزهای مجاور که او نیز امسال برای شهرداری نامزد شد، گفته است: «ایکاش سختکوشتر بود.»
بورگوس با این ارزیابی موافق نیست. او به من گفت: «او کارها را پیش برد.» بورگوس به صدها میلیون دلار بخشش بدهی اشاره کرد که ممدانی در سال ۲۰۲۱ به مالکان مدال تاکسی برای دریافت از شهرداری کمک کرد—تا حدی با یک اعتصاب غذای پانزدهروزه—و نیز برنامه آزمایشی که یک مسیر اتوبوس در هر بخش شهر را رایگان کرد. بورگوس گفت: «یک عضو تازهوارد دیگر مجلس ایالتی پیدا کنید که دهها میلیون دلار برای یک برنامه واحد گرفته باشد.»
بورگوس به یاد آورد که پس از پیروزی آدامز در رقابت مقدماتی شهرداریِ دموکراتها در سال ۲۰۲۱ با ممدانی صحبت کرده است: «گفت: “چه کسی را میخواهیم پیدا کنیم که چهار سال دیگر مقابل این آدم بایستد؟” گفتم: “چرا خودت این کار را نمیکنی؟” گفت: “من خیلی جوانم، جدیام نمیگیرند.”» در آن زمان، ممدانی داشت به چهرهای برجسته در D.S.A. بدل میشد؛ سازمانی که خود را در برابر جریان اصلی حزب دموکرات قرار داده بود. ممدانی در آلبانی در نشستهای هفتگی «کمیته سوسیالیستها در منصب» شرکت میکرد و خود را سفیرِ این سازمان میدانست. او در سال ۲۰۲۲ به مجله چپگرای Dissent گفت: «برای من، بدون D.S.A. انجام این کار معنایی ندارد.»
از زمانی که D.S.A. در اواخر دهه ۲۰۱۰ شروع به پیروزی در انتخابات کرد، ناگزیر با چالش داشتن متحدانی در قدرت روبهرو شد. سال گذشته، رهبران ملی D.S.A. به دلیل فاصلهگرفتن اوکازیو-کورتز از خط مشی سازمان درباره اسرائیل، حمایت خود را از او پس گرفتند. ممدانی اعضا را به اعمال فشار ترغیب کرده است. او به Dissent گفت: «این امر خوبی است که بدنه سازمان جسارت یافته تا از منتخبان مطالبات داشته باشد. ما نمیتوانیم حساب کنیم که منتخبینمان همانگونه که فرستاده شدند از این فضاها بیرون بیایند».
«در بهار ۲۰۲۳، ممدانی طرح «Not on Our Dime!» را معرفی کرد؛ اقدامی که اعانهدادن سازمانهای غیرانتفاعی نیویورک به فعالیتهای غیرقانونی شهرکنشینان در غزه و کرانه باختری را ممنوع میکرد. او استدلال میکرد که دهها میلیون دلار از طریق گروههای محلی برای حمایت از «نقضهای حقوق بینالملل» عبور میکند. یکی از سناتورهای دموکرات باسابقه ایالتی به من گفت: «رهبری حزبی سختتر از هر طرح دیگری که دیده بودم علیه آن موضع گرفت. گفتند هرگز به رأیگیری صحن نخواهد رسید.» دهها نفر از همکاران، از جمله بورگوس، نامهای را امضا کردند که در آن ممدانی و حامیان طرحش را محکوم میکرد. در نامه آمده بود که این طرح «صرفاً برای تحریک نیویورکیهای حامی اسرائیل و دامنزدن به شکافها درون حزب دموکرات ارائه شده است.» بورگوس اندکی بعد با ممدانی صحبت کرد. بورگوس به من گفت: «او گفت: “دیگر هرگز نتوانم طرحی را در این شهر به تصویب برسانم.”»
وقتی از ممدانی پرسیدم آیا در آن مقطع فکر کرده بود که دوران کاریاش در آلبانی تمام شده است، سر تکان داد و گفت: «من در آلبانی بارها تا لبه پایان پیش رفتهام.» چند ماه بعد، حملات ۷ اکتبر حماس و شکافهایی که بلافاصله در ایالات متحده ایجاد کردند، فرم تازهای به سیاستورزی ممدانی داد. در ۱۳ اکتبر، او در جریان تظاهراتِ مطالبه آتشبس در برابر آپارتمان چاک شومر در پارک اسلوپ بازداشت شد. او با دیگر رهبران مسلمان که نگران واکنشهای اسلامهراسانه در شهر بودند مشورت کرد و برخی از آنان به هسته فکری کارزار شهرداری او پیوستند.
آن زمستان، رهبران حزب خانوادههای کارگر از ممدانی برای سلسله نشستهایی با دیگر منتخبانی که در اندیشه بهچالشکشیدن اریک آدامز در انتخابات مقدماتی بودند دعوت کردند. (اکنون به یاد آوردنش دشوار است، اما این پیش از کیفرخواست آدامز، پیش از انتخاب دوباره ترامپ، و پیش از آن بود که آدامز و ترامپ به توافق برسند.) حزب W.F.P. ایدهای را طرح میکرد که چند نامزد بهصورت یک فهرست همکارانه وارد رقابت شوند تا از دعواهای درونی پرهیز شود که بهباور آنان در سال ۲۰۲۱ به پیروزی آدامز کمک کرد. دیگر نامزدها، در مجموع، نه ممدانی را میشناختند و نه به D.S.A. اعتماد داشتند. آنا ماریا آرچیلا، دیگر مدیر W.F.P. در نیویورک، به یاد آورد: «جنبش ضد جنگ داشت رشد میکرد، زهران در مرکز آن بود و فکر کردیم باید سر میز باشد. نمیتوانم بگویم چقدر مقاومت نسبت به حضور او وجود داشت.» در همین حال، برخی از مقامات همسو با D.S.A. نگران بودند که ممدانی شبیه «خرابکارِ رأی» به نظر برسد و به اعتبار سازمان نزد دموکراتهای پیشرُو لطمه بزند. امیلی گالاگر، عضو مجلس ایالتی از بروکلین، پیش از رأیگیری برای حمایت از او، به اعضای شاخه نیویورک نوشت: «این در حق پروژه جمعی ما ناعادلانه است و میتواند فاجعهبار باشد.»
کارزار ممدانی عملاً از پاییز گذشته، پس از آنکه ترامپ دور دوم خود را برد، آغاز شد. برخورد نخست بسیاری از مردم با او ویدیویی بود که در نوامبر منتشر کرد؛ در آن با نیویورکیهای سیاهپوست و قهوهایپوستِ محلههای کارگری گفتوگو میکرد درباره اینکه چرا ترامپ در میان همنسلانشان بهتر عمل کرد—و چرا برخی اصلاً در ۲۰۲۴ رأی ندادند. بعضی از قیمت غذا و هزینه زندگی گفتند؛ برخی از فرسودگی روحی ناشی از جنگ. مرد سالخورده ریشویی گفت: «من دموکراتها را دوست دارم، اما این وضعیت در غزه را دوست ندارم—خیلیها دارند میمیرند.» در لحظهای که دموکراتها در شبکههای اجتماعی سردرگم و از طبقه کارگر دور از واقعیت به نظر میرسیدند، ممدانی کنجکاو و بیباک جلوه کرد.
بدینسان کارزاری آغاز شد که پیامدادنِ سیاسی بیپرده را با تصاویرِ پرمهر و اثرگذار درآمیخت—حسی نهچندان دور از فیلمهای نایر. در ویدیویی برای ترویج فریز اجاره، ممدانی روز اول سال نو به آبهای یخزده کُنی آیلند زد و با کتوشلوار و کراوات خیس از آب بیرون آمد؛ نیمهشبها به فروشندگان حلال سر میزد تا درباره افزایش هزینه مرغ و برنج صحبت کند. در همه ویدیوهایش، تصویری محبتآمیز و نرمرمانتیک از شهر نمایان بود. در ماه مه، W.F.P. ممدانی را در صدر فهرست حمایتهای خود قرار داد و هرچند رقیبان منتظر لغزش او ماندند، او تنها به روند سیاستورزی چیرهدستانهاش ادامه داد.
هفته پیش از انتخابات مقدماتی، یکی از دستیاران ممدانی، جولیان گرسان، پیشنهاد کرد که او تمام طول منهتن را پیاده طی کند و در مسیر با رأیدهندگان دیدار کند. دیگر اعضای کارزار این کار را غیرعملی دانستند، اما ممدانی مجذوب ایده شد. آن جمعه شب، در گرگومیش، ممدانی از اینوود راه افتاد. ویدیوی حاصل—نامزدی جوان که تا سپیدهدم شهر را میپیمود و هرجا میرفت تشویق میشد—بسیاری از مرددان را قانع کرد که اتفاقی در حال وقوع است.
در تابستان ۱۹۶۴، محمود ممدانی، که آن هنگام دانشجوی دانشگاه پیتسبورگ بود، با اتوبوس گردشگری سفری در سراسر آمریکا کرد. از پیتسبورگ به شیکاگو، سالتلیکسیتی، سانفرانسیسکو و لسآنجلس رفت. شبی را در لاسوگاس ماند و کمی پول در دستگاههای اسلات خرج کرد. صبح زود روز بعد، سوار اتوبوسی به مقصد تائوسِ نیومکزیکو شد و به هنگام برآمدن خورشید به بیابان از پشت پنجره چشم دوخت. حوالی ظهر، نزد راننده رفت و پرسید آیا ممکن است چند دقیقه توقف کنند تا بیرون برود و نماز بخواند. راننده پرسید: «این دیگر چه جور دینی است؟» محمود پاسخ داد: «من مسلمانم.»
او این داستان را در کتاب «سم تدریجی: عیدی امین، یووری موسونی، و شکلگیری دولت اوگاندا» بازمیگوید، تازهترین اثرش در حوزه سیاست آفریقا که همین ماه توسط انتشارات دانشگاه هاروارد منتشر شد. به روایت محمود، راننده اتوبوس، پس از آگاهشدن از دین مسافر جوانش، به میکروفن دست برد. گفت: «خانمها و آقایان، یک مسلمان در اتوبوس با ماست. میخواهد ده دقیقه بایستیم تا نماز بخواند.»
راننده خواست رأیگیری دستی انجام شود—چند نفر با توقفِ خارج از برنامه موافقاند؟ همه دست بلند کردند. راننده کنار زد. وقتی محمود پیاده شد، سایر مسافران نیز پیاده شدند. گرد او حلقه زدند و تماشایش کردند که به سجده رفت. سپس همه با هم دوباره سوار اتوبوس شدند.
محمود در ایمیلی به من گفت وقتی دیگر مسافران گرد او حلقه زدند، احساس ترس نکرد. نوشت: «من کنجکاوی بیآلایش را در نیتشان مفروض گرفتم. هیچکس که ملاقات کرده بودم معتقد نبود که مسلمانان ذاتاً متمایل به تروریسماند… باور فراگیر این بود که آگاهی سیاسی آموخته میشود و از رهگذر مواجههها و تعاملها انتقال مییابد. وقتی به همسفرانم در اتوبوس فکر میکنم، هیچ چیز تهدیدکنندهای در آنان نبود، دلیلی نداشت که بار دیگر به آن فکر کنم.»
زهران ممدانی در جهانی بزرگ شد که پس از آن سفر اتوبوسی شکل گرفته است. یکی از خاطرات نخستینش از نیویورک به پس از ۱۱ سپتامبر برمیگردد، زمانی که معلمی او را کنار کشید و گفت اگر کسی تلاش کرد به خاطر دینش او را سرزنش کند، به او خبر بدهد. او نهساله بود. تابستان گذشته، ممدانی تهدید به مرگ، آزار نژادپرستانه، و اتهامات یهودستیزانه را از سر گذراند. او در یک کنفرانس خبری، در میانه جنجال پس از پادکست «بولوُرک»، با چشمانی اشکآلود گفت: «هزینه دارد. وقتی حرف میزنم—بهویژه وقتی با احساس حرف میزنم—همان رقبا مرا هیولا تصویر میکنند، کسی در آستانه دروازهها—زبانی که تقریباً بربری را توصیف میکند که قصد فروپاشی تمدن را دارد.»
برخی از منتقدان ممدانی تردید دارند که فردی در سنوسال و با تجربه او بتواند بزرگترین شهر کشور را اداره کند. «من از ایدههای خودم نمیترسم» او میگوید.
همان ویژگیهایی که ممدانی را به چهرهای نسلساز بدل میکند، پیشاپیش او را آماج حملات کرده است. گَسپار، از مدیران پیشین مرکز پیشرفت آمریکا، گفت: «دیگر اگر و امایی وجود ندارد—بهمحض اینکه زهران دست بر قرآن بگذارد و بهعنوان نخستین شهردار مسلمان نیویورک سوگند یاد کند، دونالد ترامپ شروع به آتش گشودن خواهد کرد.» برنی سندرز، تقریباً فریادزنان از پشت تلفن، مرا به یاد سرکوبی انداخت که در طول تاریخ سوسیالیستها را در حاشیه سیاست آمریکا نگه داشته است. سندرز گفت: «مقاومت فوقالعادهای وجود داشت، مقاومتی غیرقانونی. این را میدانید، درست است؟»
ممدانی تابستان را صرف دیدار با افرادی کرد که میکوشیدند ارزیابی کنند او تا چه اندازه واقعاً گسستی از گذشته خواهد داشت. همه کتوشلواریهای والاستریت که با او دیدار کردند از او بدشان نیامد. یکی با خوشبینی محتاطانه به من گفت: «او بهدنبال تصاحب دولتی نیست. فکر نمیکنم سوسیالیست باشد.» کهنهکاران تالار شهر تأکید کردهاند که، فارغ از تعرضات ترامپ، توان اداره شهر برای ممدانی به افرادی تعریف میشود که دوروبر خود جمع میکند—و اینکه شاید ناچار شود میان افراد باتجربه و افرادی که با دستور کار سیاسیاش همنظرند یکی را برگزیند. یکی از معاونان پیشین شهردار به من گفت: «دایره نزدیکانش کوچک است. باید ریسک کند و آماده اشتباهبودن باشد.»
ممدانی گفته است تا شامگاه انتخابات مقدماتی نسبت به امکان پیروزیاش تردید داشت. پس از آنکه کوئومو اوایل همان شب برای تبریکِ کنارهگیری تماس گرفت، او یک ساعتونیم با شتاب متن سخنرانی پیروزی را نوشت. وقتی در اتاق نشیمنِ ممدانی کنارش نشسته بودم و تنها پنجره اتاق رو به تاریکی میرفت، حس کردم شگفتی از چهرهاش رفته است. حدود ساعت ۹ شب بود که مرا بهسمت در هدایت کرد. گفت: «برادرم،» و در حالی که کف دستانش را به زانو زد، از مبل برخاست. شبِ ممدانی تمام نشده بود. تماسهای بیشتری با دستیاران، مصاحبههای بیشتری برای آمادهشدن. ظرفهایمان را به آشپزخانه برد و شروع کرد به آبکشی در سینک. هنوز کراوات به گردن داشت.
منتشرشده در نسخه چاپی شماره ۲۰ اکتبر ۲۰۲۵، با عنوان «چه آماده باشیم، چه نه».





