بدون دیدگاه

از لبنان تا فلسطین: هم‌سرنوشتی در سایه نسل‌کشی، جنگ و آوارگی

گفت‌وگو با آزاده ثبوت

چشم‌انداز ایران: پس از اعلام آتش‌بس ایران و آمریکا در 7 آوریل 2026 (18 فروردین 1405)، بنا به گفته رسانه‌ها با فشار ایران این آتش‌بس در جبهه لبنان هم آغاز شد، با این حال ارتش رژیم متجاوز صهیونیستی با نقض آتش‌بس، مناطق مختلف جنوب لبنان را بارها هدف حملات خود قرار داد.
این آتش‌بس نمادین این روزها با ترورها و حملات هدفمند ارتش صهیونیستی همراه شده است. در این شماره چشم‌انداز ایران با دکتر آزاده ثبوت، مدرس و محقق پسادکتری در دانشگاه کویینز بلفاست ایرلند در این خصوص گفت‌وگو کرده‌ایم.

 

با توجه به اعلام آتش‌بس میان آمریکا و ایران، درحالی‌که اسرائیل هم‌زمان حملات گسترده‌ای به لبنان انجام داده و صدها کشته و زخمی برجای گذاشته است، آیا می‌توان همچنان از «آتش‌بس» به‌عنوان توقف واقعی درگیری یاد کرد، یا باید آن را به‌عنوان بازتعریف و بازآرایی نامتقارن خشونت در لبنان فهمید؟

آنچه امروز در لبنان «آتش‌بس» نامیده می‌شود، در عمل بیش از آنکه به معنای توقف واقعی خشونت باشد، نوعی بازآرایی نامتقارن آن است. درحالی‌که حزب‌الله تا حد زیادی فعالیت نظامی خود را کاهش داده یا متوقف کرده، اسرائیل همچنان به حملات هوایی، نظارت گسترده، پیشروی‌های زمینی محدود و ایجاد محدودیت برای بازگشت غیرنظامیان ادامه می‌دهد.
در این چارچوب، آتش‌بس نه یک تعلیق متقابل درگیری، بلکه سازوکاری است که در آن یک طرف ملزم به پایبندی است، درحالی‌که طرف دیگر آزادی عمل نظامی خود را حفظ می‌کند. نتیجه چنین وضعیتی، تداوم خشونت در شکلی تنظیم‌شده اما نابرابر است؛ خشونتی که پایان نیافته، بلکه فقط شکل و توزیع آن تغییر کرده است.
ویرانی‌های گسترده در جنوب لبنان نیز پدیده‌ای ناگهانی و صرفاً مربوط به دور اخیر درگیری‌ها نیست. بخش‌های وسیعی از روستاهای جنوب پیش‌تر در جریان جنگ ۶۶ روزه سال ۲۰۲۴ و حتی در دوره موسوم به «آتش‌بس» پس از آن، به‌شدت آسیب دیده بودند. بسیاری از روستاهایی که امروز «کاملاً ویران‌شده» توصیف می‌شوند، در واقع پیش‌تر نیز نیمه‌ویران بودند؛ آنچه اکنون رخ می‌دهد، تکمیل روندی است که پیش‌تر آغاز شده بود.
این تحولات را باید در چارچوب تاریخی گسترده‌تر فهمید. از تهاجم ۱۹۷۸ که به اشغال طولانی‌مدت جنوب لبنان انجامید، تا حمله گسترده ۱۹۸۲ که تلفات سنگین انسانی برجای گذاشت و ساختار سیاسی کشور را دگرگون کرد، مداخلات مکرر اسرائیل همواره با هدف بازآرایی موازنه قدرت در لبنان صورت گرفته است. در این میان، شکل‌گیری حزب‌الله نیز نه یک استثنا، بلکه نتیجه مستقیم اشغال مداوم، ضعف دولت و فقدان یک نظام دفاع ملی کارآمد بوده است.
تشدید تنش‌های امروز در واقع ادامه همین مسیر است. فراتر از اهداف فوری نظامی، این وضعیت پرسش‌های اساسی‌تری را درباره آینده لبنان مطرح می‌کند؛ از ثبات نظم سیاسی گرفته تا نقش نهادهای نظامی و خطر افزایش شکاف‌ها و چندپارگی داخلی تحت فشارهای خارجی.
در همین حال، سکوت و رویکرد صرفاً دیپلماتیک دولت لبنان نیز نتوانسته مانع ادامه حملات و نقض‌های مکرر «آتش‌بس» شود. در دوره‌ای که دولت سیاست خویشتن‌داری را در پیش گرفته بود، حملات اسرائیل از زمین، هوا و دریا ادامه یافت و صدها نفر کشته شدند. در چنین شرایطی، آنچه «آتش‌بس» نامیده می‌شود، نه پایان جنگ، بلکه ابزاری برای تداوم و بازتنظیم آن در شکلی نابرابر است.

با توجه به تداوم چنددهه‌ای نقض حریم هوایی، زمینی و دریایی لبنان، چرا در گفتمان‌های رسمی ورود نیروهای مقاومت به صحنه درگیری عمدتاً به‌عنوان «تشدید» یا «تلافی» بازنمایی می‌شود؟ آیا این چارچوب‌بندی واقعیت خشونتی مداوم، ساختاری و اغلب نامرئی را که زمینه‌ساز این بازگشت بوده نادیده نمی‌گیرد؟
بله، اگر این زمینه تاریخی و ساختاری را در نظر بگیریم، دیگر نمی‌توان بازگشت مقاومت به درگیری علنی را به‌سادگی «تشدید» یا «تلافی» نامید، بلکه باید آن را در چارچوب واکنش به یک خشونت مداوم و نهادینه‌شده فهم کرد.
تنها در فاصله سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۲۱، بیش از 22 هزار مورد نقض حریم هوایی لبنان ثبت شده است. اما مسئله فقط تعداد این نقض‌ها نیست، بلکه ماهیت آن‌هاست. این وضعیت چیزی را شکل می‌دهد که می‌توان آن را «خشونت جوی» نامید؛ خشونتی که نه لزوماً به‌صورت یک رویداد انفجاری دیده می‌شود، بلکه به‌طور مستمر در سطح حسی و روانی تجربه می‌شود. صدای دائمی جنگنده‌ها، حضور تهدید از بالا و تثبیت نوعی اشغال که حتی بدون حضور زمینی، زندگی روزمره را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
در این چارچوب، ما صرفاً با یک نقض نظامی مواجه نیستیم، بلکه با تحمیل یک نظم دانشی روبه‌رو هستیم. نظمی که این تداوم خشونت را یا نامرئی می‌کند یا به‌عنوان وضعیت عادی جا می‌اندازد. این همان چیزی است که می‌توان آن را نقد اپیستمیک فضای هوایی لبنان نامید، جایی که مسئله فقط کنترل فضا نیست، بلکه کنترل نحوه درک و روایت آن نیز هست.
در چنین زمینه‌ای، بازگشت مقاومت به درگیری علنی پس از حدود یک‌سال‌ونیم خویشتن‌داری، درحالی‌که حملات اسرائیل از زمین، دریا و هوا ادامه داشته و حدود ۵۰۰ نفر کشته شده‌اند، بیش از آنکه آغاز خشونت باشد، پایان یک دوره تحمل خشونت بدون پاسخ است. به‌عبارت‌دیگر، آنچه به‌عنوان «تشدید» بازنمایی می‌شود، در واقع شکستن یک وضعیت نامتقارن است که در آن خشونت یک‌طرفه عادی‌سازی شده بود.
بنابراین، برچسب‌هایی مانند «تشدید» یا «تلافی» خود بخشی از یک چارچوب روایی هستند. این چارچوب، تداوم خشونت ساختاری را طبیعی فرض می‌کند و تنها لحظه‌ای را قابل رؤیت می‌سازد که این خشونت با پاسخ مواجه می‌شود. درنتیجه، ادعای اینکه خشونت اسرائیل «پاسخ» یا «پیش‌دستانه» است، نه یک توصیف خنثی، بلکه بخشی از همان روایت استعماری است که به مشروعیت‌بخشی به خشونت و تداوم آن کمک می‌کند.

با وجود تداوم حملات رژیم صهیونیستی به لبنان در سه سال گذشته، این رژیم نتوانسته به یک پیروزی قاطع دست یابد و نیروهایش در تثبیت و حفظ مناطق با دشواری روبه‌رو هستند. در عین حال، از طریق تخریب زیرساخت‌ها و اعمال فشار بر جامعه، در حال بازآرایی میدان نبرد به شیوه‌ای دیگر است. این وضعیت را چگونه می‌توان ارزیابی کرد؟
این وضعیت را می‌توان از خلال یک تناقض ظاهری توضیح داد. از یک‌سو، نیروهای صهیونیستی در تثبیت و نگه‌داری پایدار مناطق با دشواری جدی مواجه‌اند که این امر به مقاومت مسلحانه و شبکه‌های دفاعی نیروهای مقاومت بازمی‌گردد. این شبکه‌ها نه‌تنها فرونپاشیده‌اند، بلکه توانسته‌اند با بهره‌گیری از ترکیبی از تاکتیک‌ها و فناوری‌ها، ازجمله پهپادهای شناسایی و تهاجمی و موشک‌های هدایت‌شونده ضدزره، به‌طور مؤثر با پیشروی زمینی مقابله کنند. تصاویر و گزارش‌های مربوط به آسیب‌ دیدن یا رها شدن تانک‌های اسرائیلی نشان می‌دهد که برتری نظامی کلاسیک، در چنین شرایطی، قابل به چالش کشیده‌شدن است.
اما از سوی دیگر، ناتوانی در اشغال پایدار به تغییر منطق جنگ از سوی رژیم صهیونیستی منجر شده است. در این چارچوب، اسرائیل به‌جای تثبیت حضور زمینی، به بازآرایی میدان نبرد از طریق تخریب گسترده زیرساخت‌ها و فشار بر جامعه روی آورده است. به همین دلیل، زیرساخت‌های حیاتی و سامانه‌های غیرنظامی به اهداف اصلی تبدیل می‌شوند، درحالی‌که نتایج نظامی همچنان نامشخص باقی می‌ماند.
این الگو نشان می‌دهد که آنچه در حال وقوع است، صرفاً یک تقابل نظامی نیست، بلکه بازآرایی جغرافیای انسانی و بافت اجتماعی است، چیزی که می‌توان آن را در قالب «اکولوژی جنگ» فهمید. مفهوم «اکولوژی جنگ» در لبنان به این معناست که جنگ صرفاً به تغییر در میدان‌های نبرد محدود نمی‌شود، بلکه کل نظام‌های زیستی را بازشکل می‌دهد، از شهرها و روستاها گرفته تا زیرساخت‌ها و حتی ترکیب جمعیتی. در لبنان امروز، تخریب گسترده و آوارگی هم‌زمان در حال دگرگون کردن جغرافیای اجتماعی، به‌ویژه در مناطق جنوبی هستند و این امر نشان می‌دهد که با راهبردی مواجهیم که فراتر از یک مواجهه صرفاً نظامی عمل می‌کند. گزارش‌های اخیر از نابودی گسترده روستاها و آوارگی بیش از یک میلیون نفر، عمدتاً در مناطق جنوبی با اکثریت شیعه، حکایت دارند. این وضعیت با آنچه برخی پژوهشگران «اوربیساید» (Urbicide) یا نابودی نظام‌های حیات شهری می‌نامند، همخوانی دارد.
برای مثال، نابودی کامل شهر تاریخی مانند ناقوره تنها به معنای تخریب فیزیکی نیست. ناقوره یک جامعه ساحلی تاریخی، دروازه‌ای به جنوب لبنان، محل استقرار نیروهای حافظ صلح سازمان ملل و برای بسیاری بخشی از پیوند با خانواده، زمین و هویت است. بنابراین، تخریب یا تخلیه چنین مکانی به معنای حذف حیات اجتماعی، گسست حافظه و تداوم تاریخی و ایجاد این هراس است که بازگشت اساساً ناممکن خواهد شد. بر اساس تحلیل‌های مطرح‌شده در رسانه‌های لبنانی، نشانه‌هایی وجود دارد که اسرائیل در پی گسترش حضور خود در جنوب لبنان، ایجاد مناطق حائل در عمق خاک لبنان و بازآرایی کنترل بر ده‌ها روستاست. هم‌زمان، نظارت دائمی پهپادی، نفوذهای مکرر و هدف قرار دادن غیرنظامیانی که تلاش می‌کنند بازگردند یا خانه‌های خودشان را بازسازی کنند، نشان می‌دهد که جنگ با اعلام آتش‌بس پایان نمی‌یابد، بلکه به‌صورت وضعیتی مداوم و کم‌شدت، شبیه به یک وضعیت اشغال، ادامه پیدا می‌کند.
در چنین چارچوبی، با نوعی پویایی جنگی مواجهیم که در آن تخریب موقتی نیست، بلکه بخشی از راهبردی بلندمدت برای کنترل سرزمین، جابه‌جایی جمعیت و دگرگونی محیطی است. در این بستر، تخریب زیست‌بوم نیز نه پیامدی ناخواسته، بلکه بخشی از منطق جنگ است. آنچه در ادبیات معاصر بوم‌کُشی یا «اکوساید» (Ecocide) نامیده می‌شود، نشان می‌دهد که نابودی اکوسیستم‌ها چگونه مستقیماً در خدمت کنترل زمین و جمعیت قرار می‌گیرد. تخریب منابع آب، خاک، جنگل‌ها و زیرساخت‌های کشاورزی در فلسطین و جنوب لبنان به نابودی معیشت‌های بومی، ایجاد وابستگی اجباری و از بین رفتن امکان بازگشت و بازسازی برای دهه‌ها منجر می‌شود. این روند شامل آلودگی خاک با مواد شیمیایی و سلاح‌های آتش‌زا، نابودی درختان زیتون به‌عنوان حاملان حافظه و اقتصاد محلی، تخریب منابع آب و زیرساخت‌های حیاتی و ایجاد زنجیره‌ای از بحران‌های زیست‌محیطی و اجتماعی است. در این معنا، بوم‌کُشی نه یک «آسیب جانبی»، بلکه یک تکنیک حکمرانی استعماری برای بریدن پیوند میان مردم و زمین است.
این تحلیل نشان می‌دهد که آنچه در حال وقوع است را نمی‌توان به‌عنوان خشونتی مقطعی فهمید، بلکه با تلاشی نظام‌مند برای تبدیل فضاهای زیسته و معنادار به زمین‌هایی خالی و قابل کنترل مواجهیم، فضاهایی که نه‌تنها از مردم، بلکه از تاریخ نیز تهی می‌شوند. در همین راستا، گزارش‌ها حاکی از آن است که از دوم مارس تاکنون، روزانه بیش از هزار خانه در لبنان تخریب شده است. این روند نشان می‌دهد که جنگ در لبنان صرفاً تقابل میان نیروهای مسلح نیست، بلکه فرایندی است که بنیان‌های مادی، اجتماعی و زیست‌محیطی حیات را هدف قرار می‌دهد.
از سوی دیگر، رژیم صهیونیستی زیرساخت‌های آب و بهداشت در لبنان را هدف قرار داده است، اقدامی که پیش‌تر در غزه نیز به‌عنوان بخشی از راهبرد نابودی جمعیت غیرنظامی به کار گرفته شده بود. نیروهای صهیونیستی مخازن آب، شبکه‌های لوله‌کشی و ایستگاه‌های پمپاژ را هدف قرار داده‌اند. طبق گزارش آکسفام، تنها در چهار روز نخست مرحله اخیر، دست‌کم هفت منبع حیاتی آب که برای حدود هفت هزار نفر در منطقه بقاع تأمین‌کننده آب بودند، آسیب دیده‌اند. همچنین تخریب زیرساخت‌ها به این موارد محدود نشده و شبکه‌های برق و پل‌ها نیز هدف قرار گرفته‌اند که منجر به قطع خدمات حیاتی برای شهرها و روستاها شده است. در کنار این موارد، استفاده از فسفر سفید در جنوب لبنان نیز مستند شده است. احمد بیدون، پژوهشگر لبنانی، ۲۴۸ مورد حمله با فسفر سفید را ثبت کرده که بیش از یک‌سوم آن‌ها مناطق غیرنظامی را هدف قرار داده‌اند. سازمان دیده‌بان حقوق بشر نیز استفاده از این سلاح را در شهر یحمر در سوم مارس مستند کرده است، جایی که این مهمات آتش‌زا بر مناطق مسکونی فرود آمد و دست‌کم دو خانه را به آتش کشید. درمجموع، «اکولوژی جنگ» در لبنان نشان می‌دهد که با نوعی جنگ مواجهیم که نه صرفاً برای دستیابی به پیروزی نظامی، بلکه برای بازسازی فضا، جامعه و زیست‌بوم به کار گرفته می‌شود.

با توجه به اینکه آنچه در لبنان در حال وقوع است صرفاً یک درگیری نظامی با یک گروه مسلح نیست، بلکه شامل تخریب گسترده مناطق شیعه‌نشین، آوارگی جمعی، هدف‌گیری زیرساخت‌های حیاتی و حتی ترور چهره‌های علمی و مذهبی است، آیا می‌توان آن را بخشی از یک فرایند گسترده‌تر دانست که به بازآرایی جمعیت، فضا و شرایط زیست در سطح منطقه می‌انجامد؟
آنچه امروز در لبنان شاهد آن هستیم را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک جنگ متعارف فهمید، بلکه باید آن را به‌مثابه یک فرایند ساختاری در نظر گرفت که به‌طور مشخص به حذف جمعیت از مناطق معین منجر می‌شود. به همین دلیل، بسیاری از تحلیلگران این وضعیت را در چارچوب مفاهیمی چون «نسل‌کشی» یا «الگوهای نسل‌کشانه» توصیف می‌کنند، زیرا موضوع تنها مقابله با حزب‌الله نیست، بلکه خودِ جوامع و شرایط امکان حیات آن‌ها را هدف قرار گرفته است.
مرحله کنونی جنگ، بُعدی عمیقاً نگران‌کننده در سطح فضایی و جمعیتی را آشکار می‌کند. خشونت صرفاً به اهداف نظامی محدود نمی‌شود، بلکه به‌طور متمرکز در مناطقی اعمال می‌شود که عمدتاً محل سکونت جوامع شیعه هستند. این امر به تخریب گسترده روستاها و آوارگی وسیع جمعیت انجامیده است. در چنین شرایطی، جنگ از سطح تقابل نظامی فراتر می‌رود و به فرایندی تبدیل می‌شود که بافت اجتماعی و امکان بازتولید حیات جمعی را هدف قرار می‌دهد.
در این میان، یکی از ابعاد کلیدی این جنگ، هدف‌گیری نظام‌مند زیرساخت‌های اجتماعی و معرفتی جامعه شیعه است. ترور روحانیون، مراجع دینی و چهره‌های علمی که نقش آن‌ها فراتر از رهبری مذهبی و شامل آموزش، میانجی‌گری اجتماعی و سازمان‌دهی زندگی روزمره است، نشان‌دهنده حمله به ساختارهای تولید معنا و انسجام اجتماعی است. این روند، در کنار آوارگی و فشار اجتماعی، با آنچه برخی تحلیلگران از آن به‌عنوان تخریب «شرایط امکان حیات» یک جامعه یاد می‌کنند، همخوانی دارد.
همچنین، هدف قرار دادن فضاهای دانشگاهی و چهره‌های علمی این روند را تشدید می‌کند. کشته شدن حسین بزی، رئیس دانشکده علوم دانشگاه لبنان و مرتضی سرور، استاد شیمی و فیزیک، در حمله پهپادی به پردیس حدت، نشان می‌دهد که حتی نهادهای تولید دانش نیز در معرض خشونت مستقیم قرار گرفته‌اند. این نوع حملات را می‌توان نمونه‌ای از معرفت‌کُشی یا «اپیستم‌ساید» (Epistemicide) دانست؛ یعنی تخریب نظام‌مند تولیدکنندگان دانش و نهادهای معرفتی.

دکتر حسین بزی و دکتر مرتضی سرور، دانشمندان لبنانی که به دست اسرائیل ترور شدند

در کنار این موارد، آوارگی نیز به‌صورت هدفمند مدیریت می‌شود. گزارش‌ها از ارسال پیامک‌هایی به ساکنان مناطق غیر شیعه حکایت دارند که از آن‌ها می‌خواهد به آوارگان شیعه پناه ندهند و در صورت این کار، خودشان هدف قرار خواهند گرفت. این امر نشان می‌دهد که آوارگی تنها جابه‌جایی فیزیکی نیست، بلکه ابزاری برای ایجاد گسست اجتماعی، فعال‌سازی شکاف‌های فرقه‌ای و تضعیف روابط هم‌زیستی است.
از سوی دیگر، هدف‌گیری ساختارهای مالی به‌عنوان بخشی از زیرساخت‌های بقا باید مورد توجه قرار گیرند. به‌عنوان مثال در هفته‌های اخیر، شعب مؤسسه مالی القرض ‌الحسن در مناطق مختلف لبنان، ازجمله ضاحیه جنوبی بیروت و برخی شهرهای جنوب، در چند نوبت هدف حملات هوایی قرار گرفتند. نهادهایی مانند القرض ‌الحسن به‌طور تاریخی در چارچوب شبکه‌های اجتماعی و اقتصادی مرتبط با حزب‌الله شکل گرفته‌اند و بخشی از آن چیزی هستند که معمولاً به‌عنوان «زیرساخت خدماتی» این جریان شناخته می‌شود. این شبکه شامل خدمات مالی، بهداشتی، آموزشی و حمایتی است که در طول سال‌ها، به‌ویژه در مناطقی که حضور دولت ضعیف‌تر بوده، نقش پررنگی در تأمین نیازهای روزمره ایفا کرده است. اما در عین حال، کارکرد این نهادها صرفاً سیاسی یا سازمانی نیست. در عمل، آن‌ها برای بخش قابل ‌توجهی از جمعیت، به‌ویژه در شرایط بحران، به منابع واقعی بقا تبدیل می‌شوند. بسیاری از خانواده‌ها برای دریافت وام‌های خرد، کمک‌های اضطراری، یا تأمین هزینه‌های اولیه زندگی به این شبکه‌ها وابسته‌اند، صرف‌نظر از اینکه خود را لزوماً بخشی از یک جریان سیاسی بدانند یا نه. به همین دلیل، هدف‌گیری چنین ساختارهایی را می‌توان در دو سطح تحلیل کرد. از یک‌سو، می‌تواند به‌عنوان تلاشی برای تضعیف توان اجتماعی و اقتصادی حزب‌الله فهم شود. اما از سوی دیگر و در سطحی گسترده‌تر، این حملات به‌طور مستقیم بر ظرفیت‌های معیشتی و تاب‌آوری جامعه‌ای تأثیر می‌گذارند که به این خدمات متکی است. در چنین شرایطی، آوارگی نه‌تنها به جابه‌جایی فیزیکی افراد منجر می‌شود، بلکه با فروپاشی ابزارهای مالی و حمایتی، به‌نوعی بی‌ثباتی پایدار تبدیل می‌گردد که بازگشت و بازسازی را دشوارتر می‌کند. به‌این‌ترتیب، اقتصاد معیشتی و شبکه‌های همبستگی محلی که معمولاً در زمان جنگ نقش حیاتی دارند، خود به هدف تبدیل می‌شوند.
درمجموع، وقتی این عناصر را کنار هم قرار می‌دهیم، از ترور چهره‌های مذهبی و علمی گرفته تا تخریب روستاها، هدف‌گیری امدادگران، زیرساخت‌های بقا و مهندسی آوارگی، با الگویی مواجه می‌شویم که فراتر از تخریب فیزیکی است. این روند نه‌تنها فضاهای زیستی، بلکه نظام‌های دانشی و روابط اجتماعی را نیز هدف قرار می‌دهد. در این معنا، آنچه در لبنان در حال وقوع است را باید به‌عنوان بخشی از یک فرایند گسترده‌تر فهمید که در آن فضا، جمعیت و امکان بقا به‌طور هم‌زمان بازتعریف و محدود می‌شوند.
تمرکز حملات در مناطق با اکثریت شیعه، تخریب خانه‌ها، زمین‌های کشاورزی، زیرساخت‌های غیرنظامی و آوارگی گسترده جمعیت، پرسش‌هایی جدی درباره نسبت میان راهبرد نظامی و جغرافیای جمعیتی مطرح می‌کند. در این زمینه، دکتر کریم مقدسی، استاد روابط بین‌الملل در دانشگاه آمریکایی بیروت، از نوعی «منطق نسل‌کشانه» در قبال جوامع شیعه در لبنان سخن می‌گوید، جوامعی که هم‌زمان با حاشیه‌نشینی تاریخی، از حمایت مؤثر دولت مرکزی نیز برخوردار نبوده و در بسیاری موارد در طبقات فرودست اجتماعی قرار گرفته‌اند.
در این چارچوب، تخریب و تخلیه روستاها را نمی‌توان جدا از گفتمان‌های توسعه‌طلبانه صهیونیستی دانست که به‌صراحت از گسترش مرزها تا رود لیتانی سخن می‌گویند. گزارش‌هایی نیز منتشر شده که از عرضه املاک در جنوب لبنان توسط شبکه‌های مرتبط با شهرک‌سازی‌های صهیونیستی خبر می‌دهند، گویی این مناطق پیشاپیش در حال ادغام در نظم جدید هستند.
این تحولات نشان می‌دهد که جنگ در لبنان صرفاً درباره درگیری نظامی نیست، بلکه به آینده زمین، جمعیت و نظم سیاسی مربوط می‌شود. آنچه در حال شکل‌گیری است، فرایندی است که از طریق تخریب، آوارگی و بازآرایی فضا، امکان زیست در این مناطق را زیر سؤال می‌برد و هم‌زمان سناریوهایی از تصرف و بازتعریف آن‌ها را پیش می‌برد. درنهایت، آنچه در لبنان رخ می‌دهد، جدا از آنچه در فلسطین جریان دارد نیست، بلکه امتداد همان منطق و همان روش‌هاست. الگوهایی مانند تخریب زیرساخت‌های حیاتی، هدف‌گیری زندگی غیرنظامی و اعمال خشونت فشرده در بازه‌های زمانی کوتاه، نشان می‌دهند که با یک فرایند پیوسته و فرامرزی مواجه هستیم، نه با مجموعه‌ای از درگیری‌های جداگانه.

تشییع «امل خلیل» روزنامه نگار لبنانی که به دست اسرائیل کشته شد.

 

با توجه به اینکه نظام سیاسی لبنان از ابتدا بر پایه ساختارهای فرقه‌ای شکل گرفته، جنگ کنونی چه نسبتی با فرقه‌گرایی دارد؟ آیا این شکاف‌های فرقه‌ای محرک جنگ هستند، یا این خودِ جنگ است که آن‌ها را تشدید و به ابزاری سیاسی تبدیل می‌کند؟
در واقع، این وضعیت نتیجه هم‌پوشانی و تعامل هردو بُعد است. فرقه‌گرایی در لبنان پدیده‌ای صرفاً اجتماعی نیست، بلکه به‌طور ساختاری در نظام سیاسی این کشور نهادینه شده و ریشه‌های آن به دوره قیمومیت فرانسه بازمی‌گردد. این ساختار، توزیع قدرت، هویت‌های سیاسی و شکل حکمرانی را بر مبنای تقسیمات فرقه‌ای تنظیم کرده است.
با این حال، جنگ این ساختار را صرفاً بازتاب نمی‌دهد، بلکه آن را تشدید و به ابزاری برای بازآرایی اجتماعی تبدیل می‌کند. آوارگی گسترده، به‌ویژه انتقال جمعیت‌های شیعه از جنوب و ضاحیه به مناطق سنی یا مسیحی، فشارهای جدیدی بر بافت اجتماعی وارد کرده و در برخی موارد به افزایش تنش‌ها و نگرانی از گسترش درگیری‌های فرقه‌ای انجامیده است. گزارش‌هایی نیز منتشر شده که از وارد شدن فشار بر برخی جوامع برای خودداری از پذیرش آوارگان شیعه خبر می‌دهد، وضعیتی که نشان می‌دهد چگونه آوارگی می‌تواند به ابزاری برای تعمیق شکاف‌های اجتماعی و بازتولید تفکیک فرقه‌ای تبدیل شود.
در این چارچوب، جنگ نه‌تنها فضا را تخریب می‌کند، بلکه روابط اجتماعی را نیز هدف قرار می‌دهد. تلاش‌هایی برای تضعیف همبستگی میان گروه‌های مذهبی مختلف دیده می‌شود، به‌گونه‌ای که جنگ به فرایندی برای بازشکل‌دهی بافت اجتماعی بدل می‌گردد. این وضعیت نگرانی‌هایی جدی درباره فشار جمعیتی، جابه‌جایی اجباری و حتی بازترسیم فرقه‌ای جغرافیای لبنان ایجاد کرده است.
با این حال، این روند یک‌سویه نیست. در کنار این فشارها، اشکالی از مقاومت اجتماعی نیز شکل گرفته است. تأکید بر همبستگی، پذیرش متقابل آوارگان و حفظ پیوند با زمین و محل زندگی، نشان می‌دهد که مقاومت در لبنان تنها به عرصه نظامی محدود نمی‌شود، بلکه شامل دفاع از روابط اجتماعی، هویت جمعی و امکان هم‌زیستی نیز هست. به‌عنوان مثال در همان روزهای آغازین حملات، زمانی که ضاحیه جنوبی در بیروت هدف بمباران قرار گرفت، گروهی از زنان از محله اشرفیه، یکی از مناطق مسیحی‌نشین بیروت، به ضاحیه رفتند و با خود غذا و کمک‌های اولیه بردند. این حرکت نمادین، صحنه‌ای از همبستگی و تأیید متقابل میان جوامع مختلف لبنان بود، پیامی روشن مبنی بر اینکه «ما در کنار شما هستیم». چنین کنش‌هایی نشان می‌دهد که فراتر از گفتمان‌های سیاسی، اشکالی از همبستگی اجتماعی همچنان فعال است.
این مسئله به واقعیتی عمیق‌تر نیز اشاره دارد. در کشوری که برای دهه‌ها با ضعف یا غیاب دولت مؤثر مواجه بوده، جوامع محلی ناگزیر به ایجاد شبکه‌های حمایتی خود شده‌اند. لبنانی‌ها، به تعبیر بسیاری، در شرایطی رشد کرده‌اند که دولت کارآمدی در زندگی روزمره حضور نداشته است و همین امر باعث شده که اشکال خودسازمان‌یافته همبستگی اجتماعی نقش حیاتی‌تری پیدا کنند.
درمجموع، جنگ کنونی را باید در پیوند با ساختار فرقه‌ای لبنان فهمید، ساختاری که هم بستر این تحولات است و هم در اثر جنگ در حال تشدید و بازتعریف است.
با توجه به صدور گسترده دستور تخلیه از سوی ارتش اسرائیل برای ده‌ها روستا در جنوب لبنان و بقاع، آوارگی وسیع غیرنظامیان و هم‌زمان ادامه حملات درحالی‌که دولت لبنان سیاست خویشتن‌داری و اتکا به دیپلماسی را دنبال کرده، نقش و جایگاه دولت لبنان در این جنگ چگونه قابل ارزیابی است؟ آیا دولت توانسته از حاکمیت و جمعیت خود حفاظت کند یا بیشتر در موقعیتی محدود و متناقض عمل می‌کند؟
نقش دولت لبنان در شرایط کنونی را باید در چارچوب یک موقعیت ساختاری محدود و متناقض فهمید. از یک‌سو، دولت به‌طور رسمی مسئول حاکمیت و دفاع ملی است، اما از سوی دیگر، نه ظرفیت نظامی لازم برای مقابله با رژیم صهیونیستی را دارد و نه استقلال سیاسی کافی برای اقدام مؤثر.
در ماه‌های اخیر، دولت لبنان سیاستی دوگانه را دنبال کرده است. در سطح خارجی، بر خویشتن‌داری تأکید کرده، از درگیری مستقیم نظامی پرهیز و تلاش کرده از طریق کانال‌های دیپلماتیک و میانجی‌های بین‌المللی حملات را متوقف کند. در همین حال، با وجود این رویکرد، حملات رژیم صهیونیستی از زمین، هوا و دریا ادامه یافته، صدها نفر کشته شده‌اند و نقض‌های مکرر آتش‌بس تداوم داشته است. نیروهای این رژیم نیز هم‌زمان حضور خود را در مرزها تقویت کرده و برای عملیات گسترده‌تر آماده شده‌اند.
در سطح داخلی، دولت رویکردی فعال‌تر اتخاذ کرده است. نخست‌وزیر، نواف سلام، پس از نشست اضطراری در بعبدا، محل استقرار کاخ ریاست‌جمهوری لبنان، اعلام کرد که هرگونه اقدام نظامی خارج از چارچوب نهادهای رسمی مردود است و فعالیت نظامی حزب‌الله را ممنوع اعلام کرد. همچنین به نیروهای امنیتی دستور داده شد از هرگونه عملیات از خاک لبنان جلوگیری کنند. این تصمیمات با هدف تثبیت انحصار سلاح در دست دولت ارائه شد، اما هم‌زمان با فشارهای خارجی و مطالبات آمریکا و رژیم صهیونیستی نیز هم‌پوشانی دارد.
این وضعیت شکاف میان «حکمرانی داخلی» و «ناتوانی در دفاع خارجی» را برجسته می‌کند. دولت در داخل کشور تلاش می‌کند کنترل اعمال کند، اما در برابر حملات خارجی قادر به حفاظت از سرزمین یا جمعیت خود نیست. این تناقض در جلسات کابینه نیز آشکار شد، جایی که فرمانده ارتش نسبت به محدودیت منابع، پراکندگی نیروها و خطر کشیده شدن ارتش به درگیری‌ای که می‌تواند انسجام نهاد نظامی را تضعیف کند، هشدار داد.
این وضعیت همچنین نشان‌دهنده بحرانی عمیق در مفهوم حاکمیت در لبنان است. ارتش لبنان، با وجود نقش نمادین خود، نه تجهیزات و نه مأموریت لازم برای ایفای نقش بازدارنده در برابر رژیم صهیونیستی را دارد. این محدودیت ساختاری تاریخی است و زمینه‌ساز ظهور بازیگران غیردولتی، ازجمله نیروهای مقاومت، شده است.

در کنار این، تجربه‌های پیشین نیز نشان می‌دهد که شکاف‌های سیاسی داخلی گاه با فشارهای خارجی تلاقی پیدا کرده‌اند. اسناد دیپلماتیک منتشرشده از جنگ ۲۰۰۶، به‌ویژه آنچه بعدها از طریق ویکی‌لیکس افشا شد، نشان می‌دهد که برخی بازیگران سیاسی، به‌ویژه در میان جریان ۱۴ مارس در گفت‌وگوهای غیرعلنی با دیپلمات‌های خارجی، تضعیف نظامی حزب‌الله را عاملی برای بازتنظیم موازنه قدرت در داخل لبنان تلقی می‌کردند. در این چارچوب، ادامه حملات رژیم صهیونیستی صرفاً به‌عنوان یک تهدید امنیتی دیده نمی‌شد، بلکه در برخی موارد به‌عنوان فرصتی برای محدود کردن نفوذ حزب‌الله در ساختار سیاسی کشور نیز فهم می‌شد. در برخی گزارش‌ها حتی این ارزیابی مطرح شده که تداوم فشار نظامی می‌تواند به «تضعیف نظامی و تضعیف سیاسی» حزب‌الله بینجامد. چهره‌هایی مانند ولید جنبلاط نیز در این اسناد به‌عنوان کسانی مطرح می‌شوند که در محاسبات خصوصی خود، بیش از خود جنگ، نگران جایگاه حزب‌الله در توازن داخلی قدرت بوده‌اند. این مواضع در سطح علنی کمتر بیان می‌شد و با گفتمان رسمی وحدت ملی تفاوت داشت، اما نشان می‌دهد که جنگ هم‌زمان به‌عنوان ابزاری در رقابت‌های داخلی نیز معنا پیدا کرده است. درنتیجه، جنگ در لبنان را نمی‌توان صرفاً یک مواجهه خارجی دانست. این جنگ هم‌زمان یک میدان بازآرایی قدرت در داخل است، جایی که فشار خارجی با رقابت‌های داخلی گره می‌خورد و تصمیم‌گیری را پیچیده‌تر می‌کند.

رابطه میان ارتش لبنان و حزب‌الله را چگونه می‌توان فهمید؟ در این میان، بحث خلع سلاح حزب‌الله و واگذاری نقش دفاعی به ارتش تا چه حد واقع‌بینانه است؟
برای فهم این رابطه، باید به یک واقعیت ساختاری توجه کرد. ارتش لبنان اگرچه از حمایت و تأمین مالی خارجی، به‌ویژه از سوی ایالات متحده، برخوردار است، اما به‌طور هم‌زمان در ظرفیت‌ها و کارکردهای خود محدود نگه داشته شده است. این محدودیت صرفاً فنی نیست، بلکه ریشه‌ای سیاسی دارد. در عمل، ارتش نه برای مواجهه با رژیم صهیونیستی، بلکه بیشتر برای مدیریت ثبات داخلی و ایجاد موازنه در برابر حزب‌الله تعریف شده است. حتی در مواردی، ایالات متحده و برخی کشورهای اروپایی با تجهیز ارتش لبنان به امکانات پایه، مانند تجهیزات دید در شب یا تسلیحات پیشرفته‌تر، مخالفت کرده‌اند، با این استدلال که این تجهیزات ممکن است به حزب‌الله منتقل شود، امری که نشان‌دهنده چارچوب محدودکننده‌ای است که از سوی این بازیگران خارجی بر توانمندی‌های ارتش لبنان اعمال شده است.
تحولات اخیر نیز این تناقض را آشکارتر کرده است. حملات اخیر رژیم صهیونیستی به نیروهای ارتش لبنان، ازجمله هدف قرار دادن خودروها و واحدهای ارتش در جنوب، حامل یک پیام سیاسی روشن است. این حملات نشان می‌دهند که حتی خود ارتش نیز از دایره هدف خارج نیست. درنتیجه، یک وضعیت پارادوکسیکال شکل می‌گیرد، دولتی که تحت فشار است تا حزب‌الله را مهار کند، درحالی‌که هم‌زمان نشان داده می‌شود حتی توان حفاظت از نیروهای رسمی خود را نیز ندارد. این تناقض به بحران گسترده‌تر حاکمیت در لبنان بازمی‌گردد. دولت از یک‌سو خواستار انحصار سلاح در دست خود است، اما از سوی دیگر، ابزارهای لازم برای اعمال این انحصار و دفاع از کشور را در اختیار ندارد. درنتیجه، نوعی ساختار دوگانه شکل گرفته است، یک نهاد رسمی که ازنظر بین‌المللی به رسمیت شناخته می‌شود محدود است و یک نیروی غیررسمی که نقش دفاعی فعال‌تری ایفا می‌کند.
در عین حال، ضعف دولت لبنان را نمی‌توان صرفاً به شکاف‌های داخلی نسبت داد، بلکه این وضعیت تا حدی محصول یک ساختار ژئوپلیتیکی عامدانه نیز هست. نمونه‌ای از این وضعیت در اتفاقات اخیر دیده می‌شود، جایی که دولت لبنان حتی در بحبوحه ادامه حملات رژیم صهیونیستی، دستور تخلیه برخی مراکز اسکان آوارگان در جنوب کشور را صادر کرده است. این امر نشان می‌دهد که نقش دولت، بیش از آنکه بر حفاظت از جمعیت متمرکز باشد، به مدیریت فضا و کنترل داخلی در شرایط جنگی معطوف شده است. درنتیجه، این فرض که ارتش می‌تواند به‌سادگی جایگزین حزب‌الله شود، با واقعیت‌های موجود هم‌خوانی ندارد. در جایی که ارتش توان ایفای نقش دفاعی را ندارد، خلع سلاح حزب‌الله نه به ثبات، بلکه به ایجاد یک خلأ امنیتی منجر می‌شود، خلأیی که در آن آسیب‌پذیری لبنان افزایش می‌یابد. درنهایت، بحث خلع سلاح را نمی‌توان جدا از این زمینه ساختاری و تاریخی در نظر گرفت. تا زمانی که ارتش لبنان ازنظر ظرفیت، استقلال و مأموریت دفاعی تقویت نشود، طرح جایگزینی آن با حزب‌الله بیش از آنکه یک راه‌حل عملی باشد، به بازتولید ناامنی و افزایش آسیب‌پذیری منجر خواهد شد.
اگرچه ازنظر عددی، ارتش لبنان روی کاغذ از حزب‌الله بزرگ‌تر به نظر می‌رسد، اما این برتری کمی تعیین‌کننده نیست. حزب‌الله دارای یک نیروی رزمی تخصصی، دسترسی به تسلیحات پیشرفته‌تر و تجربه گسترده در میدان‌های نبرد است. در مقابل، مأموریت‌های ارتش پراکنده است و میان امنیت داخلی، کنترل مرزها و حفظ توازن سیاسی توزیع شده است. علاوه بر این، حزب‌الله یک بازیگر بیرونی نسبت به دولت نیست، بلکه بخشی از ساختار سیاسی لبنان به‌شمار می‌رود. در چنین شرایطی، هرگونه تلاش برای خلع سلاح آن از طریق ابزارهای صرفاً نظامی، می‌تواند به برهم خوردن توازن داخلی و حتی بروز درگیری‌های داخلی منجر شود. این وضعیت یک چرخه معیوب ایجاد کرده است. ارتش برای دفاع مؤثر از لبنان بیش‌ازحد ضعیف است و همین امر استدلال حزب‌الله برای حفظ سلاح را تقویت می‌کند. در عین حال، برای درک دقیق‌تر این مسئله، باید خودِ حزب‌الله را نیز در چارچوبی گسترده‌تر فهمید. حزب‌الله صرفاً یک گروه مسلح نیست، بلکه بخشی از بافت اجتماعی و سیاسی لبنان است. این جریان در بستر اشغال و در پاسخ به نیاز به دفاع از جوامع محلی شکل گرفت و به‌تدریج به یک بازیگر چندلایه تبدیل شد. حزب‌الله را نمی‌توان صرفاً یک نیروی نظامی دانست. این جریان هم‌زمان یک حزب سیاسی، یک شبکه ارائه‌دهنده خدمات اجتماعی و یک جنبش ایدئولوژیک است. پایگاه اجتماعی آن بر ترکیبی از مقاومت، ارائه خدمات و تجربه تاریخی حاشیه‌نشینی شکل گرفته است. ریشه‌های آن را باید در حاشیه‌نشینی تاریخی شیعیان، حمله رژیم صهیونیستی در سال ۱۹۸۲ و فقدان حمایت مؤثر دولت جست‌وجو کرد.
در عمل، حزب‌الله در بسیاری از مناطق لبنان صرفاً یک نیروی نظامی نیست، بلکه به‌عنوان بازیگری چندلایه عمل می‌کند که هم‌زمان نقش نمایندگی سیاسی و تأمین خدمات رفاهی را نیز برعهده دارد. این جایگاه درهم‌تنیده باعث شده که پیوند آن با بخش‌هایی از جامعه، به‌ویژه در شرایط بحران، از سطح نظامی فراتر رود و در عرصه‌های اجتماعی و معیشتی نیز تثبیت شود. با این حال، در برخی گفتمان‌ها تلاش می‌شود این پیوند نادیده گرفته شود و حزب‌الله به‌عنوان نیرویی بیرونی یا فاقد مشروعیت محلی بازنمایی شود. چنین بازتعریفی، زمینه را برای طرح خلع سلاح به‌عنوان یک مسئله صرفاً امنیتی فراهم می‌کند. اما این نگاه، یک تحلیل خنثی نیست، بلکه نوعی تقلیل سیاسی است که یک پدیده پیچیده و ریشه‌دار را به یک «مسئله فنی» فرومی‌کاهد و بسترهای اجتماعی و تاریخی شکل‌گیری آن را حذف می‌کند. واقعیت این است که تداوم حزب‌الله به شرایطی گره خورده که آن را پدید آورده‌اند، ازجمله ضعف دولت در تأمین امنیت، تکرار چرخه‌های خشونت و استمرار تهدیدات خارجی. از این منظر، حمایت از حزب‌الله را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک گرایش ایدئولوژیک توضیح داد، بلکه باید آن را در پیوند با تجربه زیسته جوامعی فهمید که با تخریب، آوارگی و فقدان حمایت مؤثر دولتی مواجه‌اند.
در چنین شرایطی، مقاومت برای بسیاری نه‌فقط یک کنش نظامی، بلکه ابزاری برای بقا، حفظ کرامت و امکان بازگشت است. به‌ویژه هنگامی که شبکه‌های مالی و اجتماعی پشتیبان جوامع نیز هدف قرار می‌گیرند، این پیوند تقویت می‌شود و مقاومت بیش از پیش به دفاع از زیرساخت‌های اجتماعی و حیات جمعی گره می‌خورد. درنتیجه، طرح خلع سلاح بدون توجه به این زمینه‌ها، نه مسئله امنیت را حل می‌کند و نه جایگزینی واقعی برای آن ارائه می‌دهد، بلکه صرفاً شکل آسیب‌پذیری را تغییر می‌دهد.

جنبش‌های مقاومت مردمی در لبنان چگونه جنگ کنونی را درک می‌کنند و «مقاومت» را چگونه تعریف و در عمل پیاده می‌کنند؟
جنبش‌های مقاومت مردمی در لبنان، ازجمله گروه‌هایی مانند الحرکة الزراعیة (جنبش کشاورزی)، تجمع العمل الاجتماعی و الاقتصادی (مجموعه کنش اجتماعی-اقتصادی)، الشبکة العربیة للسیادة علی الغذاء (شبکه عربی حاکمیت غذایی)، شبکة سیادة (شبکه سیاده)، النادی الثقافی فی الجنوب (باشگاه فرهنگی جنوب) و حرکة الشعب (جنبش مردم)، جنگ را نه به‌عنوان یک رویارویی صرفاً نظامی، بلکه به‌عنوان بخشی از یک ساختار گسترده‌تر سلطه درک می‌کنند که زمین، معیشت، جامعه و حاکمیت را به‌طور هم‌زمان هدف قرار می‌دهد. از نگاه این جریان‌ها، جنگ در چند سطح به‌طور هم‌زمان عمل می‌کند، از تخریب نظامی و آوارگی گرفته تا فشارهای اقتصادی و زیست‌محیطی، بازآرایی سیاسی و کنترل روایت‌ها. در این چارچوب، جنوب لبنان صرفاً یک میدان نبرد نیست، بلکه فضایی است که در آن تلاش می‌شود پیوند میان مردم، زمین و حیات اجتماعی گسسته شود.
در چنین خوانشی، مقاومت به کنش نظامی محدود نمی‌شود، بلکه به‌عنوان یک عمل اجتماعی، سیاسی و زیست‌محیطی فهم می‌شود. مقاومت یعنی ماندن بر زمین، حفظ کشاورزی و نظام‌های غذایی محلی، سازمان‌دهی شبکه‌های همیاری، مستندسازی خشونت‌ها و مقابله با تحریف روایت‌ها. این رویکرد بر این اصل استوار است که حاکمیت از طریق عقب‌نشینی حفظ نمی‌شود، بلکه با پافشاری بر حقوق تاریخی و تداوم حضور در سرزمین معنا پیدا می‌کند. از این منظر، مقاومت هم‌زمان یک حق، یک ضرورت در غیاب حمایت مؤثر دولتی و یک مسئولیت جمعی است.
در عمل، این مقاومت در اشکال متعددی بروز می‌یابد، از امتناع از ترک زمین و حمایت از کشاورزان گرفته تا ایجاد شبکه‌های تأمین غذا، کمک‌رسانی به آوارگان و شکل‌دهی به ساختارهای غیررسمی مراقبت و همبستگی. هم‌زمان، فعالیت‌هایی مانند ثبت و انتشار موارد نقض، بسیج سیاسی و ارتباط با شبکه‌های همبستگی بین‌المللی نیز بخشی از این کنش‌هاست. این مجموعه اقدامات نشان می‌دهد که مقاومت در لبنان امری روزمره، جمعی و ریشه‌دار در زندگی اجتماعی است، نه صرفاً یک فعالیت نظامی.
تجربه زیسته در مناطق جنوبی این فهم را عمیق‌تر می‌کند. در شرایطی که روستاها تخریب شده، زمین‌های کشاورزی نابود شده و بازگشت با موانع جدی مواجه است، مقاومت برای بسیاری از ساکنان به مسئله‌ای مرتبط با بقا، کرامت و حق بازگشت تبدیل می‌شود. در چنین بستری، حمایت از مقاومت نه یک موضع انتزاعی، بلکه پاسخی به تجربه مستقیم خشونت و تهدید حذف از زمین است. همان‌طور که برخی از ساکنان تأکید می‌کنند، مسئله صرفاً ادامه زندگی نیست، بلکه امکان زیستن بدون تحقیر و با حفظ کرامت است.
درنهایت، این جنبش‌ها جنگ را بخشی از یک فرایند گسترده‌تر می‌دانند که هدف آن نه‌فقط شکست یک نیروی نظامی، بلکه بازشکل‌دهی فضا، جامعه و امکان زیست است. در برابر این منطق، مقاومت به‌عنوان دفاع از زمین، روابط اجتماعی و تداوم حیات جمعی معنا پیدا می‌کند، تلاشی برای حفظ پیوند میان انسان، مکان و حافظه تاریخی.
حملات گسترده رژیم صهیونیستی بیش از یک میلیون نفر، عمدتاً از مناطق شیعه‌نشین، را آواره کرده و تخریب زیرساخت‌ها و خدمات حیاتی به غیرقابل‌سکونت شدن مناطق، جابه‌جایی اجباری جمعیت و فروپاشی بازتولید اجتماعی انجامیده است. در چنین وضعیتی، چگونه می‌توان آوارگی در جنوب لبنان را فهم کرد و این هم‌سرنوشتی چه چیزی درباره نسبت تاریخی فلسطین با جنوب لبنان به ما می‌گوید؟
آوارگی در جنوب لبنان را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک بحران انسانی یا وضعیت اضطراری فهم کرد، بلکه باید آن را به‌عنوان فرایندی ساختاری دید که فضا، تعلق و رابطه میان مردم و سرزمین را به‌طور فعال بازآرایی می‌کند. گفت‌وگوهای من با اهالی جنوب و پژوهش‌های مردم‌نگارانه‌ام در حاشیه‌های بیروت نشان می‌دهد آنچه اهالی جنوب، که عمدتاً از جوامع شیعه هستند، در دهه‌های اخیر تجربه کرده‌اند، چیزی فراتر از جابه‌جایی است، نوعی «تبعید در درون وطن». آن‌ها ازنظر حقوقی شهروند باقی می‌مانند، اما در عمل از دسترسی به خانه، زمین و معیشت خود محروم می‌شوند. همان‌طور که یکی از ساکنان آواره می‌گفت؛ «اگر نتوانم به خانه‌ام برگردم، چه تفاوتی با یک پناهنده دارم». آوارگی در اینجا به وضعیت تعلیق تبدیل می‌شود، میان ماندن و نداشتن، میان تعلق رسمی و بی‌ثباتی واقعی. نکته کلیدی این است که این آوارگی به‌طور نامتناسبی جمعیت‌های شیعه جنوب لبنان را هدف قرار می‌دهد، جمعیتی که پیش‌تر نیز در ساختار سیاسی و اقتصادی لبنان در حاشیه قرار داشته است. بنابراین، آنچه امروز رخ می‌دهد، صرفاً یک جابه‌جایی جمعیتی نیست، بلکه تشدید یک حاشیه‌رانی تاریخی است که اکنون در قالب خشونت نظامی و تخریب فضایی بازتولید می‌شود. این وضعیت نه تصادفی است و نه صرفاً پیامد جنگ، بلکه محصول یک منطق سیاسی است که آوارگی را تولید و بازتولید می‌کند. فقدان سیاست‌های مؤثر برای آوارگان داخلی، محدودیت‌های بازسازی و ضعف تاریخی حاکمیت، باعث شده‌اند که آوارگی از یک وضعیت موقت به یک وضعیت ماندگار تبدیل شود. اما مسئله صرفاً «ناتوانی» دولت نیست، بلکه نحوه عمل آن نیز در این فرایند تعیین‌کننده است.
در لحظات اوج بحران، این منطق به‌طور عریان در گفتمان رسمی ظاهر شد. اظهارات جنجالی درباره انتقال آوارگان با قایق به دریا، حتی اگر بعداً تکذیب شد، نشان داد که چگونه می‌توان درباره جمعیتی که عمدتاً از مناطق شیعه‌نشین آواره شده‌اند، در قالب یک «مسئله لجستیکی» سخن گفت، نه یک حق انسانی و سیاسی. مخالفت با برپایی چادر برای این آوارگان در کنار ساحل، به بهانه حفظ «منظر شهری»، نیز نشان داد که چگونه این جمعیت نه‌تنها از سرزمین خود رانده می‌شود، بلکه در فضاهای جایگزین نیز با محدودیت و طرد مواجه است. در سطح اجتماعی نیز، گزارش‌ها از اعمال فشار بر برخی جوامع برای نپذیرفتن آوارگان شیعه حکایت دارد. این روند نشان می‌دهد که آوارگی صرفاً جابه‌جایی فیزیکی نیست، بلکه فرایندی است که از طریق آن روابط اجتماعی تضعیف، همبستگی محدود و شکاف‌های فرقه‌ای فعال می‌شوند. در این معنا، آوارگی به یک «فناوری حکمرانی» تبدیل می‌شود، ابزاری برای مدیریت جمعیت، بازآرایی فضا و حتی بازتنظیم توازن‌های فرقه‌ای در سطح ملی.
برای فهم عمیق‌تر این پویایی، باید آن را در بستر تاریخی جنوب لبنان قرار داد. بسیار پیش از آنکه حزب‌الله به‌عنوان بازیگر اصلی مقاومت شناخته شود، جنوب لبنان خود یکی از کانون‌های اصلی مبارزه ضد استعماری بود. مقاومت در این منطقه به دهه‌های اخیر محدود نمی‌شود، بلکه ریشه در تاریخی طولانی از مواجهه دارد که از هم‌پوشانی پروژه‌های استعماری، تحولات منطقه‌ای و حاشیه‌رانی داخلی شکل گرفته است. از اوایل قرن بیستم، با سقوط امپراتوری عثمانی و تحمیل قیمومیت فرانسه، جنوب لبنان، به‌ویژه منطقه تاریخی جبل عامل، به یک حاشیه ساختاری تبدیل شد، حاشیه‌ای که ازنظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در دولت تازه‌تأسیس لبنان به حاشیه رانده شد. این حاشیه‌رانی تصادفی نبود، بلکه در چارچوب یک نظام فرقه‌ای شکل گرفت که نخبگان شهری را تقویت و جمعیت‌های روستایی، به‌ویژه جوامع شیعه جنوب، را به حاشیه راند.
هم‌زمان، این منطقه به یک گسل ژئوپلیتیک تبدیل شد. فضایی که پیش‌تر میان جنوب لبنان و شمال فلسطین پیوستگی اجتماعی و اقتصادی داشت، با ترسیم مرزهای استعماری میان لبنان تحت قیمومیت فرانسه و فلسطین تحت قیمومیت بریتانیا از هم گسسته شد. با شکل‌گیری پروژه صهیونیستی در فلسطین، جنوب لبنان به مرزی میان پروژه‌های متعارض استعماری و ضد استعماری بدل شد. نکبه ۱۹۴۸ نقطه عطفی در این روند بود. جوامع جنوب لبنان نه‌تنها شاهد این فاجعه بودند، بلکه خود نیز آن را تجربه کردند، از قطع زمین‌ها و خشونت گرفته تا ورود گسترده آوارگان فلسطینی. روستاهای مرزی بخشی از این رخداد بودند، نه ناظران آن. این نزدیکی، پیوندهای اجتماعی، سیاسی و مادی عمیقی میان لبنانی‌ها و فلسطینی‌ها ایجاد کرد، به‌ویژه در میان طبقات روستایی و کارگری.
در چنین بستری، جنبش‌های مقاومت در دهه‌های ۵۰، ۶۰ و ۷۰ شکل گرفتند. این جنبش‌ها ماهیتی فرقه‌ای نداشتند، بلکه تحت تأثیر جریان‌های ناسیونالیستی عربی و چپ‌گرا، ازجمله کمونیست‌ها، بعثی‌ها و دیگر نیروهای ضد استعماری بودند. با گسترش مبارزه مسلحانه فلسطینی و تثبیت سازمان آزادی‌بخش فلسطین، جنوب لبنان به یکی از مراکز اصلی فعالیت انقلابی تبدیل شد. آنچه اغلب نادیده گرفته می‌شود، پیوند عمیق این جنبش‌هاست، جایی که مبارزان لبنانی و فلسطینی در یک میدان مشترک علیه استعمار و امپریالیسم فعالیت می‌کردند. این همگرایی به شکل‌گیری ائتلاف‌هایی انجامید که نه‌تنها با رژیم صهیونیستی مقابله می‌کردند، بلکه به دنبال تغییر ساختار سیاسی لبنان و عبور از نظام فرقه‌ای نیز بودند.
این پیوند تاریخی، امروز نیز در سطح زیسته ادامه دارد. من در مشاهدات میدانی خودم شاهد بوده‌ام که در اردوگاه‌هایی مانند برج‌البراجنه و شتیلا در بیروت، جوامع لبنانی و فلسطینی‌ها در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و جهان‌های اجتماعی مشترکی می‌سازند. آوارگان شیعه لبنانی در مجاورت اردوگاه‌های فلسطینی ساکن می‌شوند و این هم‌زیستی به همکاری‌های فرهنگی و هنری نیز گسترش می‌یابد. این فضاها نشان می‌دهند که آوارگی نه صرفاً جابه‌جایی، بلکه بازتولید اشکال جدیدی از همبستگی و زندگی مشترک است. در این چارچوب، سرزمین صرفاً یک قلمرو جغرافیایی نیست، بلکه بخشی از هستی اجتماعی و حافظه جمعی است. درنهایت، آنچه در جنوب لبنان جریان دارد، صرفاً جابه‌جایی جمعیت نیست، بلکه مبارزه‌ای بر سر امکان ماندن، بازگشت و حفظ رابطه با زمین است. این تجربه، در پیوندی عمیق با تجربه فلسطینی قرار دارد، جایی که آوارگی نه پایان تعلق، بلکه شکل دیگری از آن است و همبستگی میان این دو فضا، فلسطین و جبل عامل ریشه در تاریخ مشترک سلب مالکیت و مقاومت دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط