مهدی فخرزاده
گفتوگو با احمد کارگران، کارگردان و بهرنگ عباسپور، کارشناس موسیقی/ درباره پرفورمنس «درجستوجوی حقیقت در خاک جنوب»
سازها به صدا درمیآیند؛ صداهایی که هر کدام حرفی متفاوت میزنند و هنگامی که کنار هم قرار میگیرند، هارمونی زیبایی تولید میکنند. هارمونیای که به تعبیر بهرنگ عباسپور، کارشناس موسیقی، آوایی برخاسته از فرهنگ جنوب ایران است. این هارمونیای شبیه ایران است؛ رنگارنگ و یکرنگ، متفاوت و یکسان، رنگینکمانی که هر رنگ آن زیباییای منحصربهفرد دارد و درکنار هم قرارگرفتنشان، همافزایی رنگ و زیبایی است.
سه نوازنده و یک خواننده از بیرون فضای اجرا، وارد «میدان» میشوند و این نقطه آغاز پرفورمنس «درجستوجوی حقیقت در خاک جنوب» است. میدانی مارپیچ از خاک و موسیقی. اجرا با «چاووشیخوانی» آغاز شد. عباسپور که طراح موسیقی این پرفورمنس بود میگوید «چاووشیخوانی نوعی از موسیقی است که برای بدرقه زائری که میخواهد به مکانی مقدس برود خوانده میشود». سه ساز «دهل»، «کَسِر» و «پیپه»، کوک میشوند و نواخته میشوند. خواننده در ادامه آواهای تعزیه را میخواند؛ بدرقهای تلخ و تعزیتی ناگوار برای کودکانی که آخرین آوای طنینانداخته در گوششان، آوای ناکوک و ناهنجار موشکهای آمریکایی بود. بهرنگ عباسپور نخستین دلیل برای انتخاب این ترکیب از سازها را، همخوانی آنها با فرهنگ جنوب میداند: «این سازها و آواها، نشانی از فرهنگ جنوب بود که در ترکیب با عناصری مانند خاک و خاک سرخ (یا به تعبیر مردم محلی «گلک»)، سادگی و رنگارنگی فرهنگ جنوب را نشان میداد. این سازها، ریتم زندگی در جنوب هستند و با تمام اجزای زندگی مردم در جنوب ایران رابطه دارند. حتی کودکان این سازها را مینوازند. از سویی این موسیقی نسبتی داشت با مفاهیم ضدجنگ که در پرفورمنس توسط آقای احمد کارگران طراحی شده بود».مسیر مارپیچ پرفورمنس را موسیقی و خاک و خاک سرخ جنوب، پر کرده بود. دیگر عنصری که باید این مجموعه را کامل کند، عنصر «مخاطب» است. کاغذهایی بین جمعیت توزیع میشود. روی هر کاغذ یک بارکد است که مخاطب را به صفحهای راهنمایی میکند؛ صفحهای شامل یک نام، یک عکس و نمایی از یک زندگی.
شاید یکی از وجوه حقیقتی که قرار بود در این برنامه روایت شود، درک واقعی از اتفاقی بود که با حمله به مدرسه «شجره طیبه» میناب، یا هر مدرسه دیگری در هر جای جهان افتاده بود. حالا ابژههای جنگجویان آمریکایی فقط اعداد نیستند، آنها کودکانی هستند که جنگ، آرزوها، زندگی و خانواده آنها را ویران کرده است.
مخاطبان وارد مارپیچ میشوند و لابهلای نامهایی که بر زمین افتاده، نامی را میجویند و خاک پیرامون آن نام را پس میزنند تا یادگاری برای خود بردارند. یادگار، اندکی خاک سرخ هرمز است، به یاد رنجها و حرمانهای این قطعه رنگارنگ، از ایران رنگارنگ. احمد کارگران، کارگردان «در جستوجوی حقیقت در خاک جنوب» معتقد است این جستوجو، کنشی نمادین برای کشف زندگی یک کودک شهید است. در ادامه روایت این کارگردان که مانند «جنوب» ایران، گرم و صمیمی است را میخوانیم:
در پرفورمنسی که شما اجرا کردید، چیزی باید زیر خاک جستوجو میشد. عنوان برنامه هم جستوجوی حقیقت در خاک بود. چرا و چگونه حقیقت زیر خاک پنهان شد؟
در این اثر، خاک صرفاً یک عنصر طبیعی نیست؛ خاک به حافظه، تاریخ و هویت جمعی تبدیل میشود. در بسیاری از رخدادهای تلخ تاریخی، آنچه دفن میشود فقط پیکر انسانها نیست، بلکه حقیقت نیز زیر لایههای فراموشی، سانسور، گذر زمان و بیتفاوتی پنهان میشود. به همین دلیل مخاطب باید برای رسیدن به حقیقت، مانند یک کاوشگر، عمل کند و آن را با تلاش شخصی از زیر خاک بیرون بیاورد.
این جستوجو یک کنش نمادین است؛ مخاطب صرفاً شیئی را پیدا نمیکند، بلکه در فرایند کشف، با روایت زندگی یک کودک شهید مواجه شده و از تماشاگر منفعل به شاهد و حافظ خاطره جمعی تبدیل میشود. هدف اثر این است که حقیقت، چیزی آماده و از پیش ارائهشده نباشد، بلکه مخاطب برای رسیدن به آن مسئولیت و مشارکت داشته باشد.
احمد کارگران، کارگردان پرفورمنس
هرکس به دنبال یک نام در این اجرا میگشت. چرا یک نام؟
در این پرفورمنس، هر مخاطب با نام و روایت یک دانشآموز روبهرو میشود، زیرا معتقدیم نخستین گام در حفظ کرامت انسانی، بازگرداندن هویت افراد است. وقتی انسانها فقط به آمار و ارقام تقلیل پیدا میکنند، امکان همدلی و ارتباط انسانی کاهش مییابد. اما یک نام، یک چهره، یک روایت و یک زندگی را به یاد میآورد.
انتخاب «نام» تلاشی است برای مقاومت در برابر فراموشی. هر اشتولوک پیشی (نماد اسباب بازی کودکان میناب)، یادمان یک کودک است و هر نام، یادآور این حقیقت که پشت هر عدد، انسانی با آرزوها، خانواده و زندگی وجود داشته است. بنابراین مخاطب در این اجرا نه یک شیء، بلکه هویت یک انسان را جستوجو میکند و با او ارتباط برقرار میکند.
چرا مسیر حقیقت مارپیچ است؟ آیا در انتخاب مسیر مارپیچ تعمد داشتید؟
بله، انتخاب فرم مارپیچ کاملاً آگاهانه و بخشی از زبان مفهومی اثر است. حقیقت معمولاً مسیر مستقیم و سادهای ندارد؛ رسیدن به آن مستلزم صبر، تأمل، بازگشت، تردید و ادامه مسیر است. مارپیچ این تجربه را به شکل فیزیکی برای مخاطب بازآفرینی میکند.
از سوی دیگر، مارپیچ مخاطب را از جهان بیرون به سمت یک هسته مرکزی هدایت میکند؛ هستهای که در این اثر، محل یادبود و مواجهه با حقیقت است. مخاطب پس از رسیدن به مرکز، دوباره به جامعه بازمیگردد، اما اینبار با تجربهای متفاوت و مسئولیتی تازه نسبت به آنچه کشف کرده است. بنابراین مارپیچ فقط یک فرم بصری نیست، بلکه روایت حرکت از ناآگاهی به آگاهی است.
جنوب، مفهومی است که اساساً هرجا استفاده میشود، تداعیگر مفاهیمی مانند طرد است. شما پیش از این «فرش خاک» را اجرا کردید و معمولاً به مفاهیم ناشی از طرد و حذف پرداختهاید. عنوان این برنامه هم کشف حقیقت زیر خاک بود و افراد هم چیزی را زیر خاک میجستند. آیا چنین هدفی در مجموعه اهداف شما از این اجراها بود؟
بله، یکی از دغدغههای اصلی من در مجموعه این آثار، پرداختن به حافظه مکانها و انسانهایی است که در روایتهای رسمی یا جریان غالب کمتر دیده شدهاند. «جنوب» برای من تنها یک جغرافیا نیست؛ جنوب حامل فرهنگ، هویت، رنج، مقاومت و روایتهایی است که گاه در حاشیه قرار گرفتهاند.
در «فرش خاک» و نیز در «ردپای حقیقت در خاک جنوب»، خاک بهعنوان استعارهای از حافظه و تاریخ عمل میکند. تلاش کردهام مخاطب را از موقعیت یک بیننده صرف خارج کنم و او را در فرایند کشف، یادآوری و حفظ خاطره شریک کنم. بنابراین موضوع فقط سوگواری نیست؛ بلکه بازگرداندن روایتهای انسانی، مقاومت در برابر فراموشی و تبدیل حافظه به یک کنش جمعی است.
در این نگاه، هنر نه صرفاً وسیلهای برای نمایش یک واقعه، بلکه بستری برای مشارکت مخاطب در بازسازی حافظه و حفظ کرامت انسانهاست؛ جایی که هر فرد با یافتن یک نام، بخشی از مسئولیت روایت تاریخ را برعهده میگیرد.
نخستین اجرای این پرفورمنس کجا بود؟
نخستین اجرای «ردپای حقیقت در خاک جنوب» در موزه هنرهای معاصر تهران برگزار شد. انتخاب این مکان برای ما صرفاً یک انتخاب اجرایی نبود، بلکه بخشی از مفهوم اثر محسوب میشد. موزه هنرهای معاصر یکی از مهمترین فضاهای هنر معاصر ایران است؛ فضایی که هم محل نمایش آثار هنری است و هم محل گفتوگو درباره مسائل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی.
ما میخواستیم این روایت از یک فضای هنری آغاز شود تا نشان دهیم هنر میتواند فراتر از زیباییشناسی صرف، بستری برای مواجهه با حافظه، تاریخ و مسئولیت اجتماعی باشد. وقتی مخاطب در حیاط یا فضای موزه وارد این مسیر مارپیچ میشود، در واقع وارد یک تجربه مشترک میشود که مرز میان اثر هنری، آیین یادبود و مشارکت اجتماعی را از بین میبرد.
بهرنگ عباسپور، کارشناس موسیقی و طراح موسیقی پرفورمنس
چرا کودکان میناب را انتخاب کردید؟
دلیل انتخاب کودکان میناب، پیش از هر چیز، خود آن فاجعه انسانی بود. کودک، فارغ از هر جغرافیا، زبان یا ملیتی، نماد آینده، امید و امکان زندگی است. وقتی خشونت، آینده را هدف قرار میدهد، دیگر فقط یک زندگی از بین نرفته، بلکه بخشی از آینده یک جامعه آسیب دیده است.
از سوی دیگر، میناب برای من تنها یک نقطه روی نقشه نیست. جنوب ایران فرهنگی غنی، حافظهای عمیق و تاریخی طولانی دارد، اما در بسیاری از روایتهای رسمی، کمتر دیده شده است. من سالهاست در آثارم به عناصر جنوب، خاک، صنایع دستی، موسیقی و حافظه این منطقه پرداختهام و طبیعی بود که این زبان بصری در این اثر نیز ادامه پیدا کند.
برای من مهم بود که این کودکان دوباره صاحب نام، روایت و هویت شوند. هنر شاید نتواند یک فاجعه را جبران کند، اما میتواند اجازه ندهد انسانها در حافظه جمعی به عدد تبدیل شوند.
تجربه شما و گروهتان از برخورد مردم با اجرا چگونه بود؟
یکی از ارزشمندترین بخشهای این پروژه، واکنش مخاطبان بود. بسیاری از افراد در ابتدا تصور میکردند با یک چیدمان هنری روبهرو هستند، اما بهتدریج که وارد مسیر میشدند، اسکن QR را انجام میدادند، روایت زندگی یک کودک را میشنیدند و بعد مجبور بودند زیر خاک چیزی را جستوجو کنند، رابطهشان با اثر کاملاً تغییر میکرد.
خیلیها بعد از پیدا کردن شئ، مدتی آن را در دست نگه میداشتند و سکوت میکردند. برخی اشک میریختند، برخی درباره کودک مورد نظرشان سؤال میکردند و بعضی میگفتند احساس میکنند مسئولیت دارند که این روایت را برای دیگران تعریف کنند.
دقیقاً همین اتفاق هدف ما بود؛ اینکه مخاطب از یک بیننده منفعل به یک حامل روایت تبدیل شود. اگر هنر بتواند چنین تغییری ایجاد کند، یعنی توانسته از سطح نمایش فراتر برود و وارد تجربه زیسته مخاطب شود.
شما عنوان کار خود را «در جستوجوی حقیقت» گذاشتید. این جستوجو نباید متوقف شود. آیا برای ادامه این مسیر برنامهای دارید؟
قطعاً. اگر حقیقت را امری زنده و پویا بدانیم، جستوجوی آن هیچگاه پایان پیدا نمیکند. این اثر برای من پایان یک پروژه نیست، بلکه آغاز یک مسیر است.
برنامه من این است که این مجموعه در قالبهای مختلف ادامه پیدا کند؛ در شهرهای دیگر، با روایتهای دیگر و درباره حافظههایی که در معرض فراموشی قرار دارند. معتقدم هر جامعهای نقاط خاموشی در حافظه خود دارد که هنر میتواند آنها را دوباره آشکار کند.
دوست دارم این پروژه در آینده به یک آرشیو زنده از روایتهای انسانی تبدیل شود؛ جایی که مخاطبان نه فقط تماشاگر، بلکه بخشی از فرایند حفظ حافظه باشند. به نظرم هنر زمانی زنده است که گفتوگو را ادامه دهد، نه اینکه پاسخ نهایی ارائه کند.
اگر معتقدید هنرمندان در چنین موضوعاتی مسئولیت دارند، آیا توانستهاند این مسئولیت را انجام دهند؟ انتظار شما از هنرمندان ایران چیست؟
من ترجیح میدهم از واژه «مسئولیت» بهجای «وظیفه» استفاده کنم. هنر قرار نیست بیانیه سیاسی یا اجتماعی صادر کند، اما نسبت به انسان و تجربه انسانی نمیتواند بیتفاوت باشد.
واقعیت این است که بسیاری از هنرمندان ایرانی، با وجود محدودیتهای فراوان، در سالهای گذشته تلاش کردهاند نسبت به مسائل جامعه واکنش نشان دهند؛ گاهی با تصویر، گاهی با موسیقی، گاهی با اجرا و گاهی با سکوت که خود شکلی از اعتراض بوده است.
انتظار من این نیست که همه هنرمندان درباره یک موضوع مشخص اثر تولید کنند. انتظارم این است که هر هنرمند، در زبان هنری خودش، نسبت به کرامت انسان، حقیقت و حافظه مسئول بماند. هنر زمانی اثرگذار است که از صداقت هنرمند سرچشمه بگیرد، نه از اجبار.
هنرمندان سالهاست با مشکلات مختلفی در ایران مواجه هستند. آیا این مشکلات بر نوع کنش آنها اثر گذاشته است؟
طبیعتاً هیچ هنرمندی خارج از شرایط اجتماعی و فرهنگی زمانه خود زندگی نمیکند. محدودیتهای اقتصادی، سانسور، دشواریهای تولید، مسائل اجرایی و بسیاری از چالشهای دیگر، بر شیوه کار هنرمندان تأثیر میگذارد.
اما در عین حال، تاریخ هنر نشان داده که بسیاری از آثار ماندگار دقیقاً در دورههای دشوار خلق شدهاند. شاید این محدودیتها مسیر بیان را تغییر دهند، اما الزاماً توانایی هنرمند برای اندیشیدن و خلق کردن را از بین نمیبرند.
به گمان من، آنچه اهمیت دارد، حفظ استقلال فکری و صداقت هنری است. اگر این دو باقی بمانند، هنر همچنان میتواند نقش خود را در جامعه ایفا کند.
برای اجرای این اثر با چه موانعی روبهرو بودید؟
اجرای چنین پرفورمنسی، علاوه بر پیچیدگیهای فنی، از نظر اجرایی نیز دشوار بود. ما با اثری مواجه بودیم که عناصر طبیعی، موسیقی زنده، اجراگران، تعامل مخاطب، روایت دیجیتال و مشارکت مستقیم مردم را همزمان در خود داشت. هماهنگی میان این لایههای مختلف، نیازمند برنامهریزی دقیق بود.
از سوی دیگر، انتقال مفهومی اثر نیز اهمیت زیادی داشت. برای ما مهم بود که مخاطب احساس نکند صرفاً در حال انجام یک بازی یا فعالیت نمادین است، بلکه بداند هر کنش او بخشی از روایت اثر است.
اما همین دشواریها، بخشی از ماهیت هنر اجراست؛ هنری که در لحظه شکل میگیرد و با حضور مخاطب کامل میشود.
به نظر شما هنرمند چقدر نسبت به کشف چنین حقیقتهایی مسئولیت دارد؟
فکر نمیکنم هنرمند مالک حقیقت باشد. هنرمند حقیقت را کشف نمیکند، بلکه امکان مواجهه با حقیقت را فراهم میکند. تفاوت این دو بسیار مهم است.
کار هنرمند ایجاد پرسش است، نه تحمیل پاسخ. او میتواند لایههایی را که دیده نمیشوند، آشکار کند، حافظه را فعال کند و مخاطب را به تأمل دعوت کند. اما در نهایت این مخاطب است که مسیر کشف را طی میکند.
به همین دلیل در این پرفورمنس، هیچ حقیقتی آماده ارائه نمیشد؛ مخاطب باید خودش وارد خاک میشد، جستوجو میکرد و به کشف میرسید. این تجربه، بخش مهمی از معنای اثر بود.
شما تلاش کردید از اتفاقی تلخ که در رسانهها در حال تبدیل شدن به آمار و ارقام بود، فراموشیزدایی کنید. فکر میکنید هنرمندان در چنین موقعیتهایی چه مسئولیتی دارند؟
رسانهها ناگزیر با حجم زیادی از اخبار سروکار دارند و گاهی تکرار اخبار باعث میشود رنج انسانها بهمرور عادی به نظر برسد. هنر دقیقاً در همین نقطه میتواند نقش متفاوتی ایفا کند.
هنر میتواند سرعت را کم کند؛ مخاطب را وادار کند مکث کند، به یک نام فکر کند، یک روایت را بشنود و دوباره با انسان پشت خبر ارتباط برقرار کند.
به باور من، مسئولیت هنرمند این نیست که جای رسانه یا تاریخ را بگیرد، بلکه این است که نگذارد حافظه انسانی از میان برود. اگر هنر بتواند حتی یک نفر را وادار کند به جای دیدن یک عدد، یک انسان را ببیند، به بخشی از مسئولیت خود عمل کرده است.
در نهایت، فکر میکنم مهمترین وظیفه هنر، حفظ امکان همدلی است؛ زیرا جامعهای که همدلی خود را از دست بدهد، بهتدریج حافظه خود را نیز از دست خواهد داد.









