۱ دیدگاه

سلطنت پاره‌وقت و از راه دور

این نوشتار، ترجمه ای است از مقاله «پسر بی‌کفایت و پرچم» که توسط دو نفر از اساتید دانشگاه در انگلستان  نوشته شده و در سایت ژاکوبن منتشر شده است. 

گلنار نیک‌پور؛ دانشیار تاریخ در کالج دارتموث، نویسنده کتاب «مدرنیته در بند: زندان‌ها و زندگی عمومی در ایران»

اسکندر صادقی بروجردی؛ استاد ارشد (معادل دانشیار) تاریخ معاصر خاورمیانه در دانشگاه یورک، نویسنده‌ی کتاب «انقلاب و نارضایتی‌هایش: اندیشه سیاسی و اصلاحات در ایران»

منتشر شده در نشریه ژاکوبن،۲۳ ژوئن ۲۰۲۵

 

رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران است، و اغلب همان مواضع اسرائیل را تکرار می‌کند، به‌ویژه در محکوم‌کردن «مماشات» با ایران. این رویکرد برایش تحسین نئوکان‌های آمریکایی را به‌همراه داشته، اما چنین سخنان جنگ‌طلبانه‌ای خطری مرگبار برای مردم عادی ایران به‌شمار می‌رود. در حالی‌که حملات نظامی اسرائیل شهرهای مختلف ایران را به لرزه انداخته بود، رضا پهلوی — فرزند آخرین شاه ایران — کارزار شخصی خود را آغاز کرد. هفته‌ی گذشته، او به رسانه‌هایی در اروپا و ایالات متحده دعوت شد تا اعلام کند که مردم عادی ایران از بمباران کشورشان «استقبال کرده‌اند». در پس‌زمینه‌ی حملات هوایی، انفجار خودروهای بمب‌گذاری‌شده، و تلاش‌های بی‌وقفه‌ی بیش از ده میلیون ساکن تهران برای پیروی از دستورات مضحک تخلیه‌ی دونالد ترامپ و اسرائیل، ولیعهد سابق وعده داد که ایرانی «آزاد و شکوفا» در آستانه‌ی تحقق است.

اما پهلوی به این لفاظی‌های پر زرق و برق بسنده نکرد. او در ادامه، در نشریه‌ی جروزالم پست — که هیئت تحریریه‌اش هم‌زمان خواستار تجزیه‌ی ایران به دولت‌های قومیِ کوچک شده بود — برنامه‌ی موسوم به «طرح گذار صدروزه‌»اش را برای ایران تبلیغ کرد. این‌که پهلوی چنین تریبونی را، آن‌ هم در چنین لحظه‌ای، برای بیان دیدگاه‌هایش انتخاب می‌کند، خود گویای بسیاری چیزها درباره‌ی اهداف او و پروژه‌های بزرگ‌تری است که در خدمتشان قرار دارد.

پهلوی، از هر نظر، نمونه‌ی کاملِ یک «پسر بی‌کفایت و شکست‌خورده (failson)است». نه هرگز شغلی داشته، نه رهبری سازمانی جدی را بر عهده گرفته، و نه توانسته در میان مردم داخل ایران پایگاه سیاسی معناداری برای خود ایجاد کند. سال‌هاست که حضور رسانه‌ای او در چارچوب حبابی محدود و مدیریت‌شده شکل می‌گیرد؛ معمولاً در کنار مجریانی راست‌گرا و ستایشگر، که با پروژه‌ی نئومحافظه‌کارانه‌ی «تغییر رژیم به رهبری آمریکا» همسو هستند.

در یکی از معدود گفتگوهایی که اندکی پرده از واقعیت برداشت — در پادکست پاتریک بت‌دیوید که در میان محافل راست‌گرای یوتیوب و رسانه‌های موسوم به «آلترناتیو» محبوب است — پهلوی اعتراف کرد که تنها می‌تواند بازگشت به ایران را به‌صورت «پاره‌وقت» تصور کند، چراکه زندگی اجتماعی و تعهدات شخصی‌اش در ایالات متحده استوار است؛ همان‌جایی که بیشتر عمرش را در آن گذرانده. این یکی از معدود لحظاتی بود که ماسک از چهره‌ی پهلوی افتاد و فاصله‌ی واقعی‌اش با کشوری که مدعی سخنگویی برای آن است، ناخواسته عیان شد.

در آوریل ۲۰۲۳، پهلوی به اسرائیل سفر کرد؛ نمایشی عجیب و غریب که بیشتر به یک نمایش بی‌معنا می‌مانست تا یک سفر دیپلماتیک. میزبان او، گیلا گملی‌ئل، وزیر اطلاعات از حزب لیکود بود — کسی که چند ماه بعد با اظهارات علنی‌اش مبنی بر ضرورت اخراج اجباری فلسطینی‌ها از غزه، جنجال‌آفرین شد. پهلوی در این سفر ضمن بازدید از بخش‌های مختلف اسرائیل، از «ارزش‌های مشترک» میان ایرانی‌ها و اسرائیلی‌ها سخن گفت و تحسین خود را ابراز کرد. با این حال، لحن او نه دیپلماتیک، بلکه متملقانه و چاپلوسانه بود.

این سفر ارتباط چندانی با سیاست واقعی نداشت؛ بیشتر تلاشی بود برای جلب رضایت و همراهی کشوری که برخی از نیروهای اپوزیسیون سلطنت‌طلب در تبعید، آن را آخرین امید نومیدانه‌ی خود برای بازگشت به قدرت می‌دانند.

این نخستین تلاش پهلوی برای جلب حمایت سیاسی اسرائیل نبود. پیوندهای او با اسرائیل و متحدان این رژیم در واشنگتن به اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰ بازمی‌گردد؛ زمانی که طرحی برای سرنگونی روحانیون حاکم در ایران را به آریل شارون، وزیر دفاع وقت اسرائیل، پیشنهاد داد. با به قدرت رسیدن نئومحافظه‌کاران در دولت بوش، پهلوی تلاش کرد این روابط را احیا کند و پیام خود را با تکیه بر گروه‌های حامی اسرائیل در واشنگتن گسترش دهد. این گروه‌ها نیز در ترویج چهره‌ای «ایرانی‌تبار» برای پروژه‌ی تغییر رژیم، منافع خود را می‌دیدند.

با وجود دیدارهایی با چهره‌هایی چون شارون، بنیامین نتانیاهو و موشه کاتساو، پهلوی نتوانست تأثیری جدی بر آنان بگذارد؛ شور و شوق او بیشتر از توانایی سیاسی‌اش بود. حتی تلاش او برای سخنرانی در کنفرانس سال ۲۰۰۳ آیپک (کمیته روابط عمومی آمریکا و اسرائیل) با مخالفت خود مقامات لابی طرفدار اسرائیل مواجه شد؛ کسانی که به پهلوی سردرگم و بی‌دست‌وپا فهماندند که چنین اقدامی ممکن است به از دست دادن پایگاه ایرانی-آمریکایی‌اش منجر شود.

اپوزیسیون سلطنت‌طلب در تبعید سال‌هاست که در خیال بازگشت به قدرت از طریق مداخله‌ی خارجی به سر می‌برد. در نگاه غالب آن‌ها، تغییر سیاسی از مسیر بسیج توده‌ای مردم یا مبارزه‌ی درونی و مستقل ایرانیان تصور نمی‌شود؛ بلکه چشم‌انتظار دخالت ناجی‌گونه‌ی یک قدرت امپریالیستی‌اند. بسیاری از آن‌ها هنوز نمی‌خواهند بپذیرند که انقلاب ۱۳۵۷ واقعاً یک انقلاب بود. آن‌ها به روایت‌هایی بی‌پایه و اثبات‌نشده دلبسته‌اند؛ از جمله اینکه سقوط شاه نتیجه‌ی توطئه‌ی بریتانیا یا آمریکا بوده، یا اینکه دولت ضعیف و دمدمی‌مزاج کارتر به او خیانت کرده است.

آن‌ها انکار می‌کنند که میلیون‌ها نفر به خیابان‌ها آمدند، سربازان به شکل گسترده‌ای از ارتش جدا شدند، کارگران در سراسر کشور دست به اعتصاب زدند، و یک دیکتاتوری فاسد و نامحبوب به‌دست یک جنبش مردمی سرنگون شد. در عوض ادعا می‌کنند که شاه «بیش از حد قدرتمند» شده بود و همین دلیل مداخله‌ی غرب برای کنار زدن او بود.

این نظریه‌های توطئه از خود محمدرضا شاه برمی‌خیزد؛ کسی که زمانی با طعنه گفته بود: «اگر ریش خمینی را بالا بزنید، زیر چانه‌اش نوشته‌اند ‘ساخت انگلستان’.» این سخنان نه‌تنها بی‌پایه و غیردقیق‌اند، بلکه نقش، اراده و مبارزه‌ی میلیون‌ها ایرانی و نیروهای اجتماعی متنوعی که در انقلابی با اهمیت جهانی شرکت داشتند را انکار می‌کنند.

با توجه به بی‌اعتمادی عمیق سلطنت‌طلبان به سیاست توده‌ای، جای شگفتی نیست که امروز آن‌ها در تقابل با همان گروه‌های جامعه‌ی مدنی و کنشگران دموکراتیک داخل ایران قرار دارند — از جمله سازمان‌دهندگان جنبش کارگری، اعضای کانون نویسندگان ایران، روشنفکران دینی، وفاداران پیشین به نظام، و زندانیان سیاسی برجسته — کسانی که بهای سنگینی برای دفاع از حقوق مدنی و دموکراتیک پرداخته‌اند.

در روزهای اخیر، بسیاری از این چهره‌ها — که برخی از برجسته‌ترین منتقدان جمهوری اسلامی به شمار می‌روند — به‌صراحت علیه تجاوز نظامی اسرائیل و ایالات متحده موضع گرفته‌اند؛ حتی در مواردی از درون همان زندان‌هایی که پهلوی مدعی است با بمباران آزاد خواهند شد.

این‌که چنین نظریه‌های توطئه‌ی بی‌پایه هنوز در میان سلطنت‌طلبان به‌عنوان یک واقعیت پذیرفته می‌شود، نشان‌دهنده‌ی ترس عمیق آن‌ها از سیاست توده‌ای و امکان تحقق دموکراسی است، و همچنین بیانگر احترام پایدارشان به قدرت‌های امپریالیستی و خشونتی است که این قدرت‌ها در سراسر جهان اعمال می‌کنند. از نظر آن‌ها، فقط قدرت‌های غربی توان تغییر یا سرنگونی رژیم‌ها را دارند.

تا حدی می‌توان این دیدگاه را درک کرد: به هر حال، بریتانیا در نیمه‌ی اول قرن بیستم نقش مهمی در به قدرت رساندن و سپس کنار گذاشتن رضاشاه داشت، و در سال ۱۹۵۳ نیز آمریکا و بریتانیا با کودتایی نخست‌وزیر محبوب آن زمان، محمد مصدق، را سرنگون کردند و خاندان پهلوی را دوباره به قدرت بازگرداندند. بنابراین سلطنت‌طلبان امروز استدلال می‌کنند که چرا آمریکایی‌ها نتوانند رضا پهلوی و همراهانش را دوباره روی تخت سلطنت بنشانند؟ کافی است چند بمب بیفتد، آمریکایی‌ها یک بشکن بزنند، و ایران به دوران گذشته بازگردد.

به همین دلیل است که بسیاری از آن‌ها اکنون آشکارا خواستار جنگ علیه کشور خود هستند، هرچند می‌دانند چنین جنگی فاجعه‌ای انسانی عظیم به بار خواهد آورد. پهلوی و هم‌قطارانش تقریباً هیچ توجهی به فجایع جاری ساخته‌شده توسط آمریکا در غرب و شرق نزدیک ایران، یعنی عراق و افغانستان، ندارند — چه برسد به شکست کامل تلاش آمریکا برای به قدرت رساندن مهره‌هایی مانند احمد چلبی در عراق.

به همین دلیل است که رضا پهلوی به‌طور مکرر خواستار شده است که ایالات متحده «از مماشات با جمهوری اسلامی دست بردارد»، تحریم‌های فلج‌کننده را اعمال کند، و رؤیای نئومحافظه‌کارانه‌ی جنگ برای تغییر رژیم را دنبال نماید. برخلاف ادعاهای توخالی پهلوی، هدف او بازگرداندن سلطنت مطلقه‌ی خاندان خود است که پدرش زمانی آن را در دست داشت و امروز توسط کشورهای همسایه‌ی ایران در خلیج فارس (که متحدان آمریکا نیز هستند) به نمایش گذاشته می‌شود، نه تعهد واقعی به حکمرانی دموکراتیک و خودگردانی مردم.

پدر او همواره قانون اساسی ایران را که برای محدود کردن قدرت سلطنت و تضمین این‌که شاه «سلطان» باشد، نه «حاکم»، طراحی شده بود، نادیده گرفت. در عوض، شاه یک دولت تک‌حزبی و دستگاه امنیتی بی‌رحم ایجاد کرد که با آموزش و حمایت آمریکا و اسرائیل شکل گرفت.

سلطنت‌طلبان امروز بین ستایش و کم‌اهمیت جلوه دادن این جنبه‌های ناخوشایند از تاریخ پهلوی در نوسان‌اند. در سال ۲۰۲۳، پرویز ثابتی — رئیس سابق بخش سوم بدنام سازمان اطلاعات شاه که مسئول شکنجه و اعدام مخالفان بود — در یک تظاهرات عمومی نادر در ایالات متحده که توسط جنبش «زنان، زندگی، آزادی» برانگیخته شده بود، حضور یافت. سلطنت‌طلبان این فرصت را غنیمت شمردند و شکنجه‌گر سابق ایران را به‌عنوان «اسطوره‌ی زنده» تمجید کردند.

در تجمعی در مونیخ، آن‌ها پلاکاردهایی با تصویر ثابتی در دست داشتند و پیام‌هایی منتشر کردند که وعده می‌داد او «کابوس تروریست‌های آینده» در ایران سلطنتی دوباره تأسیس‌شده خواهد بود. مدت کوتاهی پس از آن، شبکه‌ی تلویزیونی من و تو — که رابطه‌ی نزدیکی با سلطنت‌طلبان دارد و مدت‌ها تصور می‌شد از منابع خارجی تأمین مالی می‌شود — مجموعه مستند چند قسمتی‌ای درباره‌ی ثابتی پخش کرد که تلاش داشت میراث شکنجه و اعدام‌های خارج از چارچوب قانونی را که او نماینده‌ی آن است، سفیدنمایی کند.

طنز ماجرا این است که سلطنت‌طلبان تبعیدی با همراهی کشورهایی که اکنون به ایران حمله می‌کنند، عملاً راه یکی از قدیمی‌ترین رقبای سیاسی خود را دوباره طی می‌کنند: سازمان مجاهدین خلق. این گروه که زمانی حامی ترکیبی از رادیکالیسم اسلامی شیعی، مارکسیسم-لنینیسم و مبارزه مسلحانه بود، حالا به فرقه‌ای شخصیتی و گروهی مزدور تبدیل شده است که پس از حمله آمریکا به عراق، به آلبانی منتقل شده‌اند. به طور گسترده باور می‌شود که این گروه با سرویس‌های اطلاعاتی دشمن همکاری نزدیکی دارد و در زمینه‌های جنگ سایبری، کمپین‌های اطلاعات نادرست و عملیات مخفی داخل ایران فعالیت می‌کند.

در طول جنگ هشت‌ساله ایران و عراق که در سال ۱۹۸۰ توسط صدام حسین آغاز شد، مجاهدین تبعیدی تصمیم گرفتند در کنار عراق علیه هم‌وطنان خود بجنگند. این تصمیم که توسط رهبر وقت مجاهدین، مسعود رجوی، گرفته شد، نه‌تنها برای خود گروه فاجعه‌بار بود، بلکه به ضرر جنبش اپوزیسیون داخل ایران تمام شد. محبوبیت مجاهدین به شدت سقوط کرد و هرگز بهبود نیافت. آن‌ها روابط پررنگی با طیفی از نئوکان‌های آمریکایی جنجالی همچون مایک پمپئو، جان بولتون و رودی جولیانی دارند که به طور منظم در کنفرانس سالانه‌شان سخنرانی می‌کنند، اما در میان ایرانیان با هر گرایش سیاسی و اجتماعی جز نفرت و انزجار چیزی برنمی‌انگیزند.

اگرچه رابطه‌ی نزدیک پهلوی با اسرائیل در دوران نتانیاهو قطعاً یک «ازدواج مصلحتی» است، اما این رابطه بر پایه‌ی هم‌سویی ایدئولوژیک قابل توجهی نیز استوار است. ایدئولوژی‌ای که امروز زیربنای سیاست‌های سلطنت‌طلبان را تشکیل می‌دهد، ترکیبی سمی از برتری‌جویی نژادی و خودتنفری استعماری، نوستالژی عظمت امپراتوری، و ناسیونالیسم اقتدارگراست.

سلطنت‌طلبان اغلب ایران را کشوری صرفاً فارسی‌زبان و آریایی معرفی می‌کنند و تنوع گسترده‌ی قومی و زبانی کشور را نادیده گرفته یا تحقیر می‌کنند. این ادعای «آریایی‌بودن» همچنین یک موضوع واضح را نادیده می‌گیرد: ادعاهای صریح و کامل درباره‌ی «خلوص آریایی» از زمان جنگ جهانی دوم در جمع‌های محترم مطرح نشده‌اند، به دلایل کاملاً آشکار. آریایی‌گرایی ایرانی بر پایه‌ی ناسیونالیسم قومی خامی است که خیال‌پردازی درباره‌ی هویت ملی پاک‌شده را دنبال می‌کند — میراثی از کلیشه‌های ناسیونالیستی که در دوران رضا شاه پهلوی رواج یافت.

از این منظر، جهان‌بینی آن‌ها به‌طرزی دقیق با ایدئولوژی استعمارگرایی صهیونیستی و راست افراطی اسرائیل همپوشانی دارد؛ جریانی که بر سیاست‌های زیستی کنترل جمعیت و همگنی نژادی-قومیتی تمرکز دارد. این موضوع توضیح می‌دهد که چرا پرچم شیر و خورشید پیش از انقلاب به نمادی رایج در اعتراضات مقابله‌ای با تجمعات همبستگی با فلسطین تبدیل شده است — حتی زمانی که خود معترضان هیچ اشاره‌ای به ایران نمی‌کنند — و چرا نیروهای شبه‌نظامی راست‌گرای ایرانی-آمریکایی جزو کسانی بوده‌اند که در سال ۲۰۲۴ به خشونت علیه دانشجویان معترض به نسل‌کشی در دانشگاه‌های آمریکا دست زده‌اند.

هم‌افزایی میان این جنبش‌ها صرفاً ناشی از نفرت مشترک نسبت به جمهوری اسلامی نیست، چه رسد به نگرانی درباره‌ی برنامه‌ی هسته‌ای احتمالی ایران. این یک همسویی سیاسی است با چشم‌اندازی بنیادی نژادپرستانه و قوم‌گرایانه از نظم منطقه‌ای، چشم‌اندازی که به‌راحتی به عنوان پیمانکار فرعی قدرت آمریکا و بازتاب آن در سراسر منطقه عمل می‌کند.

این همگرایی زمینه‌ی مساعدی برای فعالیت‌های تبلیغاتی دستگاه اسرائیلی (هاسبارا) فراهم آورده است. شخصیت‌ها و تأثیرگذاران رسانه‌ای سلطنت‌طلب به طور مکرر سخنان اسرائیلی‌ها را بازتکرار می‌کنند و ایران را به‌عنوان تهدید اصلی صلح منطقه‌ای و حتی جهانی معرفی می‌کنند، در حالی که کمپین نسل‌کشی اسرائیل علیه فلسطینی‌ها و بمباران‌های متناوب آن در لبنان، سوریه و یمن بدون وقفه ادامه دارد. در مقابل، چهره‌های سیاسی اسرائیل نیز به خیال‌بافی‌های سلطنت‌طلبان درباره‌ی تأثیرگذاری آینده‌شان دامن می‌زنند.

با این حال، تازه‌ترین تجاوز اسرائیل شکنندگی این اتحاد را عیان کرده است. در میان ایرانیان، از جمله بسیاری که عمیقاً از جمهوری اسلامی ناامید شده‌اند، حملات هوایی بیشتر به‌عنوان حمله‌ای علیه کشور، مردم غیرنظامی و تمامیت ارضی آن دیده شده‌اند تا ضربه‌ای به رژیم. کارشناسان ایران اشاره کرده‌اند که بمباران‌ها تأثیر «گرد هم آمدن حول پرچم» را در میان ایرانیان داشته است؛ اما این پدیده را شاید بهتر بتوان «گرد هم آمدن حول وطن» نامید.

حتی منتقدان سرسخت جمهوری اسلامی نیز تفاوت میان مخالفت با رژیم و حمایت از تجاوز خارجی را که توسط کسانی صورت می‌گیرد که خواهان تقسیم کشور یا نابودی توانایی آن برای ادامه حیات به‌عنوان یک دولت موثر هستند، درک می‌کنند. ایده‌ی این‌که بمب‌های اسرائیلی می‌توانند دموکراسی را در ایران به ارمغان بیاورند، نه تنها خیالی و محال است، بلکه به‌شدت توهین‌آمیز نیز هست برای کسانی که سال‌ها در داخل کشور علیه موج تحریم‌ها، جنگ و سرکوب سیاسی برای آینده‌ای بهتر مبارزه کرده‌اند.

حقیقت این است که پروژه‌ی سلطنت‌طلبی از مدت‌ها پیش، ضعیف و تهی شده است. این پروژه در جذب جوانان به تعداد قابل توجه شکست خورده؛ نتوانسته ائتلاف‌هایی فراگیر در میان اقوام، مذاهب، طبقات و گرایش‌های سیاسی مختلف ایران شکل دهد؛ و حتی کوچک‌ترین نشانه‌ای از برنامه‌ی سیاسی قابل اعتماد ارائه نکرده است. رهبر این جریان بر اساس نسب خانوادگی انتخاب شده، نه بر پایه‌ی دستاوردهای شخصی یا حتی فرآیندهای دموکراتیک.

اکثر مدافعان شناخته‌شده‌ی آن سال‌ها و حتی دهه‌هاست که خارج از ایران زندگی می‌کنند و به همین دلیل هیچ ارتباط معناداری با جامعه‌ی مدنی معاصر ایران ندارند. فرهنگ درونی این جریان سرشار از پارانویا، زن‌ستیزی و اقتدارگرایی است و طرفدارانش برای مخالفت با هر فرد، از جمله خبرنگاران و پژوهشگران، به تهدیدهای تجاوز و قتل متوسل می‌شوند. این جریان فاقد پایه اجتماعی منسجم است و به رسانه‌ها و ارتشی از بات‌های اینترنتی متکی است که ظاهراً توسط قدرت‌های خارجی با اهداف خاص تأمین مالی می‌شوند.

مبنای مشروعیت آن صرفاً بر نوستالژی واپس‌گرایانه به گذشته‌ای ساخته و پرداخته شده است — گذشته‌ای که حداقل برای اکثریت قاطع ایرانیان هرگز وجود نداشته — و خیال‌پردازی‌های شرقی‌سازی شده از ایرانی ایده‌آل «قبل از ملایان». رضا پهلوی، بیش از هر چیز، نماد و تجسم همین شکست‌ها و ناکامی‌هاست.

اگر ایران قرار باشد آینده‌ای دموکراتیک و مستقل داشته باشد، این آینده از نوستالژی سلطنتی یا مداخله‌ی نظامی اسرائیل و آمریکا نخواهد آمد. بلکه از تلاش سخت مبارزه‌ی جمعی سیاسی شکل خواهد گرفت؛ تلاشی که توسط کسانی انجام می‌شود که در ایران زندگی می‌کنند و حاضرند برای آینده‌ای بهتر و بدون فروش حیثیت کشورشان بجنگند. هیچ راه میان‌بری برای رهایی از طریق هواپیماهای جنگی یا عناوین سلطنتی خاک‌خورده وجود ندارد.

با سقوط بمب‌های اسرائیلی در سراسر ایران و حمله‌ی غیرقانونی دولت ترامپ به برنامه‌ی هسته‌ای ایران، رسیدن به ایرانی واقعاً آزاد و شکوفا دورتر از همیشه به نظر می‌رسد. تنها با پایان دادن به تجاوزات نظامی بی‌رویه است که ایرانیان شاید فرصت پیدا کنند روزی خودشان سرنوشت‌شان را رقم بزنند.

 

 

 

 

 

۱ دیدگاه. Leave new

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط