
علی حاتمی؛ پژوهشگر مسائل اجتماعی و جمعیتی
مقدمه: جمعیت جهان در آستانه تحول
جهان در میانه یکی از عمیقترین دگرگونیهای جمعیتی قرن خود قرار دارد. بر اساس گزارش چشمانداز جمعیت جهان ۲۰۲۴ سازمان ملل، روندهای رشد جمعیت، سالخوردگی و مهاجرت بینالمللی در حال تغییر چهره زمیناند. پیشبینی میشود جمعیت جهان طی حدود ۵۰ تا ۶۰ سال آینده به اوج حدود 3/10 میلیارد نفر در میانه دهه ۲۰۸۰ برسد (از 2/8 میلیارد در ۲۰۲۴) و سپس رو به کاهش بگذارد. برای نخستینبار، احتمال رسیدن جمعیت به اوج در همین قرن بسیار بالا (۸۰ درصد) برآورد شده است؛ احتمالی که یک دهه پیش تنها حدود ۳۰ درصد دانسته میشد. در ۵۰ کشور، مهاجرت عامل اصلی تعدیل کاهش جمعیت ناشی از نرخ باروری پایین خواهد بود و امروز نزدیک به ۴ درصد جمعیت جهان در کشوری غیر از زادگاه خود زندگی میکند؛ نسبتی که در میان نخبگان و ورزشکاران بسیار بالاتر است.
جام جهانی فوتبال ۲۰۲۶ این تحول را در مقیاسی بیسابقه بازتاب داد. با ۴۸ تیم و ۱۲۴۸ بازیکن، شمار بازیکنانی متولد در کشوری غیر از کشوری که در آن بازی میکنند، به حدود ۳۰۰ نفر (بین ۲۸۹ تا ۳۱۰، بسته به روش شمارش) رسیده که نزدیک به یکچهارم کل بازیکنان است. این نسبت که در ۲۰۰۶ حدود ۹ درصد و در ۲۰۲۲ (قطر) 5/16 درصد بود، اکنون به بالاترین رقم تاریخ رسیده است. در ادامه، این پدیده را در چند الگوی متمایز بررسی میکنم.
بخش اول: الگوی اروپایی–استعماری؛ سرمایه انسانی برآمده از تاریخ
تعدادی از تیمهای ملی حاضر در جام جهانی فوتبال 2026 بازتابی از تاریخ مهاجرتهای چندنسلی و روابط استعماری کشورهای خود هستند. پژوهشی به سرپرستی دانشگاه زوریخ نشان میدهد که هشت قدرت استعماری اروپایی شامل انگلستان، پرتغال، اسپانیا، فرانسه، بلژیک، هلند، آلمان و ایتالیا، بهطور مداوم برخی از موفقترین تیمهای ملی جهان را به میدان میفرستند. در ادامه این مطالعه بر روی ۴۹ بازیکن با ریشههای خانوادگی و اصالتی در مستعمرات سابق که در حال حاضر نماینده تیمهای ملی انگلستان، پرتغال، اسپانیا، فرانسه، بلژیک یا هلند هستند، متمرکز بود. یافته گویای این پژوهش آن است که اگر این بازیکنان به کشورهای اجدادیشان بازگردانده شوند، شانس قهرمانی فرانسه تقریباً نصف و شانس برزیل تقریباً دو برابر میشود؛ نشانهای از آنکه قدرتهای استعماری همچنان از یک «مخزن استعداد» گستردهتر بهره میبرند.
فرانسه روشنترین نمونه است؛ با وجود تنها سه بازیکن متولد خارج در ترکیب خود (اولیسه، تورام و سامبا)، بزرگترین «صادرکننده استعداد جهان است. از ۹۹ بازیکن متولد فرانسه در این جام، تنها ۲۳ نفر برای فرانسه بازی میکنند و ۷۶ نفر پیراهن تیمهای دیگر را بر تن دارند؛ عمدتاً شامل الجزایر (۱۳ نفر)، هائیتی (۱۲)، کنگو (۱۱)، سنگال (۹) و ساحل عاج (۸). ستارگانی مانند کیلیان امباپه (ریشه کامرونی–الجزایری) و عثمان دمبله (ریشه مالیایی–سنگالی) خود فرزندان همین مهاجرتهای پسااستعماریاند.
آلمان: از شکستن سد نژادی تا نسلهای چندگانه
نخستین شکاف نژادی بزرگ در تیم ملی آلمان زمانی شکست که در می ۲۰۰۱، رودی فولر، جرالد آسامواه (متولد غنا) را دعوت کرد؛ او نخستین بازیکن سیاهپوست متولد آفریقا در تاریخ مانشافت بود و در همان نخستین بازی برابر اسلواکی گلزنی کرد (پیش از او، آروین کوستد؛ فرزند مادری آلمانی و پدری آمریکایی؛ بهعنوان نخستین بازیکن سیاهپوست تیم ملی آلمان بازی کرده بود). این دعوت، دَر تیم را به روی نسلی از فرزندان مهاجران گشود: از خدیرا و ژروم بواتنگ تا گنابری، رودیگر، سانه و دنیز اونداو.
لایه دیگر این تنوع، ریشه در مهاجرت کارگران ترک دارد؛ برنامه کارگران مهمان (Gastarbeiter) از سال ۱۹۶۱ میلیونها ترک را به آلمان غربی آورد. مسعود اوزیل (متولد گِلزِنکیرشن و نسل سوم مهاجران ترک که پدربزرگش بهعنوان کارگر مهمان از زونگولداغ ترکیه آمده بود) و ایلکای گوندوغان، نماد همین لایه هستند. اوزیل با آلمان قهرمان ۲۰۱۴ شد، اما در ۲۰۱۸ و پس از جنجال عکس با اردوغان، با این جمله تلخ کناره گرفت که «وقتی میبریم آلمانیام، اما وقتی میبازیم مهاجرم»، یادآوری آنکه پذیرش اجتماعی بازیکن دورگه همیشه بیتنش نیست.
نکته دقیق آنکه در ترکیب ۲۰۲۶ آلمان، بیشتر چهرههای متنوع «متولد آلمان» و فرزند مهاجرتاند؛ تنها بازیکن به معنای دقیق «متولد خارج» والدمار آنتون است که در ازبکستان و در خانوادهای آلمانیتبار متولد شد. جمال موسیالا نیز (برخلاف تصور رایج) در اشتوتگارت آلمان متولد شده (پدری نیجریهای بریتانیایی و مادری آلمانی) و نمونه نسل دوم است.
انگلستان، هلند و بلژیک
انگلستان تنها یک بازیکن متولد خارج دارد (مارک گِهی، متولد ساحل عاج)، اما دستکم ۹ بازیکن دیگرش والدینی متولد خارج دارند و ۲۴ بازیکنِ متولد انگلستان برای تیمهای دیگر بازی میکنند؛ بازتاب مهاجرت پس از جنگ، از مستعمرات سابق در آفریقا و کارائیب.
هلند پس از فرانسه بیشترین بازیکنان آفریقاییتبار را دارد (حدود ۱۴ نفر): برایان بروبی (متولد آمستردام از والدین غنایی که برادرش دریک لوکاسن برای غنا بازی میکند)، دنزل دومفریس (پدر آروبایی و مادر سورینامی) و ناتان آکه (پدر اهل ساحل عاج). این خطِ لوله استعداد برآمده از مستعمرات سابق هلند (سورینام و کارائیب) از نسل سیدورف و هاسلباینک تا امروز ادامه دارد.
بلژیک برخلاف مراکش یا کوراسائو تیمی «دیاسپورا-محور» نیست و بیشتر بر خطِ لوله داخلی اروپایی تکیه دارد (تنها بازیکن متولد خارجش آمادو اونانا، متولد سنگال است). اما میراث استعماری بلژیک در «تبار» بازیکنان دیده میشود: روملو لوکاکو، لوئیس اوپندا و یوری تیلمانس ریشه کنگویی دارند و ژرمی دوکو ریشه غنایی؛ یادآور استعمار بلژیک بر کنگو. تصادفی نیست که در مرحله حذفی، تقابل بلژیک با سنگال همزمان سه پژواک استعماری داشت.
فولارین بالوگون (20 ساله) بازیکن آمریکایی پس از گلزنی به همراه همتیمیهایش آنتونی رابینسون (5 ساله) و مالک تیلمن (17 ساله)، که همگی در خارج از کشور بزرگ شدهاند، شادی میکند
بخش دوم: کشورهای میزبان و مهاجرساخته
دستهای دیگر از تیمها به جوامع «مهاجرساخته» تعلق دارند؛ کشورهایی که خود بر پایه مهاجرت بنا شدهاند و تیم ملیشان آیینه همین ترکیبِ داخلی است.
ایالات متحده (میزبان) شش بازیکن متولد خارج دارد و بیش از نیمی از ترکیبش تابعیت دوگانه دارند. فولارین بالوگان در نیویورک و از والدین نیجریهای متولد شد؛ جیو رینا در ساندرلند انگلستان؛ سرجینیو دِست در هلند (پدر سورینامی آمریکایی)؛ وستون مککنی در پایگاهی نظامی و بزرگشده در آلمان؛ و کریستین پولیشیچ دارای تبار کرواتی است. این ترکیب که در دل فضای سیاسی سختگیرانه مهاجرتی دولت وقت به نمایش درآمد؛ عملاً نقشه مهاجرت به آمریکا را بازتاب میدهد.
کانادا شاید نمادینترین نمونه باشد. سرمربی، جسی مارش، جذب بازیکنان دو تابعیتی را به اولویت بدل کرد. کاپیتان آلفونسو دیویس در اردوگاه پناهندگان بودوبورام در غنا و از والدین لیبریایی که از جنگ داخلی گریخته بودند متولد شد و در پنجسالگی از طریق برنامه اسکان پناهندگان به ادمونتون رسید. پرامیس دیوید (متولد آمریکا) در بازی برابر قطر هتتریک زد و اسماعیل کُنه (متولد ساحل عاج) در مونترال بزرگ شد. در کشوری که حدود یکچهارم جمعیتش خارج از کانادا متولد شدهاند، تیم ملی بازتاب همین واقعیت است.
استرالیا نیز جامعهای مهاجرپذیر است؛ کریستین ولپاتو (متولد سیدنی، ایتالیاییتبار) درست پیش از تورنمنت تابعیتش را از ایتالیا به استرالیا تغییر داد؛ هری سوتار (متولد اسکاتلند، که برادرش جان برای اسکاتلند بازی میکند) و نستوری ایرانکوندا (متولد تانزانیا از والدین پناهنده بوروندیایی، بزرگشده در اَدلاید) از دیگر نمونههایند. نیوزیلند هم بهعنوان جامعهای مهاجرپذیر با ترکیبی از بازیکنان پاسیفیکایی، مائوری و اروپاییتبار (مانند الیجا جاست که برابر ایران گل زد) در گروه G حاضر شد و در نهایت حذف شد.
مکزیک (میزبان) لایه دیگری از همین پدیده در قاره آمریکاست؛ خاویر آگیره بهعمد مخزن استعداد مکزیکی آمریکایی متولد ایالات متحده را فعال کرد (بازیکنانی مانند اوبد وارگاس، متولد آلاسکا و برایان گوتیرز، متولد ایلینوی) و در کنار آن چند بازیکن لیگ مکزیک (مانند جولیان کینیونس و آلوارو فیدالگوی اسپانیاییتبار) را نیز جذب کرد. این جریان دوسویه مرز آمریکا–مکزیک (که برخی متولدین آمریکا مکزیک را برمیگزینند و برخی متولدین مکزیک آمریکا را مانند آلخاندرو زندخاس) آیینه درهمتنیدگی جمعیتی دو کشور است.

بخش سوم: الگوی دیاسپورا؛ بازگشت ریشهها
در سوی دیگر، کشورهایی با تکیه بر فرزندان مهاجران خود که در اروپا متولد و پرورش یافتهاند، تیم ملی خود را متحول کردهاند.
مراکش با ۱۹ بازیکن متولد خارج (حدود ۷۳ درصد ترکیب) پرچمدار این الگوست. این تیم که پس از موفقیت تاریخی ۲۰۲۲ (نخستین تیم آفریقایی راهیافته به نیمهنهایی) بهطور سیستماتیک از بازیکنان بااصالت مراکشی مقیم اروپا بهره برده، در بازی افتتاحیه برابر برزیل (تساوی ۱–۱) رکورد زد؛ برای دقایقی از بازی هیچیک از ۱۱ بازیکن حاضر در زمین در خاک مراکش متولد نشده بودند. براهیم دیاز (متولد مالاگا) که یک بازی هم برای اسپانیا انجام داده بود، با انتخاب مراکش نمونه همین گذار است.
اما رکورددار این بخش کشور کوراسائو است؛ ۹۶ درصد بازیکنانش (۲۵ نفر از ۲۶ بازیکن) در هلند متولد شدهاند و تنها بازیکن متولد خود جزیره، تاهیت چانگ است. این جزیره کارائیبی -که تا انحلال آنتیل هلند در ۲۰۱۰ بخشی از آن بود و میراث نزدیک به ۴۰۰ سال حکومت هلند را با خود دارد- با جمعیتی حدود ۱۵۶ هزار نفر کوچکترین کشور تاریخ جام جهانی است. همچنین جمهوری دموکراتیک کنگو نیز با بیش از ۲۰ بازیکن متولد خارج (عمدتاً فرانسه و بلژیک) برای نخستینبار پس از سال ۱۹۷۴ به مرحله حذفی رسید.
هائیتی داستان تلختر همین الگوست؛ ۱۶ نفر از ۲۶ بازیکن متولد خارجاند (عمدتاً فرانسه و آمریکای شمالی) و تنها یک بازیکن (وودنسکی پیر) در خود هائیتی مستقر است؛ سرمربی فرانسوی تیم حتی هرگز پا به خاک هائیتی نگذاشته است. این وابستگی به دیاسپورا محصول بیثباتی و خشونتی است که میزبانی بازیهای خانگی را ناممکن کرده؛ تضادی کامل با تیم کاملاً بومی هائیتی در سال ۱۹۷۴.
کیپورد (کابو ورده) در نخستین حضور تاریخی خود، با جمعیتی حدود ۵۲۵ هزار نفر (سومین کشور کوچک تاریخ جام)، تیمی ساخته از دیاسپورایی پراکنده در ۱۴ کشور (بیشتر هلند، پرتغال، فرانسه و ایرلند). روبرتو (پیکو) لوپز، مدافع متولد دوبلین (کارمند بانک)، پس از دریافت پیامی در لینکدین به این تیم پیوست. پیوند دیرینه استعماری و زبانی کیپورد با پرتغال هنوز در ترکیب تیم پیداست. کیپورد اسپانیای قهرمان اروپا را با تساوی بدون گل متوقف کرد.
اما آفریقا یکدست نیست و همه تیمهای آن این مسیر را نرفتهاند. مصر و آفریقای جنوبی نقطه مقابل الگوی دیاسپورایی مراکش و الجزایرند؛ تیمهایی که بر ستون بازیکنان بومی و لیگ داخلی بنا شدهاند. ستون فقرات مصر از باشگاههای الاهلی، الزمالک و پیرامیدز است و ستارگانش (محمد صلاح و عمر مرموش) که خود متولد مصرند، مهمترین چهرههای لژیونر تیم هستند؛ مصر استعداد «صادر» میکند، نه آنکه دیاسپورا «وارد» کند. آفریقای جنوبی نیز با ترکیبی ۱۰۰ درصد بومی (۱۹ بازیکن از لیگ داخلی) برای نخستینبار به مرحله حذفی رسید. در میانه این طیف، غنا ایستاده است که هم بر دیاسپورا تکیه دارد؛ نمادش ایناکی ویلیامز (برادر نیکو ویلیامز تیم ملی اسپانیا)، متولد بیلبائو از والدینی غنایی که پیش از تولد او پای پیاده از صحرای بزرگ گذشته و پناهنده شده بودند و او پس از یک بازی برای اسپانیا، غنا را برگزید.
عراق نمونه آسیایی همین «دیاسپورای جنگ» است. تیمی که پس از ۴۰ سال به جام بازگشت، دیاسپورامحورترین ترکیب تاریخ خود را آورد: ۹ بازیکن متولد اروپا، عمدتاً اسکاندیناوی؛ چهار نفر متولد سوئد، بهعلاوه بازیکنانی از آلمان، دانمارک، نروژ و انگلستان (مانند زیدان اقبال، متولد منچستر و پرورشیافته آکادمی منچستریونایتد). این پراکندگی، رسوب دههها جنگ و آوارگی عراقیها به اروپاست، درست مانند بوسنی و هرزگوین.
اسمیر بایراکتارویچ (20 ساله) از بوسنی و مالک تیلمن (17 ساله) هافبک آمریکایی در جریان مسابقه فوتبال مرحله یک شانزدهم نهایی جام جهانی
ترکیه و بالکان: دو علت متفاوت دیاسپورا
اگر آلمان «مبدأ» مهاجرت ترکهاست، ترکیه «مقصد بازگشت» همان دیاسپوراست. بیش از ۳۸ درصد ترکیب ترکیه در جام ۲۰۲۶ (حدود ۱۰ بازیکن) خارج از ترکیه متولد شدهاند، بیشترشان در آلمان؛ از کاپیتان هاکان چالهاناوغلو تا استعدادهای جوانی مانند کان اوزون؛ محصول جامعه نزدیک به ۳ میلیوننفری ترکتبار در آلمان. به بیان دیگر، همان مهاجرت «کارگران مهمان» دو تیم را همزمان تغذیه کرده است: برخی فرزندان آن (اوزیل و گوندوغان) آلمان را برگزیدند و برخی دیگر (چالهاناوغلو و قادریاوغلوی هلندیتبار) ترکیه را.
اما همه دیاسپوراها از جنس مهاجرت کاری یا استعماری نیستند؛ برخی زاده جنگ و آوارگیاند. بوسنی و هرزگوین با ۱۶ بازیکن دیاسپورا که در آلمان، کرواسی، سوئد و حتی آمریکا متولد شدهاند، مستقیماً محصول آوارگی گسترده جنگ دهه ۱۹۹۰ بالکان است. سوئیس نیز از همان موج (مهاجرت از یوگسلاوی سابق) و نیز از آفریقا شکل گرفته است؛ نمادش بریل امبولو، مهاجم متولد کامرون. اینجا فوتبال از تاریخ پناهندگی جداییناپذیر است.
مورد خاص خانواده زیدان: یک نام، دو نسل، دو الگو
گویاترین نماد گذار میان الگوها در یک خانواده جمع شده است. زینالدین زیدان در مارسی و از والدین مهاجر اهل منطقه قبایل (کابیلی) الجزایر متولد شد، اما فرانسه را برگزید و در ۱۹۹۸ آن را قهرمان جهان کرد؛ تجسمِ «الگوی اروپایی». حال پسر او، لوکا زیدان، مسیری معکوس رفته؛ در اکس آن پروانسِ فرانسه متولد شد و در ردههای پایه فرانسه بازی کرد (قهرمان زیر ۱۷ سال اروپا ۲۰۱۵)، اما در سپتامبر ۲۰۲۵ تابعیت ورزشیاش را به الجزایر (سرزمین پدربزرگ و مادربزرگش) تغییر داد و در جامجهانی ۲۰۲۶ دروازهبان اصلی الجزایر شد. پدر «الگوی اروپایی» را زیست؛ پسر «الگوی دیاسپورا» را برگزید. این چندپارگی گاه درون یک نسل هم رخ میدهد. در ۲۰۲۶ چهار جفت برادر برای دو کشور بازی کردند؛ از جمله دوئه (فرانسه/ساحل عاج) و ویلیامز (اسپانیا/غنا)؛ پدیدهای که پیشتر تنها با برادران بواتنگ (آلمان/غنا) دیده شده بود.
پروفسور «گیسبرت اونک»، مورخ دانشگاه اراسموس، این پدیده را «بازتابی از الگوهای مهاجرت» میداند و میگوید نزدیک به ۴ درصد جمعیت جهان در کشوری غیر از زادگاهشان زندگی میکنند و این نسبت در میان نخبگان بالاتر است.
بخش چهارم: سرمایهگذاری دولتی و تیمهای بومی
قطر در دستهای متفاوت جای میگیرد؛ نه «بازگشت دیاسپورا»، بلکه «تابعیتبخشی» به بازیکنانی که عمدتاً تبار قطری ندارند و از طریق اقامت و پرورش در آکادمی اسپایر (و پروژه «رؤیای فوتبال») و پس از پنج سال اقامت تبعه شدهاند. در ترکیب ۲۰۲۶ قطر، ۱۳ نفر از ۲۶ بازیکن متولد خارجاند و بازیکنانی از حدود ۱۰ ملیت در آن حضور دارند. این سیاست که ریشهاش به دهه ۱۹۷۰ بازمیگردد، همواره با انتقاد درباره «مشروعیت» نمایندگی همراه بوده است (ازجمله شکایت امارات در جام ملتهای آسیا ۲۰۱۹). آیا کشوری مشابه قطر هست؟ در همین جام هیچ تیمی این مدل را در همین مقیاس تکرار نکرده؛ نزدیکترین نمونهها را باید در دیگر کشورهای خلیج فارس و برخی تیمهای آسیایی جست (اندونزی نمونه اخیر جذب گسترده است، هرچند بیشتر بر تبار تکیه دارد و به ۲۰۲۶ نرسید).
اما این نظام منعطف تابعیت، روی تاریکی هم دارد؛ اکوادور پیش از آغاز مقدماتی ۲۰۲۶، بهخاطر استفاده از «سند حاوی اطلاعات نادرست (جعل اسناد تولد)» برای بایرون کاستیلو در دور پیشین، ۳ امتیاز جریمه شد؛ تنبیهی که نه گریبان بازیکن اصلی که نسل بعدی تیم را گرفت (اکوادور با وجود آغاز از منفی سه، دوم شد). این پرونده یادآور مرز باریک میان «صلاحیت مشروع» و «سوءاستفاده از قواعد» است.
عربستان سعودی نمونه جالب ترکیب دو رویکرد است؛ با وجود سرمایهگذاری کلان دولتی در فوتبال (خرید باشگاهها توسط صندوق PIF و جذب ستارگان جهان به لیگ داخلی)، تیم ملی همه ۲۶ بازیکن را از متولدین داخل انتخاب کرده و هیچ بازیکن دورگهای ندارد؛ تقریباً همه بازیکنان هم در لیگ داخلی بازی میکنند. این را میتوان «سرمایهگذاری دولتی بومیگرا» نامید؛ نقطه مقابل الگوی قطری.
مالک تیلمن، هافبک تیم ملی آمریکا
تیمهای بومی و جایگاه ویژه برزیل
در قطب مقابلِِ کوراسائو و قطر، تیمهای کاملاً بومی قرار دارند. تنها ۸ تیم از ۴۸ تیم ترکیبی یکدست دارند که همه ۲۶ بازیکنشان در همان کشور متولد شدهاند؛ عربستان، آفریقای جنوبی، پاناما، برزیل، کلمبیا، اتریش، چک و سوئد. حتی قدرتهای سنتی هم تقریباً یکدستاند؛ آرژانتین قهرمان تنها دو بازیکن متولد خارج دارد و انگلستان یک نفر.
اما حتی جوامع بهشدت همگون هم دیگر کاملاً بسته نیستند. ژاپن که ترکیبش عمدتاً بومی و پرورشیافته لیگ داخلی است، دروازهبان اصلیاش زیون سوزوکی است؛ بازیکنی که در نیوجرسی آمریکا و از پدری غنایی آمریکایی و مادری ژاپنی متولد شد و در سایتامای ژاپن بزرگ شد. سوزوکی که واجد شرایط بازی برای آمریکا، غنا و ژاپن بود، ژاپن را برگزید. او بهعنوان یک «هافو» (اصطلاح ژاپنی برای دورگهها) نماد گشوده شدن تدریجی هویت ملی ژاپن است؛ هرچند این مسیر بیتنش نبوده و او پس از شکست ژاپن برابر عراق در جام ملتهای آسیا ۲۰۲۴، هدف اظهارنظرهای نژادپرستانه قرار گرفت. حضور چهرهای اینچنینی در قلب تیمی «بومی»، خود نشانه نفوذ ژرف مهاجرت است.
اما برزیل را میتوان در قاب استعمار هم خواند؛ هرچند ترکیبش امروز صددرصد بومی است، همین «بومی بودن» خود رسوب قرنها مهاجرت استعماری است؛ استعمارگران پرتغالی، بزرگترین مقصد تجارت بَرده فراآتلانتیک (میلیونها آفریقایی به بردگیگرفتهشده) بودند و سپس امواج مهاجران اروپایی و ژاپنی. برزیل «سرزمین مقصد» تاریخ استعمار است، درحالیکه فرانسه و بلژیک «سرزمین مبدأ» شدهاند و درست به همین دلیل، در شبیهسازی دانشگاه زوریخ، بازگرداندن بازیکنان استعماریتبار به کشورهای اجدادی، شانس قهرمانی برزیل را تقریباً دو برابر میکرد. تیم یکدست امروزی، محصول چند سده جابهجایی انسانی است.
بخش پنجم: ایران از جذب هدفمند تا واکنش به نیازها
ایران یکی از نخستین کشورهای آسیایی بود که از پدیده بازیکنان دورگه بهره گرفت، اما شیوه مدیریت این پدیده در سه دوره تفاوت اساسی داشته است.
دوره نخست) برانکو ایوانکوویچ (2002-2006)
برانکو، سرمربی کروات، با دعوت از فریدون زندی نخستین گام جدی را برداشت. زندی در شهر آمدن (Emden) در شمال آلمان و از پدری ایرانی و مادری آلمانی متولد شد و در ردههای پایه آلمان (ازجمله تیم زیر ۱۷ سال) بازی کرده بود. او در آغاز تابعیت ایرانی نداشت؛ فدراسیون با پیگیری مجوز بازیاش را گرفت و زندی نخستینبار زیر نظر برانکو در مقدماتی جامجهانی ۲۰۰۶ دعوت شد و در جامجهانی آلمان حضور یافت. این دوره را باید «آغاز راه» نامید؛ دعوتها بیشتر موردی بودند تا یک استراتژی منسجم (پس از رویکارآمدن قلعهنویی در ۲۰۰۶، زندی دیگر دعوت نشد).
دوره دوم) کارلوس کیروش؛ جذب سیستماتیک (2019-2011)
کیروش که در باشگاههای بزرگ اروپایی (دستیار منچستریونایتد و سرمربی رئال مادرید) کار کرده بود، این سیاست را به سطحی بیسابقه رساند.
رضا قوچاننژاد یکی از موفقترین نمونههاست. کیروش در ۲۲ اکتبر ۲۰۱۱ بازی لیِرسه و سنتترویدن را در بلژیک تماشا میکرد و پس از عملکرد درخشان قوچاننژاد با او تماس گرفت؛ «اگر کشورت را دوست داری، باید برایش بازی کنی؛ مهم نیست چند سال از وطن دور بودهای». قوچاننژاد (متولد مشهد، مهاجرت به هلند در چهارسالگی)، در ۱۶ اکتبر ۲۰۱۲ نخستین بازی ملیاش را انجام داد و پس از شروعی کمفروغ، در ۲۰۱۳ به گلزنی سرنوشتساز بدل شد؛ گل او در اولسان برابر کرهجنوبی صعود ایران به جامجهانی ۲۰۱۴ را قطعی کرد. رسانهها نوشتند « او ایران را به بهشت برد».
اشکان دژاگه (متولد تهران، بزرگشده آلمان، قهرمان زیر ۲۱ سال اروپا ۲۰۰۹)، در نخستین بازی ملی برابر قطر دو گل زد و نگاه منفی هواداران را تغییر داد. استیون بیتآشور (آمریکا)، دانیال داوری (آلمان) و سامان قدوس (سوئد) از دیگر چهرههای این دوره بودند. سیاست کیروش هدفمند، انگیزشی و نتیجهمحور بود و به صعود ایران به جامجهانی ۲۰۱۴ و ۲۰۱۸ کمک کرد.
دوره سوم) امیر قلعهنویی؛ رویکرد واکنشی (۲۰۲6-2023)
قلعهنویی که پیشتر منتقد دعوت گسترده دورگهها بود، در عمل در شرایط نیاز از این مسیر پیروی کرد. حضور بازیکنان معروف به دورگه در دوره دوم حضور قلعهنویی در تیم ملی با پرونده پرحاشیه دنیس اکرت (درگاهی) شروع و پایان یافت. دنیس اکرت آینسا، مهاجم ۲۹ ساله متولد آلمان، پدری آلمانی با تبار ایرانی و مادری اسپانیایی دارد. توجه به تبار ایرانیاش پس از انتشار عکسی خانوادگی توسط عمهاش، آناهیتا درگاهی (بازیگر سینما)، آغاز شد. چون پدربزرگ در قید حیات نبود، تنها راه اثبات تبار او آزمایش DNA بود؛ پدر دنیس برای دادن نمونه به تهران سفر کرد و نمونهاش با DNA آناهیتا درگاهی مقایسه شد. پاسپورت ایرانی در اردیبهشت ۱۴۰۵ صادر شد و حذف سردار آزمون از تیم ملی جای او را باز کرد. اکرت پیش از تورنمنت بدون بازی ملی بود و در ایرانی که هر سه بازی گروهی را مساوی کرد، نقشی کلیدی نیافت.
نتیجهگیری: پنج الگوی ترکیب تیمها
موفقیت سیاست جذب بازیکنان دورگه نه در «دعوتکردن» که در «چگونگی دعوت و بهکارگیری» آنهاست. قوچاننژاد و دژاگه نشان دادند یک دعوت درست در زمان درست سرنوشت یک نسل را تغییر میدهد و پرونده اکرت نشان داد صرفِ «دعوتکردن» کافی نیست.
بر اساس تحلیلها و گزارشهای موجود، میتوان هر ۴۸ تیم حاضر را در پنج الگوی اصلی دستهبندی کرد. هر تیم بر پایه ساختار غالبش در یک دسته قرار گرفته، هرچند، چند مورد مرزیاند.
باید افزود که این مرزها همیشه قاطع نیستند و برخی تیمها همپوشانی دارند. اسپانیا اگرچه ترکیبی عمدتاً متولد اسپانیا دارد، اما بهسبب بازیکنانی با تبار مستعمراتی (لامین یامال با ریشه گینه استوایی) در مطالعه استعماری هم جای میگیرد. عربستان همپوشان الگوهای ۳ و ۴ است (سرمایهگذاری دولتی و بومیگرا). آفریقا نیز یکدست نیست؛ مصر و آفریقای جنوبی قدرتهای «بومی»اند، در برابر مراکش و الجزایر «دیاسپورا-محور». کشورهای میزبان و مهاجرساخته (آمریکا، کانادا، استرالیا و تا حدی مکزیک)، در هیچیک از خانهها بهتمامی نمیگنجند و پرونده اکوادور (بایرون کاستیلو) یادآور آن است که این نظام منعطف، مرزی باریک با «سوءاستفاده» دارد. ایران نیز با دعوت از بازیکنانی چون سامان قدوس (متولد سوئد) و دنیس درگاهی (متولد آلمان) در «الگوی دیاسپورا» مینشیند، هرچند شمار این بازیکنان در قیاس با مراکش و الجزایر بسیار محدودتر است.
اما این طبقهبندی پنجگانه تصویری ایستا از ترکیب تیمها بهدست میدهد، حال آنکه پدیدهای که در پس آن جریان دارد پویا و روبهگسترش است. آنچه در همه این الگوها مشترک است، جابهجایی انسانی و رسوب نسلی آن در میدان فوتبال است. از همینرو، فراتر از دستهبندی تیمها، سه پرسش آینده این پدیده را رقم میزند؛ لزوم بهرهگیری راهبردی از پتانسیل دیاسپورا، نقش روزافزون نسلهای دوم و سوم و سرانجام مسئله تعلق و تغییر هویت.
بهرهگیری از پتانسیل دیاسپورا؛ از فرصت پراکنده تا راهبرد منسجم
در جهانی که نزدیک به ۴ درصد جمعیتش خارج از زادگاه خود زندگی میکنند و این نسبت در میان نخبگان و ورزشکاران بهمراتب بالاتر است، دیاسپورا دیگر یک «حاشیه جمعیتی» نیست، بلکه سرمایهای راهبردی است. مراکش گویاترین گواه این مدعاست؛ تیمی که پس از موفقیت تاریخی ۲۰۲۲ بهطور سیستماتیک از بازیکنان بااصالت مراکشی مقیم اروپا بهره گرفت و در بازی افتتاحیه ۲۰۲۶ لحظهای را رقم زد که هیچیک از یازده بازیکن حاضر در زمینش، در خاک مراکش متولد نشده بودند. کوراسائو، کیپورد، کنگو و عراق نیز نشان میدهند که تعریفی تازه از هویت ملی در حال شکلگیری است؛ همان که میریام چرتی آن را رفتار با دیاسپورا «نه بهعنوان موضوعی فرعی، بلکه بخشی حیاتی از نظام فوتبال ملی» میخواند.
با این همه، بهرهگیری از این ظرفیت شرط لازم است، نه کافی. صرف گردآوری بازیکنان دورگه موفقیت را تضمین نمیکند؛ آرژانتین در ۲۰۲۲ بدون حتی یک بازیکن متولد خارج، قهرمان شد. درس اصلی همان است که در پرونده ایران دیده میشود؛ سیاست هدفمند، انگیزشی و نتیجهمحور کیروش (با نمونههایی چون قوچاننژاد و دژاگه) سرنوشت یک نسل را تغییر داد، اما رویکرد واکنشی دوره سوم و حاشیههای پرونده اکرت نشان داد دعوت بدون راهبرد راه به جایی نمیبرد. ایران با شماری محدود از بازیکنان دیاسپورا عملاً از مخزنی گسترده کمبهره مانده است؛ حال آنکه لازمه بهرهگیری از این پتانسیل، گذار از دعوتهای موردی و واکنشی به برنامهای درازمدت، پیشدستانه و شناسنامهدار است.
نسلهای دوم و سوم؛ از مخزن استعداد تا میدان انتخاب
پویایی این پدیده را باید در توالی نسلها فهمید. برنامه «کارگران مهمان» آلمان که از سال ۱۹۶۱ میلیونها مهاجر را وارد کرد، امروز به نسلهای دوم و سومی رسیده که خود ستون تیمهای ملیاند: مسعود اوزیل از نسل سوم مهاجران ترک و جمال موسیالا نمونه نسل دوم است. همین خط نسلی از آسامواه تا بواتنگ، گنابری، رودیگر و سانه امتداد یافته و در فرانسه فرزندان مهاجرت پسااستعماری چون امباپه و دمبله را پرورده است.
نکته مهم آن است که با گذر نسلها «مخزن استعداد» بزرگتر میشود و همزمان «انتخاب» پیچیدهتر. همان مهاجرت کارگری دو تیم را همزمان تغذیه کرده است: برخی فرزندانش (اوزیل و گوندوغان) آلمان را برگزیدند و برخی دیگر (چالهاناوغلو و قادریاوغلو) ترکیه را. این چندپارگی حتی درون یک خانواده و یک نسل نیز رخ میدهد؛ چنانکه در ۲۰۲۶ چهار جفت برادر برای دو کشور بازی کردند (دوئه، ویلیامز، و پیشتر بواتنگ). برای نسل دوم و سوم، تعلق ملی دیگر امری موروثی و بدیهی نیست، بلکه به میدان یک انتخاب آگاهانه بدل شده است.
تعلق یا تغییر هویت؛ هویت ملی بهمثابه انتخاب
در دل همین انتخاب، پرسشی ژرفتر نهفته است: مرز میان «تعلق» و «تغییر هویت». برای برخی، پیوستن به تیم کشور نیاکان، تأیید یا کشف تعلقی دیرینه است (چنانکه در پرونده اکرت، تبار ایرانی از خلال یک آزمایش DNA کشف و اثبات شد). برای برخی دیگر، این یک تغییر آگاهانه هویت ورزشی است؛ براهیم دیاز پس از یک بازی برای اسپانیا مراکش را برگزید، ایناکی ویلیامز پس از بازی برای اسپانیا به غنا پیوست و لوکا زیدان پس از قهرمانی با ردههای پایه فرانسه، الجزایر را انتخاب کرد.
با این همه، این گذار هویتی همیشه بیتنش نیست. جمله تلخ اوزیل، «وقتی میبریم آلمانیام، اما وقتی میبازیم مهاجرم»، یادآور آن است که پذیرش اجتماعی بازیکن دورگه بهسادگی بهدست نمیآید؛ چنانکه زیون سوزوکی ژاپن نیز پس از شکست تیمش هدف اظهارنظرهای نژادپرستانه قرار گرفت. آنچه گیسبرت اونک آن را «بازتابی از الگوهای مهاجرت» و چرتی «بازتعریف هویت ملی» میخوانند، در واقع نشانهگذاری عمیقتر است: هویت ملی در فوتبال امروز کمتر امری زیستی و بیشتر امری انتخابی و برساخته است؛ هویتی چندلایه که میتواند تأیید، کشف یا دگرگون شود.
خانواده زیدان؛ پدر در پیراهن فرانسه و پسر در پیراهن الجزایر، شاید فشردهترین نماد این جهان تازه باشد. همانگونه که سازمان ملل تأکید کرده، درک تحول روندهای جمعیتی و بهرسمیتشناختن دیاسپورا، نسلهای نو و تعلقهای چندگانه برای آیندهای فراگیرتر و پایدارتر حیاتی است؛ همان درکی که جامجهانی ۲۰۲۶ آن را در قابی متفاوت، «درون یک مستطیل سبز»، به نمایش گذاشت.









