
گاهی چند عدد، بیش از دهها صفحه گزارش مدیریتی از وضع یک نظام آموزشی خبر میدهند. گزارش رسمی معاونت آموزش متوسطهی وزارت آموزش و پرورش از نتایج امتحانات نهایی پایهی دوازدهم در سالهای ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۵ نیز از همین دست است. در ظاهر، با جدولی از معدلها روبهرو هستیم؛ اما پشت این اعداد، تصویری روشنتر از مدرسهی ایرانی دیده میشود: کیفیت آموزش برای همهی دانشآموزان یکسان نیست و رشتهی تحصیلی نیز با تفاوتهای قابلتوجهی در سطح عملکرد همراه شده است.
دو شکاف بیش از همه جلب توجه میکند. نخست، شکاف میان انواع مدارس؛ جایی که فاصلهی میان مدارس استعدادهای درخشان و مدارس عادی دولتی در سال ۱۴۰۵ به ۷٫۴۷ نمره رسیده است. دوم، فاصلهی میان رشتههای تحصیلی؛ جایی که ادبیات و علوم انسانی با میانگین ۹٫۶۸ در پایینترین سطح قرار دارد و بیش از 3 نمره با ریاضیفیزیک فاصله گرفته است.
این دو تفاوت صرفاً اختلاف در کارنامه نیستند. هر دو به یک پرسش بنیادی مربوطاند: نظام آموزشی چگونه فرصت یادگیری، امکان پیشرفت و سرمایهی دانشی را میان فرزندان جامعه توزیع میکند؟
مدرسهی عادی دولتی در انتهای طیف
در سال ۱۴۰۵، میانگین دانشآموزان مدارس استعدادهای درخشان ۱۷٫۴۱ بوده است؛ نمونه دولتیها ۱۵٫۸۶، مدارس شاهد ۱۲٫۷۲ و مدارس غیردولتی ۱۱٫۲۲. در انتهای این طیف، مدارس عادی دولتی با میانگین ۹٫۹۴ قرار دارند. میانگین کل کشور نیز ۱۱٫۳۰ است. فاصلهی ۷٫۴۷ نمرهای میان استعدادهای درخشان و مدارس عادی دولتی آنقدر بزرگ است که نمیتوان آن را یک تفاوت معمول آموزشی دانست.
مهمتر آنکه این شکاف تازه پدید نیامده است. در سال ۱۴۰۳، میانگین استعدادهای درخشان ۱۶٫۷۱ و مدارس عادی دولتی ۹٫۱۶ بود؛ در ۱۴۰۴ این دو عدد به ۱۶٫۴۷ و ۸٫۶۴ رسید. بنابراین فاصلهی این دو نوع مدرسه در سه سال پیاپی حدود ۷٫۵۵، ۷٫۸۳ و ۷٫۴۷ نمره بوده است. وقتی چنین فاصلهای سه سال متوالی تکرار میشود، دیگر با یک نوسان مقطعی روبهرو نیستیم؛ با الگویی پایدار مواجهیم.
البته از این اعداد نمیتوان نتیجه گرفت که همهی تفاوت به کیفیت مدرسه بازمیگردد. مدارس استعدادهای درخشان و نمونه دولتی از ابتدا دانشآموزان را گزینش میکنند. پیشینهی تحصیلی دانشآموز، سرمایهی فرهنگی خانواده، وضعیت اقتصادی، دسترسی به کلاس و منابع آموزشی و ترکیب همسالان نیز در نتیجه اثر دارند.
اما این توضیح، مسئله را از میان نمیبرد؛ بلکه آن را جدیتر میکند. اگر دانشآموزان برخوردارتر، آمادهتر و دارای سرمایهی آموزشی بیشتر در مسیرهایی خاص متمرکز میشوند و مدرسهی عادی دولتی ــ یعنی مدرسهی بخش بزرگی از جامعه ــ در انتهای جدول میماند، مسئلهی اصلی دیگر صرفاً «کیفیت مدرسه» نیست؛ مسئلهی توزیع کیفیت یا عدالت کیفی است. مدرسهی عادی دولتی قرار است یکی از مهمترین ابزارهای کاهش فاصلههای اجتماعی باشد. اگر خودِ آن به یکی از نقاط بازتولید این فاصلهها تبدیل شود، باید دربارهی معنای عدالت آموزشی از نو اندیشید.
یک نشانهی مثبت، یک فاصلهی پابرجا
در دادههای ۱۴۰۵ البته نکتهی مثبتی نیز وجود دارد. بیشترین رشد یکساله در میان انواع مدارس متعلق به مدارس عادی دولتی است. میانگین آنها از ۸٫۶۴ در ۱۴۰۴ به ۹٫۹۴ در ۱۴۰۵ رسیده؛ یعنی ۱٫۳۰ نمره افزایش. نمونه دولتیها ۱٫۲۵، مدارس شاهد ۱٫۰۸، غیردولتی ۱٫۰۶ و استعدادهای درخشان ۰٫۹۴ نمره رشد کردهاند. این افزایش را نباید کماهمیت دانست. اما یک سال رشد بیشتر، فاصلهای را که طی سالها شکل گرفته از میان نمیبرد.حتی پس از این بهبود، میانگین مدارس عادی دولتی هنوز زیر ۱۰ است و بیش از هفت نمره با استعدادهای درخشان فاصله دارد. از همین رو، سنجهی موفقیت فقط این نیست که بگوییم «مدارس عادی دولتی رشد کردهاند». پرسش مهمتر این است که آیا فاصلهی آنها با مدارس برخوردارتر بهطور پایدار در حال کاهش است؟
مسئله فقط خصوصی( غیردولتی) و دولتی نیست
این گزارش یک تصور رایج را نیز تصحیح میکند. نابرابری آموزشی را نمیتوان بهسادگی در دوگانهی «دولتی ـ غیردولتی» خلاصه کرد. در ۱۴۰۵، میانگین مدارس غیردولتی ۱۱٫۲۲ است؛ فقط ۱٫۲۸ نمره بیشتر از مدارس عادی دولتی. اما نمونه دولتی با ۱۵٫۸۶ و استعدادهای درخشان با ۱۷٫۴۱ فاصلهی بسیار بیشتری دارند. بنابراین با ساختاری پیچیدهتر مواجهیم: لایهبندی مدرسهای.
دانشآموزان از سالهای نوجوانی در مسیرهای آموزشی متفاوتی قرار میگیرند؛ مسیرهایی که در آنها شیوهی گزینش دانشآموز، ترکیب همسالان، سرمایهی فرهنگی خانواده، سطح انتظار مدرسه، امکانات و احتمالاً کیفیت و ثبات نیروی انسانی یکسان نیست. در چنین وضعی، نوع مدرسه فقط یک عنوان اداری نیست؛ میتواند به بخشی از سرنوشت آموزشی دانشآموز تبدیل شود.
علوم انسانی در حاشیهی کارنامه
شکاف دوم به رشتههای تحصیلی مربوط است. در سال ۱۴۰۵، میانگین ریاضیفیزیک ۱۲٫۷۲، علوم تجربی ۱۲٫۴۱، علوم و معارف اسلامی ۱۲٫۰۴ و ادبیات و علوم انسانی فقط ۹٫۶۸ بوده است. خود گزارش وزارت آموزش و پرورش نیز علوم انسانی را پایینترین رشته از نظر میانگین معرفی کرده است. فاصلهی علوم انسانی با ریاضیفیزیک ۳٫۰۴ نمره است.
مسئله فقط پایینبودن معدل نیست؛ روند فاصله نیز اهمیت دارد. در ۱۴۰۳، ریاضی ۱۱٫۸۰ و علوم انسانی ۹٫۱۲ بود؛ فاصله حدود ۲٫۶۸ نمره. در ۱۴۰۴ این فاصله به ۲٫۸۶ رسید و در ۱۴۰۵ به ۳٫۰۴ نمره افزایش یافت. علوم انسانی در ۱۴۰۵ نسبت به سال قبل بهتر شده و از ۸٫۶۵ به ۹٫۶۸ رسیده است؛ اما رشتههای دیگر نیز رشد کردهاند. بنابراین بهبود رخ داده، بیآنکه فاصله کاهش یابد. این الگو از نظر سیاستگذاری مهمتر از خود افزایش نمره است.
علوم انسانی؛ مسئلهی یک رشته نیست
ضعف علوم انسانی را نباید صرفاً مسئلهی دانشآموزان یک شاخهی دبیرستانی دانست. اقتصاد، حقوق، جامعهشناسی، روانشناسی، تاریخ، فلسفه، علوم سیاسی، مدیریت و تعلیم و تربیت در همین قلمرو قرار دارند. بخش مهمی از توان یک جامعه برای فهم مسئلههای خود، ادارهی نهادهایش، تنظیم روابط اجتماعی و طراحی سیاست عمومی از این حوزهها تغذیه میشود. جامعه فقط به پزشک و مهندس نیاز ندارد. به معلمی نیاز دارد که یادگیری و انسان را بفهمد؛ به حقوقدانی که نسبت قانون و عدالت را بشناسد؛ به اقتصاددانی که پیامد تصمیمهای اقتصادی را تحلیل کند؛ به جامعهشناسی که شکافهای پنهان را ببیند؛ به روانشناسی که رنج فردی و اجتماعی را بفهمد؛ و به مدیری که سازمان را فقط مجموعهای از بخشنامهها و جدولها تصور نکند.
از این منظر، استمرار معدل پایین علوم انسانی فقط یک مسئلهی آموزشی نیست. اگر این وضعیت ریشه در ضعف هدایت تحصیلی، کیفیت آموزش یا منزلت پایینتر این رشته داشته باشد، در بلندمدت میتواند بخشی از توان جامعه برای فهم و ادارهی خود را تضعیف کند. این ادعا البته از یک معدل بهتنهایی اثبات نمیشود؛ اما معدل ۹٫۶۸ و ماندگاری علوم انسانی در پایین جدول، بهاندازهی کافی جدی است که علت آن موضوع پژوهشی مستقل قرار گیرد.خود وزارت آموزش و پرورش نیز در جمعبندی گزارش، «تقویت رشتهی ادبیات و علوم انسانی» را در شمار پیشنهادهای اصلی آورده است.
مسئلهی هدایت تحصیلی
در اینجا چند پرسش ناگزیر پیش میآید. آیا هدایت تحصیلی بهگونهای عمل میکند که بخش بیشتری از دانشآموزان با عملکرد پایینتر به علوم انسانی بروند؟ آیا منزلت اجتماعی پزشکی و مهندسی سبب میشود دانشآموزان با سرمایهی تحصیلی بیشتر عمدتاً ریاضی و تجربی را انتخاب کنند؟ آیا بهترین دبیران و منابع آموزشی بهصورت متوازن میان رشتهها توزیع شدهاند؟ آیا کتابهای علوم انسانی و شیوهی تدریس آنها هنوز بیش از اندازه به حفظکردن متکیاند؟ و مهمتر از همه، آیا خودِ نظام آموزشی علوم انسانی را رشتهای هموزن با ریاضی و تجربی میداند؟ گزارش حاضر پاسخ این پرسشها را نمیدهد و از دادهی موجود نیز نمیتوان علت را قطعی دانست. اما شدت و پایداری تفاوتها، پرسیدن این سؤالات را ضروری میکند.
انباشت نابرابری
تصویر زمانی نگرانکنندهتر میشود که نوع مدرسه و رشتهی تحصیلی را همزمان ببینیم. در سال ۱۴۰۵، میانگین علوم انسانی در مدارس استعدادهای درخشان ۱۷٫۱۵ بوده، اما در مدارس عادی دولتی ۹٫۰۶ و در مدارس غیردولتی ۸٫۸۴ است. یعنی دانشآموز علوم انسانی در دو نوع مدرسه، با فاصلهای بیش از هشت نمره روبهروست.
این داده یک نکتهی اساسی را روشن میکند: گفتن اینکه «علوم انسانی ضعیف است» کافی نیست. علوم انسانی در همهی مدارس به یک اندازه ضعیف نیست. همان رشته در یک نوع مدرسه میانگین بالای ۱۷ دارد و در نوعی دیگر نزدیک ۹. پس بخشی از مسئله به رشته مربوط است، بخشی به ساختار مدرسه و بخشی احتمالاً به ترکیب دانشآموزان و خانوادهها. همین الگو در ریاضی و تجربی نیز دیده میشود. در ریاضی، استعدادهای درخشان ۱۷٫۴۳ و مدارس عادی دولتی ۱۰٫۸۶ دارند؛ در تجربی نیز ۱۷٫۴۳ در برابر ۱۱٫۱۱. بنابراین شکاف آموزشی تکعلتی نیست؛ مجموعهای از تفاوتهای خانوادگی، مدرسهای و تحصیلی میتوانند بر یکدیگر افزوده شوند.
از تفاوت آموزشی تا نابرابری اجتماعی
هیچ کودکی انتخاب نمیکند در چه خانوادهای متولد شود، درآمد والدینش چه اندازه باشد، در کدام شهر زندگی کند یا سرمایهی فرهنگی خانهاش چقدر باشد. فلسفهی آموزش عمومی این است که مدرسه بتواند دستکم بخشی از این نابرابریهای اولیه را جبران کند.
اگر دانشآموز برخوردار، علاوه بر سرمایهی بیشتر خانواده، در مدرسهای با محیط آموزشی قویتر نیز قرار گیرد و دانشآموز کمبرخوردار همزمان با محدودیت خانوادگی در مدرسهای با کیفیت پایینتر تحصیل کند، دو نابرابری بر یکدیگر افزوده میشوند. نتیجه ممکن است در پایان دبیرستان فقط چند نمره اختلاف به نظر برسد؛ اما همین تفاوت، در نظامی که سوابق تحصیلی در پذیرش دانشگاه اهمیت زیادی دارد، میتواند بعداً به تفاوت در دانشگاه، رشته، فرصت شغلی و تحرک اجتماعی تبدیل شود. این زنجیره قطعی نیست، اما سازوکاری جدی و قابلاعتناست.
به همین دلیل عدالت آموزشی را نباید به برابری اسمی در کتاب درسی یا ساعت حضور در مدرسه محدود کرد. عدالت، پیش از هر چیز، به توزیع عادلانهی امکان یادگیری مربوط است.
عدالت، نه یکسانسازی
عدالت آموزشی به این معنا نیست که همهی دانشآموزان باید نمرهی یکسان بگیرند. استعداد، علاقه، کوشش و انتخاب انسانها متفاوت است و قرار نیست این تفاوتها حذف شود. مسئله از جایی آغاز میشود که فرصتها بهشدت متفاوت باشند.
وقتی نوع مدرسه با فاصلهای بیش از هفت نمره و رشتهی تحصیلی با فاصلهای بیش از سه نمره همراه میشود، سیاستگذار نباید فقط به افزایش معدل کل کشور فکر کند. مهمتر این است که بپرسد چه کسانی بیشتر پیش میروند، چه کسانی عقب میمانند و کدام بخش از این فاصله ناشی از انتخاب و استعداد و کدام بخش محصول ساختار آموزشی است. بدون پاسخ به این پرسش، افزایش میانگین میتواند همزمان با ماندگاری نابرابری رخ دهد.
مدرسه و امکان جبران
مدرسه آینهی جامعه است؛ فقر، نابرابری، سرمایهی فرهنگی و تفاوتهای خانوادگی وارد کلاس نیز میشوند. اما مدرسه قرار نیست فقط همان تصویری را که از جامعه گرفته است بازتاب دهد. کار آموزش عمومی این است که تا آنجا که میتواند، برای کسی که کمتر داشته، امکان بیشتری فراهم کند و نگذارد نقطهی آغاز زندگی، تمام افق آیندهی او را تعیین کند. اگر این توان جبرانی تضعیف شود، مدرسه بخشی از معنای اجتماعی خود را از دست میدهد.
از همین رو، عدد ۹٫۹۴ مدارس عادی دولتی شاید از ۱۷٫۴۱ استعدادهای درخشان برای سیاستگذار مهمتر باشد؛ زیرا کیفیت آموزش عمومی را باید بیش از هر چیز از وضع مدرسهای سنجید که اکثریت جامعه در آن درس میخواند. همانگونه که معدل ۹٫۶۸ علوم انسانی نیز فقط عددی پایین در یک جدول نیست؛ پرسشی است دربارهی جایگاهی که ما برای شناخت جامعه، فرهنگ، سیاست، اخلاق و انسان در نظام آموزشی خود قائل شدهایم.
از کارنامه تا آینده
دو عدد در گزارش ۱۴۰۵ بیش از همه در ذهن میماند: ۷٫۴۷ نمره فاصلهی استعدادهای درخشان و مدارس عادی دولتی. و ۳٫۰۴ نمره فاصلهی ریاضیفیزیک و ادبیات و علوم انسانی. اما معنای این گزارش در خود این دو عدد خلاصه نمیشود.
پرسش اصلی این است که مدرسهی ایرانی چگونه استعدادها و فرصتها را میان فرزندان این جامعه تقسیم میکند و آیا آموزش عمومی هنوز میتواند بخشی از نابرابریای را که کودک با آن وارد مدرسه شده است کاهش دهد؟
جامعهی بهتر فقط به پزشکان و مهندسان توانمند نیاز ندارد. به همان اندازه به معلم خوب، اقتصاددان دقیق، حقوقدان مستقل، مدیر دانا، جامعهشناس ژرفبین، روانشناس توانا و پژوهشگری نیاز دارد که بتواند مسئلهی جامعه را درست بفهمد. توسعه فقط از سرمایه، فناوری، جاده و کارخانه ساخته نمیشود. بخش مهمی از آن از کیفیت فهم انسانها از جهان و جامعهی خود آغاز میشود. و مدرسه یکی از نخستین جاهایی است که این فهم ــ یا نابرابری در دسترسی به آن ــ شکل میگیرد. از این رو، شاید پرسش اصلی نوشته نه این باشد که معدل امسال چند دهم بالا یا پایین رفته است. پرسش بنیادیتر این است:
مدرسهی ایرانی فرصت دانستن، پیش رفتن و ساختن آینده را چگونه میان فرزندان این جامعه توزیع میکند؟





