
فرید دهدزی
مشتآهنین شاه و داستان حزب رستاخیز
شاه در کنفرانسی خطاب به احزاب و سازمانهای سیاسی در یازده اسپند ۱۳۵۳، انحلال احزاب سیاسی را اعلام کرد و خطاب به دولتمردان و رهبران احزاب سیاسی گفت: «براساس سه اصل قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن[…] ما امروز یک تشکیلات جدید سیاسی را پایهگذاری میکنیم و اسمش را هم بد نیست بگذاریم رستاخیز ایران یا رستاخیز ملّی! در این حزب همه تحت یک پرچم، تحت یک فلسفه و با یک تشکیلات بسیار منظم باید منافع این مملکت را در حال و در آینده حفظ بکنیم.» شاه مردم ایران را به دو دسته تقسیم کرد؛ کسانیکه به حزب رستاخیز باور دارند و کسانیکه ندارند:
«آنهایی که سه اصل قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن؛ [در واقع] عناصر وفاق ملی را قبول دارند، بدون تردید به این حزب میپیوندند اما «کسیکه وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد و مؤمن به این سه اصلی که من گفتم نباشد، دو راه برایش وجود دارد: یا یک فردی است که متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی به اصطلاح خودمان تودهای … بیوطن. او جایش یا در زندان است، یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارضی، گذرنامه را دستش میگذاریم و به هر جاییکه دلش میخواهد برود، چون که ایرانی نیست.»[۱]
در واقع آنچه را که مخالفان شاه، پشتپرده درباره حکومت پهلوی بیان میکردند؛ حکومت شاه را توتالیتاریسم (تمامیتخواه) و دیکتاتور میخواندند، شاه بیپرده آن را توصیف کرد!
گرچه شاه از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با پشتیبانی آمریکا با مشتآهنین بنای توتالیتاریسم را نهاده بود، اما اکنون با بانگ رعدآسای خود، نهاد و نهان خود را عیان کرده بود.
شاه که در ۲۳ سال گذشته عمدتاً با پشتیبانی جمهوریخواهانِ آمریکا، توتالیتاریسم خود را تثبیت کرده بود، گفتار مشهورِ تمامیتخواهانه او به دو سال نرسید که دموکراتها در آمریکا با شعار حقوق بشر روی کار آمدند.
فضای باز سیاسی محصول امر داخلی یا خارجی؟
انتخاب کارتر دموکرات در ۱۲ اَبان ۱۳۵۵ بود، اما طبق سنت ایالات متحده او در دیماه به کاخ ریاستجمهوری پای گذاشت. گرچه شعار حقوق بشر کارتر ربطی به ایران نداشت، اما شاه احساس درماندگی کرد. او که هیچگونه پشتیبانی در داخل نداشت، اکنون سرگشته منتظر حمایتهای بیدریغ آمریکا بود. احساس کرد با آمدن دموکراتها و کارتر، عنان کار را از کف داده است!
نکته بسیار ظریف آن است با چنین فرضِ شاه، با اینحال او در صدد اصلاح بر نیامد. معمولاً در تاریخنگاریها باب شده است که «فضای باز سیاسی» در ایران را آمدن کارتر در مسند ریاستجمهوری در دیماه ۱۳۵۵ میدانند، در حالیکه چنین نبود. پس از آن سخنان تمامیتخواهانه شاه، در اسپند ۱۳۵۳، علیرغم فضای سیاه و سرکوب دهه پنجاه، مخالفان و مبارزان شروع به مخالفتخوانی کردند. مهمترین مخالفت که موجبِ شکسته شدن فضای تیره و تار آن سالها بود، نامه سرگشاده «دکتر علیاصغر حاج سیدجوادی» پس از ژستهای اقتدارگرایانه شاهانه، به ویژه سخنرانی مشهور شاه مبنی بر اعلام حزب رستاخیز، بود. نامه سرگشادهای که حاجسیدجوادی کمتر از یکسال پس از سخنان شاه در ۲۷ بهمن ۱۳۵۴ خطاب به دفتر مخصوص شاه نگاشت. حاجسیدجوادی دومین نامه سرگشاده خود را پیش از روی کار آمدن کارتر به کاخ ریاستجمهوری نگاشت؛ یعنی ۲۰ دی ۱۳۵۵. پس از این نامه، جمعی از اعضای کانون نویسندگان «باقر پرهام»، «اسلام کاظمیه»، «منوچهر هزارخانی»، «شمس آلاحمد» و خود «علیاصغر حاجسیدجوادی» نامه دیگری در اعتراض به اختناق سیاسی و اِعمال سانسور خطاب به نخستوزیر هویدا نگاشته و منتشر کردند. یکی از مفاد درخواستی آن چنین بود: «کانون نویسندگان ایران امکان فعالیت بیابد.»
بهار ۱۳۵۶ اوجِ نامهنگاریها رجال صاحبنام به شخص شاه و مقامات و فعالیت دوباره سازمانها و احزاب بود. مهمترین آن نامه سهتن از سران جبهه ملی ایران در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ خطاب به شاهنشاه بود که تیری بر تاریکی و چون پُتکی بر دژخیمان شاه بود. فردای این نامه اعلام شد: «سانسور مطبوعات از جانب دولت لغو میشود!» گرچه بهگفته یکی از کارگزاران دستگاه [داریوش همایون]، این اعلام واقعیت نداشت، ولی نشانی از عقبنشینی دستگاه و البته تحمیل فضای باز سیاسی به حاکمیت بود. هفتتیر ۱۳۵۶ روزنامه اطلاعات از نشست هیأت دولت مبنی بر محدود شدن سانسور توسط دستگاه بر روی کتاب، روزنامه و فیلم خبر داد.
بنابراین این دموکراتها در آمریکا نبودند که فضای تیره و تار پهلوی را شکستند، بلکه فعالیت مبارزان، رجال و احزاب، سازمانهای سیاسی در داخل بود که فضای باز سیاسی را به شاه تحمیل کرد. زیرا اگر قرار بود دموکراتها چنین فضایی رقم بزنند، شاه میباید همان اَبان یا دیماه ۱۳۵۵ ژست فضای باز سیاسی به خود میگرفت و به اصلاحِ صوریِ دستگاه میپرداخت. درحالیکه چنین نشد بلکه با جوش و خروش نخبگان و سازمانهای سیاسی، شاه مجبور به عقبنشینی شد و نسیم فضای باز سیاسی وزیدن گرفت.
بنابراین نَه در دیماه ۱۳۵۵ که دو روز پس از هفتادویکمین سالگرد مشروطه در شانزده اَمرداد ۱۳۵۶، شاه مجبور شد؛ هویدا را پس از سیزدهسال نخستوزیری عزل و جمشید آموزگار را نصب کند. آموزگار به محض صدور فرمان نخستوزیری سخنانی گفت که پیامی جز عقبنشینی دستگاه و تحمیل فضای باز سیاسی توسط مخالفان به دستگاه نداشت. او گفت: «مهمترین مسئله در حال حاضر آن است که مشارکت مردم در کارها بیشتر شود». در واقع تاکنون مردم نقشی در تعیین سرنوشت خود در حاکمیت نداشتند! اکنون آموزگار نوید اندکی گشایش را داده بود. بنابراین نَه اَبان و یا دیماه ۱۳۵۵ که شانزده اُمرداد ۵۶ را باید نقطهعطف فضای باز سیاسی دانست.
فعالیت دوباره کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران ابتدا در اول اسپند ۱۳۴۶ با نگارش یک بیانیه ششنفره کار خود را آغاز کرد. از قضا «بهرام بیضایی» در کنار داریوش آشوری یار دیرین بیضایی، جلال و… جزء ششنفر اصلی و نخستین نگارش و امضای بیانیه درباره کانون نویسندگان بود. سپس این بیانیه به ۵۲ امضاء رسید.
در نهایت در اردیبهشت ۱۳۴۷، اعضای مؤسس کانون که بیضایی، یکی از آنان بود، تصمیم گرفتند با برگزاری انتخابات هیئت دبیران کانون، به آن جنبه رسمی دهند. بیضایی نیز به نمایندگی در هیأت دبیران، انتخاب شد. ساواک و وزارت فرهنگ و هنر، همواره با اِعمال فشار مکرر، تحدید و تهدید خود، موجبات توقف کار کانون در خرداد ۱۳۴۹ شدند.
اما در میانه دهه پنجاه اعضای کانون در صدر آن «علیاصغر حاج سیدجوادی» با نگارش نامههای سرگشاده به دربار که پیشتر ذکر آن به میان آمد، ناخواسته هم فضای سیاه، خفقان و اختناق شاه را شکستند. هم فضای باز سیاسی را به شاه تحمیل کردند و صدالبته زمینه را برای گشایش دوباره فعالیت کانون نویسندگان مهیا کردند. همانطور که گفته شد پس از نامه دوم حاجسیدجوادی، اواخر بهمن ۱۳۵۵ پنجنفر از اعضای سابق کانون؛ «باقر پرهام»، «اسلام کاظمیه»، «منوچهر هزارخانی»، «شمس آلاحمد» و خود «علیاصغر حاجسیدجوادی» در نامهای سرگشاده به نخستوزیر (هویدا)، به نقد اِعمال سانسور، وجود خفقان و دیکتاتوری پرداختند و از دستگاه خواستند که آزادیهای اصحاب قلم را به رسمیت بشناسند و اجازه فعالیت دوباره به کانون نویسندگان ایران را فراهم سازند.
شکلگیری کانون نویسندگان با نامه سرگشاده
در همان بهمن ۱۳۵۵ نامه دیگری توسط آن پنجنفر نگاشته شد. آنان در این نامه قصد داشتند که تعداد امضاءکنندگان به تعداد انگشتان دست نباشد، بلکه تعداد فراوانی از نویسندگان و اعضای گذشته کانون به امضاء نامه بپردازند. بهمن ۱۳۵۵ همچنان فضایِ خفقان و اختناق آریامهری بر فضا چیره بود. بدیهی بود که نویسندگان و هنرمندان احتیاط کرده و به امضاءِ نامه همت نکنند. جمعآوری امضاءِ حداقل پنجاهنفر، نزدیک به پنجماه زمان برد!
نامه خطاب به امیرعباس هویدا نخستوزیر وقت نگاشته شد. در این نامه توضیح داده شد که «در نتیجه محدود بودن شرایط تفکر خلاق و آزادنه ضوابط شدید سانسور، محدودیتهای شدید که در نتیجه مطالعه به خصوص جوانان و دانشجویان بهوجود آمده است … فرهنگ و خلاقیت فکری و هنری در جامعهی ما دچار توقف و رکود شده و حتی به جرأت میتوان گفت که نشانههای بسیار نگرانکنندهای از انحطاط فرهنگی نیز پیداست.»
مهمترین بخش نامه جایی بود که غیر مستقیم دستگاه را دیکتاتور و تمامیتخواه خواند و از نبود آزادیهای اساسی و نظام دموکراتیک سخن گفته شد:
«محدودیتها، فشارها و سایر عوامل بازدارندهای که در برابر خلاقیت فکری و هنری وجود دارد نه تنها ناشی از مقررات و ضوابط قانونی و دموکراتیک نیست، بلکه مطلقاً دلخواسته دستگاهها و اشخاص مختلف و ناشی از بیاعتنایی آنها به قوانین رسمی و آزادیهای انسانی است. با توجهی به قانون اساسی که معرف نظام دموکراسی و مشروطهی کشور است. با نگاهی به وضع موجود به جرأت میتوان ادعا کرد که از پیش کلیه موادی از قانون اساسی که ضامن صیانت و تقویت اصلی انگیزهها و محرکهای فرهنگی و خلاقیتهای فکری و رشد و بلوغ سیاسی و اجتماعی جامعه است، مطلقاً به وسیله دولت و سازمانهای تابع آن [ساواک و فرهنگ و هنر] به حال تعلیق و تعطیل درآمده است. نویسندگان و روشنفکران و اهل اندیشه از هرگونه تأمین حقوقی و قضایی و سیاسی و اجتماعی محرومند و در برخورد با قهر عوامل دولتی و سانسور [دستگاه قهریه]، هیچ مرجع تکیهگاه رسمی ندارند. چهبسا کسانی را میتوان نام برد که به جرم تألیف یا ترجمه و حتی خواندن کتاب سالها در زندان بسر میبرند.»
در این نامه از تعلیق و تعطیل مواد قانون اساسی مربوط به آزادیهای سیاسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر هم گفته شد و تأکید کردند : «اگر بنا باشد که ما به عنوان ملتی آزاد و سربلند و متکی به کار و فرهنگ خویش در جهان باقی بمانیم و میراث ملی و فرهنگی گذشته خویش را که در جهان درخششی کمنظیر دارد پاسداری کنیم، ناچاریم که قدم پیش نهیم و محدویتهای موجود را برداریم و با کار فکری و خلاق خود با تمام گروههای اجتماعی کشور ارتباطی سالم و اصیل برقرار کنیم.»
آنان برای دستیابی به این هدف خواهان : ۱- به رسمیت شناختن کانون نویسندگان ایران ۲- برطرف شدن موانع موجود در راه تأسیس محل یا باشگاهی برای اجتماع اعضاء در تهران و شهرستانها ۳- تسهیلات قانونی برای انتشار نشریه کانون و توزیع بلامانع آن در سراسر کشور شدند.
این نامه پژواک جهانی پیدا کرد. تا جاییکه چندین نهاد جهانی، حقوقبشری، نهادهای فرهنگی و هنری جهانی، ضمن بازنشر آن، به پشتبانی از آن پرداختند. نامه در کانون خبری جهانی قرار گرفت. تاجاییکه هویدای نخستوزیر در ۱۳ تیر ۵۶، را مجبور کرد که به نامه پاسخ درخوری دهد. در یک سخنرانی هم پاسخی به نامه سرگشاده پنجاهنفری اعضای سابق کانون داد و هم عقبنشینی حکومت را در مقابل جوش و خروش رجال و احزاب اعلام کند. او گفت: «همه ما میخواهیم در مملکتی زندگی کنیم که در آن آزادی قلم وجود داشته باشد … این منطق و قضاوت مردم است که باید تمیز دهد چه درست است و چه نادرست و دولت هیچ وظیفهای ندارد که قلمها را به یکسو هدایت کند و آنها را از یک نوع جوهر اندیشه و نظر پُر کند ... ما معتقدیم که انتقاد کردن حق مردم است و دولت باید پاسخگوی انتقادهای مردم باشد.»
همانطور که گفته شد این نامه در ۲۳ خرداد ۱۳۵۶ منتشر شد و یازده روز بعد نویسندگان نامه؛ هیأت دبیران موقت کانون نویسندگان ایران را تشکیل دادند.
گفتنی است از جمله امضاءکنندگان نامه فریدون آدمیت، داریوش آشوری، مهدی بهار، ناصر پاکدامن، غلامحسین ساعدی، ناصر تقوایی، محمود عنایت، هما ناطق و غیره بودند. بهرام بیضایی از امضاءکنندگان نامه بود.
نامه دوم سرگشاده کانون و عقبنشینی دستگاه
نامههای سرگشاده کانون برای به رسمیت دادن کانون و آزادی بیان پاسخ مثبت و تلویحی هویدا به اعضای سابق کانون نویسندگان، هیأت دبیران موقت کانون نویسندگان را واداشت در ۲۸ تیرماه ۱۳۵۶ دومین نامه سرگشاده خود را خطاب به هویدا نگاشته و منتشر نمایند. این نامه برخلاف نامه پیشین که به خاطر احتیاط و محافظهکاری اعضای سابق، با پنجاه امضاء منتشر شد، اکنون ظرف چند روز که آن فضای تیره و تار، اندکی شکسته شده بود، با امضای ۹۸ نفر همراه بود. این نامه برخلاف نامه پنجنفره بهمن ۱۳۵۵ و نامه نخست سرگشاده ۲۳ خرداد ۱۳۵۶، آشکارا حاکمیت استبدادی را نقد کردند. این نامه سرگشاده با امضای افراد سرشناسی همراه بود؛ افرادی مانند فریدون آدمیت، مهدی اخوانثالث، داریوش آشوری، ناصر تقوایی، نجف دریابندری، مصطفی رحیمی، غلامحسین ساعدی، ابولفضل قاسمی، سعید سلطانپور، علیاصغر حاجسیدجوادی، رحمت الله مقدم مراغهای، هوشنگ گلشیری، اسدالله مبشری، سیاوش کسرایی، هوشنگ کشاورز صدر، شاهرخ مسکوب، هما ناطق و غیره. نام بهرام بیضایی نیز در کنار این نامها میدرخشد.
در این نامه آشکارا به سانسور و اختناق سالهای گذشته به ویژه در قلمرو فرهنگ و هنر تأکید شد. نامه بسیار فاخری است که بسیار زیرکانه بجای دیکتاتوری و خودکامگی از تعبیر خودسری استفاده شد.
در ابتدای نامه به سخنان هویدا اشاره میشود.
«میفرمایید: «همه ما میخواهیم در مملکتی زندگی کنیم که در آن آزادی قلم وجود داشته باشد» فینفسه سخن درستی است، گرچه در دوران زمامداری گویندهاش همان خواست ساده طبیعی و همان حق مسلّم که قانون اساسی ایران و متمم آن و اعلامیه جهانی حقوق بشر شناخته است، در عمل نادیده گرفته شده، و اهل قلم نه تنها عموماً با سانسورِ بدگمان و بهانهجو روبرو بودهاند، بلکه بسا هم گرفتار زندان و آزار گشتهاند، همچنان که هنوز هم برخی از آن کسان در زندان به سر میبرند. میفرمایید: «دولت هیچ وظیفهای ندارد که قلمها را به یک سو هدایت کند.» آری، دولت نه اصلاً چنین وظیفهای دارد و نه اگر از سر لجاج یا وسوسه خودسری که با حقوق انسانی معارض است چنین ادعایی داشته باشد جز بدنامی و بیاعتباری چیزی حاصل میکند. پس این نتیجهگیری شما درست است که «این منطق و قضاوت مردم است که باید تمیز دهد چه درست است و چه نادرست». اندیشه باید آزاد باشد، ورنه پرتو رنگ پریدۀ اراده غیر است. چه بهتر که افکار آزاد باشند و با هم رقابت کنند تا آنچه نیکوتر و زندهتر است به تجربه و داوری خود مردم پذیرفته شود و به کار بسته آید. روشن است که تحقق چنین امری آنگاه میسر است که مردم بتوانند از آثار قلمی و فکری گوناگون، آزادانه و بدون هراس از تعقیب و آزار آگاه شوند. ما خوشوقتیم که نخستوزیر ایران سرانجام از این برداشت درست سخن میگوید، اما تجربه مستمر هشدار میدهد که مبادا گفتار و کردار مسئولان در یک خط سیر نکند و اینهمه در دیده دولت جز طفره و دفعالوقت برای گذر از تنگنای سیاست روز چیزی نباشد.»
در نامه کانون به هویدا که روزهای پایانی سیزده سال نخستوزیری خود را شمارش میکرد، او را بازیچه دست دیکتاتوری دانسته که اکنون مجبور است تن به آزادیهای صوری دهد و فضای باز سیاسی را به رسمیت بشناسد:
«آقای نخستوزیر گذشته به جای خود. اگر امروزه سیاست دولت جنابعالی اقتضای بازگشت در جهت محترم شمردن آزادی اندیشه و بیان دارد، انتظاری که از شما میرود آن است که در این تغییر مصمم باشید. شما در سخنرانیتان میپرسید: «آیا مقام اداری یک یا چند نفر به آنها اجازه میدهد که جلوی خلاقیت هنری را بگیرند؟» این بدان معنی است که در کار سانسور و دیگر تضییقاتی که برای اهل قلم میرود گناه بر گردن برخی مقامات اداری است که از حدود قانونی پا فراتر نهادهاند. اما کیست که نداند که مقامات اداری سانسور دستور دولت شما و سیاست شما را به کار بستهاند؟»
در پایان از نخستوزیر میخواهند که هرچه سریعتر تشکیلات کانون نویسندگان را به رسمیت شناخته و مانعی برای کار کانون ایجاد نکنند:
«آقای نخستوزیر! گذشته از این مطالبات [آزادی بیان و برداشتن سانسور] که همگانی است و ما و دیگر اهل قلم در آن سهیم و شریکیم و به یک اندازه از برآورده شدن آنها برخوردار خواهیم بود، در پایان بار دیگر به شرح مطالبات اختصاصی خود میپردازیم و انتظار داریم دستور فرمایید تا:
۱ـ تقاضای ثبت رسمی کانون نویسندگان ایران که رونوشت اساسنامه آن به ضمیمه نامه پیشین تقدیم شده است، به جریان بیفتد و کانون چنان که حق قانونی آن است امکان فعالیت آزاد رسمی بیابد.
۲ـ هرگونه مانعی در راه تأسیس محل یا باشگاهی برای اجتماع اعضای کانون در تهران و شهرستانها رفع شود.
۳ـ برای انتشار نشریهای از سوی کانون نویسندگان ایران و توزیع بلامانع آن در سراسر کشور تسهیلات قانونی فراهم گردد.
نکته بسیار مهم در نامهی نویسندگان کانون یکی از مسببان اصلی وضع کنونی را شخص هویدا دانسته که سیزده سال مستمرِ نخستوزیریِ وی نشان از دیکتاتوری مطلق بوده است.
«تمام مصائبی که معمولاً خاصه در دوران دولت جنابعالی گریبانگیر اهل فکر و هنر گشته از همین رهگذر است که مقامات اجرایی خود را مرجع کل مطلق میشمارند و صاحبان افکار پیش از آنکه به نشر عقاید و آرای خویش بپردازند در مظان تهمتها هستند و بیآنکه هنوز به نشر اندیشه خود اقدام کنند عرصه را به خود سخت تنگ میبینند. حاصل آن همین فقر و ورشکستگی فکری کنونی است.»
نامه سوم تیرِ خلاص
همانطور که گفته شد شاه مجبور شد یکی از مسببان اصلی وضع کنونی یعنی نخستوزیرِ سیزده ساله را برکنار کند. غافل از اینکه مسبب اصلی وضع کنونی خود شاهنشاه بود! تغییر نخستوزیر تنها ژستی بود که او میخواست در مقابل افکار عمومی در داخل، سپس خارج (آمریکا)، بهخود بگیرد.
شاه شانزده اَمرداد ۱۳۵۶ جمشید آموزگار را جایگزین هویدا کرد. این تغییر نشان داد که شاه علیرغم داغ و درفش بیستوچهارساله پذیرای هرگونه تغییراتی است. مخالفان از جمله کانون نویسندگام بهمحض دیدن چنین فضایی، مطالبات خود را با فشار بیشتری بیان کردند. احساس کردند که آن فضای دهشتناک آریامهری، توانایی سرکوب گذشته خود را از دست داده است. به همینخاطر بیشتر بر طبل بیان مطالبات خود دمیدند. آنان چند روز پس از رویکار آمدن آموزگار در ۲۷ اَمرداد ۱۳۵۶، نامه سرگشاده دیگری اینبار خطاب به نخستوزیر تازهوارد نگاشته و منتشر ساختند.
در این نامه پر واضح است که به زندان و شکنجه، سانسور نهادینه در دستگاه اشاره شود. اما بجاست به فرازهای پایانی نامه سرگشاده اشاره شود:
«جناب آقای نخستوزیر [جمشید آموزگار]: دولت سَلَف جنابعالی [هویدا] آنجا که خطاب به رئیس انحمن قلم آمریکا [در پاسخ به نامههای گذشته کانون] میگوید: «تمام فعالیتهای ادبی و فرهنگی در ایران آزادی است و دولت هیچ اقدامی در جهت جلوگیری از این آزادی به عمل نیاورده است». متأسفانه دانسته و سنجیده از جاده صداقت انحراف جسته است. آری چگونه میتوان دَم از آزادی فعالیتهای ادبی و فرهنگی در ایران زد و حال آنکه بیش از هزار عنوان کتاب هماکنون در تارهای سانسور دولتی گرفتار آمده است و چندین نویسنده و شاعر و مترجمن و هنرمند هنوز در زندان بسر میبرند؟»
کانون در فراز بعدی کوشش میکند آشکارتر با آموزگار سخن بگوید: «آقای نخستوزیر اکنون در آغاز کار دولت جدید از شما انتظار داریم که از روش تفره و تعلل سَلَف خویش [نظام گذشته] تبری جسته هرچه زودتر به حل مشکلات زندگی معنوی ملت یعنی اعاده آزادی اندیشه و بیان و رفع موانع نشر و توزیع آثار هنری و فرهنگی اقدام فرمایند و در نخستین قدم موافقت خود را با خواستههایی که در دو نامه قبلی خطاب به نخستوزیر وقت به تفصیل آمده و به قرار زیرین است، اعلام دارید.»
کانون نویسندگان باز به مطالبات خود بر سر عدم ممناعت کار کانون و فعالیت دوباره و البته رسمی آن در سه بند، تأکید میکند:
- تقاضای ثبت رسمی کانون نویسندگان ایران که رونوشت اساسنامه آن به ضمیمه نامه نخستین، تقدیم شده است به جریان بیفتد و کانون، چنان که حق قانونی آن است امکان فعالیت آزاد رسمی بیابد.
۲- هرگونه مانعی در راه تأسیس محل یا باشگاهی برای اجتماع اعضای کانون در تهران و شهرستانها رفع شود.
۳ـ برای انتشار نشریهای از سوی کانون نویسندگان ایران و توزیع بلامانع آن در سراسر کشور تسهیلاتی قانونی فراهم گردد.
با توجه به انتخاب هیأت دبیران و نهادینه شده کانون نویسندگان، این نامه با امضای کانون نویسندگان منتشر شد.
برگزاری شبهای نویسندگان و شاعران در انستیتو گوته – تهران
همانطور که گفته شد ایننامهها پژواک جهانی پیدا کرد و دستگاه را مجبور کرده بود کانون و بخشی از فعالیت کانون را به رسمیت بشناسد، زیرا از آن سرکوب سال ۱۳۴۹ خبری نبود. از سوی دیگر کانون دیگر نمیخواست تنها در قالب نامههای سرگشاده به عرضاندام بپردازد، بلکه به این نتیجه رسید که کاری میدانی مانند برگزاری میتینگ و شبهای شعر برگزار کند. گرچه خود به خوبی میدانستند که دولت به هیچوجه علیرغم ژستهای آزادیخواهانه، اجازه برگزاری چنین برنامهای را نخواهد داد. ابتدا پیشنهاد نهمین سالگرد درگذشت جلال آلاحمد مطرح شد که عدهای در کانون با آن البته به دلایل مختلف مخالفت کردند. در نهایت چند نفر از اعضای کانون با موسسه انستیتو گوته که در واقع انجمن فرهنگی ایران – آلمان محسوب میشد، رایزنی کردند و مجوزهای لازم برای برگزاری این گردهمایی را گرفتند. این گردهمایی و در واقع شبهای نویسندگان و شاعران از ۱۸ تا ۲۷ مهرماه ۱۳۵۶ در محوطه انستیتو گوته / انجمن ایران – آلمان برگزار شد. بیشک این ده شب برگ زرینی از تاریخ مبارزه با استبداد، سانسور سیستماتیک، برداشتن سدهای سانسور، نقد کنترلهای دستگاههای عریض و طویل و گواهی است بر آزادیخواهی نویسندگان و هنرمندانی که هرکدام سرمایههای ملی سده گذشته بودند.
[۱] – کیهان ۱۲ اسپند ۱۳۵۳






