شیوا دولت آبادی
روانشناس و کنشگر اجتماعی
در اینکه ما ایرانیان مردم بحرانزدهای هستیم جای تردید نیست. به نظر میرسد که در طول تاریخ به دلایل گوناگون و ازجمله بهاصطلاح جبر جغرافیایی ساکنان این خطه، انسانها، از تجربههای مکرر از زخمهای روانی و جسمانی ناشی از تهاجم از بیرون و درون و هم از بلایای طبیعی رنج بردهاند.
استمرار و پایداری تاریخی اقوامی که درنهایت تمدنی را هزاران سال تحت نام پرشیا و بعد ایران حفظ و حفاظت کردهاند، به آنها وجههای خاص از پایداری، سازگاری و وفاداری داده است. این ویژگیها خود سر منشأ پارهای از خصیصههایی شدهاند که شاید بتوان بهعنوان خصیصههای شاخص از آنها گفت. پایداری و وفاداری به وطن را میتوان مثبت ارزیابی کرد ولی ممکن است که سازگاری را با آنچه بعضی نویسندگان بهعنوان سازشکاری نفی کردهاند نیز به حساب خصیصههای ما آورد. این نوع از سازشکاری خود را در تملق و چاپلوسی و یا مبالغه در مدح و ثنای صاحبان قدرت نشان میدهد. اما وقتی به خصیصه وفاداری به قلمرو و زیستبوم خود و پایداری و پرداختن بها برای آن بازمیگردیم، میتوانیم فراتر یا ژرفتر از خصیصههایی چون ایثار، هوشمندی، جوانمردی و نظایر آنها بگوییم که همه از سوی تاریخنگاران و همچنین نویسندگان معاصر در توصیف ایرانیان گفته میشوند، حال میتوانیم حتی به ریشههای روانشناسی تکاملی بپردازیم که نهفقط انسان بلکه هر موجود زندهای برای بقا خود نیاز به قلمرویی قابل اتکا دارد؛ نیاز به امنیت و سرپناه که از انگیزههای بنیادین بشر است. این ویژگیهای بنیادین همراه با ریشههای تاریخی و تمدنی بهتدریج هم به ثبات بیننسلی میرسند و هم بهمرور چون کهنالگوها بخشی از هویت ماندگار جمعیتها میشوند.
در تاریخچه تعلق انسانها به سرزمینها، اسطورهها و افسانهها و سپس بازگویی حماسههای تاریخی، بخشی از هویت جمعی انسانها میشوند. چو ایران نباشد تن من مباد: چهرههای اسطورهای را بهتدریج بخشی از آرمانهای کسب ملکات فاضلهای در ذهن ما میکنند که هرکس در چارچوب ارجاع خود به نیکی در خود مایل است رستم، گردآفرید، حضرت علی بن ابیطالب و یا سربداران را درونی و تجربه کند.
از سوی دیگر نگاه ثنویت بهجامانده از ادیان کهن، خیر و شر، اهریمن و اهورا مزدا و نیز باور به تقدیر و سرنوشت که همگی ازنظر تکاملی ناشی از فشارهای سخت زندگی برای تصمیمگیریهای پیچیده برای فهمیدن جهان و سختیهای آن و همچنین قرار گرفتن در سر دوراهیهای سخت تصمیمگیری بودهاند، نقش داشته و دارند.
پس کوتاه سخن از غرور امپراتوریهای جهان گسترده کهن، تا حملهها و کشتارها و تخریبهای خانمانسوز در طول تاریخ ما را به جماعتی خاص تبدیل کرده است. میتوان گفت که شاید ساکنین سایر سرزمینهایی که تاریخچههایی مشابه ما داشتهاند هم باید خصیصههایی مشابه ما داشته باشند. فراموش نکنیم که شعر و ادبی که در زبان ماندگار ما جای و جان گرفته و پروریده شده است نیز خود بخشی از این هویت جمعی است که وجهی عمیق، معنابخش و رمانتیک را در ما ایرانیان میسر و تسهیل میکند.
اینک در جهانی که از یکسو با صنعت و تکنولوژی و با عبور از سدههای پر از تنوع در نحوه زندگی و بیش از هر چیز در جهانی که امروز جهانی شده است ما مردمی بودهایم که صد و بیست سال پیش عدالتخانه، مشروطیت و تفکیک قوا خواستهایم. خواسته یا ازقضای روزگار، ما مردم این مرزوبوم داعیه و سابقه مطالبهگری از حق و برابری داشتهایم. پس اگرچه ازنظر تاریخی به آگاهیهایی از حقوق بشر دست یافتهایم، ولی در عین حال همواره با موانعی در برابر دستیابی به حقوقمان مواجه شدهایم.
اگر بخواهیم به آنچه امروز مشاهده میکنیم که ازجمله آن تاریخ صد و بیست سال پس از طلب مشروطه است، از خود میپرسیم که چگونه امروز پس از گذراندن تغییر سلسلههای پادشاهی، یک انقلاب، یک جنگ تحمیلی هشتساله، چندین خیزش برای کسب حقوق بیشتر و برابر، دو جنگ اخیر- هردو در کمتر از یک سال- اینک مردمی گویی مقاوم و تابآور در برابر خشنترین زورگویان جهان و در برابر مخربترین سلاحها و حملات نظامی ایستادهایم.
در زیر پوست آنچه امروز میتوان با عناوینی چون تحمل سختی و تابآوری در برابر جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ما تعبیر کرد، میتوان گفت که طیفها و انگیزههای بسیار گوناگونی در پس این توان تابآوری وجود دارند. از وفاداری به نظام حاکم، از باور به تغییر، از وفاداری به خود وطن و یا حتی فقط وفاداری به تمدن کهن را میتوان تفکیک کرد. از سوی دیگر هر فرد میتواند بهسادگی صرفاً حامی بقای خود، خانواده خود، شهر خود، مشروعیت ملی، هویت فرهنگی و حتی حامی تداوم تاریخی تمدن خود باشد. همه این واکنشهای مقاومساز که میتوانند در اندازههای مختلف در هر فرد انگیزه اصلی تابآوری او و یا بخشی از آن باشند، نتیجتاً تودههای انسانهایی را منعکس میکند که تابآور به نظر میرسند. در مورد تعداد بسیار زیادی از این تودههای تابآور انگیزههای مقاومت ناشی از تهدید بسیار جدی خارجی هم هست. تهدید خارجی همواره به مفهوم تعلق به «وطن» ابعاد دیگری میبخشد. بهویژه وقتی که این وطن تاریخچهای چندین هزارساله داشته باشد و فراتر از آن وقتی این وطن در طول تاریخ از تجاوزهای زیادی با حفظ هویت خود جان به در برده باشد. به نظر میرسد که با قرار گرفتن در شرایط بحرانی امروز، مردم ما هر روز بیشتر معنای تحریمها و فشارهای ژئوپلیتیک را با پوست و استخوان خود حس کرده و میکنند و درسهای زیادی از درک وضعیت خود در قرار گرفتن در این جهان کشمکشها و زیادهطلبیها میگیرند.
فراموش نکنیم که جنگ با عراق هنوز در خاطرههای نسلهای حاضر در صحنه زنده است. تجربههای مکرر مورد تهاجم قرار گرفتن، آن هم در حافظه نهچندان دور، در انسان قدرت مقابله با سختیها را افزایش میدهد. از آن گذشته گویی رنج مشترک، هویت مشترک ایجاد میکند.
در تجربه مقاومت در شرایط بسیار سخت یکی از محافظهای روانی، توانایی معنا بخشیدن به تجربههای زیسته تلخ است. به نظر میرسد که ایرانیان به برکت زیستن و درونی کردن ادبیات غنی خود این توانایی را دارند که در تجربه وقایع زندگی خود به دنبال معنا بگردند. معنابخشی به آنچه زیسته میشود مقاومت را بالا میبرد. اگر بخواهیم در سطحی روانشناسانه و با تأکید بر روانشناسی تکاملی (که ریشههای خود را در تنازع بقا دارد) نیز به تابآوری نگاه کنیم میتوانیم صرفاً از قدرت بدیهی تلاش برای بقا و امنیت نیز بگوییم. از راههای تلاش برای بقا پیوستن به دیگران همخون، همفکر و همراه است که توان تابآوری فردی را بالا میبرد. در این راستا در درون تصویر تابآوری ما، بیشک گروهبندیهای متعددی وجود دارند. اگر بخواهیم در اینجا به جمعبندی کوتاهی بپردازیم، با نگاهی گذرا شاید بتوان گفت که در مقاومت و تابآوری در شرایط جنگ تحمیلی در حال حاضر حافظه تاریخی و جمعی، تجربههای مکرر جنگ، باور فرهنگی به استقامت (در اثر صبر نوبت ظفر آید) وطندوستی و همچنین انگیزه مقاومت روانشناختی در برابر تهدید جدی خارجی در کار است.
بگذارید حال که بحث را با بحران و بحرانزدگی تاریخیمان آغاز کردیم، سری هم به روانشناسی بحران بزنیم و ببینیم که روان ما چگونه میتواند با بحران کنار بیاید و فراتر از آن چگونه میتواند بحران را حل یا تعدیل کند و از پیامدهای ناگوار آن مصون بماند.
بنابر تعریف روانشناختی، بحران آنگاه اتفاق میافتد که تعادل حیاتی_روانی موجود در فرد و نهایتاً جامعه تحت تأثیر رویدادها به هم میریزد. در تعریف ساده بحران، ویژگی زمانمندی و گذرا بودن هم افزوده میشود. ولی در عمل شاهدیم که بحرانها میتوانند حلنشده و تحت تأثیر کثرت شرایط بحرانزا پیدرپی نیز تجربه شوند.
در چنین شرایطی عوارض بحرانها انباشته میشوند و درنتیجه بههمریختگیهای شدید روانی و جسمانی منجر و منتهی میشوند.
انسان برای اینکه بتواند بحران را بفهمد نیاز دارد که در شرایط بحرانی چند مؤلفه را درک کند؛ اول دنبال نوعی جستوجو برای منطق بحران میگردیم، بعد میخواهیم آن را بفهمیم، بعد میخواهیم درک کنیم که بحران چقدر جدی است، به دنبال آن میخواهیم بفهمیم که بحران تا چه حد قابل حلوفصل است و بالاخره میخواهیم بفهمیم که بحران چقدر قابل پیشبینی و تکرار احتمالی است.
در هر ذهن بحرانزده ترکیبی از این پرسشها در تعاملاند و برای حل هر بحران یافتن پاسخی مجابکننده یا حداقل نسبی برای رسیدن به آرامشی نسبی ضروری است. به دیگر سخن برای رسیدن به راهحلهایی برای پایان دادن به بحران، ذهن نیازمند دریافت پاسخهای راهگشاست.
مردم شریف یا ایرانیانی که تاب میآورند انسانهایی با این تاریخچههای پیچیده و طولانی را نمیتوان بهسادگی توصیف کرد، چه رسد به تبیین یا پیشبینی. اندازه تحمل سختیها در انسانهای مختلف یکسان نیست. بدیهی است که با تداوم ابهام و ناروشنی در آینده، مقاومتها شکننده میشوند. گذشته از آن نگرانی و اضطراب مداوم زمینهساز آسیبپذیری روانی و جسمی انسانها میشود. وقتی بعد از شش سال تهدید در سال ۱۹۴۰ آلمان نازی کشور دانمارک را اشغال کرد. خیلی زود آمار مبتلایان به پرکاری مسمومکننده تیروئید بالا رفت. این فقط یک نمونه مشخص از شکنندگی تابآوری در تداوم بحرانهای حل نشده است.
مسئولیت هریک از ما در برابر یکدیگر در این شرایط صعب زیاد است و مسئولیت مسئولین ما از ما هم بیشتر.




