گفتوگو با محمدکاظم کاظمی
رضا عطایی:[۱] محمدکاظم کاظمی، شاعر و نویسنده مهاجر افغانستانی در ایران با تجربهای عمیق در ادبیات فارسی، در گفتوگویی صمیمی به بررسی چالشهای فقر شناختی جامعه ایران درباره افغانستان و مهاجران میپردازد. او با بیان اینکه «ما فقط همدیگر را داریم تأکید میکند که ادبیات فارسی میتواند بهعنوان پلی میان ایران، افغانستان و مهاجران عمل کند. کاظمی بر این باور است که «بسیاری از گمشدههای ایران را میتوان در ادبیات افغانستان یافت» و برعکس، این ادبیات میتواند به درک مشترک و همبستگی فرهنگی کمک کند. او ضرورت ایجاد یک میراث مشترک را در برابر موجهای مهاجرستیزی و چالشهای اجتماعی مطرح میکند و از اهمیت درک متقابل و حفظ هویت فرهنگی برای ساختن آیندهای روشن برای نسلهای آینده سخن میگوید.
بابِ اول: مثنوی بازگشت
آقای کاظمی، شما بهعنوان یک شاعر و نویسنده افغانستانی، تجربه مهاجرت به ایران را چگونه میبینید؟ این سفر چه تأثیری بر هویت ادبی شما گذاشت و آیا میتوانید درباره مثنوی معروف «بازگشت»[۲] و احساسات خود در زمان سرودن آن توضیح دهید؟ موجهای مهاجرهراسی و مهاجرستیزی چند سال اخیر را چگونه میبینید؟ بهخصوص جو و فضایی که حین و بعد از جنگ دوازدهروزه اخیر که توسط رژیم صهیونیستی به ملت و کشور ایران تحمیل شد.
تجربه مهاجرت ما به ایران درمجموع یک تجربه مثبت بوده است؛ به این دلیل که اولاً به یک کشور همزبان مهاجرت کردهایم و در کنار شمار زیادی از همزبانان خود زندگی کردهایم که این موضوع برای هر فردی خوشایند است. همچنین در اینجا زمینههای علاقهمندی من، شامل فعالیتهای ادبی و شعر، بهتر تحقق پیدا کرد. از نظر شخصی، این تجربه برای من مثبت بود و تأثیر عمیقی بر هویت ادبی من گذاشت.
درواقع ما با تجربیات جدیدی که در شعر فارسی در ایران شکل گرفته بود، آشنا شدیم؛ تجربیاتی که هنوز به داخل افغانستان منتقل نشده بود. به همین دلیل، ما که به ایران مهاجرت کردهایم از نظر ارتباط با رهیافتهای جدید در زمینه شعر که در سالهای بعد از انقلاب اسلامی ایران اتفاق افتاده بود بهرهمند شدیم. میتوانم بگویم که بخش عمدهای از هویت ادبی من از این فرصتها ناشی شده است. در ایران، از محیطهای ادبی و جلسات مختلف بهخوبی استفاده کردم، درحالیکه در افغانستان و بهویژه در سالهای جنگ، این امکانات در دسترس نبود. همچنین، من از شعر شاعران دوره انقلاب اسلامی در ایران، مانند آقای علی معلم، تأثیر زیادی گرفتم. بسیاری از افرادی که هنوز در داخل افغانستان هستند، شاید با آثار علی معلم آشنا نباشند، اما ما در ایران از نزدیک با این آثار ارتباط داشتیم و این موضوع تأثیرگذار بود.
در مورد موضوع مثنوی «بازگشت» باید بگویم که هر فردی در محیط مهاجرت، بهخصوص در ایران، تجربهها و چشماندازهای جدیدی دارد. بهعنوان یک شاعر، انتظار میرود که این مسائل را در شعر خود بیان کند. من از حوالی سالهای ۶۷ و ۶۸ این احساس وظیفه را داشتم که باید تجربیات و مشاهدات خود را درباره مسائل مهاجرت بیان کنم. این موضوع در ابتدا از طریق مصاحبههایی که با برخی نشریات انجام دادم، مطرح شد.
در یکی از نخستین مصاحبههایم که در روزنامه جمهوری اسلامی منتشر شد به دشواریها و چالشهایی که مهاجران با آن روبهرو هستند، اشاره کردم. به یاد دارم که گفتم برخی خانوادهها برای ترساندن فرزندانشان میگویند «مواظب باش، افغانیها تو را میبرند». این نوع نگرشها در آن زمان وجود داشت و من در آن مصاحبه به آنها پرداختم.
طبیعتاً وقتی که این مسائل در بستر شعر مطرح شدند، ماندگارتر و تأثیرگذارتر شدند. من احساس مسئولیت میکردم که باید رنجها و مسائل مردم مهاجر را بیان کنم. هرچند خودم تجربه مستقیمی از این رنجها نداشتم، اما مشاهداتم تأثیرگذار بود.
در خصوص موجهای مهاجرت و مهاجرستیزی در سالهای اخیر، باید بگویم که این موضوع به عوامل بیرونی و عینی و همچنین عوامل ذهنی مرتبط است. این موج جدید مهاجرت به ایران بعد از تسلط طالبان رخ داد و برای مردم ایران، بهویژه جوانان، تجربه جدیدی بود. آنها با چهرهای پررنگتر از جامعه مهاجر مواجه شدند، بهویژه مهاجرانی که تجربه کمتری از زندگی در ایران داشتند و با محیط جدید انس نداشتند. حضور این مهاجران و تأثیرگذاری آنها بر جامعه ایران، بهوضوح مشهود است. مسائل جنگ، تحریم و مشکلات اقتصادی نیز نقش مهمی در این فرآیند ایفا کردند. همچنین، تلاشهایی که بهصورت پروژهای برای شکلدهی به ذهنیت مردم ایران انجام شد، بهنوعی به پررنگتر شدن موضوع مهاجرت و آثار آن کمک کرد. به نظر من، این موارد بهطور غیرواقعی هدایت شده بودند و پس از جنگ اخیر، این موضوعات شدت بیشتری پیدا کردند.
باب دوم: همزبانی و بیزبانی
طبق مطالعات و پژوهشهای انجمن راحل (جمعی از دغدغهمندان حوزه مهاجران افغانستانی در ایران که به وضعیتشناسی مهاجران میپردازند)، جامعه ایرانی دچار نوعی فقر شناختی درباره افغانستان و مهاجران افغانستانی است. به نظر شما، این فقر شناختی که در کتاب شما، همزبانی و بیزبانی بهنوعی به آن پرداختهاید، چگونه شکل گرفته و چه راهکارهایی برای رفع آن وجود دارد؟ در یکی از مصاحبههایتان اشاره کردید که اگر قرار باشد تنها یک اثر از شما باقی بماند، دوست دارید همین کتابِ همزبانی و بیزبانی باشد. درباره حال و هوای این اثر و اهمیت آن برای خودتان توضیح دهید؟
حقیقت امر این است که در مورد فقر شناختی، اطلاعات عالمانه و جامعهشناسانهای ندارم. به نظر میرسد پژوهشگران حوزه علوم انسانی باید بررسی کنند که این فقر از کجا شروع شده و چه دلایلی دارد، اما اگر بخواهم چند عامل را که به ذهنم میرسد بیان کنم، یکی از آنها این است که در طول تاریخ، مناسبات سیاسی دولتهای افغانستان و ایران بهخوبی نبوده است. از دوران احمدشاه در افغانستان تا به امروز، روابط بین حکومتها غالباً یا خصمانه بوده یا سرد. این موضوع باعث شده که رفتوآمدها کاهش یابد و کارهایی که دولتها میتوانند برای شناخت بیشتر انجام دهند، محقق نشود.
موضوع دیگر این است که ما دو موج عمده داریم: یکی موج غربگرایی؛ و دیگری موج اسلامگرایی. در موج غربگرایی، شناخت و توجه بیشتر به سمت غرب و ارتباط با آن جهان معطوف میشود و حوزه شرق، بهویژه افغانستان و ماوراءالنهر، تقریباً فراموش میشود. این موضوع به دلایل مختلفی ازجمله نفوذ فرهنگ و فنّاوری غربی در این مناطق است که تأثیرگذار بوده است.
موج دیگری که قابل توجه است، موج اسلامگرایی به معنای توجه به جهان اسلام و بهخصوص جهان عرب است. پس از انقلاب اسلامی، به دلایل مختلف ازجمله جنگ ایران و عراق و توجه به مسائل خاورمیانه، نگاهها به سمت جهان عرب سوق پیدا کرد. در این شرایط، توجه به افغانستان، تاجیکستان، ترکمنستان و سایر مناطق که قلمرو زبان فارسی محسوب میشوند، کاهش یافت.
عامل دیگری که میتوان به آن اشاره کرد، ملیگرایی افراطی در ایران است. بسیاری از مردم ایران تنها به جغرافیای کنونی کشور خود توجه دارند و این تفکر باعث شده که نگاه به افغانستان بهعنوان جزئی از هویت فرهنگی و ملی خود کمتر باشد. در واقع، این ملیگرایی به مرزهای سیاسی محدود شده و ارتباط با سایر مناطق فارسیزبان را تضعیف کرده است.
در سالهای جنگ و جهاد در افغانستان نیز، ارتباط نهادهای فرهنگی افغانستان با ایران کاهش یافته است. برای رفع این مشکلات، به نظر من نیاز به آگاهیبخشی داریم. باید به یکدیگر بقبولانیم که ما متحدان دیرینه تاریخی هستیم و در یک جغرافیا زندگی میکنیم که به لحاظ ژئواستراتژیک بهعنوان یک کشور محسوب میشود.
موضوع دیگری که باید به آن توجه کنیم، این است که قلمرو زبان فارسی فراتر از مرزهای سیاسی ایران است. باید به مردم ایران و افغانستان این موضوع را منتقل کنیم که زبان فارسی تنها محدود به مرزهای ایران نیست. برای بسیاری از مردم، زبان فارسی در افغانستان کمتر شناخته شده و برخی حتی قائل به دو زبان مستقل بودهاند.
در کتاب همزبانی و بیزبانی، سعی کردم این مسائل را از منظر زبانی بررسی کنم. هدف من از این کتاب، تنها بحث زبانشناسی نیست، بلکه سیاست زبانی و فرهنگی ما را شامل میشود. ایران و افغانستان مشترکات فرهنگی زیادی دارند و یکی از این مشترکات، زبان است.
علت اهمیت این کتاب برای من، رفع برخی از گرههای بزرگ ذهنیتی است که در مورد زبان وجود دارد. این کتاب میتواند بهعنوان منبعی برای کسانی که میخواهند در این زمینه بحث کنند و استدلال بیاورند، مفید باشد.
انگیزه من از نوشتن این کتاب به نقدهایی که نسبت به مسائل زبانی و مفاخر زبانی داشتم، برمیگردد. در اوایل دهه ۸۰، تلاشهایی برای جدایی زبان فارسی و دری در افغانستان صورت میگرفت و من با برخی از دوستان ایرانی درباره این مسائل بحثهایی داشتم. این زمینهسازیها موجب شد که من مقالهای در این زمینه بنویسم. متأسفانه این مقاله توسط یکی از نشریات ایران منتشر نشد و این منتشرنشدن، انگیزهای شد تا آن را بهصورت کتاب منتشر کنم.
باب سوم: شاید پُلی درست شد[۳]
در یادداشتی که به مناسبت یادبودی از استاد رهنورد زریاب به مناسبت چهارمین سالیادشان در شماره ۱۴۸ نشریه چشمانداز ایران، آذر ۱۴۰۳ نوشته بودم تفاوتهای ادبیات مهاجران افغانستانی در ایران و ادبیات داخل افغانستان تحت عنوان «نکته باریکتر ز موی در ادبیات و فرهنگ افغانستان» بررسی شد که فضای ذهنی و زبانی این دو از هم جدایند. به نظرتان، ادبیات مهاجران افغانستانی در ایران با ادبیات افغانستان، چه وجوه اشتراک و تمایزی دارند و این امر چه تأثیری بر شکلگیری هویت فرهنگی و ادبی شما گذاشته است؟
در مورد ادبیات مهاجران در ایران و ادبیات افغانستان، میتوان وجوه اشتراک و تمایز قابلتوجهی را مشاهده کرد. واقعیت این است که ما در اینجا با نوعی رهیافتهای ادبی و نگرشهای همسوی محتوایی در شعر ایران مواجه بودهایم. ادبیات مهاجرت ما تحت تأثیر نگاه انقلابی اسلامی که در ایران وجود داشت قرار گرفت و همچنین نوگراییهایی که در قالب کلاسیک در شعر فارسی پس از انقلاب اسلامی در ایران به وقوع پیوست، به این ادبیات رنگ و بوی متفاوتی داد. در دهه ۷۰ این تفاوت بیشتر احساس میشد، اما با گذر زمان و بهویژه در دهه ۸۰ بسیاری از فرهنگیها و ادیبان ما از ایران به افغانستان برگشتند و افراد بیشتری با آثار ادبی ایران آشنا شدند. رفتوآمد کتابها و افراد افزایش یافت و به همین دلیل، فاصله جمالشناسی این نوع ادبیات به طرز چشمگیری کاهش یافت.
امروز، دشوار است که شعر فارسی نسل جوان ما را با شعر نسل جوان ایرانی از نظر سبک و لحن و رنگ و بو تفاوت محسوسی قائل شویم، مگر در مواردی که لحن زبان فارسی افغانستان و بومیگراییها و برخی عناصر مربوط به مسائل جنگ، جهاد، درگیری و مهاجرت در آن غالب باشد.
در مورد تأثیر این امر بر شکلگیری هویت فرهنگی و ادبی خودم، باید بگویم که من در زمان مناسبی با ادبیات ایران آشنا شدم، در سالهایی که تازه شروع به کار شعر کرده بودم و شخصیت شعریام هنوز شکل نگرفته بود. بعضی اوقات، شخصیت شعری در یک موقعیت خاص شکل میگیرد و بعدها نمیتوان آن را تغییر داد. بهعنوان مثال «قَهار عاصی»[۴] با شخصیت شعری خود در کابل در اوایل دهه ۵۰ شکل گرفته بود و اوایل دهه ۶۰ و طبیعتاً حال و هوای کار او تأثیرگذار بود. در آن زمان ما به ایران آمده بودیم و این شکل و شمایل سبکی کار ما تحت تأثیر قرار گرفت.
حضور در ایران، هم از لحاظ محتوایی و هم از لحاظ صوری، بر فعالیتهایم تأثیرگذار بود. همچنین باید به یک جنبه دیگر اشاره کنم: حضور در ایران موجب توجه من به زبان فارسی و مشترکات فرهنگی و چالشهای مربوط به مفاخر ادبی شد. وقتی به محیط مهاجرت آمدم، احساس مسئولیتی میکردم که به مسائل افغانستان، مشترکات فرهنگی و شاعران داخل افغانستان توجه بیشتری داشته باشم. شاید اگر در افغانستان بودم، انگیزه لازم برای انتشار آثار شاعران افغانستان در مطبوعات را نداشتم، ولی در ایران این انگیزه بیشتر شد.
احساس غربت و نوستالژی به ما انرژی داد و این به ما کمک کرد تا به مسائل مشترک با ایران و چالشهای مربوط به مفاخر ادبی بپردازیم. در محیط غربت، نسبت به داشتههای زیستبوم اصلی خود احساس مسئولیت بیشتری میکنیم و این احساس مسئولیت تا حد زیادی بر هویت فرهنگیام تأثیرگذار بوده است.
باب چهارم: قصه سنگ و خشت[۵]
شما بهعنوان یک شاعر و پژوهشگر، چه رسالتی برای خود در زمینه آموزش و انتقال دانش به نسلهای بعدی قائل هستید؟ آیا فکر میکنید نسل جوان امروز نسبت به دغدغههای هویتی که شما تجربه کردهاید، توجه دارند؟ چه نکاتی را برای آنها مهم میدانید؟
در مورد آموزش و انتقال دانش به نسلهای بعدی، میتوانم بگویم که به نوعی در این راستا فعالیت کردهام. همانطور که بیدل میگوید: «نوشتم آنچه دل فرمود، خواندم هرچه پیش آمد/ مرا بیاختیاریها به خجلت متهم دارد»، من نیز در طول این سالها یا در حال یادگیری بودم یا سعی میکردم آموختههایم را به دیگران منتقل کنم. در دورههایی در زمینه ادبیات چیزهایی یاد گرفتم و بلافاصله سعی کردم آنها را به جوانان منتقل کنم، بهویژه از طریق کتابهای آموزشی و منابع دیگر.
در دهههای ۷۰ و ۸۰، تجربههایی در زمینه ویراستاری و صفحهآرایی کسب کردم و سعی کردم این تجربیات را در قالب مطالب آموزشی منتشر کنم، بهویژه در فضای مجازی که حجم زیادی از آنها را شامل میشود. همچنین، در زمینه افغانشناسی آموختههایی داشتم که به خاطر ویرایش کتابهای تاریخی، جغرافیایی و ادبی از افغانستان به دست آمده بود. این زمینهها باعث شد که من تلاش کنم تا آنها را به دیگران منتقل کنم.
برنامه «سرزمین خورشید» که حدود ۴۰ تا ۴۵ قسمت از آن را بهصورت زنده در اینستاگرام در حوالی سال ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۱ اجرا کردم، یکی از این تلاشها بود. من در آن مقطع تاریخی احساس کردم که ما برای افغانستانشناسی به نسل جوان خود واقعاً نیاز داریم. درواقع، این برنامه فرصتی بود که اگر کسی تمامی قسمتهای آن را تماشا کند، میتواند به دغدغههای ما در آن زمان پی ببرد.
نسل جوان ما که عمدتاً در ایران به دنیا آمدهاند، ممکن است دغدغههای کمتری نسبت به نوستالژی و ذخایر ذهنی ما از افغانستان داشته باشند. آنها بیشتر بر روی پیشرفت و توسعه تمرکز دارند. درحالیکه ما در گذشته زندگی میکردیم و تلاش میکردیم آنچه را که داشتیم حفظ کنیم، نسل جدید باید به سمت آینده نگاه کند.
به نظر من، چیزی که برای نسل جوان ما مهم است، نگاه توسعهنگر و توجه به آینده است. آنها باید به این فکر کنند که بهعنوان یک جوان چه کارهایی میتوانند برای فردای خود و کشور انجام دهند. متأسفانه هنوز برخی از دوستان ما در فضای مجازی درگیر جنگهای دهه ۷۰ و چالشهای آن زمان هستند و مباحثی مانند اینکه چه کسی خائن بود و چه کسی خادم را مطرح میکنند.
من فکر میکنم نسل جوان ما باید از این موضوعات عبور کند و به اندیشهای ملی و انسانی نسبت به مسائل توجه داشته باشد. باید به این فکر کنند که بهعنوان اعضای یک ملت، چه کارهایی میتوانند با هم انجام دهند و چه مناسباتی با یکدیگر داشته باشند.
باب پنجم: این قند پارسی[۶]
با توجه به اشتراکات، بلکه به تعبیری بسیاری از صاحبنظران یگانگی فرهنگی و زبانی میان ایران و افغانستان، چگونه میتوان از ادبیات فارسی بهعنوان ابزاری برای ایجاد همبستگی فرهنگی میان این دو ملت استفاده کرد؟ و این یگانگی و همبستگی فرهنگی چه تأثیری بر ادبیات و آثار شما داشته است؟
طبیعتاً هرچه بیشتر بتوانیم همزبانی را تصویر کنیم و آثار ادبی را منتشر و در دسترس یکدیگر قرار دهیم، این امر به همبستگی فرهنگی ما کمک شایانی خواهد کرد. بسیاری از گمشدههای ایران را میتوان در ادبیات افغانستان یافت و برعکس، گمشدههایی که امروز داریم یا برای آیندهمان داریم، میتواند در ادبیات ایران جستوجو شود. ادبیات ایران میتواند بهعنوان منبعی برای بازیابی ریشههای کهن ما مورداستفاده قرار گیرد و ما نیز برای رشد در مسیر آینده، میتوانیم به ادبیات ایران نگاه کنیم.
این احساس نیاز متقابل به همبستگی فرهنگی ایجاد میشود. ما باید تلاش کنیم تا این احساس نیاز را بیدار کنیم و بدانیم که همه ما به داشتههای یکدیگر در حوزه زبان و ادبیات نیازمندیم و باید به این ادبیات به چشم یک میراث مشترک بنگریم.
زمانی که به این میراث بهعنوان یک دارایی مشترک نگاه کنیم، هر دو طرف برای حفظ و نگهداری آن تلاش خواهند کرد؛ اما اگر این میراث را تنها متعلق به خود بدانیم و آن را از دیگری جدا کنیم، بیشتر انرژیمان صرف چالشها و درگیریها بین یکدیگر خواهد شد.
به نظر من، نیاز مهم ما این است که به این درک برسیم که تنها یکدیگر را داریم. درواقع، قلمرو زبان فارسی در حال حاضر شامل چند کشور فارسیزبان است و مردم این کشورها فقط به یکدیگر وابستهاند، هم برای بهرهمندی از تجربیات یکدیگر و هم برای ایجاد همبستگی و همدلی.
[۱] کارشناسی ارشد مطالعات منطقهای دانشگاه تهران و دبیر کارگروه اجتماعی-سیاسی انجمن راحل
[۲] سروده بلند کاظمی که در بهار ۱۳۷۰ هجری خورشیدی در توصیف وضعیت مهاجرین افغانستانی و همزیستی مشترک ایرانیها و افغانستانیها سروده شده و به «ملت بزرگ ایران» تقدیم شده است:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفره ام-که نبود- از گرسنگی پُر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهام که تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
چگونه بازنگردم که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و اللهاکبرم آنجاست
شکستهبالیام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچه غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشهتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشهتان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
بهجز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان -هرکه هست- آجر باد
[۳] اشاره به بخشی از سروده «شمشیر و جغرافیا» که آن را محمدکاظم کاظمی، شهریور ۱۳۹۰ سروده و در جایی از این شعر گفته است: «دستی بده که گرچه به دنیا امید نیست/ شاید پلی برای رسیدن، درست شد» ابیات آغازین این سروده که اشاره به یگانگیهای فرهنگی-تمدنی ایران و افغانستان دارد، چنین است:
بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد
شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید
این سان برای ما و تو میهن درست شد
یعنی که از مصالح دیوار دیگران
یک خاکریز بین تو و من درست شد
بین تمام مردم دنیا گل و چمن
بین من و تو آتش و آهن درست شد
یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم
یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد
یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی
یک سو من ایستادم و دشمن درست شد…
سروده «شمشیر و جغرافیا» با این ابیات تمام میشوند:
سازی بزن که دیرزمانی است نغمهها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد
دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ
شاید پلی برای رسیدن، درست شد
شاید که بازهم کسی از بلخ و بامیان
با کاروان حلّه بیاید به سیستان
وقت وصال یار دبستانی آمده است
بویی عجیب میرسد از جوی مولیان
سیمرغ سالخورده گشوده است بالوپر
«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان»
ما شاخههای توأم سیبیم و دور نیست
باری دگر شکوفه بیاریم توأمان
با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را
در حوضهای کاشی گلدار باستان
بر نقشههای کهنه خطی تازه میکشیم
از کوچههای قونیه تا دشت خاوران
تیر و کمان به دست من و توست، هموطن
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان
[۴] عبدالقهار عاصی، متولد سال ۱۳۳۵ در روستای ملیمه در دره پنجشیر بود. او دوره اول ابتدائی را در پنجشیر خواند و سپس همراه با خانواده به کابل آمد و پس از گذراندن دوره متوسطه، وارد دانشگاه کابل شد و لیسانس زراعت گرفت.
دوره زندگی و فعالیتهای ادبی او در دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ مصادف بود با حاکمیت کمونیستها در افغانستان. در این دوره اگرچه رونق ادبی در کشور به چشم میخورد اما با مخالفان و منتقدان حکومت نیز برخوردهای تندی صورت میپذیرفت، بااینوجود قهار عاصی هیچگاه نگاه منتقدانه خود را در نقد حاکمیت پنهان نکرد. به سبب همین روحیه در مواجهه با سیستم حاکم، گاه در لفافه و گاه با صراحتی شاعرانه، شعرهایی در تعارض با حاکمیت میسرود. همین لحن معترض، پس از پایان حکومت کمونیستی نیز برجای ماند و کتاب از جزیره خون حکایتگر اعتراض او نسبت به وضعیت کشور در دوران حکومت مجاهدین و جنگهای داخلی بعد از اردیبهشت ۱۳۷۱ بود.
جنگهای داخلی در ابتدای دهه ۷۰ سبب شد که او به ایران مهاجرت کوتاهی داشته باشد. او اگرچه میتوانست راهی کشورهای بیگانه شود، اما علاقه او به زبان فارسی و تلاشهایش برای حفظ و رشد این زبان در افغانستان، زمینهساز چنین مهاجرتی به ایران شد. بااینوجود او پس از اقامت بسیار کوتاهمدت خود در ایران، در اوج جنگهای داخلی به کابل برگشت و دریغا که در چهار مهرماه سال ۱۳۷۳ در شهر کابل در جریان جنگ داخلی و راکتپراکنیها میان گروههای مجاهدین، جان خود را از دست داد و یاران خود در حوزه شعر و ادبیات فارسی را تنها گذاشت.
از او به دلیل نوآوریها و عاطفی بودن شعرهایش بهعنوان شاعر دردهای مردم افغانستان نیز یاد میشود. در این میان، یکی از برجستگیهای آثار عاصی، توجه ویژه او به زبان فارسی است که نمود برجستهای در مجموعه آثارش دارد.
کتابهای شعر او به ترتیب زیر است: مقامه گل سوری، لالایی برای ملیمه، دیوان عاشقانه باغ، غزل من و غم من، تنها ولی همیشه، از جزیره خون، از آتش از بریشم.
سنگ و خشت نام یک مجموعه شعری محمدکاظم کاظمی است که وجهتسمیه آن به شعر «قصه سنگ و خشت» بازمیگردد که کاظمی آن را آبان ۱۳۷۷ برای توصیف کودکان کار مهاجر افغانستانی سروده است. این شعر توسط شاعر در خرداد ۱۳۹۵ در دیدار شاعران با رهبر انقلاب اسلامی، در تشکر از فرمان رهبری مبنی بر محرومنماندن دانشآموزان مهاجر از تحصیل نیز خوانده شده است.
دیدمت صبحدم در آخر صف، کولهٔ سرنوشت در دستت
کولهباری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هِشت، در دستت
گرچه با آسمان درافتادی تا که طرحی دگر دراندازی
باز این فالگیر آبلهرو طالعت را نوشت در دستت
بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکهچوبی در آستین گشته
بس که با خاک و گِل بهسر برده، میتوان سبزه کشت در دستت
شب میافتد و میرسی از راه با غروری نگفتنی در چشم
یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت
کاش میشد ببینمت روزی پشتِ میزی که از پدر نرسید
و کتابی که کس نگفته در آن قصّهٔ سنگ و خشت، در دستت
بازیات را کسی بههم نزند، دفترت را کسی قلم نزند
و تو با اختیار خط بکشی، خطّ یک سرنوشت، در دستت
[۶] نام اثری تألیفی از محمدکاظم کاظمی که کاظمی در این کتاب به بررسی فارسی در افغانستان امروز پرداخته است. این کتاب و کتاب همزبانی و بیزبانی توسط انتشارات موسسه عرفان در تهران و کابل منتشر شده است.





