خاطرات محمدحسن طالقانی/بخش دهم

***
س- درگذشت آیتالله طالقانی در شهریور ۱۳۵۷، در شرایط حساسی رخ داد که مجلس خبرگان قانون اساسی در حال برگزاری بود و تنشهای سیاسی در کشور در حال گسترش بود و جامعه سخت به ایشان بسیار نیاز داشت. این واقعه برای همه غیرمنتظره و شوکآور بود. در این مورد چه اطلاعاتی میدانید؟ گفته میشود گویا در همان روز ملاقات چندساعتهای با اعضای سفارت شوروی داشتهاند، آیا این گزارش صحت دارد؟
طالقانی: پس از سخنرانی بهشت زهرا در ۱۷ شهریور،[۱] آقا به شدت خسته شده بودند. تصمیم گرفتیم برای استراحت به شمال برویم. قرار شد ایشان را به عوارضی جاده تهران-کرج بیاورند تا از آنجا به سمت شمال حرکت کنیم. من، همسرم، بچهها و خواهرم طیبه خانم در یک ماشین بودیم و آقا محمدرضا و همسرش، آقای چهپور و یکی از محافظان به نام علی طیار در ماشین دیگر قرار داشتند (علی طیار که الان در شمال برنجکاری میکند، همان موقع هم همراه ما بود).
ما زودتر به محل قرار رسیدیم و حدود نیم ساعت منتظر ماندیم، اما از آن گروه خبری نشد. با توجه به نبودن تلفن همراه یا وسایل ارتباطی، حدس زدیم آقا مستقیماً به سمت شمال رفتهاند. پس ما هم راهی شمال شدیم، اما در طول مسیر هیچ اثری از ماشین آقا نیافتیم. در رامسر مستقر شدیم و سعی کردیم از طریق تلفن ثابت با آقا تماس بگیریم. بالاخره موفق شدیم ایشان را در منزل یکی از دوستان در شمال پیدا کنیم.
آن روز شنبه بود و جاده بسیار شلوغ بود. یادم میآید پایینتر از سد کرج، در محلی که متعلق به تربیت بدنی بود مرحوم شاهحسینی در اختیار آقا گذاشته بود، نگهبانی حضور داشت که معمولاً آقا برای استراحت به آنجا میرفتند. ظاهراً آقا چند ساعتی آنجا توقف کرده و سپس به سمت رامسر حرکت کرده بودند. سفرشان حدود هفت هشت ساعت طول کشیده بود و به شدت خسته بودند؛ مخصوصاً اینکه روز قبل هم پس از نماز جمعه در بهشت زهرا خستگی زیادی کشیده بودند.
آن شب را در رامسر ماندیم و صبح به محل اقامت آقا رفتیم. حدود دو ساعت آنجا بودیم. ظهر که میخواستیم برگردیم، اتفاق عجیبی افتاد: پسرم که برای بازی رفته بود، ناگهان با رنگ پریده برگشت. معلوم شد سگ تهاجمی که با طناب بلند بسته بودند، چند متری او را دنبال کرده بود. وقتی پسرم این موضوع را برای آقا تعریف کرد، ایشان گفتند صبح که کنار دریا قدم میزدم، این سگ به من هم حمله کرد و من هم ترسیدم. این حرف آقا تا حدی پسرم را آرام کرد.
عصر همان روز به تهران برگشتیم. آقا هم مسیر برگشت جداگانهای داشتند و در همان محل تربیت بدنی توقف کوتاهی برای استراحت کردند؛ معمولاً ایشان عصرها چُرت کوتاهی میزدند. در همین حین، آقای طیار که کنار رودخانه بود، ظاهراً میخواست با اسلحهاش پرندهای شکار کند یا به اشتباه شلیک کرد که صدای تیر آقا را از خواب بیدار کرد.
این اتفاقات استرسزا (حمله سگ و شلیک اسلحه) برای کسی که یک سال قبل به دلیل مشکلات قلبی از زندان به بیمارستان منتقل شده بود – و حکومت فقط به خاطر اینکه مسئولیتی قبول نکند او را آزاد کرده بود – واقعاً سنگین بود. بالاخره به تهران رسیدیم و آقا هم جداگانه برگشتند. ظاهراً ساعت ۷ شب جلسه مجلس خبرگان بود که ایشان در آن شرکت کردند. بعداً بچههای دفتر (آقایان فهمیده، شانهچی، بدیعزادگان و حسینی) گزارشهای روز را ارائه دادند. در همین حین، قرار ملاقاتی هم با سفیر یا دبیر اول سفارت روس تنظیم شده بود که آمدند و چند ساعتی به گفتوگو و گزارش گذشت.
غنی: از کسانی که در آن جلسه حضور داشتند، چه کسانی هنوز در قید حیات هستند؟
طالقانی: حسین فهمیده هست، ولی شک دارم که در آن جلسه بوده یا نه. بدیعزادگان هم هست که میشود از از ایشان پرسید شود که در جلسه بوده یا نبوده است. یکی از روسها که به غرب پناهنده شد، داستانش را تعریف کرده بود. بعد هم میدانید ساعت ۲ یا ۳ نصف شب اخوی خبر داد که حال آقا بد شده است.
شخصیتهای مختلف به دیدن ایشان میآمدند مثلاً سعد مجبر، سفیر لیبی، یکی دو بار آمد. یک بار هم آقا منزل اعظم خانم بود که ایشان را هم به منزل اعظم خانم بردیم و با آقا دیدار کرد. معمولاً شبها بعد از نماز آقا به دفتر میآمدند و اعضای دفتر هم میآمدند و گزارشهای دفتر را به ایشان میدادند که چه مراجعات و اتفاقاتی بوده است. وقتی مسئلهای پیش میآمد ایشان با اعضای دفتر مطرح میکرد که به نظر شما به مسئلهای که مطرح شده چه جوابی بدهم، حتی با کسانی که در حد پایینی از نظر فکری بودند هم مشورت میکرد. از همه آن هفت هشت نفر دفتر نظرخواهی میکردند که تمرین شورا و مشورت باشد و یک رشدی هم در افراد ایجاد شود. ایشان علاقه داشت نظر مخالفان را هم بشنود و دلایلشان را بفهمد. این نمایندگان شوروی هم قبلاً از دفتر وقت گرفته بودند. بعد از رفتن آنها ساعت ۲ نیمه شب بود که محمدرضا به من زنگ زد و گفت آقا حالش به هم خورده است.
غنی: اینکه میگویند تلفن منزل قطع بوده درست است؟
طالقانی: ممکن است اتفاقی تلفن قطع شده باشد، اما ساماندهیشده نمیتوانست باشد. اغلب مسئولان یک پزشک نزدیک خود داشتند، یا مداوم به پزشک مراجعه میکردند، اما ایشان اصلاً به پزشک مراجعه نمیکرد که مرتب چکاپ شود. ایشان اول شب به آقای چهپور میگوید سینهام درد میکند، احتمالاً صبح که به آب رفتم سرما خوردهام و با یک حوله سینهاش را میبندد که گرم شود. درحالیکه وقتی سکتهای عارض میشود باید سینه باز باشد. به هر حال نمیشود با تقدیر و سرنوشت کاری کرد و اتفاقی است که افتاده است.
غنی: بعدها معلوم شد که در سفارت شوروی یک جاسوس انگلیسی بوده که رابط حزب توده با سفارت بود و تمام اخبار حزب توده اول به انگلیس میرفته، بعد به سفارت شوروی میرسیده است. این فرد بعد که از ایران فرار کرد و به پاکستان رفت و ازآنجا به مسئولان ایران پیغام داد که من اطلاعات زیادی دارم که در اختیارتان بگذارم. آقای مادرشاهی و حبیبالله بیطرف به نمایندگی از طرف مقامات ایران به پاکستان رفتند و با ایشان دیدار کردند. ایشان چارت تشکیلاتی حزب توده را به آقایان داد که به دستگیری حزب توده منجر شد. پس از لو رفتن این جاسوس انگلیسی، ظاهراً در یکسری از سفارتخانههای شوروی در اروپا هم تصفیههایی انجام شد؛ یعنی مشخص شد انگلیسیها جاهای دیگر هم نفوذ داشتند؛ بنابراین محرز است که یک جاسوس انگلیسی در سفارت شوروی بوده است، اما نکتهای که من به آن برخوردم این است که سال ۵۹ یکی از دوستان ما با فردی که مسئول اطلاعات سپاه تهران شده بود، آشنا بود. این فرد پیش از انقلاب، در لبنان بود و با فلسطینیها روابطی داشت. در رشته شیمی یا مکانیک درس خوانده بود. بعد از انقلاب که به ایران آمد مسئول اطلاعات سپاه تهران شد. من همراه دوستم نزد ایشان رفتیم که صحبتهای زیادی شد و اطلاعات جالبی داشت. قبل از آن مدرسه مسیحی اندیشه در عباسآباد را بهعنوان مرکز جاسوسی گرفته بودند. کشیشی به نام «فادر پیکیونی» را هم بهعنوان جاسوس دستگیر کردند. از این مدرسه اسناد زیادی به دست آمد.[۲] پس از دستگیری این کشیش، سراسقف ایران که آقای دهقانی بود فراری شد و بعد هم از ایران خارج شد. پرونده این مدرسه اندیشه در اطلاعات سپاه تهران زیر دست ایشان بود. این مسئول اطلاعات گفت در پرونده این مدرسه چیزهای مهمی وجود دارد، از جمله روی سندی داریم کار میکنیم که از اینتلیجنت سرویس به اینجا مخابره کردند و یک سمی را معرفی کردند که یک نام اختصاری داشت. در توضیح آن گفته شده بود این سم فقط کافی است با پوست فرد مورد نظر تماس پیدا کند، فردی که از طریق پوست آلوده شده ظاهراً به مرض قلبی فوت میکند. از او پرسیدیم اهمیت این سند در چیست. گفت زیر این سند نوشته ما این سم را در مورد دو شخصیت بزرگ انقلاب قبل و بعد از انقلاب استفاده کردیم که جواب داد. بعد از ایشان پرسیدیم به نظرتان این دو شخصیت چه کسانی بودند، گفت بررسیهای من نشان میدهد یکی دکتر شریعتی باشد و دیگری، آقای طالقانی.
نکته تأملبرانگیز اینکه این آقا که گفت من دارم این پرونده را دنبال میکنم، بعد از دو سه هفته، زمانی که با اعضای الفتح قرار ملاقات داشته به بهانهای بازداشت شده و اتهاماتی هم به او زده شده بود. بعد شنیدیم آقای موسوی اردبیلی واسطه شده و گفته ما ایشان را میشناسیم و با وساطت ایشان آزاد شد، ولی از سپاه اخراجش کردند. آن زمان هنوز کسی نمیدانست که انگلیسیها در سفارت شوروی نفوذی دارند، ولی بعد که معلوم شد در بین اعضای سفارت جاسوس انگلیس هم بوده و آقای طالقانی در همان شب درگذشتشان با اعضای سفارت شوروی دیدار داشتند، این حدس تقویت میشود که این سمی که در آن سند آمده میتواند توسط آن جاسوس در دیدار آن شب با آقای طالقانی استفاده شده باشد. با توجه به اینکه آقای طالقانی اهل گفتوگو و مدارا بود و نمیگذاشت اختلافات میان نیروهای انقلاب تشدید شود، وجودش در آن مقطع انقلاب بسیار اهمیت داشت و فقدان ایشان هم ضربه بزرگی به روند انقلاب وارد کرد. آن شب که به شما خبر دادند چه کردید؟
طالقانی: رفتیم منزل و دیدیم ایشان را خواباندهاند. خبر هم خیلی سریع پخش شده بود. آقای مهندس بازرگان و صدر حاج سید جوادی و دیگران هم آمدند و تا ساعت ۳ نیمهشب حضور داشتند و بعد رفتند که برای بهشت زهرا برنامهریزی کنند، گفتند از دانشگاه تشییع جنازه شروع شود. صبح دوستان کمیته محل آمدند و ماشین آوردند و ما را به دانشگاه بردند و من به همراه آقای جعفری و آقای جلالی با یک ماشین به دانشگاه رفتیم، ولی مردم سنگ تمام گذاشتند. در همه شهرها بهصورت خودجوش به خیابانها آمدند. ماشین آمبولانس بهسختی به جلو حرکت میکرد و ما هم پشت سرش حرکت میکردیم. وقتی از پل حافظ پایین رفتیم و به محلهای رسیدیم که مسیحینشین بود، یکی از دوستان فیلمی گرفته بود از یک خانم ارمنی که سرش را به کرکره مغازهها میکوبد و بر سر خود میزند. همه گروهها ظاهراً از این اتفاق ابراز تأسف میکردند و تمام مسیر تا بهشت زهرا آدم در خیابان بود. ماشین به زحمت، بعدازظهر به بهشت زهرا رسید و قرار شد روز بعد خاکسپاری کنیم. هفته قبل هم که آقا در بهشت زهرا نماز جمعه را برگزار کرده بود تازه قسمت شستوشو افتتاح شده بود و آقا که رفته بود برای بازدید به افراد آنجا گفته بود اگر ما آمدیم اینجا، ما را خوب بشویید. ما به زحمت توانستیم شب به خانه برگردیم، حتی همسرم در میان جمعیت گم شد و یکی از آشنایان ایشان را پیدا کرده بود و گفته بود ایشان عروس طالقانی است. گفتند صبر کن تا هلیکوپتر بیاید و با هلیکوپتر او را به باغشاه آورده بودند و آنجا ماشینی برایش تهیه کرده بودند تا به خانه برسد.
در آن زمان یکی از دوستان را که در کرمان زمیندار بود و خدمهای داشت به اسم فئودال گرفته بودند. یکی از خدمه گفته بود او به من سیلی یا لگد زده است. آقای فهیم کرمانی که رئیس دادگاه بود ایشان را محاکمه میکرد و اتهامات زیادی را به او نسبت داده بودند. در همین وقت فردی میآید در دادگاه خبر فوت آقا را به آقای فهیم میدهد. میگفتند ایشان یک ربع سکوت کرد و بعد گفت به برکت این آقا تو آزادی، برو به خانه. چندی بعد که ما به کرمان رفته بودیم این آقا نمیدانست از خوشحالی چه کار کند و میخواست گوسفندی ذبح کند. فوت ایشان هم اینگونه برای برخی باعث رحمت شده بود و از این داستانها زیاد بود. مثلاً عدهای میگفتند از زنجان حرکت کردیم و به سمت تهران آمدیم، اما اصلاً نتوانستیم از شدت شلوغی وارد تهران شویم. شاید یک مورد بینظیر بود. چون برای آقای خمینی دو روز جنازه را نگه داشتند و اتوبوسها را از شهرستان آوردند، ولی برای آقای طالقانی کاملاً خودجوش بود.
غنی: شعاری هم که مردم میگفتند خیلی جالب بود. آن زمان بحث از نائب امام بود، اما مردم برای آقای طالقانی شعار «نائب پیغمبر ما جای تو خالی است» سر دادند و این شعارها خودجوش ساخته شد.
طالقانی: علامه جعفری جلسهای داشت و دوستان نشسته بودند و وقتی ایشان ما را دید خیلی محبت کردند. ما قبلاً به منزلی که ایشان در خیابان ری داشتند میرفتیم. ایشان از تکتک افراد جمع پرسید علت محبوبیت طالقانی چه بود و هر کسی هم چیزی گفت. آقای جعفری همه را رد کرد و گفت شما اگر کسی را به معنای واقع دوست داشته باشید، یقین بدانید که او هم شما را دوست دارد. طالقانی همه را دوست داشت و این دلیل محبوبیت طالقانی بود. طالقانی مردم را با هر شکل و شمایلی که بودند دوست داشت. در راهپیمایی تاسوعا و عاشورا هم ایشان در یک فولکس بود و وقتی در خیابان آزادی، «آیزنهاور آن زمان» به مسجد امام زمان نزدیک خیابان بهبودی رسیدند، چون بیماری قند خون داشتند باید به دستشویی میرفتند، خیابان هم پر از جمعیت بود، وقتی آقا میخواست برگردد و سوار ماشین شود یک راه باریکی باز کردند که آقا بتواند سوار ماشین شود. خانمی در بین جمعیت بود که همه را کنار میزد و هل میداد و میگفت من با آقا کار دارم. آقا گفت بگذارید بیاید. این خانم وقتی به آقا رسید، گفت آقا من میخواهم بگویم قربونت برم؛ البته وقتی آقا شب این داستان را در خانه تعریف کرد والده چشمغرهای به آقا رفت.
س- شبی که آقا در بستر احتضار بودند، چه صحبتهایی بین کسانی که آنجا بودند ردوبدل میشد؟ بحث کالبدشکافی مطرح شد یا نه؟
طالقانی: نه مطرح نشد. بچهها که پراکنده بودند و برخی مسافرت بودند، اما بین آقای بازرگان و آقای سحابی و دیگر دوستان هم صحبتی در این زمینه نشد و همان سکته بر اساس گواهی فوت پذیرفته شد. در این زمینه میشود از آقای توسلی که شهردار بود هم پرسید، چون ایشان مسئول کارها شد.
فشارهایی که ایشان در طول زندگی تحمل کرده بود بهقدری زیاد بود که زمینه سکته داشت. یک بار هم در زندان، یک شب سکتهای کرده بود. از سوی دیگر ایشان توجهی هم به مسائل پزشکی نداشتند و گاهی هم سیگار میکشیدند. دکتر سامی خیلی توصیه میکرد که ایشان سیگار نکشند. ایشان میگفت من یک دلخوشی دارم که همین سیگار است بگذار با همین خوش باشم.
س: در مورد چگونگی مرگ ایشان از چه زمانی و توسط چه کسانی شایعات مطرح شد؟
طالقانی: زمانی ایجاد شد که دو روز بعد از مرگ ایشان ماده ۵ قانون اساسی که مربوط به ولایت فقیه بود را تصویب کردند. درحالیکه در زمان حیات آقا مجلس این را کنار گذاشته بود. به محض فوت آقا بلافاصله این ماده را تصویب کردند. این باعث شک و شبهه در جامعه شد؛ یعنی این نبود که ما یا کس دیگری بخواهد از روی احساسات صحبتی بکند. درحالیکه سه روز عزای عمومی اعلان کردند، درست در روز عزای عمومی این ماده را تصویب کردند و این برای بعضی شبهه ایجاد کرد. صحبتهایی که مطرح شد از این بابت بود.
غنی: آقای سید منیرالدین حسینی شیرازی که در مجلس خبرگان بود، در خاطراتش نوشته مرگ ایشان برکاتی داشت، چون اگر ایشان زنده بود یکسری امور پیش نمیرفت.
طالقانی: بله. میگوید سرنوشت انقلاب جور دیگری رقم میخورد.
غنی: آقای سید منیرالدین در مجلس خبرگان قانون اساسی پیشنهاد داد مذهب شیعه را که مذهب رسمی است در قانون اساسی بهعنوان «مذهب حقه شیعه» بنویسند که تصویب نشد. ایشان خیلی هم روی این مانور داده که اینها با شیعه مخالفاند. درحالیکه مذهب حقه شیعه یعنی بقیه باطل هستند، این ادبیات میتوانست به انشقاق مذهبی و درگیریهای فرقهای دامن بزند و برای کشور مخاطرهآمیز باشد. ایشان از جمله کسانی بود که از مرگ آقای طالقانی اظهار خوشحالی کرده است.[۳]
در مورد درگذشت آقای طالقانی طرفداران رجوی شایعاتی ساختند که کار حزب جمهوری و مرحوم بهشتی بوده است. درحالیکه آقای بهشتی با اینکه تفاوت و اختلافهایی با آقای طالقانی داشت، اما از نظر خط فکری اشتراکات زیادی هم با ایشان داشت. آقای بهشتی خطر استبداد نعلین را مطرح کرده و طرفدار دکتر مصدق بود. بعضی هم مرحوم آقای چهپور را به خاطر گرایش سیاسیاش متهم میکردند که این هم واقعیت نداشت.
طالقانی: چون آقای چهپور دوستانی در گروههای دیگری داشت که تا حدودی مخالف آقا بودند، این اتهام را به او وارد کردند. درحالیکه سوابق ایشان را اگر بررسی کنیم با واسطه به مجاهدین میرسید؛ یعنی ایشان به آقای غیوران که در خیابان چراغ برق (امیرکبیر) باتریسازی داشت نزدیک بود. آقای غیوران مدتی بهرام آرام، عضو سازمان مجاهدین را در خانهاش مخفی کرد و به خاطر این موضوع هم خودش و هم همسرش خیلی هم شکنجه شدند. مغازه آقای چهپور و غیوران کنار هم بود و برای مدرسه رفاه و علایی سرویسها را تنظیم میکردند. پرونده آقای غیوران خیلی سنگین بود. ایشان برادرزادهای داشت که در زمان شاه با ساواکیها رفاقت داشت. همسر برادرزاده حاج چهپور، برادرزاده آقای غیوران بود و نسبت فامیلی داشتند. وقتی آقای غیوران زیر حکم اعدام بود، ایشان تلاشهای زیادی کرد و توانسته بود با یکی از گندهلاتها ارتباطی برقرار کند و ۳ میلیون تومان که پول خیلی زیادی بود را فراهم کرده بودند، یک متنی مبنی بر تقاضای عفو هم فراهم کردند و به هر حال از این طریق آقای غیوران از حکم اعدام نجات پیدا کرد. آقای غیوران در ترور امریکاییها حضور داشته و پشت فرمان ماشین محافظ بوده و جرمش خیلی سنگین بود. هر کسی بود اعدام میشد. از طریق همین ارتباط و پولی که داده بودند توانستند نجاتش دهند. حالا آقای چهپور هم چون ارتباطاتی داشت این مسائل در موردش مطرح بود و گرنه کسی بود که از نظر مالی با آقای حاج حسین اخوان دفتر را اداره میکردند و هرکس وجوهی میداد در حساب مشترک اینها بود. وقتی مردم بعد از انقلاب زندان قصر را تصرف کردند، یک کیسه طلا که متعلق به زندانیان بود و تحویل زندانبانان شده بود را آوردند تحویل آقای چهپور دادند. بعد از فوت آقا که دفتر تعطیل شد، قرار شد برویم قم پیش آقایانی که تسلیت گفته بودند و آنجا آقای چهپور به آقای خمینی گفت یک کیسه طلا و یک مقدار وجوهاتی که مردم داده بودند در حساب دفتر است من باید اینها را چه کنم؟ ایشان هم گفت من نفری را معرفی میکنم شما همه را تحویل او بدهید و ظاهراً نفری را معرفی کرده بودند که در خاطرات آقای چهپور هست که به چه کسی تحویل داده است. ایشان آدم سیاسی پیچیدهای نبود. یک آدم بازاری بود و از قبل به آقا ارادت زیادی داشت و برایش احترام بسیاری قائل بود، ولی گروههای مخالف چنین دروغها و شایعاتی را عنوان کردند. ولی به نظر من درگذشت ایشان طبیعی بوده است. اگر هم برنامهای بوده از طرف همین هیئت روسی بوده که آخرین لحظات با آقا بودند.
س: چرا بحث کالبدشکافی مطرح نشد؟
طالقانی: مثل اینکه آقای خمینی گفته بود نباید علما را کالبدشکافی کنند و نسبت به قطعهقطعه شدن بدن اکراه داشتند.
س: در خانواده تمایلی به کالبدشکافی نبود؟
طالقانی: در خانواده هم دو تا از بچهها تمایل داشتند، ولی با همان حرف آقای خمینی و گواهی پزشک محرز میشود سکته بوده و مسئله منتفی میشود.
س: ظاهراً خبر فوت آقای طالقانی خیلی زود منتشر شد. فکر میکنید چطور اینقدر بهسرعت خبر منتشر شد؟
طالقانی: صبح رادیو ساعت ۷ اعلام کرد. گوینده با گریه خبر را اعلام کرد و وقتی خبر را دادند، همه جا مردم بیرون ریختند که فیلمهای اینها در رادیو و تلویزیون هست.
س: میگویند همان شب مردم زیادی اطراف منزل آیتالله طالقانی جمع شدند، آقای بدیعزادگان هم به این موضوع اشاره کردند آنها از کجا متوجه شدند؟
طالقانی: تلفنی مردم به هم اطلاع دادند و محله به محله موضوع منتقل شد. واقعه غیرمترقبهای بود که همه را شوکه کرد. چون مردم به ایشان امید و اعتماد داشتند و این شوک خیلی برایشان گران تمام شد. در مصاحبهای که از تلویزیون پخش شد، فردی میگفت دیدم مردم به خیابان آمدند، فکر کردم آقای خمینی فوت شده است، بعد دیدم ای وای آقای طالقانی فوت شده است. این از دستشان در رفته بود و پخش کرده بودند.
غنی: مسعود رجوی هم از این واقعه استفاده کرد و یک سخنرانی احساسی و هیجانی کرد که طرفدارانش را برانگیزد، با صدای لرزان میگفت ما دیگر پدر نداریم، مایتیم شدیم…
طالقانی: بله. همه با هر طرز فکری، ایشان را دوست داشتند. حرف علامه جعفری که اگر کسی را واقعاً از ته دل دوست داشته باشید او هم حتماً شما را دوست دارد مصداق پیدا کرده بود.
س: نظر شما بعد از این شعار «بهشتی بهشتی طالقانی را تو کشتی چه بود» چه واکنشی نشان دادید؟ خانواده واکنشی نشان دادند؟
طالقانی: آقای طالقانی و آقای بهشتی تازه با هم آشنا نشده بودند. سال ۳۹ یا ۴۰ حاجآقا نوید نرسیده به بهارستان در سهراه ژاله خانه داشتند. طبقه بالای خانه یک سالنی داشت که آقا سخنرانی مرجعیت و روحانیت[۴] را آنجا انجام دادند. چهار نفر آنجا حضور داشتند که نظرشان تقریباً نزدیک هم بود: آقایان بهشتی، طالقانی، مطهری و ابراهیم آیتی؛ یعنی آشنایی اینها به آن زمان برمیگردد. آقای بهشتی هم وقتی پس از فوت آقای طالقانی مهندس سحابی را در مجلس خبرگان میبیند به ایشان میگوید نگران مسئله ولایت فقیه نباشید، من حرفهای شما را در سخنرانی جنوب شهر (ترمینال جنوب) شنیدم و متوجه نگرانی شما هستم. مهندس در آنجا به این مسئله انتقاد کرده بود. اگر بهشتی را آزاد میگذاشتند، حتماً او مسائلی را مطرح میکرد، اما از جهت اداره جلسه و جو حاکم که از هفتاد نفر حدود پنجاه نفر روحانی بودند و از آن پنجاه نفر هم چهل نفر غیرسیاسی و فقط درگیر رساله و احکام بودند نمیتوانست خیلی کاری بکند و من این شعار را باور نمیکردم، چون ارتباطات اینها را از قدیم میدانستم.
غنی: شعار جمهوری دموکراتیک اسلامی را هم همان موقع آقای بهشتی مطرح کرد.
س: در خانواده آقای طالقانی پس از مرگ ایشان چه اتفاقی افتاد و شما چه فضایی را در خانواده ایجاد کردید؟
طالقانی: خانواده جوری تربیت نشده بود که هر شب بابا را سر سفره ببیند؛ یعنی پدر یا زندان یا تبعید یا مسافرت بودند. در آن زمان هم بچهها پراکنده شده بودند. خانه که دفتر هم بود بعد از فوت ایشان جمع شد و بچهها پراکنده شدند. گاهی خانه آقای چهپور جمع میشدند. خود آقا هم که زنده بود ترجیح میداد هر شب در یک خانه نباشد. یک هفته خانه آقای عارف بود و یک شب خانه آقای چهپور بود. یک شب هم که به منزل ما آمد، همسایهها متوجه شدند و اینقدر در منزل ایستادند که آقا وقتی میرود ایشان را ببینند. ما مجبور شدیم ماشین را به کوچه ببریم و یکی از بچهها عبایی به سرش کشید و حرکت کرد که مردم فکر کنند آقا رفته است. به این ترتیب اطراف خانه خلوت شد و توانستیم یک شامی در کنار آقا بخوریم؛ بنابراین همه یک جا جمع نبودند که بخواهند حادثهای را تشریح کنند. جو خاصی بود. وقتی مردم را میدیدیم که از ما بیشتر متأثرند، خودش تسکیندهنده خانواده بود.
س: در مورد اینکه آقای طالقانی در جلسات مجلس خبرگان روی زمین مینشستند، هیچوقت با ایشان صحبت نکردید؟
طالقانی: به هر حال ما اندازه ایشان سیاسی نبودیم که بخواهیم منظور ایشان را بدانیم. یا بخواهیم چیزی را به ایشان یادآوری کنیم. میدانستیم حتماً بر اساس تفکری این حرکت را انجام دادند و میدانستیم وقتی ایشان در خانه روی مبل مینشینند و آنجا روی زمین، حتماً منظوری دارند.
[۱] ایشان در این خطبه که آخرین سخنان ایشان است، بهشدت از درگیریها و اختلافات نیروهای سیاسی احساس خطر کرده و هشدار میدهند. جمله ایشان بعد از ۴۶ سال تأملبرانگیز است: «شما همه سر اسلام دعوا دارید. این میگوید تو اسلام را نفهمیدی، التقاطی هستی. آن میگوید تو اسلام را نفهمیدی، مرتجعی راستی. آن میگوید تو چپی، اسلامت فقاهتی نیست. همه دعواها سر اسلام است، ولی هنوز نفهمیدیم اسلام چیست».
[۲] روزنامه کیهان ۲۵ و ۲۸ تیرماه ۱۳۵۹ گزارشی از این ماجرا درج کرده است.
[۳] عبارت ایشان این است: «به نظر من رحلت ایشان، برای این کشور و قانون اساسی و نیز خود آن بزرگمرد، برکاتی به همراه داشت. اگر آن وجود ذیجود تا تصویب قانون اساسی و در تمام مباحث آن در قید حیات بودند، شاید بهسختی میشد کار را پیش برد… ایشان سعی میکرد هیجانهای مجلس را وارد جامعه کند و به سطح توده مردم بکشاند. بر این اساس در آخرین جمعهای که ایشان در بهشت زهرا نماز جمعه خواند، درباره قانون اساسی ابراز کرد که حضرات در حال دوختن قبایی هستند که برازنده قد و قامت خودشان باشد! ایشان در خطبههای نماز جمعه به مجلس خبرگان قانون اساسی حمله کرد و برداشت من این است که اگر رشته حیات ایشان نمیگسست، به احتمال بسیار زیاد، مردم را به صحنه میکشاند و آنان را علیه مصوبات خبرگان و اصول قانون اساسی میشوراند» خاطرات حجتالاسلام سید منیرالدین حسینی شیرازی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۳، ص ۲۶۲.
[۴] کتاب بحثی درباره مرجعیت و روحانیت از انتشارات شرکت سهامی انتشار در سال ۱۳۴۱ است. این کتاب به نوعی آسیبشناسی روحانیت بعد از درگذشت آیتالله بروجردی است. در آن سال با همت انجمن اسلامی دانشجویان از اساتید حوزه و دانشگاه مقالاتی درباره مسائل روحانیت تهیه و در این کتاب منتشر میشود. آیات عظام طالقانی، علامه طباطبایی، مطهری، بهشتی، گلزاده غفوری و مهندس بازرگان در این کتاب مقاله دارند. مباحث این کتاب هنوز هم موضوعیت دارد.





