آنچه موجب شد نام خانوادگیاش را در نشریه منتشر نکنیم، گمنامی بود. گمنامی، مفهومی است که با انجمن «معتادان گمنام»، درهم تنیده است. اگر بخواهیم درباره نهادهای غیردولتی و مدنی در ایران صحبت کنیم، بههیچوجه نمیتوان تجربه این انجمن را نادیده گرفت. بسیاری از مفاهیم حوزه اعتیاد با این انجمن در نگاه سیاستگذاران و مردم جا افتاد. تلاش NA باعث شد اعتیاد از دستهبندی جرائم، به دستهبندی بیماریها وارد شود. جای درست اعتیاد هم همانجا بود. همبستگی فراوانی که NA توانست بین انسانها ایجاد کند، غلبه بر این بیماری سخت را ممکن ساخت. میتوان گفت NA هم مانیفست داشت و هم راهحل. چیزی که در جامعه امروز ایران کمتر میتوان آن را یافت. هیچ راهحلی آخرین راه نیست و همیشه باید از دل نقد به راه تازه رسید. برای نقد، باید با این نهاد توانمند و ارزشمند آشنا شد.
سال 1381 به دیدن آقای فروهر رفتیم. آن روزها عمر این نهاد در ایران هنوز به یک دهه هم نرسیده بود. دو شماره با او گفتوگو کردیم و شمارگان بسیاری را به گفتوگو دیگر نجاتیافتگان این نهاد پرداختیم. فروهر تشویقی، معتاد گمنامی که جان معتادان بسیاری را نجات داد، چندی پیش جان سپرد. او بنیان نهادی را در ایران نهاد که بسیار تأثیرگذارتر از رویکردهای حاکمیتی و نهادهای بودجهخوار حکومتی بود. یادش به نیکی در خاطر همه کسانی که با بیماری مهلک اعتیاد دستبهگریبان بودند خواهد ماند. بخش اول گفتوگو با فروهر تشویقی به نقل از شماره 19 نشریه چشمانداز ایران، منتشر شده در فروردین و اردیبهشت سال 1382 خدمت شما تقدیم میشود.
فروهر. ت ـ متولد 1323 در كهریزك ـ شهرری
قدیمیترین عضو (17 سال تا سال 1381 که این گفتوگو انجام شد) و یكی از بنیانگذاران انجمنهای 12 قدمی در ایران (AA-NA) . این انجمنها از 73/1/31 بنیانگذاری و اكنون با بیش از 10هزار عضو در پانصدگروه در 55 شهر كشور مشغول پیامرسانی به معتادان میباشند.
2ـ مددكار معتادان و مشاور اعتیاد CHEMICAL DEPENDENCY SPECIALIST از MISSION COLLAGE LOS ANGLES
3ـ مترجم كتابهای الكلیهای گمنام(AA) و معتادان گمنام (NA)
4ـ نویسندة كتابهای تولّد دوباره و عطش برای آزادی
5ـ طراح روش بهبودی مدل اجتماعی معتادان در ایران (تولّد دوباره) ـ سمزدایی بدون دارو و بازپروری ارزانقیمت معتادان بهصورت صحرایی
6ـ مدیرعامل و رئیس هیئتمدیرة مؤسسة خیریة تولّد دوباره
در حال حاضر در شش كانون تولّد دوباره در تهران و یك كانون در قم, هر ماهه 210 معتاد (2520 نفر در سال) در دورههای یك ماهه, با هزینة بیست و یك هزارتومان جهت خوراك (برنامة بهبودی رایگان است و بابت آن وجهی دریافت نمیشود) بهصورت صحرابی در پاركهای ملّی بستری و سپس جهت تداوم بهبودی به انجمن معتادان گمنام معرفی میشوند. این طرح بهعنوان یك طرح ملّی بهزودی به مسئولین مربوطه ارائه خواهد شد.
سپاسگزاریم از اینكه با همة گرفتاریهای اجتماعی و وضعیت مزاجی خودتان به نشریة چشمانداز ایران و خوانندگان آن وقت دادید. آنچه كه در درجة اول ما را به اینجا كشاند, اصل «امیدواری» در«انجمن معتادان گمنام» است, ملاحظه كردیم كه وقتی یك معتاد به انجمن شما ملحق میشود, شما از نجات یك انسان خوشحال میشوید, چنانچه كار انبیا نیز نجات انسانهاست. در چنین شرایط یأسآلودی كه همه میگویند نمیشود با اعتیاد مبارزه كرد و آنها را نجات داد, «انجمن معتادان گمنام» با عشق و امید, این حركت را آغاز كرده است.
قرآن جوهر ایمان را امید میداند و جوهر كفر را یأس میشناسد, امیدواری شما, ما را هم متحول كرد و اكنون آمدهایم تا از دانش تجربی شما كه هم یك تجربة جهانی و هم یك تجربة بومی شده در ایران است, استفاده كنیم. ما نیز امیدواریم كه گامی در راستای رهایی از این بلای خانمانسوز كه در خانوادهها فراگیر شده است, برداریم. هر چند نسبت به اعتیاد جوانان خیلی نگران هستیم, ولی راهی هم جز «شناخت پدیده», «امیدواری», «صبر», «زمانبندی» و «دستگیری از داوطلبانِ ترك» وجود ندارد. ما راه شما را باور كردهایم وچون دیدیم نشریة چشمانداز ایران تا حدی در میان قطبهای سیاسی, فرهنگی و صاحبنظران جامعه جاافتاده است, به این نتیجه رسیدیم كه شاید این قطبها كه هركدام زیرمجموعهای دارند, در نخستین مراحل اعتیاد, نحوة برخورد با آن را بگویند و حتی پیشگیری كنند, چرا كه امید است «اعتماد» زیرمجموعهها به این قطبهای فرهنگی, اجتماعی و سیاسی باعث حرفشنوی گشته و مؤثر واقع شود.
از شما متشكرم از اینكه به این موضوع مهم و مسئلة اجتماعی توجه دارید. با اینكه خودتان شخصاً اعتیاد را تجربه نكردهاید, ولی به نظر میرسد كه با درد آشنا هستید. من معمولاً بهعنوان «معتاد در حال بهبودی» و «مشاور و مددكار» در زمینة اعتیاد صحبت میكنم. درواقع سنگینی صحبتها و تجربههای من برمیگردد به دوران مصرف موادمخدر, زندگی معتادگونه و تولد دوبارهام. درواقع تجربیات من در این سه دوران به دانش من بهعنوان یك مددكار و مشاور اعتیاد میچربد, اما به هر حال در زمینة اعتیاد به مباحث علمی هم علاقهمند هستم و به بعضی از تئوریهایی كه در حال حاضر پذیرفته و تأیید شده است مراجعة مستمر دارم. من از واژة درمان برای اعتیاد پرهیز میكنم, چرا كه به نظر اكثریت قریب به اتفاق دستاندركاران اعتیاد, بهبودی از بیماری اعتیاد و همچنین از دیدگاه انجمن ما ـ بهعنوان خردهفرهنگی كه در سراسر دنیا حضور داریم ـ اعتیاد غیرقابل درمان است. گرچه اعتیاد علاجی ندارد, امّا قابل تدبیر است و میتوان با وجود «بیماری اعتیاد» كه یك بیماری «مزمن», «یشرونده», «لاعلاج», «كشنده» و «غیرقابل برگشت» است, زندگی كرد. ما سالهاست كه با وجود داشتن این بیماری به زندگی موفق و مثمرثمرمان ادامه میدهیم.
شمــا و انجمنتان برای بیمـاری اعتیـاد پنج ویـژگی قائل هستید: 1ـ كُشنده 2ـ مزمن 3ـ پیشرونده
4ـ غیرقابل برگشت و 5ـ علاجناپذیر آیا همین پنج ویژگی است و ویژگی ششمی ندارد؟
خیر, خیلی چیزها را میشود اضافه كرد, ولی همین پنج تعریف, این بیماری را از بیماریهای دیگر مجزا میكند و مسئلة برخورد با آن را بهصورت مشخصی برای ما تعیین و معرفی میكند.
شما ضمن برشمردن این پنج ویژگی, قبول كردید كه اعتیاد یك نوع بیماری است, در حالی كه در گذشته و شاید هماكنون بهعنوان جرمی مطرح بوده است كه باید با آن مبارزه كرد. پس تعریف شما از اعتیاد, نسبت به دیگر تعاریف یك مزیت نسبی دارد.
درواقع هنوز در كشوری مثل آمریكا هم این تعریف كاملاً مشخص نشده است. گرچه اعتیاد بهعنوان بیماری مطرح میشود, اما اگر یك معتاد مبتلا به بیماری اعتیاد در كشور آمریكا به خاطر بیماری اعتیاد مرتكب جرمی بشود, او را مجرم میشناسند. بهعنوان نمونه فرضاً معتادی برای تهیة موادمخدر دزدی كند یا اگر فردی كه مبتلا به بیماری الكلیزم است, در اثر رانندگی در حالت مستی, كسی را بكشد, از نگاه قانون مجرم شناخته میشود و به خاطر بیماریاش تخفیفی به او داده نمیشود. این در حالی است كه اگر یك بیمار روانی كسی را بكشد, تنها بهعنوان یك بیمار روانی با او برخورد میكنند و از مجازات معاف خواهد بود. ممكن است او را به تیمارستان ببرند و سالها در آنجا زندگی كند, اما او را به زندان نمیبرند. همچنین معتادی كه در اثر ابتلا به بیماری اعتیاد, انواع و اقسام جرم را مرتكب میشود, بایستی مسئولیت جرمهایی را كه مرتكب میشود, بپذیرد و عقوبت آن را هم تحمل نماید. این گُنگی حتی در قوانین كشور آمریكا هم وجود دارد و هنوز مسئولان قوة قضاییه آمریكا و پزشكان متخصص در مورد تعریفی كه بتواند برای هر دو طرف قابل قبول باشد, به توافق نرسیدهاند. من شخصاً در آمریكا بهعنوان معتاد دستگیر شدم. در ایران هم مانند آمریكا چنین قانونی وجود دارد كه اعتیاد جرم است و معتاد مجرم شناخته میشود, اما اعتیاد در این دو كشور بهعنوان بیماری نیز تعریف شده و در حال حاضر برای برخورد با آن راههای مختلفی پیشنهاد شده است. در ایران, مدت كوتاهی است كه برخورد با مسئلة اعتیاد و راههای رهایی از آن جدی گرفته شده است. بعد از سالها دوری از وطن, دو روز پس از ورود من به ایران یعنی سی و یكم فروردین 1373 با كمك سازمان بهزیستی و چند نفر از دوستان همیار و همراه كه در خارج از كشور با پدیدة بهبودی و رهایی از بیماری اعتیاد آشنا شده بودند, «گروههای خودیاری دوازدهقدمی» را در مركز بازپروری قرچك ورامین كه مركز بازپروری تهران بود دایر كردیم. درآن زمان یكی از مسئولان ادارة بهزیستی به ما گفت: «ما برای شما هنوز فكر درستی نكردهایم و عدهای معتقدند كه شما مجرماید و امكان ترك برای شما وجود ندارد و باید امثال شما را گذاشت سینهكش دیوار و در عین حال كسانی هم هستند كه میگویند شما بیمارید و ما هنوز نمیدانیم كه به كدام یك از این دو دسته توجه كنیم و گرایش پیدا كنیم. حالا شما بیایید كارتان را شروع كنید, ببینیم چه میشود.» ایشان یعنی همین شخصی كه این حرف را زد, اكنون در زمرة نزدیكترین و صمیمیترین دوستان ماست. حدود نُهسال است كه از حضور ما در ایران و تشكیل انجمنهای دوازدهقدمی میگذرد.
بدینسان «بهبودی» در ایران هم تجربه شد. آغاز این تجربه در امریكا در سال 1935, یعنی حدود شصت و هشت سال پیش بود. ما هم نزدیك نُهسال است كه دستاندركار این تجربة گرانبها هستیم. امیدی كه در ما میبینید, امید سابقهداری است و ما میدانیم كه از بیماری اعتیاد میتوان رها شد, آن را متوقف و مهار كرد, اگرچه علاجپذیر نیست. یكی از مشخصههای اصلی اعتیاد این است كه معتاد اختیار مصرف موادمخدر و تعیین نوع موادمخدر را از دست میدهد. اگر اعتیاد علاجپذیر باشد, مفهومش این است كه ما میتوانیم اختیار یا قدرت انتخاب معتادی را كه اختیار و كنترل مصرفكردن یا مصرفنكردن موادمخدر را ندارد, به او برگردانیم. به عبارت دیگر اگر ما بتوانیم این اختیار را به او بدهیم یعنی اینكه علاجش كردهایم. اما هنوز, هم در تجربة جهانی و هم در تجربة بومی خودمان نتوانستهایم این كار را بكنیم. یعنی معتادی نیست كه حتی سالها پس از بهبودی ادعا كند كه توانسته است اختیار در نوع مصرف مواد و میزان آن را بازیابد. با توجه به علاجناپذیربودن اعتیاد, راهی كه ما برای خلاصی و رهایی از آن پیدا كردهایم, راهحل «معنوی» است. بیماری اعتیاد از دیدگاه ما, یك بیماری معنوی, احساسی ـ عاطفی, فكری و روحی است.
ممكن است در این زمینه, بیشتر توضیح دهید؟
از لحاظ روحانی, مشكل من و هزاران معتاد در حال بهبودی دیگر كه داستانهایشان را شنیدهام, این بوده است كه از اول زندگی رابطة درست و صحیحی با خالقمان پیدا نكردهایم. یعنی ریشه و پایة ما برای ورود به این دنیا, سستبنیاد و متزلزل بوده است. چند روز پیش فكر میكردم كه چرا كشور افغانستان با این كه مركز تولید موادمخدر است, اما معتادان كمی دارد. جمعبندی من ـ درست یا غلط ـ این است كه اینها هنوز سنتی هستند. از لحاظ مذهبی اعتقاداتشان بسیار قوی است و هنوز آلودگیهای دنیوی و زندگی ماشینی, مخصوصاً فشارهای زندگی ماشینی اینها را درگیر نكرده است. درنتیجه نیازی به استفاده یا سوءاستفاده از موادمخدر ندارند.
گفته میشود در خود ایران هم همینطور بوده است. مثلاً زمان دكترمصدق در روستاها تریاك بهوفور موجود بود و بخش عمدهای از درآمد دهقانان از فروش تریاك به دولت بود, مگر اینكه كسی دلدرد مراق میگرفت یا مریضی مشابه آن كه بهعنوان آرامبخش از تریاك استفاده میشد.
من متولد سال 1323 هستم. هفدهساله بودم كه هروئینی شدم (سال 1340). یادم هست كه در آن زمان تعداد معتادان انگشتشمار بود. از آنجا كه من الگوی مثبتی نداشتم تا او را انتخاب كنم و به او تأسی جویم, بنابراین الگوهای منفی را انتخاب كردم. چند نفری در تهران بودند كه بچههای پولدار بودند, بچههایی كه ماشینهای شیك داشتند و در اجتماع از معروفیت و محبوبیت برخوردار بودند و من خیلی دلم میخواست شبیه اینها باشم. نمیتوانستم ماشینهای گرانقیمتی را كه آنها داشتند تهیه كنم, نمیتوانستم پدرومادرهای بانفوذ و خانههای آنچنانی داشته باشم, ولی فكر كردم مثل اینها هروئینی كه میتوانم بشوم و همین اتفاق هم افتاد. آن اوایل یادم هست كه به هروئینی بودن تظاهر میكردم و اینها هم بازمیگردد به همان تعریف اولیهای كه ما از بیماری اعتیاد كردیم كه یك بیماری تمامعیار معنوی و روحی است. كسی كه از خالق و آفریدگار خودش دور باشد و ارتباطی با او نداشته باشد, نمیتواند دارای هویت و امنیت درستی هم باشد. ریشة احساس امنیت برمیگردد به داشتن رابطه با خالق و بعد هم خانواده, كه معمولاً اگر زندگی معتادان را ـ مثل زندگی خود من ـ بررسی كنیم, میبینیم كه ما از لحاظ اعتقادی, از لحاظ باورهای ریشهای, سست و متزلزل بودهایم؛ البته شاید تظاهراتی میكردیم. حتی تظاهرات عرفانی, اما ریشهای نبوده و باوری در متن آن نبوده كه ما را حمایت كند, با خانوادهمان هم همینطور. ممكن است خیلی از ما, در خانوادههای مرفّه بهدنیا آمده باشیم. من اوایل فكر میكردم شاید علت اعتیاد «فقر» باشد. البته فقر هم میتواند یك عامل باشد, ولی معتادان زیادی را میبینیم كه واقعاً مرفّه بودند, معتادانی را میبینیم كه خانوادههایشان حتی بیش از حد به اینها توجه كردند, درنتیجه نمیتوانیم بگوییم كه از بیتوجهی خانواده بوده است. بیسوادی را هم نمیتوان عامل اعتیاد دانست. درصد بسیار بالایی از كسانیكه ما با آنها سروكار داریم, دارای تحصیلات عالیه هستند. در میان دوستان خودمان پزشكان زیادی داریم كه بیماری اعتیاد در آنها هست و رو به بهبودیاند و افراد دیگری هم كه مهندس یا فوقلیسانس هستند و اعتیاد همهچیز را از آنها گرفته و حتی كارایی آنها و توان اینكه بتوانند از این تحصیلات عالیه بهرهبرداری كنند,از بین رفته است. یكی از دوستان پزشك ما, چنان كاراییاش را از دست داده بود كه این اواخر در میدان سیداسماعیل (خیابان سیدمصطفی خمینی) كنار خیابان بساط میكرد و اجناس دست دوم خریدوفروش میكرد. به این ترتیب نمیتوان هیچكدام از این عواملی را كه ما فكر میكردیم عوامل اولیة اعتیادند, عامل اصلی بهحساب آورد و به آنها رجوع كرد. عامل اصلی از دیدگاه و جمعبندی من, بعد از تجربة بیست و پنج سال اعتیاد فعال و هفدهسال بهبودی, این است كه منشأ اعتیاد ریشه در نداشتن رابطة درست با خالق و نداشتن ارتباط صمیمی و عاشقانه با خانوادة درجة یك, معمولاً پدرومادر و بعد ورود به اجتماع با عدمامنیت و هویت است. چنین فردی كاندیدای خوبی است, برای اینكه هرنوع سوءاستفادهای از او بشود. حتی كسانی كه این ضعف را در مردم تشخیص میدهند, قادرند از آن ضعف سوءاستفاده بكنند. كسانی در تاریخ بودند كه چنین دانشی را در مورد مردم داشتند و از آنها سوءاستفاده میكردند. مثلاً اگر به سالهای جنگ جهانی دوم و حتی قبل از آن بازگردیم و تشكیل دولت هیتلر و نازیسم در آلمان را بررسی كنیم, میبینیم كه ریشههای بیاعتقادی سبب شد كه یكنفر بتواند حتی از یك ملّت سوءاستفاده كند. اعتیاد آنها به چیز دیگری بود, به قدرت بود, به نظامیگری و میل به سلطهگری بود. معتادانی مانند من هم به موادمخدر رجوع میكنند و بازیچة موادمخدر قرار میگیرند.
در شروع كار, من فكر میكردم كه اختیار موادمخدر, در دست من است. ولی به مرور زمان فهمیدم كه این اختیار در دست من نیست و درواقع این من هستم كه بهطور كامل در خدمت موادمخدر قرار میگیرم.
گفتید یك معتاد پنج ویژگی دارد, فضا را خیلی یأسآلود میكند به این صورت كه امیدی به بهبودی ندارد. گفتید كه معتاد اختیارش را از دست میدهد, با اینكه او اراده میكند برای ترك, اما اختیاری ندارد. مولوی در مثنوی میگوید: «عشق در دریای غم غمناك نیست.»
در شرایطی كه همة محیط را غم فرامیگیرد, ولی انسان عاشق غمناك نیست, آن عشقی كه در اینجا میآید چگونه با این محیط غمآلود برخورد میكند؟ و در چنین شرایط یأسآلودی چگونه منجر به امید میشود؟ همین ضعف بینشی كه گفتید كه انسان رابطة صحیحی با خالق و با پدرومادرش ندارد, چگونه به این راه كشیده میشود؟ آیا قبل از اعتیاد, انسان یك خلأ معنوی دارد و میخواهد این خلأ را با هروئین یا نشئگی پر كند. توضیح دهید كه معتاد چگونه نشئگی را با بهشت خود یكی میگیرد و از آن لذت میبرد؟
پرسش دیگر اینكه در جریان مبارزههای سیاسی, وقتی مبارزان را با معتادان مقایسه میكنیم, میبینیم اینها از نقطهقوتی برخوردارند و آن این است كه همة هستیشان را در راه نشئگی و یا آن بهشتی كه مدعی آن هستند, فدا میكنند. ولی اغلب مبارزان راه خدا و خلق حاضر نیستند همة هستی خود را فدا كنند و یا حتی آن بیستدرصد مالشان را بهعنوان تزكیه بدهند. آنگونه كه معتادان دلشان هوای نشئگی را میكند, دل ما هوای خدا و مردم را نمیكند. ما مشتاق هستیم كه مكانیزم و چگونگی این فرایندها را از شما بشنویم.
وقتی به تجربة گذشتة خودم در آغاز مصرف موادمخدر نگاه میكنم, میبینم كه ما بچههایی بودیم هفده ـ هجده ساله, منزل ما آخرِ خیابان بهار بود و آنموقع تپههای عباسآباد از انتهای خیابان بهار شروع میشد و هیچكدام از این ساختمانها و بزرگراهها نبودند. پادگان عباسآباد بالاتر بود و بقیهاش هم تپة ماهور و سنگلاخ بود. تعدادی هم خانههای نیمهساز و خرابه آنجا بود كه با بچههای محل به آنجا میرفتیم و دور هم مینشستیم و هروئین میكشیدیم. بعد از سالها بهبودی, من در رابطه با مرور زندگی گذشتهام, ترازنامهای نوشته بودم و فكر میكردم كه چرا به آن خرابههای متعفن, خاكآلود و گلآلود میرفتیم, مینشستیم و هروئین میكشیدیم؟ به این نتیجه رسیدم كه امنیت داشتن در كنار دوستان و كسانیكه دوستشان داشتم, علت رفتن به آن خرابهها و بودن در آن جمع بود. من آن احساس امنیت و عشقی را كه در خانه و خانوادة خودم نمیتوانستم تجربه كنم, در آن خرابهها با دوستانی كه با هم هروئین میكشیدیم, تجربه میكردم. هروئین مادة مخدری است كه تولید نشئگی میكند, نشئگی هم یك حالت معنوی مجازی و مصنوعی است؛ و كمبود عشق, در همان خرابهها به كمك موادمخدر و نشئگی تجربه میشد و آن احساس تنهایی كه هر معتادی از كودكی و طفولیت با آن روبهروست, با كمك آن دوستانی كه در آنجا نشسته بودیم برطرف میشد؛ درنتیجه من در آن خرابهها دنبال عشق میگشتم. منتها خودم نمیدانستم و هروئین ابزاری بود كه به من كمك میكرد تا به آنچیزی كه میخواستم برسم. راهحل بیماری اعتیاد هم باید چنین ماهیتی داشته باشد؛ یعنی لازم است كه رهایی از اعتیاد هم ماهیتی معنوی داشته باشد. به همین علت است كه در راستای كمك به معتادان, مكاتب روانشناسی, پزشكی, روانپزشكی وروشهایی كه معنویات در آن نقشی ندارند تاكنون ناموفق بوده است. من این نكته را بهعنوان یك مددكار و كارشناس اعتیاد عرض كردم. من اگر فقط بهعنوان یك كارشناس اعتیاد كه در مورد اعتیاد اطلاعات, تجربه و دانش كلاسیك دارد و تئوریهایی میداند, بخواهم به یك معتاد كمك كنم, موفقیت چندانی نخواهم داشت. اما به مجرّد اینكه از تجربة اعتیاد و بهبودی خودم و چگونگی آن صحبت میكنم و برای كمك به یك همدرد از آن مدد میگیرم, موفقیت من صدچندان میشود. من در ارتباط نزدیك و مستقیم با معتاد از همان عاملی كه به معتاد كمك كرده تا به احساس هویت مجازی و عشق مجازی برسد, كمك میگیرم و در این راستا ارتباط معنوی برقرار میكنم. با این تدبیر, او متوجه میشود كه من دوای درد او را دارم و از اتفاق, همین دوای دردی كه من به رفیق تازهواردم تقدیم میكنم, دوای درد خودم هم هست.
بنابراین چون شما مقوله و پدیدة اعتیاد را كاملاً حس نمودهاید, با انتقال این حس به فرد معتاد میتوانید گام اول را در جهت جلب اعتماد او برداشته و بهبودی او را شروع كنید. آیا اینگونه است؟
درست است. نشئگی تجربی است. بعضی هستند كه در شروع مصرف موادمخدر حالت خوبی را احساس و تجربه میكنند. بهعنوان نمونه خواهرم به من گفت كه من مشروب خوردم, حالم را خراب كرد, یكبار دیگر خوردم, حالم را خراب كرد, چون حالم را خراب كرد, دیگر نخوردم. بنابراین خواهرم نشئگی را تجربه نكرد. كسانی كه نشئگی را تجربه كردهاند, (این باور الآن وجود دارد ولی تأیید و تثبیت شده نیست) ازجمله من و بیشتر متخصصان بر این باوریم كه از زمانی كه ما نشئه میشویم در قسمتی از مغز ما در سیستم لیمبیك (Limbic System) بخشی وجود دارد كه احساسات و عواطف, خشم و احساس غریزة جنسی توسط این قسمت كنترل میشود و نشئگی هم در همین قسمت برای خودش جایگاهی ایجاد میكند و به غریزهای مافوق غرایز دیگر تبدیل میشود. به همین علت است كه ما میبینیم معتاد همهچیز خودش را فدای نشئگی و مصرف موادمخدر و اعتیاد میكند, ازجمله غریزة جنسی كه اینقدر قوی است. در حالی كه ما میدانیم كه برای بقای انسان, ما باید از این غریزة خدادادی استفاده كنیم. فرد معتاد, به گرسنگی, داشتن پوشش, جانپناه در سرما و گرما توجه ندارد و اصل برای او مصرف موادمخدر است. برای خود من هم اینگونه بود و مصرف موادمخدر به هر چیز دیگری الویت داشت. بارها شده كه تا پای مرگ رفتهام و با خطر زندانیشدن طولانیمدت روبهرو بودهام و بارها خطر از دستدادن آزادی وجود داشته است, ولی باز هم این باعث نشده كه من از موادمخدر و مصرف آن و نشئگی ناشی از آن دست بردارم. برای بیشتر معتادان, داستان به همین شكل بوده است. متأسفانه غریزة مصرف موادمخدر و غریزة نشئهشدن, غریزهای میشود مافوق بقیة غرایزی كه ما بهعنوان انسان داریم.
آیا میتوان گفت نشئگی یك نوع اعتیاد است كه از اعتیاد به خانواده, زن, فرزند, مال و ملك, خیلی قویتر است؟
بیتردید چنین است, برای اینكه میبینیم كسانی را كه ثروتهای كلان, عشق, زندگی, همسر و همهچیز را در این راه از دست دادهاند؛ درنتیجه میتوانیم اینگونه جمعبندی كنیم كه ما با چیزی مافوقِ تمام اینها رویارو هستیم. به همین خاطر هم هست كه از دیدگاه ما و در مكتب ما تنها مرجعی كه میتواند به معتاد كمك كند, قدرتی است مافوق قدرت تمام انسانها.
آن احساسی كه شما در آنموقع و برای نخستینبار پیدا كردید, چه بود؟ در آن وضعیت چه حالی داشتید كه شما را جذب كرد و ادامه پیدا كرد؟ این ویژگی برترشدن نسبت به تمام غرایز چه حالی است؟ میخواهیم آن حال و فداكاریای را كه پشت سر آن حال میآید توضیح دهید. در جبهه, بچههای بسیج فداكاری میكردند, آنها هم حالی پیدا میكردند و عاشقانه همهچیز خود را از دست میدادند و بر تمامی غرایز, حتی غریزة جنسی فائق میآمدند و خود را به آب و آتش میزدند, این وضعیت جبهه برای مردم شناختهشده است, ولی این نشئگی چه حالی است؟ شما چه چیز تازهای میدیدید, چه رابطهای را با درون خودتان, دوستان و پیرامون خود برقرار میكردید؟ پرسش دیگر اینكه مردم با شخصی كه معتاد است و هنوز بر فطرت انسانی خود باقیمانده و از آن موضع به اعتیاد ادامه میدهد, چگونه برخورد میكنند؟
من بازمیگردم به همان خرابههایی كه ما هروئینكشی را شروع كردیم. فكر میكنم جواب در همانجاست. آنجا در كنار آن دوستانی كه با هم مصرف میكردیم, نیازهای عاطفی من بهعنوان یك انسان تأمین میشد؛ با این بچهها احساس نزدیكی میكردم. این نزدیكی چگونه بهوجود میآمد؟ هروئین اعصاب را كرخ میكند, ذهن را كند میكند, تشویش, نگرانی, اضطراب, هراس از آینده را برطرف میكرد, همچنین دیگر تعارضاتی كه به خاطر نداشتن هویت در درون من بود, در اثر مصرف هروئین و نشئگی برطرف میشد.
حتی افسردگی را هم برطرف میكرد؟
من شخصاً احساس افسردگی نداشتم, ولی اگر كسی هم بود كه این احساس در او وجود میداشت, طبیعتاً تحتتأثیر حالت نشئگی قرار میگرفت و حتماً از افسردگی بیرون میآمد. وقتی كه من امنیت درونی پیدا كنم, درنتیجه اجازة انسان بودن و تجربة احساسات خودم را به خودم میدهم. اغلب در اثر ترس از قضاوت, تأییدنشدن, محبوب نبودن و اینكه دیگران ما را از خودشان برانند و رفتار, گفتار یا كردار ما را نپسندند, برقراری ارتباط برای ما مشكل میشود. در اثر مصرف موادمخدر, ترسهای ما كاهش مییابد و گاهی كاملاً از بین میرود. تا وقتی ترس نیست, ارتباط برقراركردن آسانتر میشود. ما هم میتوانستیم در همان خرابهها با هم ارتباط برقرار كنیم. تجربة لمسكردن احساسات و عواطف انسانی در آن حالات برای ما میسر میشود. این بود كه از تنهایی بیرون میآمدیم, برای اینكه میتوانستیم همدیگر را دوست بداریم. از همدیگر نمیترسیدیم, از قضاوت هم واهمهای نداشتیم, از اینكه همدیگر را رد كنیم, نمیترسیدیم و درنتیجه میتوانستیم در كنار هم احساس امنیت و عشقورزیدن را تجربه كنیم.
آیا این كار جمعی (Team Work) شما را جذب میكرد و اگر به حالت فردی مواد مصرف میكردید, اینطور نمیشد؟
من میدانم كه خیلی از معتادها بهتنهایی مواد مصرف میكنند, ولی معمولاً اعتیاد از جمع شروع میشود و فكر میكنم كه آن نیروی گروهی هم بهطور قطع عامل تقویتكننده بوده است. آنجا ایثار وجود داشت. ما از خودگذشتگی خاصی را میتوانستیم تجربه كنیم. كمبود مواد و… چیزهایی است كه بعدها در زندگی ما شكل پیدا كرد. در آن زمان من نمیترسیدم از اینكه دوستی كه در كنارم بود موادمخدر بیشتری مصرف كند. چون من حالت نشئگی خودم را وصل میكردم به آن مادة مخدر و احساس عشق وجود داشت, بنابراین, ترس از بین رفته و ایثار به میان آمده بود. دلم میخواست رفیقم هم از آن مصرف كند تا همان حالتِ مرا پیدا كند.
آیا معتادان دوست دارند دیگران را مانند خود معتاد كنند؟
ما میشنویم كه معتادان معمولاً میخواهند دیگران را معتاد كنند. من در مورد خودم و هزاران معتاد در حال بهبودی دیگری كه با آنها در طول این هفدهسال سروكار داشتم, مطمئن هستم كه هیچكدام از ما در هیچ مقطعی دلش نمیخواهد كه دیگری را معتاد كند, هرگز! من هرگز دلم نمیخواسته فرد دیگری را معتاد كنم. اما در دوران اولیه كه تجربة نشئگی در حد اعلای خودش وجود داشت, دلم میخواست دوستان دیگرم هم این تجربه را داشته باشند. باید استفادة ابزاری از موادمخدر به خاطر به زمین زدن و بدبختكردن دیگران را از این مقوله جدا كرد, زیرا ربطی به بحث ما ندارد.
آیا در رابطه با ایثارهای درونگروهی كه اشاره كردید, این مورد كه آدم جانش را فدای دوستش بكند هم وجود داشت ؟
آن زمان در جرگههای ما مسئلهای بهنام «لوطیگری» مطرح بود. به یاد دارم كه از این اصطلاح زیاد استفاده میكردیم. حالت ایثار فقط در مورد موادمخدر نبود. یادم هست كه لباسمان را هم به یكدیگر میدادیم. با اینكه در آن زمان لباس چیز مهمی بود, مثل حالا نبود كه بهوفور یافت بشود. ما درواقع خیلی از چیزهایی را كه داشتیم با یكدیگر به مشاركت میگذاشتیم و این حالتِ نشئگی, ما را به
هم نزدیكتر كرده بود. كسانیكه سعی میكنند با نصیحت و ارشاد به معتاد كمك بكنند و تلاش میكنند زیانهای هیولای اعتیاد را برای معتادان ترسیم كنند, از این قسمت كه دوران اولیة اعتیاد است, میخواهند بهسرعت رد شوند و وارد قسمت بعدی بشوند. از این جهت قادر نیستند پیوند عاطفی با معتاد برقرار كرده و تأثیر مثبتی روی آنها بگذارند. علت اینكه ما در گروههای دوازدهقدمی در كمكرسانی به آدمهایی مثل خودمان موفق هستیم, این است كه ما از این مرحلة اولیه اعتیاد ـ یعنی مرحلة نشئگی ـ به سرعت نمیگذریم. اعتیاد یك بیماری پیشرونده است. دوران اولیه اعتیاد, دوران عشق, ایثار, جانگرفتن, نشئگی, نزدیكی, از بین رفتن ترس و هراس و نگرانی از آینده و كمرنگشدن خجالت نسبت به گذشته و احساس گناه است و ما این مرحله را برای دوستانمان تعریف میكنیم. با بیان این حالت, شخص معتاد با ما همراه میشود و میفهمد كه ما یك مسیر را با یكدیگر طی كردهایم. آنگاه با ما احساس همسانی, همراهی, همگونی, همدلی و همزبانی میكند, پس از آن وارد صحبت در مورد مراحل بعدی اعتیاد میشویم. اعتیاد بیماری پیشروندهای است كه روزبهروز بدتر میشود. به مرور عشق را از بین میبرد و دوباره ترسها پدیدار میشوند.
آن دورانی كه در خرابههای عباسآباد هروئین مصرف میكردیم, نمیدانستیم اعتیاد یك بیماری است. در آن زمان اعتیاد نه بهعنوان یك بیماری بلكه بهعنوان یك مسئله اخلاقی مطرح بود. به این معنا كه افراد منحرف و فاسد معتاد میشوند و اگر كسی معتاد میشد, مفهومش این بود كه منحرف و فاسد است. من سالها حیران و سرگردان به این طرف و آن طرف میرفتم و نمیدانستم كه دردم چیست, آن حالاتِ خوشی و تواناییها از بین رفته بود. دیگر عشق و ایثار وجود نداشت, بیماری پیشرفته بود. یكی از علامتهای بیماری اعتیاد كه تعریفش میكنیم, كاهش مقاومت و تحمل در برابر مصرف مواد است. بدینمعنا مصرفم بالا رفته بود.
مقاومت در برابر مواد به چه معناست؟
باید بیشتر مصرف میكردم و نمیتوانستم درك كنم كه موضوع چیست. من كه با دو خط هروئینی كه میزدم (آنموقع به مواد میگفتیم دوا) نشئه میشدم, بعداً با پنجاه تا خط هم نشئه نمیشدم. به مرور باید تزریقش میكردم تا نشئه شوم, اما نمیتوانستم این را تحلیل كنم كه این یك بیماری پیشرونده است كه هر روز بدتر میشود. كسی كه حاضر بود موادمخدرش را به دوستش بدهد تا او هم نشئگی را تجربه كند, حالا دیگر به هیچوجه نمیتوانست این كار را بكند, برای اینكه نیاز خودش بالا رفته و مصرفش زیاد شده بود. گاهی این ترس بهوجود میآید كه نكند من به موادمخدر وابستگی پیدا كردهام, بنابراین به ترك مواد روی میآورد, اما بعد از اولین تجربة ترك, چون كششهای عضلانی و درد و رنج ترك مواد افیونی, در بدن بهوجود میآید, ترسها بیشتر میشود كه نكند دوباره آن درد و رنج به سراغم بیاید. اگر ترك كوتاهمدت هم باشد, آنوقت درد و رنج روانی بعد از آن باعث آزار میشود. وقتی كسی عشق مجازی را به كمك موادمخدر تجربه كرده, همیشه بهدنبال آن میرود. من هم همیشه دنبال آن بودم.
امروزه بزرگترین آرزوی بشریت این است كه از راه دانش و بهداشت و علم پزشكی عمرش را طولانی كند. نهتنها بهداشت و پزشكی, شاید بشر تمام علم را به خدمت گرفته تا بقای بیشتری داشته باشد. شما میدیدید كه دوستانتان بهدلیل كشندهبودن این بیماری مثل برگ خزان میریزند و متأسفانه میمیرند. آیا این پدیدة تأسفبار روی شما تأثیر نمیگذاشت؟ شما بقا را در چه میدیدید؟ در طولانیكردن عمر یا طولانیكردن حالت نشئگی؟
این به طریقة فكر كردن معتاد برمیگردد؛ در تعریف اعتیاد گفتیم كه اعتیاد, بیماری جسمی, فكری, احساسی ـ عاطفی, معنوی و روحی است. اینجاست كه وجه فكری آن خودش را نشان میدهد. در دوران اولیه اعتیاد خودم, كسانی را به من نشان داده بودند كه در اثر اعتیاد به خواری افتاده بودند. ولی من و ما ـ تمام معتادان, یعنی پانصدمیلیون معتادی كه در دنیا وجود دارند ـ فكر میكنیم كه ما آنگونه نخواهیم شد و مانند آنها به ذلّت نخواهیم افتاد. در تعریف اولیه از عدم هویت و نداشتن رابطه با خالق صحبت كردیم. نداشتن هویت, محصول نداشتن رابطة صحیح با خالق و امنیت نداشتن و عدماعتماد بهنفس است. كسی كه از این ارتباطات اولیه و هویت بیبهره است, درنتیجه اعتماد بهنفس هم نخواهد داشت. بیشتر معتادانی كه شما دیدهاید, من دیدهام و خودم هم هستم. ما آدمهای مغروری هستیم كه كمبود اعتماد بهنفس خودمان را با غرور پر میكنیم و از نیروی فكری خودمان كه یك فكر «بیمارگونه» است برای پرنكردن این خلأ استفاده میكنیم. علیرغم احساس خلأ, بیهویتی و تضادهای درونی, خودمان را برتر و بهتر از دیگران میدانیم. اینجا یك تضاد و دوگانگی بین طریقه فكركردن و احساسات و عواطفی كه در درون خودمان تجربه میكنیم بهوجود میآید. ما از افكار, داستانپردازی و زندگیكردن در دنیایی مجازی بهرهبرداری میكنیم.
من خیلی دوست داشتم كه قیافة شخص گردنكلفتی را كه خیلی هم معروف بود, از نزدیك ببینم. یك روز در قهوهخانه او را به من نشان دادند. گفتند این آقا فلانی است. من گمان میكردم این كسی كه اسمش را میبردند, یلی باشد, ولی دیدم یك آدم نحیفِ خمیدة دندان و موی سر ریختهای است كه وضعیت خوبی هم ندارد. من حتی یك لحظه هم پیش خودم فكر نكردم كه اگر اعتیاد این گردنكلفت را به این روز بیندازد, بر سر من چه خواهد آورد؟ فكری كه كردم این بود كه من هرگز مثل او نمیشوم. تمام معتادها این فكر را میكنند. از اینجاست كه بخش مهمی از بیماری اعتیاد, فكری است. فكر ما هم بیمار است وما توجیهها و تفسیرهایی برای توجیه زندگی معتادگونة خودمان میآوریم و دلایل زیادی داریم برای اینكه بگوییم چرا ما اینطور هستیم.
علت دیگرش هم این است كه اعتیاد و میل به نشئگی و خود نشئگی به غریزهای مافوق بقیة غرایز تبدیل میشود, غریزة بقا هم تحتتأثیر این غریزه قرار میگیرد. بارها در ارتباطاتی كه با خانوادة خودم داشتم, این را اعلام میكردم كه من اصلاً دلم نمیخواهد بیش از چهلوپنجسال عمر كنم. من به خودم چهلوپنجسال زمان داده بودم و فكر میكردم اگر بتوانم این دوران را درحالت نشئگی, بدون احساس ترس و عدمامنیت, تعارضات درونی, بیهویتی و خلأ به سر ببرم, خیلی راضی خواهم بود. اگر من بتوانم به كمك نشئگی از این چیزهایی كه مرا رنج میداد خلاص شوم, این زندگی بدون درد و رنج, خیلی بهتر از آن زندگی پردرد و رنج هفتاد ـ هشتاد ساله است!
چرا نمیخواستید همین حالت طولانیتر بشود و عمری بیشتر از چهلوپنجسال داشته باشید؟ با توجه به اینكه این حالت نشئگی لذتبخش است و آدم دوامش را دوست دارد.
من بهعنوان یك معتاد, فكرم هم بیمار است, اما نگفتم كه دیوانه هستم. معتاد, بیماری ذهنی و فكری دارد, اما دیوانه نیست. میتوانستم نگاهی به اطراف خودم بكنم و ببینم كه در اثر مصرف موادمخدر طبیعتاً میانگین طول عمر آدم پایین میآید. دور و بر خودم خیلیها را دیده بودم كه مصرفكنندة موادمخدر بودند و در جوانی مردند. ولی برای من این مسئله چندان اهمیتی نداشت.
بعضی از این بهبودیافتهها میگویند: «ما دوستان بسیاری را در این راه از دست دادیم كه همه قربانی جهالت جامعه شدند. جامعه با بیماری ما خوب برخورد نكرد. اول گفتند با اعتیاد باید مبارزه كرد, گویا ما معتادان دشمن حكومت و جامعه هستیم. ولی ما با قربانیانیكه دادیم به دستاوردهایی رسیدیم و فهمیدیم كه اعتیاد بیماریای است مزمن, كشنده, غیرقابل برگشت, پیشرونده و غیرقابل علاج. حالا فهمیدیم كه تنها راه رهایی, از اعتیاد تكیه به یك نیروی مافوق بشر است و تلاش میكنیم دیگران را پیش از استیصال و ذلّهشدن متوجه كنیم و نجات بدهیم» نظر شما در اینباره چیست؟
من از مسئولان, دولت و متخصصان هیچ گلهای ندارم. علتش را هم عرض میكنم؛ حتی گاهی برای من كه هفدهسال است بهبود یافتهام, این سؤال پیش میآمد كه تو چه وقت میخواهی از این حرفها و بازیها دست برداری؟ فكر كنم بقیة آدمهای دنیا هم با چنین مسائلی روبهرو هستند و باور این كه اعتیاد یك بیماری است, مشكل است. خصوصاً برای كسانی كه مصرف میكنند و روی آن كنترل دارند. برای كسیكه گاهی تریاك میكشد, خیلی سخت است كه فكر كند اعتیاد یك بیماری است. همچنین كسیكه اصلاً موادمخدر مصرف نكرده, مشكل میپذیرد كه اعتیاد یك بیماری است. میگوید خودت انتخاب كردی, مگر كسی دستت را پیچاند؟!
باورهای ما در مورد اعتیاد, نقش مهمی در پذیرش بیماری دارد. ما اغلب یا بهتر است بگویم كاملاً, اعتیاد را یا بهعنوان یك «بیماری جسمی» تلقی كردهایم یا بهعنوان یك «مشكل اخلاقی». معمولاً یكی از این دو است. زمان زیادی از وقتی كه اعتیاد بهعنوان یك بیماری مطرح شده نمیگذرد. برای تغییر باورها در زمینة اعتیاد, لازم است كه كارهای فرهنگی زیادی انجام دهیم و انشاءالله كه شما هم در این امر ما را كمك خواهید كرد.
داستان اعتیاد و ترك اعتیاد باید متحول شود. بعد از سالها تحقیق, بهبودی و بررسی مقولة اعتیاد, مهمترین حرفی كه من خصوصاً در كشور خودمان میتوانم بزنم این است كه «ترك اعتیاد» یك جملة گمراهكننده است. كسانی میخواهند از این درد و رنجی كه افراد جامعه به عنوان معتاد یا خانوادة معتاد میكشند, بهرهبرداری كنند. برای خود معتاد هم این خطر وجود دارد كه فكر كند اعتیاد ترك كردنی است و هر وقت كه بخواهد میتواند ترك كند. در حالیكه وقتی اعتیاد را تعریف میكنیم, میگوییم یك بیماری پیشرونده و برگشتناپذیر است, چهطور میشود این را ترك كرد. شما كلینیكهای بسیاری را میبینید كه بالای آن نوشته شده «ترك اعتیاد». همواره از ترك اعتیاد صحبت میشود, یعنی در شروع كار, ما گمراه هستیم. چه متخصصان ما كه مینویسند «ترك اعتیاد» و چه كسان دیگری كه از عبارت «ترك اعتیاد» استفاده میكنند نمیدانند كه یك بیماری مزمن, پیشرونده و غیرقابل برگشت را نمیتوان ترك كرد. البته میتوان موادمخدر را ترك كرد. من هفده سال است كه مادة مخدر را ترك كردهام و هیچ نوع مادة مخدری مصرف نكردهام. در جلسات انجمن كه مینشینم دستم را برای معرفی بلند كرده
و میگویم: «فروهر, معتاد در حال بهبودی» برای اینكه این بیماری هرگز از بین نمیرود و لاعلاج است. امروز هم بعد از هفدهسال دوری از هروئین, اگر یك بار هروئین مصرف كنم, دوباره همان عوالم قبلی تكرار میشود. همان احساسات, افكار, ناصداقتی, همان ترسها و عدمامنیتِ دوران آخر مصرف موادمخدر و اعتیاد, در من پدیدار میشود. خلأ معنوی, احساس دوری و تنهایی, دوباره همه به سراغ من خواهد آمد. پایگاههای اجتماعی, اقتصادی و خانوادگی خود را دوباره از دست خواهم داد, به علت اینكه اعتیاد یك بیماری پیشرونده است و خوب شدنی نیست. من بعد از هفدهسال مصرف نكردن موادمخدر, نمیتوانم بگویم كه اختیار مصرف نكردن موادمخدر را بهدست آوردهام و خوب شدهام و بگویم در اختیار خودم است. چنین چیزی وجود ندارد. ما دیدیم كسانی را كه حتی بعد از چهلسال دوری از موادمخدر و الكل, دوباره به آن روی آوردند. بهعنوان نمونه, دوستی در امریكا كه عضو «انجمنهای دوازدهقدمی» بود, چهلسال بود كه مشروب نخورده بود. یكبار لب به مشروب میزند و ظرف مدت كوتاهی كارش به بیمارستان میكشد و در اثر مسمومیت و بیماری الكلیزم میمیرد. من تجربه كردهام و میشناسم دوستان صمیمی و نزدیك خودم را كه بعد از هفدهسال دوباره به مصرف موادمخدر روی آوردهاند و ظرف مدت كوتاهی تمام عوارض و عوالم قبلی اعتیاد, دوباره در آنها هویدا شده است. از اینجاست كه میگوییم اعتیاد بیماری لاعلاجی است, اعتیاد ترككردنی نیست. ما باید یاد بگیریم كه چهطور با آن سلوك كنیم و تنها یك برنامة معنوی است كه میتواند ما را از بازگشت به اعتیاد حفظ كند.
در صحبت پایانی با توجه به این كه شما در بستر این استراتژی امید و ویژگیهای اعتیاد كه برشمردید توانستهاید چندین هزارنفر را در انجمن معتادان گمنام گرد هم آورده و برای نجات آنها گروههای دوازدهقدمی را تشكیل دهید و به نظر میرسد موفق هم بودهاید, امیدواریم كه این قول را به ما بدهید كه در جلسات آینده تدبیر و سلوك برای بهبودی را بیشتر توضیح دهید و مكانیزم دستیابی به نیروی مافوق و استراتژی امیدی را كه شما گامهای موفقی در آن برداشتهاید به ما و خوانندگان ما یاد بدهید. با این امید كه ما هم در وجه فرهنگی گامی در جهت رهایی از اعتیاد برداشته باشیم.
انشاءالله. هدف من در زندگی این است كه بتوانم پیام بهبودی را به تمام معتادانی كه خواهان شنیدن آن هستند, برسانم و به این طریقة زندگی كاملاً اعتقاد دارم. میدانم كه با كمك هم میتوانیم به بسیاری از هموطنان خود كه درگیر این بیماری هستند, چه بهعنوان معتاد, چه بهعنوان خانواده, دسترسی پیدا كنیم. این برنامة معنوی در زندگی من و میلیونها نفر دیگر تجربه میشود و این راهحل معنوی و روحانی برای همة ما كاربرد دارد و مطمئنیم كه برای هر معتاد دیگری هم كه خواهان آن باشد و وقت و زندگی خودش را صرف بهبودی خودش بكند, امكانپذیر است.






1 دیدگاه. Leave new
با بیل فقط کلمه ریختین تو صفحه