در طول حيات دوازدهسالة نشرية راهمجاهد، دو بار به نوشتن نامهاي به جامعة مدرسين حوزة علمية قم اقدام شد كه دربردارندة پرسشهاي اساسي بود. با وجود ديدار با مرحوم آيتالله آذري قمي و برخورد خوب ايشان نسبت به آن نامهها، معهذا هيچ پاسخ شفاهي يا كتبي دريافت نشد. مدتي بعد از آن، بخشي از اين پرسشها در نشريه نيز درج شد.
پس از توقيف نشرية راهمجاهد توسط حجتالاسلام حسينيان ـ دادستان وقت دادگاه ويژة روحانيت ـ در فروردين 1372، نامة سومي تدوين و در آبانماه 1373 با امضاي هيئتتحريرية نشرية راهمجاهد براي جامعة مدرسين حوزة علمية قم فرستاده شد. رونوشتهايي از آن هم، براي مراجع و ديگر مدرسين حوزه فرستاده شد، اما اين بار هم پاسخي دريافت نگرديد.
اينك با گذشت بيستوپنجسال از پيروزي انقلاب و نُهسال از نوشتن نامة سوم، با آشكارترشدن نارساييها و نابسامانيها، آن پرسشها هم در حوزة انديشه و هم در حوزة عمل همچنان به قوّت خود باقي است و پاسخ درخوري به آن داده نشده است. بنابراين، آن پرسشها را در نشريه مطرح ميكنيم تا عموم صاحبنظران، از روحاني و غيرروحاني، به آن بينديشند.
تلاش ما بر اين بوده است تا ضمن حفظ متن (سال 1373) در اينجا از تكرار جملات پرهيز نموده و پرسشهاي مشابه در يكديگر ادغام شود. بخش ديگر اين پرسشها ـ اگر خدا بخواهد ـ در شمارة آينده از نظر خوانندگان خواهد گذشت.
لطفالله ميثمي
با كمال تأسف امروزه برخي محافل مذهبي بهجاي پرداختن به مسائل اصلي و ريشههاي دردها و مشكلات به جناحبندي جامعه پرداخته و صرفاً در تثبيت مرجع و مراد خود ميكوشند و خواهان آنند كه سايرين نيز از او تبعيت كنند.
در كنار تعدد مراجع مسئله «رهبري و مرجعيت» و جدايي يا ادغام آن نيز مطرح است. درحاليكه اگر همة مراجع در يك مرجعيت واحد ادغام شوند و حتي بالاتر از آن مرجعيت و رهبري نيز وحدت پيدا كند، ولي به سؤالات اساسي و ريشههاي مسائل پرداخته نشود، مشكلات حل نخواهد شد. به نظر ميرسد بهجاي رقابت در مسائل فرعي و حذف يكديگر بايستي به مشكلات اساسي و بنبستهاي فكري و نظري جامعه كه به بعضي از آنها در اين نوشتار اشاره شده است پرداخت و راه نجاتي براي ملت يافت. با گذشت بيش از 15 سال از پيروزي انقلاباسلامي، متأسفانه شاهد آن هستيم كه بخش عظيمي از نسل جوان ما از دين و دينداران گريزان و يا حداقل نسبت به آن بيتفاوت شدهاند و در بسياري اقشار باورهاي ديني مورد ترديد واقع شده است.
اين مسئله دلايل مختلفي ميتواند داشته باشد كه يكي از مهمترين آنها بروز نارساييها و عملكردهايي است كه در نگاه ظاهري به اسلام و قرآن منتسب ميشود.
اكنون اگر برداشتهاي نادرستي كه از اسلام داشتهايم و موجب اين نارساييها شده است ريشهيابي نكنيم، در تشديد اين بحران سهيم خواهيم بود. روشن است كه پيمودن اين راه جز با مشاركت و همياري همة نيروهاي دلسوز و دردمند ميسر نيست و بايستي بهجاي دامنزدن به اختلافات و هرزدادن انرژي باقيمانده و حذف يكديگر، دست به دست هم داده و به حل اين مسائل اساسي بينديشيم.
اين نوشتار از ديدگاه خود مهمترين مسائل و مبهمات فكري و فرهنگي را كه باعث پيدايش ضعفهاي فعلي شده و پاسخگويي و رفع آنها موجب اعتلاي جمهوري اسلامي ميشود، طرح نموده است و معتقد است هر جريان روحاني و يا غيرروحاني، بدون پاسخگويي به اين ابهامات قادر به حل تضادهاي پيچيده و عميق جامعه نيست. اميدواريم پاسخگويي به اين پرسشهاي بنيادين، مقدمهاي بر اصلاح شيوهها و رشد و توسعة مكتبي جامعه ما گردد.
در آغاز، يادآوري چند مطلب را ضروري ميدانيم:
1ـ دامنة اين سؤالها به سؤالهاي موجود در اين نوشتار محدد نميشود، بلكه بهزعم ما مهمترين آنهاست.
2ـ وجود اين سؤالها نافي كاستيها و ضعفهاي ديگر جريانهاي اجتماعي نبوده، توجيهگر ضعفها و كوتاهيهاي آنها نميشود.
3ـ در مورد اين سؤالها و نظريهها به هيچروي خود را مصون از اشتباه ندانسته و منتظر راهنماييهاي صاحبنظران ميباشيم.
آبانماه 1373
يك ـ روحانيت واكسن ضدانحراف
اكثر روحانيون ريشة اشكالات رژيم شاه را در اين ميدانند كه روحانيت در رأس نظام حكومتي قرار نداشته است. اسلامي بودن جمهوري اسلامي را هم ناشي از اين مسئله ميدانند كه روحانيت در رأس نظام قرار دارد.
جمعبندي روحانيت از انحراف برخي گروههاي سياسي ازجمله مجاهدين اين بود كه روحانيت بر اين گروهها نظارت و كنترل تشكيلاتي نداشته است و اگر آنها تابع روحانيت بودند منحرف نميشدند. با همين اعتقاد تلاش ميشد كه انتخابات، نظام آموزشي … و همهچيز در كنترل روحانيت قرار بگيرد. اما اين تفكر و عملكرد اكنون با تناقضهاي آشكاري روبهرو است. ازجمله:
الف ـ درطول پانزدهسال پس از انقلاب روحانيون سرشناس زيادي به اتهام انحراف اخلاقي، وابستگي سياسي يا ضديت با انقلاب معرفي يا محاكمه شدهاند. افرادي نظير آيتالله شريعتمداري، حجتالاسلام سيدعبدالرضا حجازي، حجتالاسلام مناقبي، آيتالله سيدصادق روحاني، حجتالاسلام شيخ علي تهراني و بسياري ديگر، اگر روحانيت واكسن ضدانحراف است، علت وجود انحراف در خود روحانيون چيست؟
ب ـ در رأس انجمن ضدبهائيت يك روحاني با سابقه وجود داشت. چندتن از اعضاي برجستة جامعة مدرسين ازجمله آيتالله خزعلي، حجتالاسلام سيدمنيرالدين حسيني شيرازي يا آيتالله راستي با آنها همكاري نزديك و تنگاتنگ داشته و يا آنها را تأييد ميكردهاند. در بين اعضاي انجمن ضدبهائيت نيز روحانيون زيادي وجود داشتند، چرا به اعتراف خود روحانيت اين جريان نيز از انحراف مصون نماند؟ تا جاييكه امام خميني(ره) از آن بهعنوان اسلام شاهنشاهي ياد كردند و سرانجام به اعلام توقف فعاليتهاي آموزشي ازسوي آن انجمن منجر شد؟
ج ـ پس از انقلاب، براساس تحليل فوقالذكر، تشكلهايي در ايران پديد آمد كه يا روحانيت مؤسس آن بوده و يا بر آنها نظارت كامل داشت، ولي عموماً به انشعاب، تفرقه يا انحلال كشيده شدند. تشكلهايي نظير حزبجمهوري اسلامي، حزب خلق مسلمان، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، اختلاف در جامعة روحانيت مبارز و جدايي مجمع روحانيون مبارز از آن و… ريشة اين مسئله چيست؟ چه تضميني وجود دارد كه با حاكميت و نظارت روحانيت بر جمهوري اسلامي، نهادها و انتخابات، كل مملكت دچار اين سرنوشت نشود؟
د ـ مهمتر از همة اين موارد جمعبندي مرحوم امامخميني در تقسيمبندي اسلام امريكايي و اسلام ناب محمدي(ص) بود كه بر آن اصرار فراواني هم داشتند و حتي حجتالاسلام حاجسيداحمد خميني نيز گفتند كه منظور امام از اسلام امريكايي تنها عربستان نيست، بلكه جناحي از روحانيت را هم شامل ميشود. علت بروز اسلام امريكايي در ميان روحانيون چيست؟
دو ـ پيروزي از آنِ روحانيت، شكست از غيرروحانيت
هرگاه در مبارزات مرم ايران موفقيتي پيش آمده است آن پيروزي را بهدليل وجود چند روحاني در آن حركت، به روحانيت منتسب ميكنند. ولي اگر شكست يا ضربهاي وارد شود، غيرروحانيت را مقصر ميشمارند. بهطور مثال تحليل از انقلاب مشروطيت، نهضتملي نفت يا انقلاب اسلامي. ريشة اين شيوة تحليل چيست؟
سه ـ چرا جوالدوز به ديگران و نه حتي سوزني به خود
مرحوم دكترمصدق عليه استعمار انگليس و ديكتاتوري دربار قيام كرد و زير بار امريكا هم نرفت. تا اينكه سرانجام با كودتاي انگليسي ـ امريكايي 28 مرداد سرنگون شد. پس از آن نيز زنداني و محاكمه شد و تا آخر عمر در تبعيد بهسر برد. اكنون محافل وابسته به روحانيت از يك طرف او را بهدليل وجود برخي نارساييها، سازشكار قلمداد ميكنند، اما تأييد برخي روحانيون آن زمان و رئيس وقت حوزة علميه از رژيم كودتا و همكاري با كودتاچيان را ناديده گرفته و يا آن را توجيه شرعي ميكنند. علت اين دوگانگي چيست؟
چهارـ ائمة هدي(ع) صرفاً وسيلهاي براي بسيج مردم يا الگوي عمل روحانيت؟
پيش از پيروزي انقلاب در منبرها و مجالس دربارة سادهزيستي، عدالت و رفتار حضرتعلي(ع) با مردم و محرومين سخن بسيار گفته ميشد، ولي حالا كه روحانيون، خود به حاكميت رسيدهاند، از آن حقايق كمتر سخن بهميان ميآيد. اگر كسي هم به رفتار علي(ع) استناد كرده و به تجملگرايي مسئولين اعتراض كند، گفته ميشود كه زمانه فرق كرده و حفظ شئونات مملكتي چنين چيزهايي ميطلبد و… و اينها افكار كمونيستي است. آيا معناي فقه سنتي و اسلام فقاهتي اين است كه از قرآن و سنت بهعنوان وسيلهاي براي بسيج مردم و رسيدن به حاكميت استفاده كنيم، ولي آنها را الگو و راهنماي عمل ندانيم؟
پنج ـ ريشهيابي تسرّي التقاط به درون روحانيت
از ابتداي انقلاب بسياري از نيروهاي عدالتطلب و استقلالطلب با برچسبِ داشتن افكار التقاطي و ماركسيستي، طرد، منزوي و يا سركوب گرديدند. آثار مرحوم آيتالله طالقاني و مرحوم دكترشريعتي با برچسب التقاط، مورد عنايت قرار نگرفت و از آموزشهاي رسمي حذف گرديد و سعي شد در جامعه آنها را كمرنگ و بيرنگ نشان دهند. نيروي جوان و پرشور مملكت با اين برچسب منفعل يا منزوي شد. پس از دهسال عليرغم همة اين حذفها، دولت مهندس موسوي هم كه بارها مورد تأييد امامخميني قرار گرفته بود، از طرف برخي از اعضاي جامعة مدرسين به داشتن افكار كمونيستي متهم گرديد. خطبههاي عدالتاجتماعي حجتالاسلام هاشمي رفسنجاني هم (سالهاي قبل از پذيرش قطعنامه) التقاطي خوانده شد.
چرا عليرغم بازداشت و طرد بسياري از جواناني كه بهزعم شما داراي افكار التقاطي و ماركسيستي بودند، اين تفكر به رأس دولت جمهوري اسلامي راهيافت؟
عليرغم تمامي امكانات مالي و تبليغاتي و انساني روحانيت، چرا التقاط همچنان گسترش يافت تا جاييكه به گفتة حجتالاسلام ريشهري التقاط فكري به درون حوزههاي علميه هم تسرّي پيدا كرده است؟ (مصاحبة ايشان در زمان دستگيري سيدمهدي هاشمي). با اين وصف اين سؤال مطرح شده است كه چرا روحانيت تا اين اندازه در برابر ماركسيسم ضربهپذير بوده است، به نحوي كه به قول آنها، ماركسيسم در همهجا، چه در دولت مورد حمايت امام و چه در حوزههاي علميه راه يافته است؟
شش ـ دوگانگي در قضاوت
وقتي از درون سازمان مجاهدين يك جريان ماركسيستي منشعب شد، به بهانة اين انحراف همة صلاحيتها و ارزشهاي كار بنيانگذاران شهيد سازمان نفي شد. بهطوريكه اگر كسي از مرحوم حنيفنژاد به خوبي ياد كند او را منحرف و منافق و… قلمداد ميكنند؛ با توجه به اينكه تشكّل مجاهدين در شرايط سخت و با كمبود امكانات بهوجود آمد و دهسال مبارزة پيگير داشت. روحانيون برجسته، پس از پيروزي انقلاب و در بهار آزادي، با امكانات فراوان حزبجمهوري اسلامي را تأسيس كردند. اما به گفتة روحانيون وابسته به جامعة مدرسين برنامههاي دولتي كه از اين حزب بهوجود آمد، ماركسيستي بوده است. اگر اين تحليل درست باشد اين سؤال مطرح ميشود كه با وجود اين همه ضربهپذيري روحانيت در برابر ماركسيسم آيا قضاوت دربارة حنيفنژاد و ياران شهيدش عجولانه و غيرمنصفانه نبوده است؟
هفت ـ وقتي مرجع القاءپذير باشد، واي به حال مدرّس
دربارة آيتالله منتظري كه تقوا و اعلميت ايشان مورد تأييد امام و مجلس خبرگان رهبري قرار گرفته بود، گفته شد كه ايشان فريب اطرافيان را خورده است. اين تحليل بهخصوص از طرف بعضي مدرسين و روزنامة رسالت مورد تأييد قرار گرفته است. با اوجگيري اين تبليغات در اذهان مردم، اين مسئله مطرح شد كه وقتي مرجعيت، كه بالاترين مرتبه در حوزههاي علميه است، اينگونه كه ميگويند در معرض خطا باشد، مردم به چه اعتباري سرنوشت خود را به دست چند مدرس و فقيه، كه از نظر علمي در سطح فقهي پايينتري قرار دارند و از لحاظ سوابق انقلابي و خلوص هم بهپاي آيتالله منتظري نميرسند، بسپارند؟
هشت ـ مهجور بودن قرآن در حوزههاي علميه
روحانيت در بين مردم، خود را حامي و حافظ اسلام و قرآن معرفي ميكند، درحاليكه به شهادت علمايي نظير مرحوم آيتالله طالقاني، مرحوم علامة طباطبايي و آيتالله جوادي آملي، قرآن در خود حوزههاي علميه متروك و مهجور مانده است. درس منطق يوناني جزء دروس پايه، واجب و رسمي حوزههاي علميه است، ولي درس قرآن اختياري و از مستحبات شمرده ميشود. اين تناقض چگونه تبيين ميشود؟
نه ـ ضعفهاي حوزة علميه زمينهساز دسيسههاي بيگانه
امامخميني در كتاب ولايتفقيه، جدايي سياست از دين و كنارزدن اسلام از صحنة اجتماع را يك دسيسه خارجي ميدانند، اما پيادهشدن اين توطئه را ناشي از ضعفهاي روحانيت ميبينند. ميگويند: «البته بيگانگان براي مطامع سياسي و اقتصادي كه دارند از چند سال پيش اساس را تهيه كردهاند و به واسطة اهمالي كه در حوزههاي روحانيت شده موفق گشتهاند. كساني در بين ما روحانيون بودهاند كه ندانسته به مقاصد آنها كمك كردهاند تا وضع چنين شده است…»
آيا اين ريشهيابي بايد توسط گروههاي سياسي يا استادان دانشگاهها صورت گيرد؟
آيا شما مسئوليتي در زمينة پاكسازي كامل اينگونه ضعفهاي حوزههاي علميه نداريد؟
آيا بهتر نبود بهجاي صرف نيرو و همّ و غمّ خود درراستاي حذف و طرد گروههاي سياسي سالم و روشنفكران و جوانان دانشگاهي، اول به حل بنيادين اين مسئله ميپرداختيد و تحولي در آموزشهاي حوزه ايجاد ميكرديد؟
آيا اين ضعفها كه به قول امام زمينهساز دسيسههاي بيگانگان است، از نظر شما رفع شده است؟ پس از انقلاب كوششهاييي درجهت تحقق آموزشهاي حوزه در وادي سياست و اقتصاد به عمل آمد ليكن بهدليل عدمتحول آموزشهاي حوزه معضلاتي ايجاد كرد كه امام دو سال قبل از رحلت گفتند كه اجتهاد مصطلح در حوزهها كافي نيست.
ده ـ آيا تحقيق در مورد امامحسين(ع) فروافتادن در وادي ضلالت است؟
در حوزههاي علميه برخي ميگويند امامحسين(ع) براي تشكيل حكومت اسلامي قيام كرد. عدهاي ميگويند براي شهادت رفت. عدهاي ديگر معتقدند امامحسين(ع) اساساً قصد قيام نداشت و در كربلا محاصره شد. اين ابهام و اختلافنظر سالهاست كه درميان روحانيت وجود دارد. برخي از روحانيون سفارش ميكنند كه نبايد دربارة امامحسين(ع) فكر كرد، چرا كه دچار سردرگمي و گمراهي ميشويم. ميگويند اگر امامحسين(ع) نميدانست كه شهيد ميشود و رفت، پس علم امامت نداشته است. اگر ميدانست كه شهيد ميشود و رفت، كه در اين صورت خود را به هلاكت انداخته و برخلاف قرآن عمل كرده است. كار بدانجا كشيده شده است كه تحقيق دربارة سيرة امامحسين(ع) را لغزيدن به وادي ضلالت ميدانند. چرا براي حل اين اختلافنظرهاي اساسي در بين روحانيت، نيروي دستهجمعي نميگذاريد؟ چرا تا بهحال يك تبيين واحد و جامع از اين مسئلة مهم ارائه ندادهايد؟ آيا شناخت حقيقت نهضت امام حسين(ع) براي شما جاذبهاي ندارد؟
يازده ـ چرا مانع كار ديگران ميشويم؟
با توجه به اينكه روحانيت تحليل جامع و مانعي از حركت امامحسين(ع) ارائه نداده است، چرا وقتي جوانان در اين مورد بهطور مستقل تحقيق ميكنند، از طرف شما مورد طعن قرار ميگيرند؟ بهطور مثال بنيانگذاران مجاهدين ميخواستند خطمشي مبارزه عليه سلطنت را از اسلام درآورند، حوزههاي علميه در اين زمينه مطالب طبقهبنديشدهاي نداشتند، لذا خودشان به تحقيق در مورد امامحسين(ع) پرداختند. اما شما باز هم به فكر رفع اين نقايص نيفتاديد، بلكه به تخطئة حركت آنها پرداختيد.
مرحوم دكترشريعتي آثار برجستهاي در معرفي چهرة ائمه ارائه كرد. بهترين كتابها دربارة حضرتعلي(ع) را محققين اهل سنت و حتي مسيحيها نوشتهاند. ابنابيالحديد از اهل سنت شرح جامعي بر نهجالبلاغه نوشته است. با توجه به مطالب يادشده، دو پرسش پيش روي ماست:
نخست آنكه ريشة اهمال و كمكاريهاي حوزههاي علميه در اين مورد اساسي چيست؟
دوم آنكه شما كه در اين زمينه اينقدر به تحقيق درخصوص ولايت و امامت بيتوجه هستيد، چگونه به همة مخالفان خود برچسب ضدولايت ميزنيد؟ گذشته از اين اگر كسي در مورد اين مسائل مهم كاري كند، متهم ميشود كه چرا بدون اجازة روحانيت كار كرده است.
دوازده ـ تحريف انقلاب ايران؛ رساله جاي قرآن
آيتالله آذري قمي عضو برجستة جامعة مدرسين و مديرمسئول روزنامة رسالت در مقالة فقه سنتي در روزنامة رسالت تاريخ 66/6/29 ميگويند قيام مردم در برابر طاغوت براي اين بود كه حكومت اسلامي برپاية فقه سنتي موجود در رسالههاي عمليه ايجاد نمايند.
با توجه به اينكه رسالههاي عمليه با قرآن تفاوت و فاصلة اساسي دارند و بهقول امام (در كتاب ولايتفقيه) در رسالهها حداكثر يك سيزدهم از آيات قرآن مورد بررسي قرار گرفته و الباقي متروك مانده است، آيا انقلاب اسلامي از بخش اعظم آيات قرآن بينياز است؟
در مورد انقلاب هم مردم شعار قرآن ميدادند و در هيچجا شعار رساله شنيده نشد. در سخنان قبل از انقلابِ هيچيك از روحانيون مبارز هم صحبت از رساله و الگوگرفتن آن نبود. آيا اينكه حالا رساله را جاي قرآن ميگذارند، تحريف آشكار انقلاب نيست؟
سيزده ـ فقدان الگوي مكتبي
اگر در حوزههاي علميه روي شيوهها و خطمشي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و نظامي پيامبر اكرم(ص) و حضرت علي و ساير ائمه كار شده بود و حكومت پيامبر(ص) و امامعلي و امامحسن (عليهماالسلام) جزء موضوعات فقهي شمرده ميشد، امروزه براي حوزههاي گوناگون الگويي عملي و شيوههايي مستقل و قابل ارائه داشتيم. چرا بهجاي برچسب شرقي يا غربيزدن به مبارزان و گروههاي سياسي ـ كه دردي را هم دوا نكرد ـ به ريشه و علت انحرافات كه از فقدان الگوي مكتبي سرچشمه ميگيرد نپرداخته و نميپردازيد؟
چهارده ـ امامت يا عوامزدگي؟
در روضهخوانيها و محافل مذهبي، بسياري مطالب خرافي و بيپايه به ائمه معصومين نسبت داده ميشود. ولي چون در بين مردم پذيرش دارد، شما هم در مورد آنها سكوت كرده و حساسيتي نشان ندادهايد. شهيد مطهري در كتاب حماسة حسيني پارهاي از آنها را به نقد كشيدهاند. ولي وقتي يك كتاب تحقيقي دربارة امامحسين نوشته شد، به صرف وجود چند اشتباه در آن چه سروصداها بهپا شد. اگر عشق به امامحسين و دفاع از حريم ولايت مطرح است، چرا آنجا كه پاي مقلدين در كار است سكوت ميشود؟
پانزده ـ امامت حاكم بر شرايط جامعه يا شرايط جامعه حاكم بر امامت
وقتي ميخواهند مردم را بسيج كنند ميگويند الآن شرايط مثل شرايط زمان امامحسين است. وقتي ميخواهند كوتاه آمده و صلح كنند ميگويند شرايط شبيه شرايط زمان امامحسن است. سالهاي قبل از انقلاب آنهايي كه نميخواستند با رژيم شاه درگير شوند ميگفتند الآن شرايط امامصادق است، بايد كار فرهنگي كرده و به سياست كاري نداشت. به اين ترتيب روشهاي ائمة معصومين نه الگو و راهنماي عمل، بلكه ناخودآگاه يا آگاهانه، توجيهگر رفتار و اعمال ما شده است، بهطوريكه براي مشروع جلوهدادن هر عملي، تشابه آن را با عمل ظاهري يكي از معصومين مطرح ميكنيم. درحاليكه الآن نه زمان امامحسين است، نه زمان امامحسن و نه زمان هيچيك از ائمه. بلكه اكنون ما در زمان حضرت مهدي(عج) و در شرايط غيبت آن حضرت بهسر ميبريم؛ پس چرا در پي شناخت خطمشي و شيوههاي حضرت مهدي نميرويد؟
شانزده ـ اينقدر كمكاري با اين همه امكانات
شما كه شعار تبعيت از سيرة امامصادق(ع) و انجام رسالت كار فرهنگي را براي خود انتخاب كردهايد، با اين همه امكانات پولي، نيرو، وسايل ارتباط جمعي و… كه در اختيار شما بوده و هست، چه دستاوردي به زبان نسل جوان و براي نيازمندان در زمينة تاريخ اسلام، زندگاني پيامبر، تاريخ شيعه و نهضتهاي شيعه، زندگي واقعي و تحليلي امامان شيعه و برتري اسلام بر مكتبهاي ديگر ارائه دادهايد؟
چگونه مرحوم طالقاني، مرحوم مطهري، مرحوم شريعتي و مهندس بازرگان كه از يكصدم امكانات شما برخوردار نبودهاند، چندبرابر شما در معرفي اسلام به زبان روز كار كرده و دستاورد ارائه دادند؟
هفده ـ حذف تدريجي سنت، قرآن، انبيا و ائمه هدي در آموزشهاي فقهي
قرآن و سنت دو منبع اصلي فقه و احكام است. در قرآن بخش مهمي از آيات به ذكر روشها و گفتههاي پيامبران نظير حضرت ابراهيم، حضرت موسي، حضرت عيسي، حضرت يوسف و… اختصاص يافته است. اما چرا شما اين قسمت از قرآن يعني سنت انبيا و سنتي كه مورد تأييد قرآن هم قرارگرفته و بهعبارتي هم سنت است و هم كتاب، از فقه حذف كرده و در مباحث فقهي بدانها استناد نميكنيد؟ اگر به دليل گذشت زمان و منسوخشدن آنها سنت انبيا را از فقه حذف كردهايد، پس چرا قرآن كريم، پيامبر و مسلمانان را به آنها ارجاع ميدهد و آنان را منسوخ نشمرده است؟ دوم آنكه با اين استدلال، امامصادق هم مربوط به گذشته است و پس از آن هم ائمة ديگري آمدهاند، لذا صرفاً تمسك به قول و فعل آن حضرت را چگونه تبيين ميكنيد؟ آيا توقع داريد جوانان ستمستيز اين مرزوبوم، با اين روال سازش كنند و راهي جز راه شما را انتخاب نكنند؟ با اين شواهد اگر كسي بگويد شما درجهت حذف و ترك كامل سنت انبيا و ائمه حركت ميكنيد چه پاسخي داريد؟
هجده ـ آيا اتحاد بدون خداي واحد ممكن است؟
در بين روحانيت در مورد مسائل ديني، اجتماعي، سياسي و حتي فقهي كه در تخصص آنهاست، به قول مرحوم امام الي ماشاءالله اختلاف نظر وجود دارد. آيا علت حلنشدن اين اختلافات اين نيست كه «خداي واحد و وحدتبخش» جزء دروس رسمي حوزه نيست و در سيستم استدلال و رسيدن به نظريات فقهي نقشي ندارد. شما خود اذعان داريد كه اگر هريك از ائمه در زمان امام ديگري ميزيست دقيقاً خطمشي او را اتخاذ ميكرد. آيا ريشة وحدتنظر ائمه(ع) مبنابودن «خداي واحد و وحدتبخش» در آموزش، زندگي و استقلال آنها نبوده است؟ آيا نبايد اين روش تفقه را در حوزههاي علميه احيا كرد.
چرا غالب روحانيوني كه به مقام اجتهاد و مرجعيت ميرسند با يكديگر برخورد فكري و نظري نميكنند تا استنباطها و استدلالهاي يكديگر را تصحيح يا تكميل نموده و به وحدت نظر برسند؟ هركس براي خودش نظري داده و به ديگري اعتنايي ندارد. هركس براي خود رسالهاي فراهم ميكند و معمولاً تا پايان عمر نيز روي ادراكات خود پافشاري ميكند، بدون آنكه تلاشي براي به وحدت رسيدن با عالم و مجتهد ديگري كه دهها سال با او در يك شهر زندگي كرده، داشته باشد؟
وقتي خودتان اينقدر با يكديگر تفاهم نداريد، چگونه ميتوانيد ديگران و جامعه را به تفاهم برسانيد؟
نوزده ـ قرآن و سنت انبيا و ائمه هدي يا سنت فقها؟
شهيد آيتالله مطهري در كتاب فقه، جلد 3 ، ص 54 در مورد محدودة فقه مينويسند:
«در قرآن و سنت، فقه، علم وسيع و عميق به معارف و دستورهاي اسلامي است و اختصاص به قسمت خاصي ندارد. ولي بهتدريج در اصطلاح علما اين كلمه به فقهالاحكام اختصاص يافت. علماي اسلام تعاليم اسلام را منقسم كردند به سه قسمت:
الف ـ معارف و اعتقادات ب ـ اخلاقيات و امور تربيتي ج ـ احكام و مسائل عملي.
فقهاي اسلام كلمة فقه را در مورد قسم اخير اصطلاح كردهاند.»
بنا به گفتة شهيدمطهري، فقه موجود، سنت فقهاست، نه آنچه مورد نظر قرآن و ائمه(ع) بوده است. چرا درجهت بازگشت به سرچشمة قرآني فقه تلاشي نميشود؟
آيا فكر نميكنيد كه اگر رسماً در سيستم فقهي و آموزشي رايج تجديدنظر شود و فقها خود در برابر قرآن و سنت تمكين كنند، مردم كه قلباً و باطناً دوستدار دين خدا و معارف قرآن و ائمةاطهار هستند به دلخواه دنبال آنها خواهند آمد و لزومي به واداركردن مردم و جوانان به تمكين در برابر فتاوي و نظريات فقها نيست؟
بيست ـ قواعد توجيهگر رويههاي نادرست درميان مردم، روحانيت و حاكميت
درمباحث فقهي اعمال واجب به دودسته تقسيم كردهاند:
«1ـ واجبات تعبدي: اعمالي كه لازم است به قصد قربت به خدا انجام شود و اگر غرض دنيوي و مادي در انجام آن باشد صحيح نيست. مثل نماز، روزه و عبادات.
2ـ واجبات توصلي: اعمالي كه لازم نيست به قصد قربت خدا انجام شود. به هر نيتي، مثل انجام تعهد يا كسب منفعت، سود و غيره هم كه انجام گيرد، رفع تكليف شده است و صحيح است. مثل تعهدات اجتماعي، معاملات اقتصادي و…» (كتاب اصول فقه شهيد مطهري، صص 56 و 90)
با اين تقسيمبندي اگر رهبران سياسي و حكومتي به خاطر كسب منفعت و با انگيزة سودجويي يا جاهطلبي و نه خدمت به مردم و تقرّب به خدا حكومت كنند، چون عملي اجتماعي است جزء اعمال توصلي بهشمار رفته و با فقه موجود عملي صحيح و شرعي است.
مبناي اين تقسيمبندي رفتار انسان چيست؟ آيا غير از اين است كه روشها و برداشتهاي نادرست مرسوم و رايج در كوچه و بازار را صورت شرعي داده و براي آنها مجوز شرعي صادر كردهاند؟
وقتي قرآن ميگويد: «قل ان صلوتي و نسكي و محياي و مماتي لله ربالعالمين: بگو نماز من و روشهاي من و زندگي و مرگ من براي خداي پروردگار جهانيان است.» چرا شما عبادت و نماز و روزه را از ساير مسائل زندگي جدا كردهايد؟
آيا اين فقه غيرقرآني موجب توجيه رويههاي نادرست درميان حاكميت، مردم و مشروعيتدادن به آنها نميشود؟
با توجه به اينكه فعاليتهاي سياسي جزء اعمال توصلي است و از نظر شما تشكيل حزب و گروه با انگيزة مادي و دنيوي مشروع است، چه انتقادي به احزاب و گروههاي سياسي ـ كه از نظر شما انگيزه و اساس غيرديني دارند ـ داريد و چرا آنها را به تبعيت از خود فراميخوانيد؟
با تقسيمبندي تعبدي ـ توصلي: ورود به حوزه و كسوت روحانيت و خواندن دروس حوزوي جزء اعمال توصلي شمرده ميشود و اگر كسي با انگيزة كسب منفعت و اغراض دنيوي وارد حوزه شود كارش مجاز و مشروع ميباشد. با اين وصف از نظر فقهي به روحانيوني كه از اين لباس درجهت منافع شخصي بهرهبرداري كرده و از اين سيستم سوءاستفاده ميكنند چه اشكال و ايرادي وارد است؟
بيستويك ـ روحانيت فوق اسلام و خدا
وقتي عبارت «اسلام مستقل از روحانيت» مطرح شد كه منظور از آن حذف روحانيت هم نبود، شما حساسيت نشان داديد و فرياد وادينا و وااسلاما بلند كرديد. درمقابله با اين جريان واژة «اسلام فقاهتي» را باب كرديد و گفتيد كه اسلام منهاي روحانيت نداريم و… از شما كه نسبت به اسلام مستقل از روحانيت اينقدر حساسيت نشان داديد و ميدهيد، انتظار ميرفت كه نسبت به روحانيت منهاي خدا، روحانيت منهاي قرآن و فقاهت منهاي خدا و قرآن كه از دروس حوزوي منهاي تدريس خداشناسي و قرآن حاصل ميشود، هزار بار بيشتر حساسيت نشان دهيد. علت چيست كه در اين مورد اخير هيچ واكنشي نشان نميدهيد؟ آيا سازمان روحانيت نزد شما از خدا و قرآن مهمتر شده است؟
بيست و دو ـ يك بام و دوهوا در منطق
هنگام انتقاد از مجاهدين ميگوييد: «منطق ديالكتيك از ماركسيستهاست. روش شناخت هم از ديدگاه فلسفي جدا نميشود. لذا يك مسلمان نميتواند ديالكتيك را از ماركسيسم و ماترياليسم جدا كرده و قبول داشته باشد.» اما زماني كه نوبت به منطق ارسطو ميرسد، عكس آن را ميگوييد: «منطق ارسطو ربطي به فلسفة اصالت ماهيت ارسطو و جهانبيني كثرت (ماترياليسم) ندارد. روش شناخت مستقل از ديدگاه فلسفي است.» اينگونه استدلالهاي «يك بام و دو هوا» را چگونه توجيه ميكنيد؟
بيست و سه ـ آيا روحانيت عوامزده نيست؟
آيتالله مطهري در ريشهيابي نارساييهاي دروني روحانيت به اين نتيجه رسيده بودند كه روحانيتِ تسنن، نظامزده و دولتزده است و روحانيت شيعه عوامزده. (كتاب مرجعيت و روحانيت)
ايشان عوامزدگي روحانيت را ناشي از روش ارتزاق و كسب درآمد آنها ميدانستند. از زمان چاپ اين نظريه تاكنون هيچ نقدي از طرف روحانيت در مورد آن منتشر نشده است. با اين وصف چگونه ادعا ميشود كه روحانيت در همة صحنهها پيشرو بوده است؟
بيست و چهار ـ كاناليزه كردن قرآن
شهيد مطهري در كتاب اصول فقه ص 12 مينويسد: «مسلمين از صدر اسلام، براي استنباط احكام در درجة اول به قرآن مجيد رجوع كرده و ميكنند. ولي تقريباً مقارن با ظهور صفويه در ايران جرياني پيش آمد و فرقهاي ظاهر شد كه حق رجوع مردم عادي را به قرآن مجيد ممنوع دانستند. مدعي شدند كه تنها پيغمبر و امام حق رجوع به قرآن دارند. ديگران عموماً بايد به سنت يعني اخبار و حديث رجوع كنند.»
شاهديم كه هنوز برخي از روحانيون اين افكار را ترويج ميكنند. اگر جواني خودش به تحقيق در قرآن بپردازد بهشدت واكنشن نشان داده و اين حركت پژوهشگرانه را جرم ميشمرند. حتي اكنون از آن تفكر زمان صفويه نيز ارتجاعيتر هستند؛ آنها ميگفتند كه قرآن را بايد از طريق احاديث و ائمه(ع) فهميد، اينها ميگويند قرآن را بايد از طريق روحانيت شناخت. هركس بيرون از كانال روحانيت قرآن را تفسير كند،مورد قبول نبوده و متهم ميشود. ريشههاي سياسي و فكري بهوجودآمدن اين جريان چه بوده است؟
بيست و پنج ـ تجويز بردهداري در قرن بيستم
در حوزة علميه، روحانيون برجستهاي ـ حتي در ميان اعضاي جامعة مدرسين ـ هستند كه اعتقاد دارند بردهداري در اسلام منع نشده است و هماكنون نيز ميتوان برده گرفت.
]مرحوم[ آيتالله احمدي ميانجي در كتاب مالكيت خصوصي جلد 1 ـ كه جامعة مدرسين آن را منتشر كرده است ـ از وجود دستورات اسلام مبني بر آزادكردن برده نتيجه ميگيرند كه مالكشدن برده مشروعيت داشته و مجاز ميباشد. چون بدون مالكشدن برده، آزادكردن معني ندارد.
ايشان در صفحة 145 كتاب مزبور مينويسند: «پس بنابراين ادله متواتره از حديث و مطابق آيات قرآنيه، انسان بردگان را ميتواند مالك شود و بعد آزاد كند يا به نحو وجوب يا بهطور استحباب…» اگر اين افكار مقبول نيست، چرا هيچ اقدامي در جهت نقد و پاكسازي آن نميكنيد؟ درحاليكه معرفي كردن اسلام بهعنوان تأييدكنندة بردهداري ـ آن هم در زمان حاضر و در جهان امروز ـ موجب رميدن مردم شده و ميگويند صدرحمت به نظام امريكا كه دوقرن پيش بردهداري را لغو كرد.
وقتي در قرن بيستم بردهداري را مجاز و مشروع بدانند،چه انتظاري داريد كه با وجود اين افكار، جوانان و نيروهاي مترقي به شما اعتماد كنند؟
بيست و شش ـ روش الهي درست است يا روش شما؟
درحال حاضر اگر كسي به نقاط ضعف و نارساييهاي روحانيت اشاره كند، او را به منافق بودن و بيديني و التقاطيگري و… متهم ميكنند. آيا اين روش شما با روش خدا در قرآن كه بيمحابا نقاط ضعف انبيا را ذكر ميكند تناسبي دارد؟ آيا خداوند كريم با گفتن قتل انجامشده به دست حضرت موسي(ع)، هبوط حضرت آدم از بهشت، تلاش حضرت نوح براي نجات فرزند گمراهش و دهها نمونة ديگر، اوليا و انبياي خود را تضعيف نموده است؟ آيا روحانيت شأن بالاتري از انبياي الهي دارد؟ پس چرا به بهانة تضعيفنشدن روحانيت به كسي اجازة انتقادكردن نميدهيد؟
بيست و هفت ـ مگر شأن روحانيت از پيامبر اكرم(ص) بالاتر است؟
در آيات اول سورة مجادله ميخوانيم كه زني مورد ظلم شوهرش قرارگرفته با پيامبر مجادله ميكند و چون با آن حضرت به نتيجه نميرسد به خدا شكايت ميبرد. ميبينيم كه خداوند متعالي طي آياتي به نياز اصيل اين زن مظلوم پاسخ ميگويد و قانون ظالمانه ظهار را ممنوع ميكند، كه شرح ماجرا در تفاسير ازجمله تفسير الميزان آمده است.
از ديدگاه شما آيا با تأييد آن زن ازسوي خداوند، پيامبر كه طرف ديگر اين مجادله بوده تضعيف شده است؟ اگر جواب منفي است، پس چرا جوانان نيازمند را كه بهطور جدّي با شما در رابطه با مسائل مورد اختلاف به بحث و مجادله ميپردازند به انحراف و التقاطيبودن متهم ميكنيد؟
بيست و هشت ـ اجراي اصول يا مصلحت انديشيهاي سياسي و تشكيلاتي؟
اصل «برائت» از اصول مسلّم اسلامي است كه در فقه حوزهها نيز بر آن تأكيد شده و در قانوناساسي نيز بهعنوان اصل قلمداد گرديده است. اگر روحانيت خود را نماينده و مجري اسلام ميداند، آيا بايد از اين اصل دفاع كند يا اينكه براي حفظ طبقه و قدرت تشكيلاتي خود آن را زير پا بگذارد و حفظ تشكيلات خود را مقدم بر اجراي اين اصل اسلامي قرار دهد؟
اكنون اين پرسش مطرح است كه امامحسين(ع) هفتادودوتن كادر طراز اول خود را به پاي دفاع از اسلام فدا كرد و به بهانة حفظ تمامي نيروهاي خود از اصول خود عدول نكرد، اما حالا چرا براي حفظ قدرت تشكيلاتي، اصول فداي مصلحتانديشيها ميشود؟ و شما نيز تأييد كرده و يا سكوت ميكنيد؟
بيست و نه ـ در هر فصلي، منطقي براي امامت؟
بعد از رحلت امام خميني، ميگويند كه مواضع رهبر زنده و حاضر، ملاك و معيار است. ]مرحوم[ آيتالله آذري قمي در نمازجمعه تهران گفتند: احكام امام خميني با امضاي آيتالله خامنهاي اعتبار دارد. درمقابل، مخالفان استدلال ميكنند كه سنت محمد(ص) در زمان حضرت علي(ع) سنت خود حضرت علي(ع) است.
نخست آنكه: خود ايشان، روزنامة ايشان و حزب ثبتنشدهاي كه ايشان در آن عضويت دارند، در زمان حيات امامخميني به عناوين مختلف از فرمان ايشان در تأييد دولت مهندس موسوي سرباز زدند.
دوم آنكه: چرا در مورد كل فقه حوزهها و ائمة معصومين اين منطق را كنار ميگذاريد؟ چرا امام زمان را كه امام حي و زنده و حاضر است به فراموشي سپرده و به امام ششم بسنده كردهايد؟ وجود و خطمشي و موضع امام زمان در فقه و رويههاي شما چه نقشي دارد؟
سي ـ جدايي تفقه از توحيد ـ تفقه منهاي توحيد
ايمان به خداوند و خداشناسي در رأس همة مسائل است. تمامي مفاسد و انحرافات نيز از سستي ايمان به خدا سرچشمه ميگيرد.
چرا در حوزههاي علميه و سلسله دروس فقهي، خداشناسي و توحيد، از آموزشها و دروس رسمي نيست؟ چرا در كنار توجه به احكام خدا، به خود خدا توجه نميشود؟ آيا فقها مقدم بر فقاهت نبايد خداشناس و مؤمن باشند؟ فقه جاري چه رابطة مستقيمي با توحيد دارد؟
سي و يك ـ دين و علم منهاي توحيد
نخستين صفحه كتاب «جامعالمقدمات» كه طلاب در بدو ورود به حوزه علميه ميخوانند با اين روايت شروع ميشود: «اول العلم معرفه الجبار»؛ مبنا و اساس علم، شناخت خداست ازسوي ديگردر خطبة نهجالبلاغه ميخوانيم: «اول الدين معرفته» مبنا و اساس دين شناخت خدا است.
حال اگر حوزههاي علميه جايگاه «دين» و «دينشناسي» است، پس بايد كار را از خداشناسي شروع كرده و آن را مبنا قرار دهند و اگر حوزههاي علميه محل علم است كه باز هم بايد از خداشناسي شروع كرد؛ اما واقعيت غير از اين است. اگر يك طلبه در سير فقيهشدن و مجتهدشدن خود مستقلاً و شخصاً بهدنبال مباحث خداشناسي و اعتقادي نرود، در درسهاي فقهي زمينه و الزامي براي اين كار منظور نشده است. آيا چنين فقهايي ميتوانند مردم را انذار كرده و افراد مؤمن و خداشناس پرورش دهند؟
سي و دو ـ فروع دين منهاي اصول دين
در سلسله دروس فقهي دربارة فروع دين مفصلاً بحث و فحص ميشود. اما دربارة تبيين وحي و نبوت، تاريخ و سيرة انبيا، نقش معاد در زندگي و بسياري مباحث اساسي اعتقادي درس و بحث و امتحاني منظور نشده است. چگونه باور كنيم كه بدون شناخت خدا و پيامبر و معاد يعني اصول دين ميتوان فروع دين و احكام را شناخت و بدان عمل كرد؟
سي و سه ـ آيا تقسيمكردن آيات قرآن و تمسك به بخشي از آن درست است؟
شهيد آيتالله مطهري در كتاب آشنايي با علوم اسلامي، جلد سوم نوشته است:
“قرآن مجيد اولين منبع احكام و مقررات اسلامي است. البته آيات قرآن منحصر به احكام و مقررات عملي نيست. در قرآن صدها گونه مسئله طرح شده است. ولي قسمتي از آنها كه گفته شده در حدود 500 آيه از مجموعه 6600 آية قرآن، يعني در حدود يك سيزدهم قرآن، به احكام اختصاص يافته است. علماي اسلام كتب متعددي درخصوص همين آيات تأليف كردهاند. معروفترين آنها در ميان ما شيعيان كتاب «آياتالاحكام» مجتهد و زاهد معروف ملااحمد اردبيلي معروف به مقدس اردبيلي است كه در قرن دهم هجري ميزيسته و معاصر با شاه عباس كبير است.»
وظيفة فقها جاريكردن قرآن درجامعه است. اما با استناد به نظر شهيد مطهري، وقتي خود از بخش اعظم قرآن استفاده نكرده و در حقيقت اين بخش را سانسور كرده و با كل قرآن مأنوس نباشند، چگونه ميتوانند رسالت قرآني خود را در جامعه انجام دهند؟ وقتي قرآن كه كلام خداست در دروس فقهي دچار انزوا شده است، در مورد آزادي مطبوعات و عقايد بشري چه انتظاري ميتوان داشت؟ از اينها گذشته، چه تضميني براي پايبندي به اصول و شعارهاي انقلاب اسلامي وجود خواهد داشت؟
سي و چهار ـ توجه به قول و ناديده گرفتن عمل
در تعريف سنت ميگويند: «سنت عبارت است از «قول»، «فعل» و «تقرير» ائمه معصومين، درحاليكه سنت يكي از منابع فقه است. چرا در سيستم حوزه بيشتر به قول اصالت ميدهند و عمل و تقرير ائمه را فراموش ميكنند؟ چرا فعل و تقرير امام حسين(ع) در كربلا در فقه رايج جايي ندارد و مورد استناد قرار نميگيرد؟ يا از امام موسيبن جعفر(ع) صرفاً براي روضهخواني و مصيبت و گرياندن مردم استفاده ميشود، ولي زندگي و عمل آن حضرت كه منجر به حبس و شهادت ايشان شد سرمشق نبوده و در فقه رايج جايي ندارد؟ ريشة اصلي اين گرايشها چيست؟
سي و پنج ـ آيا قرآن كتاب دليل و راهنما نيست؟
قرآن كريم در موارد زيادي صراحتاً آيات خود را “روشن”، “مبين” و “هدايتگر” اعلام كرده است. تعبيراتي كه براي توصيف قرآن بهكار رفته است نظير «نور»، «كتاب مبين»، «تبيان لكل شي»، «ميزان»، «هدي»، «بيان» و… همگي بر اين دلالت دارند كه آيات قرآن، خود ملاك و راهنما و هدايتگر و روشنكننده هستند و ما را به حقيقت دلالت ميكنند. ولي متأسفانه قواعد رايج فقهي، قرآن را با وجود “قطعي سند” بودن، «ظنيالدلاله» ميداند كه بر چيز مشخصي دلالت نميكند. درمقابل، روايات «قطعيالدلاله» شمرده ميشوند.
با پذيرش اين قاعده كه هر آنچه كه قرآن بر آن دلالت كند ظني و قابل شك است، قرآن به عنوان كتاب «راهنماي عمل» و «ميزان» و «مبنا» رد شده و صرفاً بايد به سراغ روايات رفت. طبق قاعده فقهي يادشده، حتي براي روشنشدن آيات هم بايد به روايات استناد كرد؛ يعني قرآن را به روايت عرضه كنيم. حال آنكه علاوه بر آن، روايات هم خلاف اين روش را ميگويند. به قول امام صادق(ع) بايد روايت را با قرآن محك زد. با اين وصف اگر قرآن قطعيالدلاله نباشد، آيا روايات هم از حجيت و قطعيت نميافتند؟ چرا در قواعدي كه خلاف نص صريح قرآن است تجديدنظر نميشود؟
سي و شش ـ علت اختلاف در بين روحانيت
پس از هزارسال بحث و فحص در مورد احكام فقهي و اين همه صرف وقت و امكانات، هنوز دو مرجع پيدا نميشوند كه حداقل در مسائل عبادي به وحدت نظر رسيده باشند و رسالة واحدي ارائه داده باشند و امت اسلامي را از اين همه تفرقه بهسوي وحدت بكشانند. آيا اين اختلاف مراجع، ريشه در روش تفكر و شيوة تعقل در حوزهها دارد يا از علل ديگري سرچشمه ميگيرد؟
سي و هفت ـ انذار در فقه قرآني، تقليد در فقه موجود
در آية 122 سورة توبه كه مستند قرآني فقها در تحليل علوم حوزوي است، هدف و منظور از تفقه را «انذار» قوم خود، يعني همان رسالتي كه پيامبران به عهده داشتهاند ذكر كرده است. آيا با حذف و ترك بيش از ششهزار آيه قرآن كه شامل مسائل اساسي مثل توحيد، تاريخ انبيا، معاد، خلقت جهان و انسان و… است، ميتوان بشر را انذار نمود؟
مرحوم علامه طباطبايي درتفسير الميزان، ذيل آية 122 سورة توبه بحثي كردهاند و كلمة انذار را مورد استناد قرار داده و سپس نتيجه ميگيرند: «مقصود از تفقه در دين، فهميدن همة معارف ديني از اصول و فروع آن است، نهخصوص احكام عملي، كه فعلاً در لسان علماي دين كلمة فقه اصطلاح در آن است.»با اين وصف چرا در جهت بازگشت به فقه قرآني ـ كه شناخت دقيق تمامي علوم قرآني در زمينههاي وجودشناسي، جهانشناسي، شناختشناسي، فلسفة تاريخ و جامعهشناسي و… است ـ حركت نميكنيد؟ آيا وقت آن نرسيده است كه بهجاي خواندن مردم به تقليد، رسالت انذار را احيا كنيم؟ فقيه از نظر قرآن كسي است كه مردم را انذار كرده و فطرت آنها را بيدار كند و در آنها ايمان و بصيرت را افزايش دهد. درحاليكه فقيه در اصطلاح حوزهها كسي است كه نهايتاً مردم را به تقليد از استنباطهاي شخصي خود فراميخواند.
سي و هشت ـ خداي تراشيدة ذهن يا ذهن نيازمند به خدا؟
حضرت امام حسين(ع) در مناجات عرفه بهصراحت ميگويد: «كيف يستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر اليك» چگونه استدلال ميشود بر تو به وسيلة چيزي كه خود در وجودش نيازمند به تو است؟ درحاليكه برخلاف اين استدلال، سالهاست كه در آموزشهاي جاري، وجود خداوند از طريق اصالتدادن به پديدهها و مخلوقاتي نظير حركت، نظم و…، كه خود محتاج به وجود خالق هستند استدلال ميشود. اين خدايي كه سالها مشغول اثبات وجود آن هستيم و هر زمان با يك اختراع، كشف جديد، استدلال جديد و منكر جديد مورد شك و ترديد واقع ميشود، خود، براي اينكه به مخلوقات خود ثابت شده و مردم به او معتقد شوند، نيازمند اين استدلالها و بحث و جدلهاست. آيا نبايد فكر كنيم كه اين خدا خداي واقعي نيست، بلكه خدايي نيازمند و تراشيده ذهن من و شماست و به قول قرآن منشأ هيچ نفع و ضرري نميتواند باشد؟ كمااينكه ميبينيم اين خداي ذهني در روابط و عملكرد فرد و جامعه اثري ندارد؟
سيونه ـ خداي محتاج بديهيات عقلي
شما به كمك بديهيات عقلي ارسطويي، وجود خدا را از روي مخلوقات اثبات عقلي ميكنيد، به همين دليل گمان ميكنيد اگر منطق ارسطو رد شود، خدا هم رد ميشود، بهطوريكه ملاك مسلماني و صحت عقايد را تسليم به اين منطق و قبول آن ميدانيد و به نظر ميرسد حساسيت و يقيني كه به بديهيات عقلي ارسطويي داريد، بيش از حساسيت و يقين نسبت به خداست.
چگونه چنين خدايي ميتواند فطرتها را بيدار كرده و انگيزة تزكيه و جهاد و شهادت باشد؟ آيا فكر نميكنيد بسياري از نارساييهاي دروني روحانيت از اينجا سرچشمه ميگيرد؟
چهل ـ علت ناتواني حوزه در اصلاح فكري مجاهدين
استاد شهيد مطهري در كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» جلد 2، پاورقي صفحه 114 مينويسد:
«هريك از اصول چهارگانه ديالكتيك، كم و بيش از قديم و جديد در مقام توجيه قوانين عمومي طبيعت طرفداران فراواني داشته و دارد و بعضي از آن اصول با قطع نظر از نقطهنظرهاي ضعيفي كه در منطق ماديين است قابل قبول است…»
در صفحة 116 همين كتاب ميخوانيم: «اصل تبعيت جزء از كل يا اصل تأثير و رابطة متقابل در طبيعت، مورد قبول دانشمندان است.»
در صفحة 123: «ثبات را كه ديالكتيك نفي ميكند، چنان كه در عينيت گفته شد، در ماده درست ميباشد، نه در صورت علميه تصوري يا تصديقي.»
در صفحة 122: «انتقاد عينيت كه دانشمند مادي ميگويد درست است، ولي اين سخن را در مورد مادة خارجي و تركيبات وي ميتوان گفت، نه در مورد علم و ادراك.»
و بسياري موارد ديگر كه در اين كتاب و ديگر كتابها آمده است. بنابراين به نظر استاد در حوزة ماده كم و بيش اصول ديالكتيك حاكم است.
نخست آنكه: با اين وصف چه انتقادي به “تبيين جهان” مسعود رجوي دارند. با توجه به اينكه او هم دقيقاً همين نظر را دارد.
تبيين جهان، جلد 11، ص 23: «… به رغم همة دعواهايي كه در طول تاريخ بين طرفداران منطق استاتيك، صوري، ارسطويي با منطق ديناميك، پويا و ديالكتيكي بوده، امروز براي ما روشن است كه هيچكدام از اين دو منطق را نميشود مطلق كرد. يعني نميتوان همه چيز را با يكي از اينها سنجيد و آن يكي ديگر را مطلقاً دور انداخت…»
ص 24: «… اگر بخواهيم منطق ديالكتيكي را مطلق بكنيم، طبيعتاً ميرسيم به ماترياليسم، يعني براساس مطلقكردن منطق، جهان را الزاماً سراسر مادي خواهيم ديد…»
آيا علت اينكه شما نتوانستيد در بين جوانان معتقد به نظريات سازمان مجاهدين تأثير گذاشته، آنها را متحول كرده و تعالي دهيد اين نيست كه با ايدئولوژي آنها سنخيتهايي وجود دارد و چيز برتري براي ارائه نداريد؟ با توجه به اينكه انديشة مجاهدين يك سنخ “تفكر” است، چگونه با تكفير و… ميشود اين فكر را اصلاح كرد؟
دوم آنكه: وقتي مرحوم علامه طباطبايي و مرحوم شهيد مطهري ديالكتيك را مستقل از ماترياليسم دانسته و آن را با شروطي جدا از فلسفة ماترياليسم در يك حوزة مادي ميپذيرند و مرحوم علامه نيز اعتراضي به چاپ اين پاورقيها بر كتاب خود نميكند، چرا شما هر نيروي انقلابي كه اسم ديالكتيك را ميبرد، به التقاطي، ماركسيست و ماترياليست بودن متهم كرديد؟
چهلويك ـ خوشبيني به الفاظ وارداتي، بدبيني به الفاظ ديني
شهيد مطهري در ص 125 كتاب منطق و فلسفه مينويسند:
«لغت فلسفه: اين لغت ريشة يوناني دارد.»
در ص 127 مينويسند: «مسلمين اين لغت (فلسفه) را از يونان گرفتند. صيغة عربي از آن ساختند و صبغة شرقي به آن دادند و آن را بهمعناي مطلق دانش عقلي بهكار بردند.»
تعجب اين است كه درحاليكه يك لغت بيگانه در فرهنگ اسلامي فراوان به كار برده ميشود. و ما حتي بهدنبال معادل قرآني آن نيستيم؛ چهطور نسبت به واژه هايي كه مختص فرهنگ اسلامي است، فقط به صرف اينكه محافل غيراسلامي هم آن را به كار بردهاند اينقدر حساسيت داريم؟ چرا واژههايي مثل خلق، مجاهد، نفي استثمار، ارتجاع و… را طرد ميكنيم؟ درحاليكه اين واژهها كاملاً بار ديني دارند. اين حساسيتها و آن بيتوجهيها از چه گرايشي حكايت ميكند؟
چهل و دوـ چرا روحانيت از فقه قرآني دور شد؟
شهيد مطهري دربارة تبديل فقه قرآني به فقه موجود ميگويند (ص 54 كتاب اصول فقه):
«در اصطلاح قرآن و سنت، «فقه» علم وسيع و عميق به معارف و دستورهاي اسلامي است و اختصاص به قسمت خاصي ندارد، ولي تدريجاً در اصطلاح علما اين كلمه اختصاص يافت به «فقهالاحكام». چنانچه ميدانيم، فقهالاحكام نيز به احكام عبادي فردي اختصاص يافته است.
حال اين سؤال اساسي مطرح است كه مكانيسم و نحوة اين تغيير تدريجي و رهاكردن فقه قرآني چيست؟
برخي گفتهاند علت اين امر اين است كه وقتي روحانيت از پرداختن به مسائل حكومتي و سياسي كنارهگيري كرد، مراجعات مردم به آنها به مسائل روزمره محدود شد، اما فقه هم به پاسخگويي به همين مسائل محدود شد. اگر اين تببين و ريشهيابي را بپذيريم، بايد قبول كنيم كه علماي اسلام خود مستقلاً هيچگونه مسئوليتي در برابر خدا و مكتب احساس نميكردند و فقط تابع و دنبالهرو مردم و عوامالناس بودهاند.
برخي گفتهاند علت اين مسئله اين بوده است كه علما از دستيابي به حكومت مأيوس شده بودند و لذا در مورد فقه حكومتي و اجتماعي و استخراج احكام سياسي، اقتصادي و اجتماعي كاري انجام ندادهاند. اگر اين تبيين ـ كه علما از غلبة حق بر باطل و اضمحلال باطل و ظالم مأيوس شده بودند ـ را بپذيريم، با توجه به اينكه در قرآن يأس از رحمت الهي با كفر مساوي دانسته شد، مسلمان بودن آنها مورد شك واقع ميشود.
در هر صورت تاكنون جواب مشخصي به اين سؤال داده نشده است. راستي چرا در مورد اينكه مثلاً مرحوم دكترشريعتي دربارة فلان مسئله چه گفته و چرا اشتباه كرده است اين همه وقت و انرژي صرف شده و تبليغات ميشود، اما از اين مسئله مهم ـ كه مبتلا به بخش اعظم فقها بوده است ـ غفلت ميشود؟
چهل و سه ـ فلسفة اسلامي كدام است؟
شهيد مطهري در صفحة 141 كتاب منطق و فلسفه مينويسد:
«فلاسفة اسلامي به دو دسته تقسيم ميشوند: فلاسفة اشراق و فلاسفة مشاء. سردستة فلاسفة اشراقي ”شيخ شهابالدين سهروردي“ از علماي قرن ششم است و سردستة فلاسفة مشاء اسلامي ”شيخالرئيس ابوعليسينا“ بهشمار ميرود. اشراقيان پيرو افلاطون و مشائيان پيرو ارسطو به شمار ميروند.»
و نيز در صفحة 151 همين كتاب بر اين تقسيمبندي تأكيد ميورزند كه:
«بنابر مشهور، افلاطون سرسلسلة اشراقيون و ارسطو سرسلسلة مشائيون به شمار ميرود و هم اشاره شد كه در دورة اسلامي اين دو مكتب ادامه يافت. برخي از فلاسفه روش اشراقي دارند، برخي ديگر روش مشائي.»
گرچه به نظر ميرسد فلسفة اسلامي هويت مستقلي داشته و دارد كه در اين تقسيمبندي نميگنجد و صدرالمتألهين درجهت ارائه و تدوين آن تلاشهايي كرد، اما برخي از علما تقسيمبندي فوق را پذيرفته و قبول دارند، كه در اين صورت جاي تأمل بسياري وجود دارد.
آيا قرآن و اسلام داراي جهانبيني و فلسفة مستقلي نبوده است كه ما خود را در اين تقسيمبندي بگنجانيم؟ آيا فلسفة مشاء و فلسفة اشراق با مباني فلسفة اسلامي و قرآن مطابقت دارد؟
چهل و چهار ـ منطق وارداتي
شهيد مطهري در ص 18 كتاب منطق و فلسفه مينويسند:
«يكي از علومي كه از جهان خارج وارد حوزة فرهنگ اسلامي شد و پذيرش عمومي يافت و حتي بهعنوان مقدمهاي بر علوم دين جزء علوم ديني قرار گرفت، علم منطق است. علم منطق از متون يوناني ترجمه شد. واضع و مدوّن اين علم ارسطاطاليس يوناني است. اين علم در ميان مسلمين نفوذ و گسترش فوقالعاده يافت. اضافاتي بر آن شد و به سرحد كمال رسيد.»
شما كه جوانان اسلامخواه و شخصيتهاي مسلمان را به صرف اقتباس يك شيوة انقلابي از يك دانشمند خارجي يا يك رهبر انقلابيِ معمولاً مبارز به التقاط و انحراف و نفاق متهم كرده و ميكنيد، چهطور مقدمه و اساس علوم ديني را يك منطق وارداتي يوناني ـ غربي قرار دادهايد؟ با نفوذ گستردها ي كه فلسفه و منطق يونان در آموزشهاي حوزوي دارد و محصولش اسلام يونانزده است، شما چگونه خود را نماينده، مبلغ و مدرس اسلام نابمحمدي(ص) ميناميد؟ آيا قرآن خود منطق و روش استدلال نداشته است؟ چه گامهايي در اين زمينه برداشته شده است؟
جهل و پنج ـ پيچيدهشدن روابط و دوري بيشتر از قرآن
در فقه رايج جايي باز شده است كه از راه غير «كتاب و سنت» به استخراج حكم و تكليف شرعي بپردازيم. پيشبيني شده است كه در مواردي ممكن است فقيه نتواند از راه “كتاب و سنت” وظيفة الهي خود را استنباط كند. در چنين شرايطي بايد به سراغ عقل رفت. عقلي كه روش آن نيز منطق يوناني است. شهيد مطهري در كتاب اصول فقه مبحث اصول عمليه، صفحة 44 مينويسند:
«ولي گاهي (فقيه) مأيوس و ناكام ميشود. يعني تكليف و حكم الله را كشف نميكند و بلاتكليف و مردد ميماند. در اينجا چه بايد بكند؟… عقل نيز در برخي موارد مؤيد حكم شرع است؛ يعني حكم استقلالي عقل نيز عين حكم شرع است…»
حال با توجه به اينكه در جهان امروز تكنولوژي پيشرفت كرده، جوامع گسترش يافته و روابط اجتماعي پيچيدهتر ميگردد، هر روز مشكلتر از گذشته ميتوان از كتاب و سنت به حكم مورد نظر دست يافت. آيا به جاي اينكه از اسم اسلام بهعنوان چماق تكفير و حذف جناحهاي رقيب استفاده شود، بهتر نيست تحولي در جهت تمسك واقعي به قرآن و كشف روش تعقل قرآني صورت دهيد؟
جهل و شش ـ عقل يوناني به جاي عقل قرآني
شما عقل را بهعنوان يكي از ادلة چهارگانة فقه پذيرفتهايد و آن را همرديف كتاب و سنت ذكر ميكنيد. براي تفسير آيات كتاب نيز تعقل ميكنيد و كليد تعقل را هم بديهيات عقلي ارسطويي ميپنداريد. مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان كليد فهم همهچيز ازجمله قرآن را منطق ارسطو ميدانند. (تفسير الميزان، ج 10، ص 87، ذيل آيات 15 تا 19 سورة مائده)
در مورد درك و فهم سنت هم قواعد و ضوابطي گذاشتهايد كه متكي بر قواعد منطق ارسطوست. درواقع عقل را مقدم بر كتاب و سنت قرار داده و لگام عقل را هم به دست منطق يونان دادهايد؛ يعني اصليترين منبع فقهي همين منطق يونان است كه با قرآن و سنت هم از فيلتر آن برخورد ميشود.
چهل و هفت ـ اختلاف در حجيت عقل
بين علما دربارة حجيت عقل اختلافنظر وجود دارد. برخي اساساً براي عقل حجيت و مشروعيتي قائل نيستند و معتقدند خداوند عالم در قرآن و توسط ائمة معصومين تمامي احكام و دستورات مورد نياز بشر در همة ادوار را ذكر كرده است و ما فقط بايد از روايات و آيات تكليف خودمان را درآوريم و نيازي به استنباط حكم ازطريق استدلالهاي عقلي نيست. علماي اصولي ميگويند حكم شرع و حكم عقل مطابق يكديگرند. احكام شرعي براساس مصالح و نفي مفاسدي صادر شدهاند و هر يك حكمتي دارند. اگر مواردي پيش بيايد كه ما نتوانيم از طريق قرآن و سنت به حكم شرع و تكليف الهي دست يابيم، از عقل كمك ميگيريم (كتاب اصول فقه شهيد مطهري، ص 38 تا 43). اگر از طريق عقل بهوجود مصلحتي يقين كنيم، حكم لازمة آن مصلحت درواقع حكم شرع است. سالهاست كه اين اختلاف بين اصوليين و اخباريين وجودداشته و هماكنون نيز وجود دارد. حتي در جامعة مدرسين نيز كه يك تشكيلات و گروه هستند اين دو نظر وجود دارد.
چرا اين اختلاف ـ كه در مباني هم هست ـ ريشهيابي نشده و بهطور بنيادين به حل آن انديشيده و اقدام نميشود؟
چهل و هشت ـ بياعتنايي به اخلاق ريشه در كجا دارد؟
از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه: «اني بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» من مبعوث شدم كه مكارم اخلاقي را كامل كنم. اگر فقه راهنماي عمل زندگي است، چگونه اخلاق با اين درجة اهميت، از دايرة فقه خارج شده است؟ بهطوريكه بهتدريج به فراموشي سپرده ميشود؟ عليرغم اينكه هدف از بعثت تكميل مكارم اخلاقي بوده است، بسياري مسائل نظير انفاق، ايثار، كمك به مسلمين، عفو و گذشت بهعنوان اينكه در حيطة مسائل اخلاقي است، بهعنوان مستحبات قلمداد ميشود و برنامة اجرايي براي آن نداريم. ريشة اين جداكردن اخلاق از فقه در چيست؟
چهل و نه ـ بنبست در تشخيص محكم و متشابه و روش توشهگيري از قرآن
بنابر تفسير مفسران از آيات هفتم و هشتم سورة آلعمران، راه شناخت و تفسير قرآن تشخيص احكام محكم و متشابه و ارجاع متشابهات و محكمات به صفات حقتعالي است. اما در مورد اينكه محكم چيست و متشابه كدام است اختلاف نظر وجود دارد. مرحوم علامه طباطبايي در جلد 10 تفسير الميزان ذيل آيات يادشده بيان ميدارند كه در مورد آيات محكم و متشابه بين مفسرين 17 نظريه وجود دارد.
با اين وصف وقتي علما در تشخيص آيات محكم تا به اين حد اختلاف نظر دارند، چگونه در تفسير موضوعات قرآن به وحدت خواهند رسيد؟ چه توقعي وجود دارد كه تحت لواي نظر مفسران تفرقهها و اختلافات حل شود؟
همچنين مرحوم علامه طباطبايي در جلد 10 تفسير الميزان 16، تعريف مختلف مفسران از محكم و متشابه را نقل كرده و خودشان ضمن نقد آنها تعريف جديدي ارائه دادهاند. ميگويند محكم آن است كه در مدلول و مفهوم آن اختلافي نباشد، مثل آيات احكام. متشابه آن است كه هركس تصور و مفهومي از آن پيدا ميكند. ايشان اضافه ميكند كه به اين آيات متشابه نبايد عمل كرد، فقط بايد ايمان داشت.
اگر نظرية مرحوم علامة طباطبايي را بپذيريم، آيات قرآن كه مربوط به محكم و متشابه است ازجمله آيات هفتم و هشتم سورة آلعمران خود متشابه ميباشد، چرا كه در مدلول و مفهوم متشابه و محكم اختلاف وجود دارد و ما بايد به آن آيات صرفاً ايمان داشته و عمل نكنيم.
شما كه تفسير الميزان را در همهجا تبليغ ميكنيد، اين بنبست را چگونه حل مينماييد؟
پنجاه ـ روش تعقل در خارج از قرآن
مرحوم علامه طباطبايي در مورد روش تعقل معتقد بودند كه قرآن بيش از سيصد مورد به تعقل و تفكر صحيح و صواب دستور ميدهد، ولي اين فكر صحيح و جواب را خود قرآن معين نكرده است:
تفسير الميزان جلد 10، ذيل آيات پانزده تا نوزدهم سوره مائده «در قرآن شريف اين فكر صحيح و صوابي را كه به آن اصرار دارد معين نفرموده و تنها به آنچه كه مردم به حسب عقلهاي فطري و ادراكات مرتكز در جان خود ميفهمد حواله داده است…» مرحوم علامه آنگاه بنابر استدلالهاي عقلي خود نتيجه ميگيرند اين راه درست فكركردن، راهي است كه مبناي آن قياس مساوات است.
چگونه ممكن است قرآن كه بيان و توضيح هر چيز است (تبياناً لكل شي) در مورد مسئلهاي به اين درجه از اهميت ـ كه حدود 300 آيه مستقيماً دستور به آن داده است و شما نيز آن را عامل تميز انسان از حيوان ميدانيدـ روشي ارائه نداده باشد؟
در سازمان مجاهدين نيز معتقد بودند مواردي هست كه در قرآن نيامده است، مثل روش تحليل و تفكر، ازسويي طبق دستور خود قرآن، ما محق و مجازيم كه در چنين مواردي به علم و عقل مراجعه كنيم و پاسخ علم و عقل درواقع همان نظر اسلام است. آنها نيز همچون مرحوم طباطبايي معتقد بودند كه روش تعقل مسئلهاي است كه بايستي در خارج از قرآن و در حيطة علم و عقل به جستوجوي آن رفت. حالا اينكه منطق ارسطو اصل است يا ديالكتيك، يك بحث كارشناسي و تخصصي است.
بنابراين نحوة نگرش شما در زمينة روش تعقل در قرآن با نحوة نگرش آنها در اين زمينه تفاوت بنياديني ندارد. تنها يك اختلاف كارشناسي هست كه شما ميگوييد قياس مساوات كليد فهم قرآن است و آنها ميگفتند ديالكتيك، آن هم با شروطي مثل تأثير متقابل قرآن و ديالكتيك و هدفداربودن اين ديالكتيك. علاوه بر اين در دهههاي اخير، كتابهاي ماركسيستي از ارسطو اعادة حيثيت كرده و او را پدر ماترياليسم قلمداد كردهاند.
وقتي كه از جانب روحانيت اين نسخه تجويز شود كه “روش تعقل قرآني نداريم و براي يافتن روش تعقل بايد به بيرون از قرآن رفت”،. طبعاً هركس خود به جستوجوي روش تعقل ميپردازد و در اين راه ممكن است به نتايج مختلفي برسد. با اين وصف جاي انگ و برچسب نيست. اگر اشكالي هست از ماست كه چنين روشي را تجويز كردهايم. پس چرا جوانان تلاشگر را محكوم و طرد كنيم و به ريشة كار كه دوري از روح قرآن و روش تعقل قرآني است توجهي نكنيم؟
پنجاه و يك ـ ايدئولوژي مؤيد سودجويي
]مرحوم[ آيتالله ميانجي در صفحة 10 كتاب «مالكيت خصوصي» جلد 1 ـ كه توسط جامعة مدرسين چاپ و منتشر شده است ـ مينويسد:
«… اگر انسان بداند كه نتيجة زحمات او نصيب ديگران خواهد شد و فعاليت شبانهروزي او براي او نتيجهاي نميدهد، ميل به فعاليت و عشق به كار در او ميميرد و كار براي او يك حالت اجباري و قسري ميگردد و زندگي پر از عشق و آمال و شور او تبديل به يك زندگي ماشيني و سرد و بدون عشق ميشود و هر اندازه مالكيت وي محدود گردد، به همان اندازه عشق به كار و فعاليت از او سلب ميشود و ركود اقتصادي ايجاد ميگردد و به همين اندازه فرق ميان ممالك سوسياليستي و سرمايهداري به حسب تجربه ثابت شده است.”
با اين تفكرات عامل محرك و انگيزانندة انسان و جامعه سودجويي ميشود و اين انگيزه مشروع و فطري قلمداد ميگردد. آيا اين بينش خود توجيهكننده و مؤيد و موجد سرمايهداري و استثمار نيست؟ ازسوي ديگر چه تضاد بنياديني با ماركسيسم ـ كه انگيزة انسان را منافع اقتصادي ميداند ـ وجود دارد؟ بگذريم از اينكه ماركسيسم انگيزة فرد را فقط منافع طبقه و جمع ميداند، ولي در اين تفكر انگيزة انسان حفظ منافع شخصي و سودجويي فردي است كه از بينش ماركسيستها ماديتر و غيرتوحيديتر است.
پنجاه و دو ـ التقاط با يونان آري، التقاط با ماركسيسم هرگز!
شما كه اينقدر جوانها را با انگ التقاط متهم و طرد نمودهايد، چرا درمقابل اين التقاط آشكار با فلسفه و شناخت و منطق يونان موضعي نميگيريد، بلكه آن را پذيرفتهايد؟ آيا اين مسئله اين شك را برنميانگيزد كه مقابله شما با ماركسيسم هم از موضع پذيرش التقاط با يونان است، چرا كه اگر اسلام مطرح باشد، هرنوع التقاط با چپ يا راست بايد پاكسازي شود؟
پنجاه و سه ـ معيار الحاد چيست؟ الحاد امريكا در چيست؟
اكثريت فقها و علماي حوزه، دولت امريكا، اسراييل و انگليس را خداپرست و اهل كتاب ميدانند و شوروي سابق و كشورهاي كمونيستي را ملحد ميشناسند. درحاليكه امام خميني گفتند امريكا در رأس ملحدان جهان است.
چرا مدرسين تلاشي در جهت ريشهيابي و پاكسازي اين تفكر رايج در سازمان روحانيت نميكنند؟ اگر واقعاً نظريات امام را قبول داريد، چرا در جهت تبيين فقهي ـ فلسفي مواضع استراتژيك و اساسي ايشان اقدام نميكنيد؟
پنجاه و چهار ـ آيا خصوصيكردن اقتصاد مهمتر از قرآني كردن رساله است؟
امام خميني رسالههاي عمليه مراجع را مورد انتقاد قرار داده و گفتند: “براي اينكه كمي معلوم شود فرق ميان اسلام و آنچه بهعنوان اسلام معرفي ميشود تا چه حد است، شما را توجه ميدهم به تفاوتي كه ميان قرآن و كتب حديث با رسالههاي عمليه هست. قرآن و كتابهاي حديث كه منابع احكام و دستورات اسلام است با رسالههاي عمليه كه توسط مجتهدين عصر و مراجع نوشته ميشود از لحاظ جامعيت و اثري كه در زندگاني اجتماعي ميتواند داشته باشد به كلي تفاوت دارد…” (كتاب ولايتفقيه، ص 59)
با توجه به اين جمعبندي:
الف ـ علت فاصلهگرفتن رسالة مراجع و مجتهدين از كتاب و سنت چيست؟
ب ـ چرا به اندازة يك دهم فشاري كه به نفع بخش خصوصي بر دولت مهندس موسوي وارد آورديد مراجع را تحت فشار قرار نداديد كه در رسالههاي عمليه و دروس حوزهها تحولي پديد آورند؟ آيا نزد شما رفتن به سمت اقتصاد آزاد و بخش خصوصي از رفتن به سمت قرآن و حديث مهمتر است؟
ج ـ چرا عليرغم گفتههاي فوق، بعد از رحلت امام، مجدداً مردم را به تقليد از همان مراجع و رسالههاي عمليه فراخوانديد؟
پنجاه و پنج ـ تحقيق در مورد خون پشه مهمتر است يا مسئلة امامت؟
ساليان درازي است كه در حوزهها ريزترين موارد مسائل نجاست و طهارت مورد بحث قرار ميگيرد. شما كه شعار سنت و عترت و تمسك به ولايت معصوم(ع) را ميدهيد، چرا در كنار بحث نجاست خون پشه و امثال آن، شناخت خطمشي و روشهاي ائمة اطهار را در دروس حوزه نگذاشتيد تا با بحث و تحقيق، بهتدريج قضايا و مبهمات از ابهام درآيند؟
پنجاه و شش ـ نهجالبلاغه در حوزهها كمتر از جاهاي ديگر رواج دارد.
چرا نهجالبلاغه امام علي(ع) در بين جوانان، روشنفكران مذهبي و محافل خارج از حوزه بيش از حوزههاي علميه رواج پيدا كرده است؟ چرا در سيستم فقهي رايج براي نهجالبلاغه سنديت فقهي قائل نيستيد؟ چرا فقه خود را به امام اول شيعه و نهجالبلاغه كه فقه مكتوب و حكومتي اوست منتسب نميكنيد و عمدتاً از امام ششم شروع ميكنيد؟ چرا نهجالبلاغه كه بيشتر آن مربوط به مسائل تحققي و حكومتي است، از منابع فقهي حذف شده است؟ بهويژه امروزه كه درك شيوههاي اسلامي در امر حكومت تا به اين حد مورد نياز است؟
پنجاه و هفت ـ ريشهيابي انفعال فقها در نظارت بر قوانين بعد از مشروطه
پس از انقلاب مشروطيت، طبق قانوناساسي سابق، علما حق داشتند بر مصوبات مجلس نظارت كرده و قوانين خلاف موازين شرع را رد نمايند؛ چرا در آن دوره روحانيت به اين وظيفة مهم عمل نكرد؟ چرا جز مرحوم مدرس همه كنار نشستند؟ و زمينه را براي حذف اسلام از نظام حكومتي و حاكميت ديكتاتوري فراهم كردند؟ چرا اين مسائل ريشهيابي نميشود؟





