بدون دیدگاه

تاریخ را با اگر نمی‌نویسند

 

گفت‌وگو با ابراهیم یزدی

به قول مرحوم طالقاني، انقلاب شكوهمند ما، هم اسلامی، هم مردمي و هم توحيدي بود. به نظر شما مهم‌ترین ويژگي انقلاب ما چه بود؟

با تشكر از شما. من هم با اين جمع‌بندي موافقم كه انقلاب اسلامي ایران به‌تمام‌معنا يك انقلاب مردمي و كلاسيك بود؛ مردمي بود، یعنی از درون جامعه برخاسته بود، با يك آرمان‌هاي مشخص كه در شعارهاي مردم منعكس شده بود. من هم به آرمان‌هاي انقلاب پايبند هستم و معتقدم كه انقلاب اسلامي 1357 ادامه آن جنبشی بود كه با شورش تنباكو از صد سال پيش آغاز شد و در نهضت تنباكو جهت ضد استعماری داشت، بعد در انقلاب مشروطه جهت ضداستبدادي پیدا کرد. در جنبش ملی شدن صنعت نفت مجدداً ماهیت ضد استعماری پیدا کرد و بعد از عبور از فرازهاي مختلف به انقلاب 1357 رسيد و اين انقلاب هم در جهت تحقق آرمان‌هاي همان دوران بود. این فصل از تاریخ عصر جديد ما تمام نشده و به سرانجام و مقصود نرسیده است. البته خيلي جلو آمده‌ايم؛ ولي به‌جایی كه بايد برسیم، هنوز نرسيده‌ايم.

 

معتقدم بايد کارنامه انقلاب را از رويدادهاي بعد از انقلاب تفكيك كرد. انقلاب به‌عنوان یک پدیده‌ اثرات بسيار عمیقی در جامعه ما، در منطقه و حتي جهان برجای گذاشته است. زمانی براي سخنراني به دانشگاه هاروارد دعوت شده بودم تا پيامدهاي انقلاب را بگويم. درباره اين سه قلمرو و تأثیرات انقلاب بحث كردم. در ايران، انقلاب، نزاع تاريخي بين سنت و مدرنيته را به نفع مدرنيته تغيير داد. يكي از عناصر برجسته این تغيير حضور مؤثر زنان در انقلاب بود. به دليل اينكه رهبر انقلاب فرد شاخص مذهبي بود، بسیاری از خانواده‌ها به تبعيت از مرجع تقليد به خيابان‌ها آمدند. زنان ايراني هم از جايگاه تاريخي خود که در خانه و خانواده بود، بيرون آمدند و در ابعاد ميليوني، دوش‌به‌دوش مردان، در تظاهرات و راه‌پیمایی‌ها شرکت کردند. در تاریخ کشورمان چنين چيزي تازه است. يعني حضور زنان در مبارزه و در تظاهرات با چنين ابعادي بی‌سابقه است. اولين پيامد این حضور اين است كه زنان ما به‌شدت سياسي شده‌اند. زنان جواني كه در آن دوران در تظاهرات شركت كرده بودند، مادران نسل امروز هستند. سياست‌ حكومت كنوني، محدود‌کردن زنان است و به‌خصوص اينكه مسئله امربه‌معروف و نهي‌ازمنكر را در يك مسئله تنگ‌نظرانه به بدحجابي زنان محدود کرده‌اند و كاري به ميلياردها دلار سوءاستفاده ندارند. اين دختران جواني كه در خیابان‌ها مورد اعتراض قرار مي‌گيرند و كاري هم نمي‌توانند انجام دهند، عقده‌هاي خود را در خانه باز مي‌كنند. مادرانشان هستند كه مي‌دانند اين رويه چه آسيب بزرگي به روح اين زنان و دختران جوان وارد می‌سازد. زنان ما حتي آن‌هایی كه بسيار مذهبي هم هستند با چنين شيوه‌های عملي مخالف‌اند. همین زنان هستند که مخالفت و اعتراض با شیوه‌ها و سیاست‌های حاکمان و مسئولان کشور را به فرزندان خود منتقل مي‌كنند. حاكمان كنوني ما با پديده‌اي روبرو هستند كه محصول انقلاب و بازتاب عملکرد خود آنان است و هيچ كاري هم نمي‌توانند بکنند. انقلاب اسلامي ايران مهر خود را بر تاريخ ايران زده و تغييرات اساسي ايجاد كرده است.

در تأیید صحبت‌های شما دکتر حسین نصر در سال 1364 در سمیناری درباره ایران و غرب می‌گفت در این هفت سال که از انقلاب ایران گذشته کتاب‌ها و مقالاتی که درباره اسلام نوشته‌اند و اسلام موضوعیت پیدا کرده از 1300 سال پيش بیشتر بوده است.

این مربوط به قلمرو تأثیر انقلاب بر کل جهان است.

آیا انقلابی که کلاسیک و مردمی بود، اهداف مشخص هم داشت یا جنبه سلبي داشت؟ وقتی می‌گوییم اهداف مشخص بوده يعني ايجابي بود و توافق ملی روی يك سیستم بوده است.

آزادي و استقلال اهداف مشخص انقلاب بودند. آزادی دو معنا دارد؛ آزادي از (freedom from) و آزادي براي (freedom for). آزادي از فقر، استبداد، فشار، تنگدستي، اختلاف طبقاتي، سركوب و اسارت همه این‌ها جنبه سلبي آزادی هستند. این نوع آزادی یا به تعبیری «رهایی» امری درون‌زا و غریزی است. از درون وجود خود انسان سرچشمه می‌گیرد. این بخشی از همان اهداف سلبی است. اما بُعد ایجابی آزادی آن است که انسان آزاد و مختار خلق شده است. انسان به‌عنوان انسان، واجد قدرت تفکر و ایجاد فکر است. من آزادي مي‌خواهم براي اينكه افکارم را بنویسم، حرفم را بزنم، سرنوشتم را خود تعیین کنم، هر جا می‌خواهم زندگي كنم. این‌ها اهداف کاملاً مشخصي بود، منتها در سطح آرمان بود.

منظور از استقلال هم کاملاً مشخص بود. ما سال‌های سال با پدیده‌ای به نام استيلاي بيگانگان مواجه بوده‌ایم. البته من در تحقيقی بیان کرده‌ام استيلاي خارجي در كشور ما امر جديدي نبوده است؛ اما استيلاي خارجي سنتي، تفاوتي با استيلاي استعمار غربي دارد. در استيلاي قديم متجاوزین می‌آمدند و در محل با مردم قاطي (Assimilate) می‌شدند و فرهنگ بومي را می‌پذيرفتند. بسياري از سران مغول وقتي به ايران آمدند، ايرانيزه شدند، حتي شيعه شدند. درحالی‌که استعمار جدید بر اساس دیدگاه‌های یونانی که جهان را به یونانیان و بربرها تقسیم می‌کرد، مبتلا به نژادپرستی است. الان هم اروپائیان همین دیدگاه نژادپرستانه یونانی را دارند. وقتی با این دیدگاه وارد کشورهای تحت سلطه می‌شدند با مردم قاطی نشدند. جدای از مردم برای خود كلوني تشکیل می‌دادند. درحالی‌که استیلای قدیم نژادپرست نبود. آن شکل قدیمی امتیازهایی داشت که این شکل جدید نداشت. در کشور ما برخلاف کشورهای تحت سلطه استعمار در آسیا، آفریقا، امریکای لاتین، استعمار نامرئی آمده است. استعمار نامرئی یک امتیازاتی دارد و البته ایراداتی دارد که این در تحلیل جامعه ما خیلی مهم است. پیامد استعمار نامرئی تخریب بنیان‌های اخلاقی است که ما دچار آن شدیم. درحالی‌که در هندوستان یا مصر یا سایر کشورهای استعمارزده استعمار مرئی بود و نیازی نبود که مبانی اخلاقی را تخریب بکنند، آداب ‌و رسوم ملی را از بین ببرند. چون استعمار مرئی بود، درک حضورش برای مردم عادی راحت و ساده بود و مقاومت مردم هم طبیعی و جنبش ضد استعماری گسترده بود؛ اما در استعمار نامرئی، در ظاهر سلطه‌گران ایرانی بودند. درک و فهم قدرت حاکم نه‌فقط برای مردم عادی و عامی، که برای بسیاری ازخواص هم سخت و مشکل بود. افزون بر این، استعمار نامرئی برای ادامه و تضمین سلطه خود، دست به تخریب اخلاقی و فرهنگی مردم بومی می‌زند. رویدادی که در دوره بیست‌ساله حکومت رضاشاه با آن روبرو بودیم. بنابراین انقلاب ایران دو هدف داشت: استقلال و آزادی؛ اما جمهوری اسلامی. درباره جمهوری من در جلد سوم خاطراتم، 118 روز در نوفل‌لوشاتو توضیح داده‌ام. از آقای خمینی پرسیدند جمهوری اسلامی که شما می‌خواهید چیست؟ گفتند همین چیزی که شما در فرانسه دارید. پرسیدند شما می‌خواهید رئیس‌جمهور شوید؟ گفتند خیر، من یک طلبه‌ام می‌خواهم طلبگی‌ام را بکنم؛ آیا کمونیست‌ها حق حیات دارند؟ بله دارند و حرف‌هاي ديگري كه زدند.

بعد من با آقا صحبت کردم که جمهوری اسلامی باید تعریف شود. هر نظامی با قانون اساسی خودش تعریف می‌شود؛ بنابراین آنجا آقا گفتند ما چکار کنیم. بحث این بود که عده‌ای از علما را دعوت کنیم که بحث کنند. گفتم آقا، علمای ما کجا می‌توانند درباره ماهیت یا سرشت یا ساختار جمهوری اسلامی با هم توافق کنند. مگر چنین چیزی شدنی است. به‌جای آن ما باید قانون اساسی جدیدی بنویسیم به نام قانون اساسی جمهوری اسلامی. این نظر قبول شد و آقای دکتر حبیبی مسئولیت تدوین پیش‌نویس را پذیرفتند. در ایران این پیش‌نویس توسط گروهی از حقوق‌دانان، زیر نظر آقای دکتر سحابی نهایی شد. بنابراین انقلاب ایران اهداف مشخصی داشت.

اما سؤالی پرسیدید که اصلی‌ترین ویژگی انقلاب ما چیست؟ آیا انقلاب اسلامی ویژگی‌اش این بود که اسلامی بود؟ نه. همه انقلاب‌ها ایدئولوژی دارند. انقلاب بدون ایدئولوژی معنا ندارد. انقلاب ایران یک ویژگی داشت که منحصربه‌فرد است و آن ویژگی، سازمان‌دهی آن بود. تمام انقلاب‌های جهان در هرکجای جهان در چین، ویتنام، کوبا و… یک حزب یا جبهه‌ای مرکب از احزاب آن را رهبری کرده است. در دوره طولانی مبارزه کادرهای ورزیده تربیت می‌شوند، انسجام دارند و پس از پیروزی، کشور را اداره می‌کنند. ولی انقلاب ایران فاقد ساختار تشکیلاتی بود. از انقلاب‌های منحصربه‌فردی است که هیچ نوع ساختار سازمانی و تشکیلاتی نداشت. در یک مدت کوتاهی سازمان مجاهدین خلق در دوران اولیه‌اش آرام‌آرام داشت به یک سازمان فراگیر انقلابی تبدیل می‌شد؛ ولی با حوادث درونی سازمان، آن هم از دست رفت. پس چه شد؟ تحلیلی از این ویژگی انقلاب ایران تحت عنوان: «قاتق نان و قاتل جان؛ سازمان‌دهی متمرکز و پراکنده» نوشته‌ام که در روزنامه کیهان در تاریخ‌های 22 تا 24 اردیبهشت 1359 چاپ شده است. در این تحلیل اشاره می‌کنم در جامعه‌ای که تناسبی میان قدرت سازمان‌های سیاسی و سازمان امنیت وجود نداشته باشد و سازمان امنیت خیلی قوی باشد، سازمان‌های منسجم کلاسیک بسیار آسیب‌پذیر و خطرناک هستند. ساواک یا به‌زور آن را متلاشی می‌کند یا در آن رخنه می‌کند. سرشت کار مخفی در خانه امن برای خودش یک‌ سری عوارض و پیامدها دارد. سازمان مجاهدین خلق اولیه به این دچار شد و آن را به هم ریختند. اما آیا مبارزات مسلحانه هم متوقف شد؟ خیر. گروه‌های سیاسی – نظامی کوچک زیرزمینی ایجاد شدند. به تعبیری سازمان‌دهی پراکنده شکل گرفت. این در هیچ کجای دنیا نبوده و تنها در ایران اتفاق افتاده است؛ یعنی وقتی آن سازمان واحد متلاشی شد و تمام سازمان‌های داخلی متلاشی شدند، آن‌وقت گروه‌های کوچک خودجوش تشکیل شدند که هیچ رابطه مستقیم یا غیرمستقیم افقی یا عمودی با هم نداشتند. حتی در یک شهر دو سازمان از وجود هم بی‌خبر بودند. این نوع سازمان‌دهی که آن را می‌توان سازمان‌دهی پراکنده(defused organization)  نامید، امتیازاتی دارد؛ «پشه چو پر شد بزند پیل را». سازمان امنیت نمی‌تواند و نتوانست با همه این گروه‌ها درگیر شود. می‌تواند گروه نهاوند را بگیرد، همه آنها را روی اجاق برشته کند، بیست نفر بیشتر نیستند، هر بیست نفر لو می‌روند؛ ولی از این جلوتر نمی‌تواند برود. سازمان‌دهی پراکنده باعث فلج‌شدن ساواک شد.

 

حاج داوود کریمی می‌گفت بعد از 1354 دو سه هزار محفل کوچک ایجاد شد.

البته ما دقیقاً نمی‌توانیم بگوییم چند سازمان تشکیل شده بود. این نوع سازمان‌دهی مشکلاتی هم دارد؛ چون همدیگر را نمی‌شناسند، با هم رقابت می‌کنند و گاهی اوقات کار همدیگر را خنثی می‌کنند. گاهی اوقات خط‌مشی‌ها و سیاست‌های متناقض اجرا می‌کنند. بودن آقای خمینی در نجف این مشکل را مرتفع کرد؛ یعنی آقای خمینی عملاً رهبر انقلاب شد. خط‌دهنده و تعیین‌کننده سیاست، ایشان بود و این گروه‌های کوچک همه واحدهای اجرایی انقلاب شدند.

آقای خمینی که در نجف بودند، از تعرضات مستقیم ساواک مصون بودند. ما هم در خارج از کشور سازمان و امکانات و تشکیلات داشتیم. یک همکاری و همراهی یا ازدواج خیلی مناسبی صورت گرفت. آقای خمینی از نجف، جنبش را در داخل رهبری می‌کردند، همچنین در خارج از کشور هم‌کنشی و روابط بسیار عمیق مثبتی بین سازمان‌ها و گروه‌های فعال اسلامی با این رهبری به وجود آمد. یک اعتماد متقابل وجود داشت. به‌عنوان نمونه من تنها غیرروحانی بودم که از جانب آقای خمینی اجازه داشتم وجوهات شرعی را بگیرم و خرج کنم و این در فرهنگ روحانیت خیلی مسئله مهمی است.

مثل‌اینکه هنوز هم نامه آن را دارید؟

بله. هم در کتاب صحیفه نور، مجموعه آثار آقای خمینی آمده است و هم در شصت سال صبوری و شکوری، جلد دوم خاطراتم، 18 سال در غربت، کلیشه این نامه را آورده‌ام. در همین جلد از خاطراتم بیش از 20 نامه به خط آقای خمینی را گراور کرده‌ام.

عده‌ای معتقدند اگر فشار امریکا نبود انقلاب پیروز نمی‌‌شد. در تظاهرات تاسوعا و عاشورای 57 واقعاً حرکت در مردم بود. کنفرانس گوادلوپ بعد از عاشورای 57 تشکیل شد. شما کمی شفاف‌تر دراین‌باره توضیح دهید؟

ما باید دو چیز را از هم تفکیک کنیم. یکی اصالت و خودجوش بودن و درون‌زا بودن انقلاب است و دیگری اینکه ما در خلأ حرکت نمی‌کردیم. این‌طور هم نبود که امریکا و انگلیس و اسرائیل که 25 سال بعد از کودتای 28 مرداد در اینجا همه‌کاره و فعال مایشاء بودند حالا بگویند خب ما چون شما را خیلی اذیت کردیم، رهبرتان هم یک آدم مذهبی است، دیگر کاری به کار شما نداریم. نه چنین چیزی نبوده است. مثالی بزنم. من در جاده‌ای رانندگی می‌کنم. پشت فرمان نشسته‌ام، گاز می‌دهم، ترمز مي‌گيرم. اين ماشين را دارم می‌رانم؛ اما من تنها راننده در اين جاده نيستم. چهار ماشين ديگر هم در اين جاده حرکت می‌کنند. نمی‌شود گفت آن‌ها به راه خودشان می‌روند و من هم به راه خودم. آنها سر پیچ‌های جاده جلوي من ویراژ‍ می‌دهند كه من در دره پرت شوم. بنابراين ما باید تأثير نيروهاي خارجي را در اين چارچوب بررسي كنيم نه اينكه آنها موجد انقلاب بودند. در اواخر سال 55 يا 56 (در كتاب «آخرين تلاش‌ها در آخرین روزها» منابع را دقيق ذكر كرده‌ام) انگلیسی‌ها و اسرائیلی‌ها که بیش از امريكايی‌ها از وضع ايران آگاه بودند، به شاه اطلاع می‌دهند که توفان سهمگيني در راه است و ایران آبستن یک انفجار است. به او می‌گویند برای مقابله با آن به نفع پسرت کناره‌گیری كن. شورای نیابت سلطنت تشکیل شود. یک سلسله آزادی‌های سیاسی داده شود، زندانیان سیاسی آزاد شوند. این فشارهای انباشته آزاد می‌شود.

مستندات این موجود است؟

بله موجود است. شاه با مجله گاردين مصاحبه‌ای دارد که من به دلیل اهمیت آن، عین مصاحبه را در کتابم آورده‌ام. آنجا شاه می‌گوید بله جمهوري به درد ايران نمی‌خورد. پدرم خواست اين كار را بكند، ولي نشد. من به نفع پسرم کناره‌گیری می‌کنم و در هيچ كار او هم دخالت نخواهم كرد.

وقتی این مصاحبه را خواندم از خود پرسیدم در پشت پرده چه خبر بود كه شاه اين را می‌گوید. بله به او پيشنهاد كرده بودند. خب چرا پيشنهاد كرده بودند؟ آيا اگر انقلاب ما در آن سطح، قدرت و نیروی خود را نشان نمي‌داد، بازهم اين پيشنهاد را مي‌كردند؟ نه. آن‌ها كه ايجادكننده انقلاب نبودند. آن‌ها مشاهده كردند كه اين توفان دارد مي‌آيد، گفتند حالا چگونه با آن برخورد و مقابله كنیم. امریکایی‌ها مخالف بودند. انگلیسی‌ها يك پايگاه كليدي تاريخي ميان سياستمداران سنتي ايران داشتند. فراماسون‌ها قوي بودند. اسرائیلی‌ها در ميان روشنفكران جدید و دانشگاهی‌ها و روزنامه‌نگاران پايگاه پيدا كرده بودند؛ اما امریکایی‌ها منحصراً در ارتش نفوذ و قدرت داشتند. بنابراين نگران بودند اگر شاه برود رابطه آنها با ارتش به هم می‌خورد. به همين دليل با آن موافق نبودند. كارتر به جورج بال، یکی از دیپلمات‌های برجسته امریکا، مأموريت داد وضعيت ايران را بررسي كند و نظر بدهد. او گزارش مفصلی داد. در اسفند 1357 طی یک سخنرانی در پادگان نیروی هوایی با عنوان: «توطئه امریکا بر ضد انقلاب ایران» به تحلیل این گزارش پرداخته‌ام. (روزنامه کیهان، 13/12/ 1357) در کتاب «آخرین تلاش‌ها در آخرین روزها» متن کامل این گزارش را آورده‌ام. جورج بال در گزارش خود، ضمن بررسی شرایط انقلاب ایران، آلترناتيوهايي را که در برابر امریکا قرار دارد برمی‌شمارد. پذیرفتن جمهوری اسلامی آلترناتیو امریکا نبود و امريكايي‌ها هیچ‌گاه نمی‌خواستند انقلاب ایران پیروز شود؛ اما امریکایی‌ها كه عاشق چشم و ابروي شاه نبودند. مگر در ويتنام، كائوكی، رئیس‌جمهور ویتنام جنوبي را نكشتند. چون مزاحم برنامه‌های امریکا بود، او را کشتند. در ایران هم همین‌طور بود. انگلیسی‌ها رضاشاه را آوردند. وقتي ديدند مزاحم آن‌هاست گفتند برو؛ اما چرا نهایتاً امريكايي‌ها پذيرفتند؟ فراموش نشود که انقلاب ایران در اوج جنگ سرد رخ داد. ارتش شوروی افغانستان را اشغال کرده بود. در خاورمیانه دولت‌های سوریه و عراق، دو متحد نظامی شوروی بودند. سربازان کوبا در یمن جنوبی و آنگولا و سربازان شوروی در شاخ آفریقا مستقر بودند. شاه ارزش استراتژیک خود را برای امریکا از دست داده بود؛ ديدند به‌جای اينكه سرمايه باشد هزينه است. چرا بعد از گوادلوپ، هايزر به ايران آمد؟ هايزر نيامده بود به ارتش بگويد كودتا بكن، آمده بود بگويد كودتا نكن؛ اما چرا؟ آیا برای حمایت از انقلاب بود؟ خیر، به‌هیچ‌وجه. ارزيابي امریکا اين بود اگر ارتش دست به مقابله با انقلاب بزند، متلاشي مي‌شود. امریکایی‌ها می‌گفتند بايد ارتش را نگه‌داریم. فکر می‌کردند اگر ارتش انسجام خودش را حفظ كند، اين تب‌‌وتاب انقلاب ظرف يكي دو سال آينده از بين مي‌رود و می‌توانند بر‌گردند. در دیدار و گفت‌وگویی که با وزير امور خارجه ژاپن در سازمان ملل داشتم، وی گفت، كيسينجر به من گفته است که اين وضع در ایران درنهایت دو سال ادامه خواهد داشت و ما بعد از دو سال برمي‌گرديم. وزير خارجه ژاپن گفت من خنده‌ام گرفت كه چقدر كيسينجر ساده‌انديش است. اين محاسبات آن‌ها بود. برنامه آن‌ها این بود كه ارتش بماند؛ نه‌تنها کودتا نکند، بلكه با انقلاب همراهي بكند. در فیلیپین امریکایی‌ها از ماركوس حمايت مي‌كردند؛ اما در مقطعي ديدند اين سرمايه نيست، هزينه است. خانم اگنيو رقيب ماركوس بود. ارتش به حمايت از خانم اگنيو، ماركوس را عزل كرد. گفتند انتخابات قلابي است و خانم اگنيو رئیس‌جمهور است. ارتش آمد و مدعي انقلاب شد. امریکا می‌خواست همين برنامه را در ایران اجرا كند، ولي دير شروع کرد. اگر در ارديبهشت 57 به‌جای برداشتن آموزگار و آوردن شریف امامی، یک امیر ارتشی را می‌آوردند و شاه را به بهانه بیماری به مرخصی می‌فرستادند و فضای سیاسی ایران را تغییر می‌دادند، ممکن بود بتوانند مسیر تحولات ایران را در راستای منافع خود مهار کنند. اما در دی و بهمن 57 دیگر چنین امکانی وجود نداشت. از يك تاريخ به بعد امریکایی‌ها به اين جمع‌بندی رسيدند كه شاه قابل دفاع نيست و بايد تسليم شوند. اینکه قصد داشتند در سير تغييرات انقلابي موش خودشان را بدوانند، انكارناپذير است.

وقتي ما زندان بودیم وحيد افراخته را دستگير كرده بودند. از طریق او 00 30 تکنویسی نوشته شد. يعني منتظر بوديم که این 3000 نفر را بياورند. بعد به این نتیجه رسیدیم که در ساواک تحولاتی رخ داده است؛ یعنی ساواك به اين نتيجه رسيده بود اگر اين 3000 نفر را دستگير كنيم و به زندان بيايند، چريك مي‌شوند و بیرون می‌روند. عضدي سر بازجوی ساواك گفت خواندن كتاب مائو آزاد است؛ درحالی‌که قبلاً 10 سال زندان داشت. ساواك هم متوجه تغييرات شد.

این زمانی بود که مقدم رئیس ساواک شده بود.

 این تغییرات تدریجی در خود بازجوها بود که ما تا کی  بزنیم و بکشیم.

در كتاب «آخرين تلاش‌ها در آخرين روزها»، متن مذاكرات مقدم با ترنر را از اسنادی که بعد از انقلاب پیدا کردیم آورده‌ام. آن‌ها همين بحث را می‌کنند كه ديگر مشت آهنين كارساز نيست.

تغییر در ساواک به‌عنوان ارگان امپریالیسم به وقوع پیوست، و الا ساواکی‌ها ول‌کن نبودند.

اين سياستي بوده كه انگليسي‌ها و اسرائیلی‌ها به آن معتقد بودند يعني وقتي به شاه پیشنهاد کردند به نفع پسرت کنار برو. اجرای این طرح یا سناريو در برنامه بود.

چه سالی؟

سال 55 يا 56 بود.

این تغییرات ساواک سال 54 بود.

بيانيه تغيير مواضع مجاهدين كه در شهريور 54 منتشر شد یک ضربه اساسي به جنبش مسلحانه زد. یک ضربه اساسي به روابط مسلمان‌ها و مارکسیست‌ها در انقلاب زد. هم در داخل جنبش انقلابي و هم سیاست‌های حاكميت اثر داشت.

بعد از آن يك مرزبندي چپ و راستي به‌وجود آمده بود. قبلاً كه همه با هم بودند. روي اين چپ و راست سرمایه‌گذاری كردند و گفتند اگر آزادي را بدهيم اين چپ و راست به جان هم می‌افتند؛ مانند تركيه. خوشبختانه وقتي امام به ميدان آمد، همه نيروها عليه شاه بسيج شد. مكانيزم مقاومت درونی و بسيج دروني را می‌گویم.

خب، وقتي انگليسي‌ها و اسرائیلی‌ها به شاه پيشنهاد كردند به نفع پسرت برو کنار، چه چیزی در این سناریو بود؟ پسرش باید به سن بلوغ می‌رسید. شورای نیابت سلطنت به ریاست فرح تشکیل می‌شد. یک سلسله آزادی‌هایی مانند بعد از شهریور بیست داده می‌شد، فشارهای تراکم یافته آزاد می‌شد. آزادی‌هایی در انتخابات و از این نوع داده می‌شد؛ درعین‌حال جریان کنترل می‌شد. این چیزها که شما می‌گویید که ساواک از خودش نرمش نشان داد و تبدیل به یک روش غالب شد، همه معطوف بود به این سیاست کلی که حالا یک سری آزادی‌هایی در دوره انتقال بدهیم. ولی پیش‌بینی و محاسبه‌ها اشتباه بود. اینکه اگر ما این آزادی‌ها را بدهیم، هایزر هم به ارتش بگوید دست از پا خطا نکند، هیجانات انقلابی هم بعد از یکی دو سال از بین می‌رود و بعد یواش‌یواش، ساکت و آرام می‌شود. بعد ارتش هم می‌تواند نقش کلیدی ایفا کند. ارتش حالا هم با انقلاب همراهی کرده، تسلیم انقلاب شده و هم برای خودش یک مشروعیتی پیدا کرده است، حتی می‌تواند به نام حفظ انقلاب دست‌به‌کار شود. این‌ها همه اشتباه در محاسبات و ارزیابی‌ها بود.

 

یک اشتباه محاسباتی دیگری کردند. بعد از انقلاب در امریکا با شاه گفت‌وگویی کرده‌اند و از او مي‌پرسند شما مشکلتان با حقوق بشر چه بود؟ می‌گوید ما با حقوق بشر فرازو‌نشیب‌هایی داشتیم. می‌پرسند پس چه شد حکومت از دست رفت و انقلاب شد؟ می‌گوید در ایران پدیده جدیدی به وجود آمده به نام اسلام انقلابی که این اسلام انقلابی به‌شدت ضدکمونیسم بود و دیگر ناتو نمی‌خواست که با کمونیسم در ایران از راه پادگان و نظامی برخورد کند. خود این پدیده جدید با کمونیسم مبارزه می‌کردند و شاه وقتی دید که عزیزدردانه امریکا نیست و ضدکمونیسم‌تر از خودش پیدا شده، دیگر برید و به‌اصطلاح رسالت خودش را از دست داد.

آنچه شاه گفته همه حقیقت نیست. همان‌طور که اشاره کردم، انقلاب ایران در اوج جنگ سرد رخ داد. روس‌ها در افغانستان بودند. عراق و سوریه دو متحد نظامی شوروی در منطقه بودند. سربازان کوبایی در یمن جنوبی و در آنگولا بودند. سربازان روسی هم در شاخ آفریقا بودند. «سالت 1» را توافق کرده بودند؛ اما در مورد «سالت 2» مذاکرات کارتر با روس‌ها هنوز به نتیجه نرسیده بود. یکی از حلقه‌های اساسی «سالت 1» و «سالت 2» پایگاه‌های شنودی بود که امریکا در ایران برای رصد یا مانیتور‌کردن فعل‌وانفعالات داخل شوروی ایجاد کرده بود. من در کتاب «شصت سال صبوری و شکوری، جلد پنجم خاطراتم، در وزارت امور خارجه» راجع به این شنودها، طرح آیبکس و پروژه دارک‌جین مفصل شرح داده‌ام. پرسش اساسی برای امریکا این بود که حالا انقلاب ایران دارد پیروز می‌شود. سرنوشت «سالت2» چه می‌شود. برژینسکی حرفی زده و می‌گوید چون روحانیون علی‌الاطلاق ضدکمونیست هستند و ارتش هم آموزش‌های ضدکمونیستی دارد، تنها راه نجات ایران که به دام کمونیست‌ها نیفتد این است که ارتش و روحانیون متحد شوند. امریکایی‌ها به روشنفکران اعتقاد نداشتند؛ چون با ما بر سر مسئله کودتای 28 مرداد سال 1332 اختلاف داشتند. بعد از انقلاب با دعوت قبلی در شورای روابط خارجی، در امریکا سخنرانی داشتم. درباره ریشه‌های داوری مردم ایران نسبت به دولت امریکا، عملکرد این دولت را در ایران، به‌خصوص کودتای 28 مرداد 32 و اینکه این کودتا فرایند دموکراسی در ایران را در مرحله جنینی خفه کرد، توضیحاتی دادم؛ گفتم امریکا یک عذرخواهی به ملت ایران بدهکار است. یکی از اساتید امریکایی حاضر در جلسه در پاسخ بحث من گفت آیا شما مطمئنید که روحانیون خوششان می‌آید ما این حرف‌ها را بزنیم. روحانیون ضد مصدق هستند؛ بنابراین امریکایی‌ها با روحانیون مشکل کودتای 28 مرداد را نداشتند. درحالی‌که با ما داشتند. با جبهه ملی داشتند. با روشنفکران داشتند؛ بنابراین اصل حرفی که شاه زده حرفی است که برژینسکی زده که تنها راه نجات ایران برای اینکه به دامن کمونیست سقوط نکند این است. به‌خصوص که یک تحلیل دیگر هم وجود داشت که انقلاب ایران به دلیل همکاری دو گروه پیروز شد. همکاری روحانیون و روشنفکران مخصوصاً روشنفکران دینی. تحلیلی که هم انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها و هم مجاهدین و حزب توده داشتند نیز، همین بود. منتها برخورد حزب توده بر اساس خیزش لنینی در انقلاب، این بود که روحانیون اگر سر کار بیایند نمی‌توانند کشور را اداره کنند و کشور را می‌برند به آن نقطه‌ای که لنین می‌گوید که نه آن‌هایی که بالا هستند می‌توانند حکومت کنند نه پایینی‌ها زیر بار حکم می‌روند و شرایطی به وجود می‌آید که حزب کمونیست که به‌تدریج در سوویت‌ها (soviet) و شوراها و نهادهای نظامی رخنه کرده است. می‌تواند با یک خیزش یا جهش، قدرت را به دست بگیرد. مجاهدین در تحلیل‌هاي خود می‌گفتند بله این درست است که دو گروه هستند؛ اما روحانیون در بین مردم نفوذ دارند و اگر ما در مبارزه با روحانیون آنها را شکست بدهیم، روشنفکران یا به قول خودشان لیبرال‌ها رقمی نیستند. امریکایی‌ها این نظر را درباره روحانیون داشتند که نمی‌توانند مملکت را اداره کنند؛ بنابراین اینکه کيسینجر به وزیر خارجه ژاپن گفته دو سال…

یعنی شما می‌فرمایید امریکایی‌ها تدارکات جدی داشتند حکومت شاه را برگردانند؟

شما اینجا باید یک تبصره بزنید. نه اینکه حکومت شاه را برگردانند. انقلاب را کنترل بکنند. برای آن‌ها شخص مطرح نبود. تعهدی نسبت به نظام شاهنشاهی نداشتند. مگر در ترکیه یا پاکستان نظام شاهنشاهی بود. آن‌ها می‌گفتند ما بايد بتوانیم در این جریان نفوذ داشته باشیم و خط خودمان را پیاده کنیم. امریکا با شوروي بر سر «سالت 2» مشکل داشتند. شما به مشروح مذاکرات کنگره و سنا نگاه کنید. همه به کارتر می‌گویند خب حالا كه می‌خواهید با روس‌ها کنار بیایید چه تضمینی وجود دارد؟ چگونه می‌خواهید آن‌ها را کنترل کنید؟ امریکایی‌ها چند پروژه برای ایران داشتند. یکی پایگاه شنود بود. یکی پروژه آیبکس با هشت میلیارد بودجه بود که دور تا دور ایران تأسیساتی به وجود بیاورند. این تأسیسات کلیه تماس‌ها و ارتباطی و ارتعاشات در عمق 400 کیلومتری شوروی را مانیتور می‌کرد. نه‌تنها شوروی، بلكه تا بغداد. این هواپیمای آواکس که بعدها به عربستان سعودی دادند، جزو همین برنامه بود. این هواپیما تجهیزاتی دارد که هماهنگ با پایگاه‌هایی که در زمین بود، می‌توانستند اطلاعات جمع‌آوری کنند. ایران دو هواپیمای آواکس خریده بود، با پیشرفته‌ترین تجهیزات الکترونیک و فیلم‌برداری که تمام آسمان ایران را زیرپوشش داشت و از همه‌جا عکس می‌گرفت. معروف به پروژه دارک‌جین بود. اسم فردی بوده که روی آن گذاشتند. خب این‌ها تشکیلات عظیمی را ایجاد کرده بودند. امریکایی‌ها دیدند که بر اثر انقلاب ایران استراتژی جهانی آن‌ها دارد به هم می‌خورد. امریکایی‌ها فکر می‌کردند اگر با انقلاب همراهی کنند، می‌توانند این‌ها را حفظ کنند.

بعضی از تحلیل‌گران چپ می‌گویند ما خیلی مارکسیسم را در ایران بزرگ کردیم و اینکه طلایه‌دار مبارزات ضد امپریالیستی در ایران است و دشمن اصلی حاکمیت، مارکسیسم است و هژمونی با ما است. خودمان را خیلی گنده کردیم و خیلی هم هزینه دادیم. امریکایی‌ها هم خیلی مارکسیسم را بزرگ می‌کردند. برای نمونه، روزی که شاه رفته بود با کارتر در کاخ سفید صحبت کند، تمام سازمان‌های مارکسیستی بسیج شده بودند. روزنامه‌های کیهان و اطلاعات، اسم این سازمان‌ها را در سه چهار صفحه آورده بودند. وقتی در زندان بودیم و روزنامه‌ها آمد، برخي می‌گفتند مارکسیست‌ها خیلی خطر بزرگی هستند. باید شاه را حفظ کرد. بیژن چهرازی در زندان به من گفت وقتی مجاهدین مارکسیست شدند، بالاخره یک سازمان مذهبی مارکسیست شد؛ یعنی ویژگی جامعه ایران مارکسیستی است. حتی مهندس بازرگان هم نگران بود که قضیه نجات آذربایجان پیش می‌آید و باید جامعه را نجات داد.

در تأیید این نظر توصیه می‌کنم رویدادهای دوران مصدق را، به‌ویژه در آخرین فازها بخوانید. گزارش MI6 از کودتای 28 مرداد 32 را بخوانید. من در کتاب «کالبدشکافی توطئه: کودتای 28 مرداد 1332 – انتشارات قلم 1381» فصل مربوط به کودتا را از گزارش MI6 ترجمه کرده و آورده‌ام. آنجا می‌گوید در میان استادان دانشگاه دو نفر بودند که اصلاً با ما کار می‌کردند و اینکه آن‌ها چگونه به نام حزب توده علیه مصدق تظاهرات راه انداختند. در مراحل آخر دوره مصدق، انگلیس‌ها توانستند یک معادله را جا بیندازند: ادامه دولت مصدق و رفتن شاه مساوی است با روی کار‌آمدن کمونیست‌ها. من در جلسه‌ای که با دوستان جبهه ملی داشتم این را عنوان کردم که یک مسئله پیچیده را ساده می‌کنید. چرا مرحوم آیت‌الله کاشانی در 9 اسفند که شاه می‌خواست ایران را ترک کند به شاه پیغام داد که از ایران نرود؟ برای اینکه انگلیسی‌ها معادله‌ای را طرح کرده بودند و توانستند این ایده را بفروشند. همه قبول کرده بودند که شاه برود، اینجا کمونیستی می‌شود. امریکا هم این ایده را از انگلیسی‌ها خرید. مرحوم طالقانی در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید در قم عکس‌هایی چاپ کرده بودند که به‌زودی همه شما را در خیابان‌ها به چوبه دار می‌بندیم. ایادی انگلیس آن‌ها را فرستاده بودند که این‌ها را از کمونیست‌ها بترسانند که شاه بماند بهتر است.

همه قضیه این نبوده که کمونیست‌ها خودشان را بزرگ کنند. شما می‌گویید روزنامه اطلاعات تظاهرات واشنگتن را چاپ کرد. آیا تظاهرات انجمن‌های اسلامی سازمان جوانان مسلمان را منعکس کرد؟ درحالی‌که ما زودتر از کنفدراسیون آنجا رفته بودیم و اولین عکس را نشریه International Herald Teribion از تظاهرات بچه‌مسلمان‌ها منتشر کرد. برای اولین بار عکس آقای خمینی و شعار الله‌اکبر بود. ولی در ایران ترجیح می‌دادند که خطر کمونیسم را بگویند که امریکایی‌ها بترسند. یک بازی روان‌شناختی بود که آنها بازی می‌کردند، منتها مارکسیست‌ها هم خوششان می‌آمد که بگویند این‌ها بزرگ هستند.

این روزها می‌گویند برای اینکه عوارض منفی انقلاب را نمی‌داشتیم مانند آن سونامی که همه نیروها و کارشناس‌ها حذف شدند، آیا امکان داشت انتخاب‌هایی داشته باشیم مانند دوره بختیار یا قبل از آن، که این انقلاب را به یک دوران گذر تدریجی تبدیل کنیم و عوارض منفی انقلاب را نمی‌داشتیم. درعین‌حال یک انقلاب واقعی هم که تغییرات تدریجی‌اش را می‌کرد تا به جهش طبیعی خودش برسد؟ چون روحانیت ما تا شش ماه قبل از پیروزی انقلاب قانون اساسی را قبول داشت. در شش ماه چطور می‌شود این‌قدر انقلابی شد.

تاریخ را با اگر نمی‌نویسند. ما باید این را بررسی کنیم که بعد از کودتای 28 مرداد 32 روابط جنبش‌های مردمی با نظام حاکم به نقطه غیرقابل ترمیم و آشتی‌ناپذیری رفت. همه مبارزان ملی، ملی مذهبی و نیروهای چپ همه به این نقطه رسیده بودند که هیچ راهی برای آشتی نمانده است. در اوایل دهه 40 با روی کارآمدن کندی که فضای سیاسی ایران داشت باز می‌شد از میان ملیون تنها اللهیار صالح از کاشان در مجلس بیستم انتخاب شد. شاه آن مجلس را منحل کرد که همان یک نفر هم نباشد. امینی آمد؛ اما شاه امینی را هم تحمل نکرد. آن‌قدر فضا خراب بود که جبهه ملی حاضر نشد با امینی کنار بیاید و کار کند. طالقانی و بازرگان به جبهه ایراد گرفتند که باید در برابر شاه از امینی حمایت کنیم ولی نشد. در همان سال اگر خاطرتان باشد مرحوم دکتر خلیل ملکی در مجله علم و زندگی یک سلسله مقالات نوشت و خلاصه حرفش این بود که هیئت حاکمه ایران دو بخش دارد. یک بخش حسن نیت دارد و صادق است و یک بخش غیر صادق. ما باید با آن بخش صادق علیه آن بخش غیرصادق کنار بیاییم. حتی خلیل ملکی رفت و شاه را در همان تاریخ دید. ببینید چه جنجالی علیه خلیل ملکی شد. فضای جامعه سیاسی ایران چنان شده بود که هیچ گروهی نمی‌پذیرفت که بروند با شاه بنشینند و حرف بزنند و راه‌حل مسالمت‌آمیز پیدا کنند. از آن‌طرف هم، شاه به‌شدت می‌ترسید. بعد از کودتای 28 مرداد شاه متوجه شد که حیات و ممات قدرت و زندگی‌اش در دست قدرت‌های خارجی است. وقتی آیزنهاور برای دور دوم انتخاب شد، اللهیار صالح به‌عنوان دبیر حزب ایران در استقبال از دکترین آیزنهاور بیانیه‌ای منتشر کرد. همه به‌شدت به او حمله کردند. مرحوم نصرت‌الله امینی از دکتر مصدق نقل کرد که این چه‌کاری بود صالح کرد؟ مگر از او خواسته بودند که این را بنویسد؟

در جلد اول خاطراتم، در فصلی که فعالیت در نهضت مقاومت ملی را شرح داده‌ام، در بخشی هم اعلامیه صالح را آورده‌ام و هم واکنش‌ها را. اقبال، لایحه‌ای را برای غیرقانونی‌کردن حزب ایران به مجلس برد. بعد شما مبهوت می‌مانید که حزب ایران از دکترین آیزنهاور استقبال کرده است. حالا چرا با آن برخورد می‌کنند و می‌خواهند آن را غیرقانونی ‌کنند. فهم این مسئله خیلی مهم است. برای اینکه شاه احساس خطر کرد که مبادا حالا که کودتا شده و مصدق هم سقوط کرده و شرکت‌های نفتی امریکا و انگلیس به منابع نفتی ایران برگشته‌اند و ایران به پیمان بغداد (مرکزی) پیوسته است، با کسی مثل اللهیار صالح که بدنامی شاه را ندارد، کنار بیایند و زیرآب او را بزنند.

همه این‌ها یعنی جو روابط فضای سیاسی ایران به‌گونه‌ای بود که هیچ راه آشتی با شاه باقی نمانده بود. هنوز که هنوز است در فضای سیاسی ایران به مهندس بازرگان ایراد می‌گیرند که تو رفتی پیش آقای خمینی و گفتی حالا که این‌ها می‌گویند انتخابات آزاد، بپذیریم.

اگر امریکایی‌ها همان نظری را که دی‌ماه پیدا کردند و در گوادلوپ مطرح کردند، در اردیبهشت سال 57 اتخاذ می‌کردند و به‌جای آموزگار یک ارتشی را می‌آورند و او را آموزش می‌دادند و به او کمک می‌کردند که شاه هم به‌عنوان اینکه مریض است بفرستند مرخصی و آن سرباز و سرهنگ می‌آمد به مردم می‌گفت ای ملت ایران ما ارتش مردمی هستیم و به شما متعهد هستیم، آقای خمینی هم‌منزل خودشان هستند، هر وقت خواستند تشریف بیاورند، ما آن موقع چکار می‌کردیم؟ ما آچمز بودیم. آقای خمینی چه می‌گفت؟ می‌گفت غلط کردید شاه را فرستادید مرخصی؟ نه. اما امریکایی‌ها زیر بار نرفتند. گزارش جورج بال را بخوانید. چون در آخرین لحظه‌ها دیگر دیدند نمی‌شود، مجبور شدند، درحالی‌که دیگر فایده نداشت. ارتش در زمان انقلاب ما دیگر در مقامی نبود که بتواند انسجام خودش را حفظ کند. بختیار را حزب خودش طرد کرد. جبهه ملی او را از جبهه بیرون کرد. شما اظهارنظرهای سنجابی را بعد از عمل بختیار بخوانید. به‌عنوان رهبر جبهه ملی می‌گوید بختیار بزرگ‌ترین جنایت را مرتکب شد و ضربه بدی را به جبهه ملی زد. حتی رفقای خودش نتوانستند کار او را بپذیرند. حالا چطور انتظار دارند این‌طرفی‌ها به بختیار بله می‌گفتند. نه اصلاً امکان نداشت.

در جلد دوم خاطراتم در ارتباط با نجف دیدار و گفت‌وگویی را که در تیرماه 1356 با آقای خمینی داشتم به‌تفصیل آورده‌ام. بعد از درگذشت دکتر شریعتی و مراسم تدفین و خاک‌سپاری او در سوریه من به نجف رفتم. با آقای خمینی صحبت کردم. یک بخشی از آن درباره اینکه به تسلیت‌های که گفته‌شده جواب بدهند و اما بخش مهمی که صحبت کردیم و جزئیات آن را آورده‌ام، اینکه شما دارید به آهنگ شاه حرکت می‌کنید. شاه حزب درست می‌کند، شما اعتراض می‌کنید؛ شاه تاریخ عوض می‌کند، شما اعتراض می‌کنید. اگر شاه این کارها را نکند، شما حرفی برای زدن ندارید. درحالی‌که شما باید یک کاری کنید، حرفی بزنید که شاه عکس‌العملی که قابل پیش‌بینی است، نشان بدهد. بعد شما مسیر حرکت را تنظیم کنید. آقای خمینی با هر نوع قیام مسلحانه و مبارزه مسلحانه مخالف بود. آنجا هم برای من توضیح داد که اگر جنگ مسلحانه درگیر شود این سازمان‌های سیاسی نظامی منسجم و متشکل هستند که کنترل را در دست می‌گیرند. بنابراین با اصل مبارزه مسلحانه مخالف بود. من آنجا توضیح دادم که آقا بالاخره درنهایت ما با ارتش درگیر می‌شویم. شاه و امریکا همه ابزارشان ارتش است. با ارتش باید چکار کرد؟ من آنجا پیشنهاد دادم که شما ارتش را مرتب خطاب کنید و به‌اصطلاح تک بزنید. اگر به بیانیه‌های آقای خمینی از تیرماه 56 به بعد نگاه کنید، آقای خمینی مرتب خطاب به ارتش و خانواده‌ها می‌گوید به شوهرهایتان بگویید ول کنند و به مردم بپیوندند؛ سربازها فرار کنید. این خط‌مشی جواب داده بود. در آستانه انقلاب ارتش از درون متلاشی شده بود. در حادثه فرح‌آباد درگیری میان گارد و همافران حادثه کوچکی نبود. یعنی با آن خط‌مشی که مطرح شد جنگ سیاسی روانی با بدنه ارتش جواب داده بود.

درباره ماندن دولت بختیار و قانون اساسی مشروطه، به نظر شما بهتر نبود این اتفاق می‌افتاد یا امکانش وجود نداشت؟

اگر ممکن بود و اتفاق می‌افتاد خوب بود؛ اما امکان نداشت و اتفاق هم نیفتاد. به شما عرض کردم نزدیک‌ترین یاران بختیار او را طرد کردند.

اگر این اتفاق می‌افتاد ممکن بود آن سناریویی که شما گفتید دوباره تکرار شود یعنی یک فضای باز برگزار بشود، شورای سلطنت دوباره تشکیل شود و دو تا انتخابات آزاد برگزار کنند و دیکتاتوری بعد از مدتی برگردد.

ببینید من دو رویداد تاریخی را می‌گویم. هنگامی‌که ما در پاریس بودیم شورای سلطنت که می‌خواست تشکيل شود از آقای دکتر سحابی و آیت‌الله مطهری خواستند که به شورای سلطنت بروند. دکتر سحابی علی‌الاطلاق رد کرد. با من هم تماس گرفت. مرحوم مطهری هم تلفنی به من گفت که به امام بگویم این پیشنهاد را به من داده‌اند، نظرشان چیست؟ آقای خمینی هم جواب داد که همان کاری که دکتر سحابی کرد. اصلاً شما نباید وارد شورای سلطنت شوید. آقای مطهری مرحوم علی‌آبادی را به‌جای خودش معرفی کرد. بعداً شورای سلطنت پیشنهادی داد که از طریق آیت‌الله منتظری به آقای خمینی دادند. ایشان هم دادند من خواندم. به‌موجب این یادداشت شورای سلطنت می‌گوید اگر آقای خمینی بخواهند ما نخست‌وزیر را عزل می‌کنیم. بعد هرکسی را که آقای خمینی بگویند، می‌گوییم مجلس آن فرد را انتخاب کند. بعد مجلس را منحل می‌کنیم. بعد هم ما خودمان را منحل می‌کنیم. می‌ماند آقای خمینی و نخست‌وزیر موردنظرش که مملکت را اداره کند. آقای خمینی نامه به من گفت نظرت چیست؟ حالا من از شما به‌عنوان کسی که بعد از انقلاب به دنیا آمده می‌پرسم، نظرتان چیست؟ (خطاب دکتر یزدی در این لحظه مهندس میثمی نیست)

من به‌عنوان یک دیپلمات یا به‌عنوان یک انقلابی؟

به هر عنوانی. به‌عنوان یک ایرانی.

قبول می‌کردم.

آقای خمینی گفت شما نظرت چیست؟ من گفتم قبول ندارم. پرسیدند چرا؟ پاسخ دادم چون ما سال‌هاست داریم با شاه دعوا می‌کنیم که شاه حق عزل و نصب نخست‌وزیر و وزرا و حق انحلال مجلس را ندارد. این اختیارات شاه خلاف قانون اساسی است. حالا سر بزنگاه تاریخی شما آمدید همه این اختیارات شاه را که شورای سلطنت جانشین شاه است را قبول کردید که شورای سلطنت حق دارد مجلس را منحل کند. حق دارد نخست‌وزیر را عزل کند. آقای خمینی، شما تضمین می‌کنید اگر این انقلاب پیروز شد شکست نخورد؟ گفت نه. گفتم پس اگر ما این را بپذیریم در تاریخ می‌ماند که سر بزنگاه ما زیر تمام حرف‌های قبلی خودمان زدیم. جا می‌افتد که رهبران انقلاب هم آن اختیارات شاه را پذیرفتند.

اگر شما قبول می‌کردید مرحوم امام می‌پذیرفت؟

بله شما مطمئن باشید. آقای خمینی در موارد متعدد به نظراتی که می‌دادم توجه می‌کردند. به‌کرات تجربه کرده بودم که وقتی باهم درباره موضوعی گفت‌وگو می‌کردیم، ایشان نظر مرا در ابتدا نمی‌پذیرفتند؛ اما بعداً می‌دیدم که آن نظر را پذیرفته و عمل می‌کنند. اما در ادامه پیشنهادی که شورای سلطنت داده بود، بعد از بازگشت امام، بختیار که هنوز نخست‌وزیر بود، آقای دکتر سعید رئیس مجلس شورا هم توسط دکتر سنجابی پیغام داد که اگر آقای خمینی اجازه بدهند ما بختیار را به قید سه فوریت استیضاح می‌کنیم. به قید سه فوریت یعنی اینکه بختیار باید به مجلس بیاید و به استیضاح جواب بدهد و در همان جلسه رأی اعتماد گرفته می‌شود و مجلس او را عزل می‌کند. بعد ما به کاندیدای آقای خمینی که مهندس بازرگان است، رأی می‌دهیم. بعد که انتخاب شد، ما همه استعفا می‌دهیم. آقای خمینی ضمن‌دادن این خبر نظرم را پرسیدند. پاسخ دادم انقلاب ایران نباید مشروعیت خود را از نظام گذشته بگیرد. هر انقلابی قانون خودش را می‌نویسد.

از قانون اساسی گذشته که می‌توانست بگیرد؟

مجلس حق نداشت این کار را کند. مجلس غیرمشروع بود. شورای سلطنت خودش را منحل کرده بود؛ اما مجلسی که غیرقانونی بود، رئیسش غیرقانونی بود، چطور خودمان را به آن‌ها وصل می‌کردیم. حالا اگر ما این را می‌پذیرفتیم، امروز راجع به بازرگان و دولت موقت چه چیزها که نمی‌گفتند.

قانون اساسی انقلاب مشروطه، بالاخره قانون انقلاب بود. علما و اندیشمندان در آن نوشته‌اند که سلطنت موهبتی است الهی که به‌موجب رأی مردم به شخص پادشاه واگذار می‌شود. حالا اگر شما می‌گفتید که رأی مردم بر آقای خمینی تعلق‌گرفته، طبق قانون اساسی، سلطنت‌طلبی دیگر هویت پیدا نمی‌کرد یعنی انتقال از قانون اساسی مشروطیت به انقلاب اسلامی از طریق همان قانون انقلابی انجام می‌شد؛ یعنی هزینه‌های اجتماعی که ما دادیم بیشتر بعد از انقلاب بود. هیچ انقلابی به‌اندازه انقلاب ما، بعد از انقلاب هزینه نداد. اتفاقاتی مانند کودتای نوژه که توسط سلطنت‌طلب‌ها انجام شد. اگر از طریق همان قانون اساسی این انتقال انجام می‌شد، هیچ هزینه‌ای نداشتیم.

بله، ممکن است. اما تاریخ را با اگر نمی‌نویسند. در جریان انقلاب، مخالفت و مبارزه با استبداد سلطنتی، نهایتاً به نفی سلطنت انجامید. قبل از همه، این شعار مردم در ایران بود. اول می‌گفتند آزادی، استقلال حکومت اسلامی. بعد گفتند جمهوری اسلامی. می‌توانید بگویید خب، چپی‌ها بودند. نیروهای افراطی بودند. در تظاهرات عاشورا و تاسوعای 57 ابتکار عمل در دست جمعیت ایرانی دفاع آزادی و حقوق بشر و مهندس بازرگان بود. با ارتش مذاکره کردند. با آقای مقدم رئیس ساواک و قره‌باغی رئیس ستاد مشترک ارتش مذاکره کردند که ارتش در انظار عمومی مردم نیاید، آنها هم پیشنهاد کردند مسیر تظاهرات از جلوی خانه‌های شاه و کاخ شاه نباشد. شعار ضد شاه هم ندهند، آن‌ها هم پذیرفتند. اولین و بزرگ‌ترین تظاهرات مردمی در روز تاسوعای قبل از انقلاب اتفاق افتاد. به همین طریق طرفین توافق کردند. در این‌سو مردم شعار ضد شاه ندادند. از آن‌سو سربازها هم از جلوی دید مردم کنار رفتند. روز تاسوعا هیچ نوع درگیری میان مردم با نیروهای مسلح رخ نداد. مردم دل‌وجرئت پیدا کردند. روز عاشورا جمعیت به‌مراتب از روز اول بیشتر شد. روز دوم که عاشورا بود، ارتش در صحنه نبود، آن‌وقت مردم شعار ضد شاه دادند. حتی الان هم ایراد می‌گیرند چرا بازرگان این را پذیرفت یا ایراد می‌گیرند چرا رفتند با قره‌باغی صحبت کردند؟ فضای سیاسی ما فضای بسیار بدی شده بود. خب برای اینکه خون‌ریزی نشود، باید صحبت کنیم.

آقای بهشتی هم با هایزر ملاقات کرد.

البته گفته است که دیدار نداشته است. اما هم با سولیوان و هم با هایزر، دیدار و گفت‌وگو کرده است. جدای از آیت‌الله موسوی اردبیلی و مهندس بازرگان، که از جانب شورای انقلاب با سولیوان گفت‌وگو می‌کردند. آقای بهشتی در مصاحبه‌ای از مذاکره با مقامات امریکا برای عبور از مرحله انقلاب دفاع کرده است. ایشان قبل از انقلاب به امریکا که آمد به خانه ما هم آمد. بعد به واشنگتن رفت ، یک ماه واشنگتن بود. هیچ‌کس را ندید. من اطلاع پیدا کردم که با امریکایی‌ها مذاکره می‌کند. خب من ایرادی نمی‌بینم. بهشتی کسی نبود که خودش را بفروشد. برای اینکه مرحله آخر انقلاب را با حداقل ضرر بگذرانیم، باید این کار می‌شد. رهبران انقلاب از چند کانال با امریکایی مذاکره می‌کردند. در ایران از طریق شورای انقلاب، مهندس بازرگان، دکتر سحابی و آقای موسوی اردبیلی مذاکره می‌کردند. مرحوم بهشتی مستقل از این‌ها و بدون اطلاع شورای انقلاب مستقیماً با سولیوان دیدار و گفت‌وگو داشت. استمپل در کتاب خاطراتش آن را شرح می‌دهد. یکی هم در پاریس بود. امریکایی‌ها یک نفر را مأمور کرده بودند که می‌آمد و پیغام می‌داد. آن‌ها را می‌نوشتم و به آقای خمینی می‌دادم. ایشان جواب می‌دادند و این شخص می‌آمد و می‌گرفت. مشروح مذاکرات پاریس را، در اختیار مرحوم نجاتی گذاشتم که در کتاب ایشان، از کودتا تا انقلاب آمده است. در جلد سوم خاطراتم، 118 روز در نوفل‌لوشاتو نیز آورده‌ام.

در اواخر سال 56 مرحوم بازرگان نامه‌ای به آقای خمینی كه در نجف بودند نوشتند. یک کپی برای من هم فرستاد. آنجا می‌گوید که ما باید گام‌به‌گام جلو برویم. در هشت یا 9 مرحله. در مرحله اول نوشته بود حال که می‌گویند آزادی می‌دهیم و انتخابات آزاد برگزار می‌کنیم، ما هم شرکت کنیم. بعد خودمان را آماده کنیم. سازمان‌دهی کنیم. مرحله‌به‌مرحله جلو برویم و در مرحله نهایی اعلام جمهوریت کنیم. هیچ‌کس نپذیرفت. در مذاکرات مهندس بازرگان با امام خمینی من حضور داشتم. ایشان همین نظر را مطرح کرد. آقای مهندس گفت آقا ما الان آمادگی نداریم. با هم کار نکرده‌ایم. سال‌ها از هم فاصله داشتیم. بپذیریم همین‌که می‌گویند انتخابات آزاد همین را بپذیریم. شرکت کنیم و خودمان را آماده کنیم. آقای خمینی نپذیرفت. آقای خمینی گفت آقای مهندس آیا شما تضمین می‌کنید که ما این کار را بکنیم این جو احساسی مردم که الان شکوفا شده است بماند و آیا شما می‌توانید دوباره مردم را به صحنه بیاورید.

وقتی بختیار آمد شعارها از آب‌منگل شروع می‌شد تا تجریش که بختیار سلطنتت محاله- سگ زرد برادر شغاله. مردم تا بختیار آمد این را گفتند و معطل نکردند. استراتژی هم همین به صحنه آوردن مردم بود.

خب با این نظر مهندس مخالفت شد. من با او موافق نبودم. وقتی صحبت می‌کردیم ‌گفتم آقای مهندس، مطلب آقای خمینی را درباره شور و هیجان مردم می‌خواهید چکار کنید؟ اما چقدر به مرحوم بازرگان فحش دادند که رفته آنجا آقای خمینی را وادار به سازش بکند. تنها کسی که به جد معتقد بود که ما تدریجی جلو برویم، بازرگان بود. وقتی آقای بازرگان به پاریس آمد فضای سیاسی همین بود. نه اینکه تنها فضا این باشد، وضعیت چینش نیروها، شبکه‌بندی قدرت سیاسی، روابط دولت- ملت، همه به‌گونه‌ای بود که امکان هیچ‌گونه گفت‌وگو و مصالحه با شاه وجود نداشت.

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط