بدون دیدگاه

دیوار کوتاه چپ در ایران

فرشاد قوشچی

جامعه‌شناس و روزنامه‌نگار

 

 

حالا چند سالی است که عده‌ای اشخاص از طبقات مختلف و با سطح آگاهی و دانش گونه‌گون به یُمن وجود شبکه‌های مجازی فراوان و ملغمه‌ای از اطلاعات درهم، درست یا غلط بَزَک کرده‌ بعضی رسانه‌ها و بنگاه‌های خبری، تمام مصائب و شوربختی‌های ایران و ایرانی را پس از انقلاب مشروطه به جریان روشنفکری چپ و طرفداران این نگاه منتسب می‌کنند. به‌ویژه این برداشت از سوسیالیسم در ایران طی دو سال گذشته به‌طور گسترده‌ای بین پادشاهی‌خواهان شدت گرفته است. هرچند جرقه‌ آغازین آن به سال‌ها پیش برمی‌گردد که گروهی از تکنوکرات‌ها و نظریه‌پردازان داخل کشور به یاری بعضی از روزنامه‌نگاران هم‌پیمان و البته با حمایت مالی که حتی تعداد قلیلی از ایشان اکنون آلوده به مناصب و موقعیت‌های رانتی دولتی هم شده بودند، اقدام به تخطئه و طرد جریان روشنفکری چپ در ایران کردند و همه‌ تقصیر عدم توسعه و آبادانی ایران را مربوط به این تفکر و هواداران آن دانستند.

 

این در حالی است که در روند نوسازی و توسعه کشور پس از انقلاب مشروطه هیچ‌گاه جریان چپ در امر سیاست‌گذاری و اجرا در مصدر امور نبوده و اصولاً به بازی گرفته نشد. غیر از مقاطعی بسیار کوتاه و موقتی آن‌هم به‌ضرورت اقتضائات سیاسی مثلاً حضور چند وزیر عضو حزب توده در کابینه دولت در اواسط دهه بیست خورشیدی یا برخی تفکرات اقتصاد سوسیالیستی در کابینه دوران جنگ ایران و عراق پس از انقلاب، باید یادآور شد سیر جریانات تاریخی روشنفکری در ایران حاکی از آن است که ریشه‌ تخم لق لعن و نفرین تفکرات سوسیالیستی به‌طور عمده به شکل‌گیری حزب توده ارتباط دارد. بسیاری از صاحب‌نظران به‌درستی و با استناد تاریخی معتقدند که این نخستین تشکیلات یکپارچه و منسجم حزبی در ایران دچار اشتباهات و خطاهای فاحش راهبردی شد و در بزنگاه‌های تاریخی برخلاف منافع ملی عمل کرد. هرچند تقریباً بلافاصله در واکنش به این کژروی‌ها و کنشگری‌های ناصواب گروه زیادی از این حزب برائت جستند و راهی دیگر در پیش گرفتند. نخستین گروه انشعابی از حزب در مخالفت با سیاست‌های غلط در سال ۱۳۲۶ خلیل ملکی، انور خامه‌ای، جلال آل احمد و… بودند که در اعتراض به سیاست‌های ضد ملی از آن جدا شدند. پس از آن هم در دهه چهل خورشیدی اکثر جوانان متمایل به سوسیالیسم و تحصیلکرده‌ طرفدار جریان چپ به انتقاد از حزب توده پرداختند؛ نظیر چریک‌های فدایی در داخل و سازمان انقلابی در خارج از کشور. اما برخی جریان‌های سیاسی و افراد، تمام مشکلات کشور را از زمان تأسیس حزب توده در مهرماه سال ۱۳۲۰ تا حال، در خطاهای این حزب خلاصه کرده و از طرفی کل تفکرات جریان چپ در ایران را هم ذیل آن تصویر می‌کنند. البته بدیهی است که برای فرافکنی و سلب مسئولیت از خود، این بهترین راهکار است و چه چیزی بهتر از آنکه به دلیل اتفاقات اجتماعی و سیاسی اخیر به‌خصوص دو سال گذشته، عده‌ای هم در آتش آن هرچه بیشتر دمیده تا همچنان نکوهش اندیشه چپ شعله‌ور بماند. درصورتی‌که باید دانست جریان روشنفکری چپ و طرفدار سوسیالیسم در ایران طیف گسترده‌ای از کنشگران و فعالان سیاسی و اجتماعی هستند که اگر برخی از ایشان در دوره‌ای با حزب توده سمپاتی داشتند به‌زودی از آن فاصله گرفتند یا بر فرض ماندن بر اعتقاد خود همواره منتقد سران حزب بودند و البته جوان‌ترها نیز که اساساً در دوره‌ فعالیت حزب توده حضور نداشته و آن زمان را درک نکرده‌اند. اکنون کار به جایی رسیده که منتقدان چپ اگر کسی از درب شعبه حزبی عبور کرده و سلامی هم داده باشد، او را مستحق لعن و نفرین دانسته و از پایه بی‌اعتبار می‌شمرند. بگذریم از اینکه آن‌هایی که از درب حزب عبور می‌کرده‌اند هم حالا هفت‌کفن پوسانده‌اند. یا برعکس، اگر کسی زمانی عضو حزب بوده و بعداً از آن بریده و در زندگی مسیری کاملاً متفاوت را طی کرده باشد، او را هم تا آخر عمر بر سیاق توده‌ای می‌دانند و می‌رانند. به‌طور نمونه می‌گویند ابراهیم گلستانِ فیلم‌ساز و داستان‌نویس، چگونه عضوی از توده و حامی طبقه کارگر بود که چهل سال پایانی زندگی خود را در کاخی شبیه به باکینگهام در انگلستان گذراند. درحالی‌که نمی‌دانند یا نمی‌خواهند بگویند که او بیست سال پیش از انتخاب اعیانی زیستن، یعنی در سال ۱۳۳۶ نه‌تنها از حزب توده جدا شد؛ بلکه از کل تفکر سیاسی چپ تبری جست. در عوض همین جماعت زبان به تحسین و تمجید اندیشه و اشعار امیرهوشنگ ابتهاج گشوده و نوشته‌ها و آثار ارجمندش را در شبکه‌های اجتماعی مدام بازنشر می‌کنند و البته افتخارش را به نام خود ثبت و ضبط کرده که یعنی ما هم با او هم‌داستان و بر آن‌ها باورمندیم. درحالی‌که اشاره نمی‌کنند سایه، حتی در اواخر عمر و پس از گذراندن سرد و گرم روزگار، در مصاحبه‌ای به‌صراحت و به‌تکرار، در حضور روزنامه‌نگاران پرچم‌دارِ منتقدِ چپ، تأکید دارد که: «من هرگز عضو حزب توده نبودم. اما هنوز هم به سوسیالیسم باور دارم.» در ارتباط با مسئله حزب توده و فراگیری آن در بین جوانان تحصیلکرده دهه ۲۰ و ۳۰ خورشیدی دکتر مصطفی رحیمی نویسنده، روشن‌اندیش و متفکر سوسیالیست معتقد است: «در مقابلِ کتاب‌های متعدد حزب توده، کتابی نبود که با آن افکار منحرف به‌درستی و با استدلال مقابله کند. راه افسون باز بود، خیلی باز …» اما او خود یک سوسیالیست اخلاق‌گرا و شریف بود «من هیچ‌گاه عضو حزب توده نشدم؛ ولی به‌صورت یک جست‌وجوگر عدالت و آزادی باقی ماندم». رحیمی بر این باور بود که آنچه دموکراسی را از رمق انداخته سرمایه‌داری است و آنچه سوسیالیسم را به فساد کشانده قدرت عجین‌شده با کمونیسم است. این را زمانی گفت که در دهه ۱۹۷۰ میلادی هنوز کمونیسم بر سریر قدرت بود. او با افزودن هر قیدی بر کلمه جمهوری مخالفت می‌کرد و این موضوع را طی نامه‌ای مشهور و مفصل در دی‌ماه ۱۳۵۷ نوشت و یادآور شد که این اتفاق جان بخشیدن به جنگ‌های طبقاتی است.

رضا روستان و جمعی از یارانش در حزب توده

 

اما مگر اصلاً سوسیالیسم چه می‌گوید که مستوجب این‌همه ناسزا و دشنام است؟ بنیادی‌ترین ویژگی سوسیالیسم که در فارسی آن را معادل «جامعه‌گرایی» خوانده‌اند، در اَشکال متعدد خود، متعهد به ایجاد جامعه‌ای برابر [واژه «برابر» و «برابری‌خواه» از طرف منتقدین همیشه محل مناقشه بوده، اما کسی که باید بداند، نیک می‌داند که منظور عدم تبعیض و همچنین برابری در شرایط و فرصت‌های زندگی است] مبتنی بر اصالت جمع است که منتقد نابرابری توزیع ثروت و قدرت است. به‌این‌ترتیب سوسیالیسم در تقابل با کاپیتالیسم یا سرمایه‌داری قرار می‌گیرد، اما نافی لیبرالیسم نیست، هرچند آزادی‌های مدنی را در دموکراسی جست‌وجو می‌کند. از این نظر مقبول‌ترین شکل آن در قالب سوسیال – دموکراسی تجلی‌یافته است. البته باید اذعان کرد که تجربه شکست‌خورده‌ نظام کمونیستی در شوروی و دیکتاتوری پرولتاریا تأثیر شگرفی بر طرد و نفی تفکرات سوسیالیستی در دنیا داشته است. ازجمله جریان مک‌کارتیسم در کشور آمریکا که آن را مهد آزادی در جهان معرفی می‌کنند [سناتور مک‌کارتی در دهه ۱۹۵۰ میلادی موجی از عوام‌فریبی، سانسور، تهیه فهرست‌های سیاه، افشاگری‌ها و دادگاه‌های نمایشی و تفتیش عقاید در مبارزه با کمونیسم در آمریکا ازجمله در ارتباط با هنرمندان، روشنفکران و نویسندگان به راه انداخت که نتایج تأسف‌آوری به همراه داشت]. درعین‌حال منتقدان جریان روشنفکری چپ به‌راحتی از تجربه‌های موفق احزاب سوسیال – دموکرات دنیا در تعدادی از کشورها ازجمله برخی کشورهای اروپایی گذر می‌کنند. درصورتی‌که کمونیسم فقط یکی از اشکال سوسیالیسم بوده که منتهی به بیراهه استالینیسم شد؛ مسیری که اندیشه‌های مارکسیسم را هم تحت‌الشعاع خود قرار داد و بدبینی و تردید بسیاری از صاحب‌نظران را به آن برانگیخت. سوسیالیسم در واکنش به‌نظام سرمایه‌داری و کاپیتالیسم شکل گرفت؛ ولی کمونیسم آش شور سوسیالیسم شد و فراتر از اهداف سوسیالیسم یعنی تنظیم مالیات و کنترل بازار به سمت اداره مستقیم اقتصاد توسط دولت رفت. در نهایت آن‌هم نوعی مالکیت خصوصی بزرگ در اختیار دولت شد و در ذات خود چیزی جز نتایج سرمایه‌داری و حتی فاجعه‌بارتر از آن حاصلی به همراه نداشت. البته بررسی و تحلیل تاریخی سوسیالیسم مجالی دیگر می‌طلبد و محل تأمل مستند و دقیق‌تری از سوی صاحب‌نظران این عرصه است. لیکن مهم‌ترین مسئله در ایران، میان منتقدان جدی و البته دنباله‌روهای پروپاقرص آن‌ها این است که چرا اکثر روشنفکران ایرانی به‌خصوص بعد کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ متمایل به افکار چپ و سوسیالیستی شدند و نقطه آغاز تمام بدبختی‌های ما ریشه در گفتار و کردار آن‌ها دارد. ضمن اینکه می‌توان دریافت این استدلال فروکاستن بی‌حدوحصر مسائل و معضلات کلان ایران و ایرانی در یک قرن گذشته و عبور از دلایل بسیار متفاوت دیگر است، ولی ساده‌ترین پاسخ به این انتقاد شاید آن باشد که این افراد به عدالت و توزیع فرصت‌های برابر در جامعه اعتقاد داشتند یا در بدترین شکل آن برخی تظاهر به این باور می‌کردند. البته که این تفکر از آرمان‌ها و آرزوهای هر شخصی است که به زندگی نگاهی انسانی داشته و ریشه در فطرت بشر دارد. در طول تاریخ تقابل و تنازع منافع، همواره پابرجا و محل مناقشه بوده است چه آن زمان که هنوز در دنیا مکتبی به نام مارکسیسم یا سوسیالیسم شکل نگرفته؛ اما تفکر برابری‌جویانه وجود داشته و چه پس از آنکه مبانی تئوری و عملی این جریان فکری با پیشرفت سریع فناوری در دنیا از قرن نوزدهم میلادی به بعد سامان گرفت. در معرکه‌ تاریخ، این نزاع قدمتی به اندازه تاریخ عمر بشر دارد. در اساطیر مذهبی منشأ تضاد و تقابلِ قابیل و هابیل دلیلی غیر از منافع شخصی نداشته، هرچند در آن داستان هنوز جامعه‌ای شکل نگرفته بود که منجر به تضاد طبقاتی شود و واحد اجتماع در خانواده خلاصه می‌شده است. حال اگر آن افسانه را حمل بر صحت فرض کنیم، می‌توان این‌طور استدلال کرد که خوی قابیلی بر نفس انسان سیطره یافته است. البته می‌توان با توجه‌ به برداشت از موضوع و در تأویل متن اساطیری این گزاره را در حد فاصل امری شوخی یا جدی قلمداد کرد، زیرا باز مطابق همین افسانه ظاهراً نسل قابیل که داغ ننگی بر پیشانی انسان بوده بعدها نابود شده و نسل بشر از طریق خاندان شیث برادر دیگر آن دو در جهان امتداد یافته است.

سعید لیلاز روزنامه‌نگار و تحلیلگر اقتصادی در گفت‌وگویی با دکتر تورج اتابکی اشاره دارد به اینکه «نظام سوسیالیستی با غریزه بشر تنافر و تضاد دارد؛ منفعت‌طلبی غریزه‌ بشر است، اما سوسیالیسم نه. سیاست‌گذاری باید بر پایه‌ غریزه انسانی باشد نه آرمان و فطرت، در غیر این صورت نمی‌توان اختلافات را مدیریت کرد). اگر این گفته لیلاز را بپذیریم، سؤالی که در برابر آن طرح می‌شود آن است که پس چون انسان به‌طور غریزی منفعت‌طلب است نبایستی در پی عدالت‌خواهی و تأمین حقوق عامه باشد؟ یعنی در این جدال به‌راحتی باید قافیه را باخت؟ یا اینکه می‌توان گاهی منافع فردی را هم کنترل کرد و بر آن لگام زد تا بی‌محابا به تاخت‌وتاز ادامه نداده و بر اسب مراد نراند. شاید در این صورت جهان جای بهتر و مطمئن‌تری برای زیست اغلب مردم باشد، حتی با اجرای یک نظام سوسیال – دموکراسی تعدیلشده که چندان هم به تریج قبای صاحبان ثروت و سودخواران برنخورد. خالی ‌از لطف نیست که طرفداران پادشاهی یا مشروطه‌خواهان یا هرآنچه خود دوست دارند نامیده شوند، مطلع باشند که دکتر علینقی عالیخانی از برجسته‌ترین وزرای پهلوی دوم که به گواه اکثر قریب‌به‌اتفاق تحلیلگران تاریخ سیاسی معاصر نقشی بی‌بدیل در توسعه اقتصادی ایران در اواخر دهه‌ چهل خورشیدی داشت، در ارتباط با زمامداری شاه بیان می‌کند که «شاه در رفتار حکومتی یک سوسیال‌دموکرات بود، اعتقاد عمیقی به فراگیری بیمه درمانی در اقشار مختلف جامعه و توسعه آموزش رایگان در مدارس و دانشگاه‌ها داشت».

حالا بسیاری از فعالان سیاسی در خارج و داخل کشور با ایدئولوژی و اهداف کاملاً مختلف در یک نقطه ظاهراً به اشتراک نظر رسیده‌اند و آن‌هم اینکه رسالتی غیر از نیستی و طرد اندیشه‌های سوسیالیستی ندارند و این مهم بزرگ‌ترین خدمت به بشریت است. البته گسترش و نفوذ شبکه‌های اجتماعی و اینترنت هم در الگو گرفتن این تفکر بسیار تأثیرگذار بوده به‌خصوص در اشخاصی که فقط در فضای مجازی دنباله‌رو هستند و حوصله بررسی و ارزیابی تفکرات متفاوت را ندارند. در چنین اوضاع بلبشویی اعتبار یک مطلب، پیش و بیش از آنکه به منطق و استدلال متکی باشد به میزان نزدیکی آن به احساسات و آرزوهای مخاطبان بستگی دارد. به‌این‌ترتیب به‌طور مستمر تعدادی عبارت تکراری با کلیدواژه‌هایی مبتذل در مذمت جریان چپ بازنشر می‌شود. از سویی این دنبال‌کننده‌های مجازی تصور می‌کنند با خواندن این مطالب تئوریسین منتقد اندیشه‌های سوسیالیستی شده و صاحب‌نظرند و با اطمینان و اعتمادبه‌نفس عجیبی اظهارفضل کرده و رأی بر محکومیت صادر می‌کنند. گویا کتاب خواندن گناه کبیره‌ای است که دستاویزی برای تمسخر و استهزا اهل مطالعه و نظر توسط این دنباله‌روهای سرگردان شده است. این همان ابتذال شری است که هانا آرنِت فیلسوف سیاسی معاصر به آن اشاره می‌کند. اما این ابتذال این‌بار در قالبی مدرن و در دنیای فناوری با سرعت انتشاری سرسام‌آور ارائه شده است. نمونه آن را می‌توان در پست‌های اینستاگرامی و برنامه‌های تلویزیونیِ کسانی که با هیجان کاذب در پی تهییج مخاطب و جلب نظر او هستند و مجموعه‌ای از اطلاعات غلط و صحیح را با هم آمیخته و ملغمه‌ای از آن را به خورد مخاطب می‌دهند، به عیان دید. دنبال‌کننده‌ها نیز این افاضات را بی‌هیچ سندی وحی مُنزل پنداشته و نصب‌العین قرار می‌دهند تا مجوزی برای تاختن به هر اندیشه‌ای باشد، غیر از آنکه خود می‌گویند یا می‌خواهند. این‌ها نه‌تنها تاب گفت‌وگو که تاب مستوری هم ندارند و چون قافیه را تنگ می‌بینند شروع به فحاشی و اتهام‌زنی می‌کنند؛ بنابراین در نگاه این دسته، روشنفکران چپ می‌شوند مسئول همه‌ تیره‌روزی‌های کشور و عدم توسعه و آبادانی ایران و به‌این‌ترتیب افرادی که سال‌ها در مصادر قدرت و ثروت حضور داشته و بهره‌ها برده‌اند، خویش را از گردن‌ گرفتن هر مسئولیتی در قبال وطن و خرابی‌های آن مبرا می‌دانند. به قول شاملو: دریغا انسان که با درد قرونش خو کرده بود. من هم اضافه کنم که دریغ از ما که با درد درون هم باید خو کنیم. گاهی تصور می‌کنم صحنه‌گردانان این جریان خزنده ضد چپ در پی انسداد راه‌های تفکر و اندیشه‌ورزی هستند تا به مقاصد خود به‌سرعت و راحتی دست یابند.

از روشنفکران و کنشگران مستقل چپ در ایران همچون خلیل ملکی، امیرحسین آریان‌پور، مصطفی رحیمی، محمد نخشب، کاظم سامی و… جز به نیکنامی یاد نمی‌شود که در تمام کردار و گفتار و تجربه زیسته‌ خود درصدد سربلندی ایران بودند. این‌ها به یک سوسیالیسم ملی معتقد بودند که در گفته‌ها و آثارشان به‌وضوح آمده است. حتی در فاز مبارزه در دهه چهل خورشیدی و بعد جدایی از حزب توده، جوانانی نظیر بیژن جزنی از بنیان‌گذاران چریک‌های فدایی -که روزنامه‌نگار سرشناس حال حاضر ایران که جامه کمیته مرکزی حزبی تکنوکرات را بر تن کرده و بسیار علاقه دارد که جزنی را روشنفکر تروریست لقب دهد- پس از دستگیری به جرم تهیه اسلحه برای مبارزه با حکومت پهلوی بعدها از زندان به نفی مبارزه مسلحانه و ترویج مبارزه مدنی و مسالمت‌آمیز پرداخت. یا مارکسیست مستقلی چون مصطفی شعاعیان در عرصه‌ نظری به استقلال فکری جریانات سیاسی تأکید می‌کرد و مخالف جزم‌اندیشی بود و به مبارزه جبهه‌ای اعتقاد داشت، او همان زمان در نوشته‌هایش به‌نقد و رد لنینیسم پرداخت. شعاعیان در سال ۱۳۴۱ مطلب بلند (نامه یک سرباز) را به دکتر مصدق نوشت و خود را سرباز نهضت ملی می‌دانست، او در این نامه به واکاوی و نقد نهضت پرداخت و مصدق هم به آن پاسخ گفت. کسانی که اکنون توپخانه خود را به روی جریان چپ گشوده‌اند، از انکار و طرد دکتر مصدق نیز غافل نشده‌اند و گاهی حتی او را هم‌پیمان چپ می‌خوانند، هرچند نسبتی با آنان نداشته باشد. دکتر موسی غنی‌نژاد که حالا نماد نظریه‌پردازی لیبرال در بین روزنامه‌نگاران حامی خود است و از هیچ کوششی در تخریب چهره دکتر مصدق فروگذار نکرده و سنگ تمام گذاشته است، در فرازی می‌گوید: «چون مصدق زمین‌دار بود، مخالف اصلاحات ارضی بود» و اتفاقاً تنها در این یک مورد روش و طرز تفکر مصدق را می‌پسندد و او را تأیید می‌کند؛ زیرا خود اعتقاد دارد که آنچه تحت عنوان اصلاحات ارضی در ایران اجرا شد، از بنیاد اشتباه بود؛ چون مالکان و زمین‌داران را مانعی در برابر شدت گرفتن دیکتاتوری شاه می‌داند. ولی از آن غافل است یا خود را به تغافل و تجاهل می‌زند که دکتر مصدق ده سال پیش از اجرای اصلاحات ارضی، قانون بیست درصد بهره مالکانه را برای روستاها در کابینه دولت تصویب کرد که در صورت تداوم دولت او، تأثیر بسزایی در آبادانی مناطق روستایی و توسعه‌نیافته داشت. در زمان صدارتش تراز صادرات محصولات کشاورزی مثبت و درآمد ناشی از آن افزایش یافت؛ آغازی بر اقتصاد بدون نفت و تکیه بر ظرفیت‌های توسعه روستایی که ناکام ماند. از سویی اگر مصدق به دلیل اینکه زمین‌دار بود با اصلاحات ارضی موافقتی نداشت، پس چرا غنی‌نژاد معتقد است که دکتر مصدق ناسیونال – سوسیالیست بود؟

چنانچه کارنامه روشنفکری چپ در ایران را قابل‌دفاع ندانیم که البته مواردی از آن در ارتباط با جریان چپ وابسته انترناسیونالیسم پرولتری و نیز در برخی افراد به دلیل فراواقع‌گرایانه یا آرمانی بودن، قابل ‌دفاع هم نیست؛ در مقابل روشنفکری راست در صورت صاحب‌رأی و نظر بودن، واجد چه کارنامه‌ای است که بتوان از آن دفاع کرد؟

سوسیالیست‌های ایرانی دغدغه‌ای غیر از توسعه ایران توأم با عدالت اجتماعی نداشتند، این نوع از توسعه در دنیا از اوایل دهه ۱۹۸۰ میلادی تحت عنوان توسعه پایدار مورد تأکید همه‌ دولت‌ها و کشورهای پیشرفته قرار گرفت. آن‌ها در طی زندگی خود به دنبال هیچ منفعت شخصی نرفتند؛ زمانه‌شان شاهدی بر این مدعاست. اینک اگر مخالفان جریان چپ این تفکر را ایده‌آلیستی می‌پندارند، می‌توان راجع به آن گپ‌وگفت انتقادی کرد و به واکاوی‌اش در تاریخ سیاسی معاصر با ذکر مصادیق پرداخت. دیگر نیازی به این‌همه جنجال و نابردباری نیست. طرفداران سوسیالیسم ایرانی تنها امیدوار بودند و البته همچنان امیدوار می‌مانند که جهان و ازجمله ایران ما، جایی برای انسانی و عادلانه زیستن باشد. خلیل ملکی سمبل و نماد نظریه‌پردازی سوسیالیسم ایرانی و از پیشاهنگان این تفکر از نخستین روشنفکرانی بود که ماهیت استبدادی شوروی را به چالش کشید. ملکی اعتقاد راسخی به استقلال احزاب چپ از حزب کمونیست شوروی داشت. او هم‌زمان که مدافع عدالت اجتماعی بود از آزادی‌های مدنی و فردی نیز دفاع می‌کرد. سیمین دانشور در رمان «جزیره‌ سرگردانی» بارها به پاک‌زیستی و صداقت ملکی در زندگی اشاره می‌کند. تردیدی نیست که این قضاوت‌های سطحی و بی‌بنیاد در رابطه ‌با جریان چپ در ایران همچون کفی به روی آب گذرا خواهد بود. دکتر امیرحسین آریان‌پور -اولین سوسیالیست ایرانی که اندیشه‌های چپ را در آموزش علوم انسانی دانشگاه‌ها نهادینه کرد- در دهه ۱۳۷۰ خورشیدی با طمأنینه پاسخ دلسردی و رخوت کنشگران سیاسی و اجتماعی و جوانان پرشور را داده است: «معمولاً در دوره‌های بحرانی بر اثر پیش‌آمدن حوادث غیرمترقبه و احیاناً برآورده نشدن برخی از انتظارات جامعه، بسا مردم و مخصوصاً جوانان حساس و پرشور و ناشکیب، به سابقه شکست خوردگی یا دل‌شکستگی در مغاک نومیدی و بدبینی فرومی‌افتند و نسبت به آرمان‌های اجتماعی و حتی کارایی اندیشه انسانی بی‌اعتماد و بی‌اعتنا می‌شوند. گویی به زبان حال می‌گویند: روزگاران گشت و ما دیگر شدیم / آتشی بودیم و خاکستر شدیم». او در این پاسخ اما بر خوش‌بینی نسبت به آینده تأکید دارد و این نومیدی در بستر عقب‌گردها و شکست‌های تاریخی را موقتی می‌داند. چنانچه در کتاب «آدم‌سازی و آینده‌سازی» به‌روشنی اشاره می‌کند که: «ما در قضاوت بزرگ تاریخی باید پهنه حوادث را در نظر بگیریم، نه لحظه‌ای از لحظات حوادث را؛ در یک موجود زنده مثل تاریخ باید جریان را دید».

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط