بدون دیدگاه

تنش جامعه‌ قطبی‌شده و تکثر اجتماعی

محسن گودرزی/پژوهشگر

وقتی جامعه شرایطی را تجربه می‌کند که در آن مجموعه‌ای از احساسات متراکم و متخاصم -نظیر خشم، نفرت، انتقام، استیصال و ناامیدی- سیطره می‌یابد، فضا برای دو چیز از همه تنگ‌تر می‌شود: تفکر و قضاوت اخلاقی. شدت احساس‌های مذکور این دو را چنان به محاق می‌برند که هرگونه تلاشی که رنگی از این دو داشته باشد پیشاپیش محکوم به شکست می‌نماید. مشکل اما اینجاست که دقیقاً در چنین شرایط دشوار و پیچیده‌ای است که جامعه به تفکر و قضاوت‌های اخلاقی بیش از هر زمان دیگری نیاز دارد. اگر جامعه‌ای برای مدتی طولانی در چنین وضعیتی باقی بماند، رفته‌رفته ظرفیت آن برای تفکر عمیق و قضاوت‌های اخلاقی دقیق رو به فرسایش می‌گذارد و ذهن و روح جدیدی شکل می‌گیرد.
کتاب «از کج‌خوانی تاریخ تا لج‌خوانی تاریخ» چنین شرایطی را از جامعه ایران به تصویر کشیده است؛ وضعیتی که در جامعه‌شناسی سیاسی، قطبی‌شدگی (پولاریزاسیون) نامیده می‌شود. عبدالمحمد کاظمی‌پور در این کتاب، جنبه‌ای دیگر از قطبی‌شدگی را نشان می‌دهد که با برداشت رایج از قطبی‌شدگی تفاوت دارد.
وقتی از قطبی‌شدگی سخن گفته می‌شود عموماً به اختلاف عقیده گروه‌های اجتماعی اشاره دارد، به این معنا که اعضای یک جامعه درباره موضوعاتی مثل سیاست خارجی یا نگرش‌ها و رفتارهای دینی عقایدی مخالف هم دارند و بر این اساس، مردم به دو بخش بزرگ و متضاد تقسیم می‌شوند. در این تعریف از قطبی‌شدگی، تفاوت‌ها یا اختلافات نگرشی و ارزشی مورد توجه است و به عبارت دیگر، توزیع آماری نگرش‌ها مبنا قرار می‌گیرد. برای نمونه به تفاوت نگرش مردم درباره حجاب، رابطه با آمریکا یا دین به‌عنوان نمودهایی از قطبی‌شدگی در جامعه ایران اشاره می‌شود چرا در یک سمت گروهی موافق و در سمت دیگر، گروهی قرار دارند که مخالف‌اند.
یکی از معیارهایی که در تعریف قطبی‌شدگی مطرح می‌شود این است که در هر جامعه‌ای معمولاً اقلیتی وجود دارند که با موضوعی کاملاً موافق یا مخالف‌اند ولی در جامعه معمولاً توزیع نگرش‌ها این‌گونه است که جمعیت بزرگی وجود دارند که کاملاً در یکی از این دو گروه قرار نمی‌گیرند. این جمعیت ترکیبی از عقاید متفاوت دارند و به‌اصطلاح در طیف خاکستری قرار دارند. به چنین وضعیتی نمی‌توان قطبی‌شدگی گفت.
با چنین استدلالی عده‌ای معتقدند که جامعه ایران را نمی‌توان در گروه جوامع قطبی‌شده یا پولاریزه قرار داد زیرا عقاید مردم متنوع است و در بسیاری از موضوعات فراوانی جمعیت میانه بیشتر از جمعیت دو سر قطب است. برای مثال، در مورد نظام سیاسی جمعیت ایران فقط به دو گروه هسته سخت و براندازان تقسیم نمی‌شوند، بلکه جمعیتی در میانه قرار دارند که طیف عقاید آن‌ها نسبت به نظام سیاسی بسیار متنوع است.
سطحی از قطبی‌شدگی به اختلافات نگرشی مربوط می‌شود؛ بااین‌حال، قطبی‌شدگی زمانی شدت می‌گیرد که ابعاد هویتی و عاطفی پیدا می‌کند و افراد جامعه خود را در قالب «ما» و «آن‌ها» می‌بینند. در این حالت، اعضای یک گروه نسبت به گروه خود قضاوت‌های مثبت دارند ولی نسبت به گروه مخالف خود، قضاوت‌های منفی و حالتی از نفرت و انزجار ابراز می‌کنند. با دیدن افراد گروه دیگر، شنیدن عقاید آن‌ها و یا مشاهده نمادهایشان حالت‌هایی از عصبانیت، خشم و نفرت در آن‌ها شکل می‌گیرد.
کتاب «از کج‌خوانی تاریخ تا لج‌خوانی تاریخ» به سطح عمیق‌تری از قطبی‌شدگی جامعه ایران می‌پردازد که فراتر از توزیع آماری ارزش‌ها و نگرش‌هاست؛ سطحی که نمود آن فقط در داده‌های آماری نیست بلکه در زبان، نحوه بروز عواطف و شیوه قضاوت اخلاقی بروز می‌کند. کاظمی‌پور، مواجهه با تاریخ را جایی می‌داند که می‌توان نمودهای این وضعیت را دید. او به وجود دو گونه روایت درباره تاریخ معاصر ایران اشاره می‌کند: یکی روایت حکومتی (که وی آن را «کج‌خوانی تاریخ» می‌نامد) و دیگری روایتی عکس‌العملی توسط توده‌های ناراضی و خشمگین از حکومت (که وی با نام «لج‌خوانی تاریخ» از آن یاد می‌کند). وی می‌نویسد:
«به‌عنوان کسی که بخشی از تاریخ مورد بحث این دو روایت را شاهد بوده و تجربه‌ای زیسته، دست‌کم از بخشی از این تاریخ، دارم، به دشواری می‌توانم تجربه‌ زیسته‌ خود و بسیاری از هم‌نسلانم را در این روایت‌ها ببینم. هردوی این روایت‌ها تصاویری منحرف‌شده و غیرواقعی از اتفاق‌های روی‌داده را به دست داده، پیچیدگیِ قضایای اتفاق افتاده را به میزان زیادی تقلیل می‌دهند و بر حوادث و رویدادهای زیادی چشم می‌پوشند، تا بتوانند تاریخ مذکور را در قالب روایت‌های ساده‌شده‌ خود بگنجانند. محصول این دو روایت نه خوانشی واقع‌بینانه و همه‌جانبه از تاریخ، بلکه رسیدن به‌نوعی قضاوت مثبت یا منفی نسبت به افراد و رویدادها و قرار دادن آن‌ها در یکی از دو ستون «خوب»‌ها و «بد»های تاریخ است. هدف، در واقع، پاسخ دادن به خشم‌های فروخورده و رسیدن به یکی از دو گزینه «نفرین» یا «آفرین» است.» (ص11)
در این نقل‌قول، سه جنبه از جامعه قطبی‌شده (پولاریزه) برجسته شده است:
یکی، وجود دو روایت متضاد از تاریخ است که بر دوگانگی یا شکاف بین حکومت و مردم یا «ما» و «آن‌ها» دلالت دارد. قطبی‌شدگی وقتی شدت می‌یابد که تفاوت‌های نگرشی به مرزبندی هویتی تبدیل شود و افراد جامعه خود را در قالب دو هویت متضاد «ما» و «آن‌ها» ببینند.
دوم، گروهی بیرون از این دو قطب است که تجربه خود را در این دو روایت نمی‌یابد. افرادی که در این دو قطب قرار نمی‌گیرند، فرصتی برای سخن گفتن ندارند و نزد هردو گروه بی‌اعتبارند. کسانی که در هردو روایت بیگانه قلمداد می‌شوند و تصویر خود را در آینه هیچ‌یک از دو طرف نمی‌بینند. این وضعیت هم حاکی از شدت قطبی‌شدگی است که تصویری ساده‌سازی‌شده و سیاه و سفید به‌جای واقعیت متکثر جامعه می‌نشیند.
سومین جنبه هم غرض این روایت‌هاست که تأیید یا انکار یک روایت است نه شناخت تاریخ. مراجعه به تاریخ، برای فهمیدن آن و چگونگی رخ دادن تحولات تاریخی نیست، بلکه دفاع از یک هویت و مخالفت با یک وضعیت است. راه انجام این کار را هم در این می‌بینند که نخست موضع روایت حکومتی را در قبال این افراد یا حوادث دریابند و سپس موضع خود را به‌عنوان متضاد موضع حکومتی فرموله کنند. در چنین حالتی، معرفت تاریخی از جامه خود بیرون آورده و زره پیکار سیاسی بر آن پوشانده می‌شود. این نکته به وجهی اشاره دارد که روانشناسان اجتماعی «آمادگی برای رفتار» می‌نامند؛ وضعیتی که «دیگری متفاوت» به «دیگری دشمن» بدل می‌شود.
در چنین فضایی، بحث‌های رایج درباره تاریخ شباهتی به کاوش‌های عالمانه یا گفت‌وگوهای آکادمیک ندارند، بلکه بیشتر به مجادلات داغ ایام انتخابات می‌مانند: پرشور، ستیزه‌جویانه و از جنس جدال‌های کمپینی و هویت‌جویانه. کافی است نامی از شخصیت‌ها (مثلاً شریعتی یا کوروش) یا وقایع تاریخی (مثل جنبش چریکی یا برخورد ساواک با مخالفان) به میان بیاید تا شعله‌های بحث بالا بگیرند. مسئله این نیست که «چه رخ داد؟» و «چرا رخ داد؟» بلکه این است که هر روایت به کدام جبهه تعلق دارد و راوی در کدام سوی این منازعه ایستاده است. داوری درباره‌ گذشته برای صف‌بندی‌های سیاسی است و بیرون از این صف‌بندی‌ها، گفت‌وگو درباره تجربه‌های تاریخی هر روز ناممکن‌تر می‌شود.
«صحبت از کج‌خوانی و لج‌خوانی تاریخ به معنای آن نیست که یکی از این دو روایتی غنی و دیگری روایتی فقیر است. در لابه‌لای ادبیات متأثر از این دو هر روایت، می‌توان خوانش‌هایی پر از اطلاعات تاریخی ِ متکثر پیدا کرد. نکته آن است که در هر کدام از این روایت‌ها، تعهد اصلی ِ ناقلان نه به واقعیت‌های تاریخی، بلکه بسیار بیش از آن، به پیشبرد پروژه‌ سیاسی ِ خود است. این پروژه، برای روایت کج‌خوان تاریخ، توجیه مشروعیت خود و برای روایت لج‌خوان ِتاریخ، مشروعیت‌زدایی از حاملان روایت نخست است. به‌علاوه، رویارویی این دو روایت و تیزتر شدن لبه‌ حملات هر یک علیه دیگری، موجب شکل‌گیری ِ یک فضای ِ فکری ِ دوقطبی شده است که مانند هر فضای دو قطبی ِ دیگری، جا را برای تفکر مستقل و خلاق تنگ می‌کند. در فشار میان دو لبه‌ این فضای فکری ِ پولاریزه، هر روز تعداد بیشتری به یکی از این دو قطب می‌پیوندند و با این کار، تامل و تفکر مستقل در مورد تاریخ را به کناری می‌نهند و به محصول تفکر دیگران متکی می‌شوند.» (ص 211)
تقلیل تاریخ به دو روایت متقابل صرفاً محصول ذهن‌های خشمگین فردی نیست، بلکه فرایندی است که نهادهای مختلف رسانه‌ای، شبکه‌های اجتماعی، حتی نهادهای حزبی و اندیشکده‌ها در کار راه بردن یک ماشین عظیم روایت‌سازی‌اند که به‌صورت پیوسته و مداوم مرز میان «ما» و «آن‌ها» را بازتولید می‌کنند. کتاب نشان می‌دهد که کانال‌های تلگرامی، صفحات اینستاگرامی و شبکه‌های اجتماعی در این کارزار چگونه واقعیت‌های پیچیده تاریخی اجتماعی را به ایده‌های ساده‌سازی‌شده تقلیل می‌دهند. فرد با انتخاب هر کدام از این روایت‌ها می‌خواهد بگوید به کدام اردوگاه تعلق دارد و از کدام اردوگاه منزجر و متنفر است. درحالی‌که بیشتر موضوعات اجتماعی سیاسی در یک منطقه خاکستری -نه مطلقاً سیاه و نه یکسره سفید- قرار دارند که نمی‌توان به‌روشنی و صراحت درباره‌ آن‌ها قضاوت کرد.
رویکردی که جامعه‌ قطبی‌شده را در تفاوت عقاید و توزیع آماری نگرش‌ها می‌بیند یک جنبه مهم از مغفول می‌گذارد و آن «فاصله عاطفی» میان دو قطب است. فاصله عاطفی را می‌توان در کاربرد زبان مشاهده کرد. قطبی شدن سیاسی «شامل تفاوت‌هایی هم در عواطف و هم در ترجیحات» است. مقوله‌بندی «ما» و «آن‌ها» فقط به تفاوت نظرات افراد اشاره ندارد، بلکه متضمن فاصله‌ای عاطفی میان این دو گروه نیز هست؛ دو گروهی که هریک هویتشان را در نفی دیگری تعریف کرده‌اند. در چنین شرایطی، توان یا تمایلی برای همدلی وجود ندارد -به این معنا که افراد مایل نیستند خود را به‌جای دیگر قرار دهند و از چشم او به جهان نگاه کنند، در نتیجه، مدارا تحلیل می‌رود و خشم و نفرت و انتقام غلبه پیدا می‌کند و به‌تدریج، فرایندی شکل می‌گیرد که کنشگران از «رقیب» به «دشمن» یکدیگر بدل می‌شوند. این جنبه‌ای دیگر از پولاریزاسیون است که فراتر از توزیع آماری است و به عمق لایه‌های روانشناسی اجتماعی و ساختار سیاسی می‌رود. پیامد اخلاقی این وضعیت «دشمن‌انگاری دیگری» و مبرا دانستن گروه خودی از رذیلت‌ها و معایب اخلاقی است.
در این وضعیت، احساسات به‌ویژه خشم و نفرت غلبه دارند و زبان و نمادهای تند و تیز و انتقام‌جویانه به اصلی‌ترین ابزار مقابله با «دیگری» تبدیل می‌شود. وظیفه‌ی اصلی هرکس که در یکی از این دو اردوگاه قرار دارد، قضاوت است نه شناخت. باید حکم بدهد و تکلیف را روشن کند. یکی از نتایج این وضعیت این است که کسانی که نمی‌توانند خود را در یکی از دو روایت پیدا کنند، بی‌جا، معلق و سرگردان می‌شوند و ممکن است به‌تدریج حذف شوند. این چرخه‌ای است که پیوسته بازتولید می‌شود. این نظام فکری تبعاً معلول وضعیت خاص سیاسی است، اما نکته مهم این است که اگر به آن پرداخته نشود و تلاشی برای تصحیح آن صورت نگیرد، معلول می‌تواند حیاتی مستقل از علت پیدا کند و به یک ویژگی نسبتاً پایدار نحوه تفکر و اندیشه در جامعه تبدیل شود.
کاظمی‌پور در نشستی درباره کتاب گفت که هدف او از نوشتن این کتاب، شناخت «ذهن یا فکر ایرانی» (Iranian Mind) است که به‌تدریج در حال ظهور است؛ ذهنیتی که داده‌های جهان بیرون را بر اساس نسبت آن با نظام سیاسی مسلط تفسیر می‌کند. نحوه‌ مواجهه امروز بسیاری از ایرانیان با تاریخ معاصر کشور یکی از حیطه‌های بروز و مشاهده این ذهن جمعی است. افراد هر اطلاعات یا روایتی را که با هویت گروهی‌شان ناسازگار باشد، کنار می‌گذارند. در این چارچوب، پذیرش یک روایت تاریخی صرفاً باور به یک حقیقت نیست؛ اعلام وفاداری به «ما»ی جمعی و طرد «آن‌ها»ست. مسئله این نیست که کدام روایت مستندتر است؛ مسئله این است که پذیرش روایت طرف مقابل، هویت فرد را تهدید می‌کند. به همین دلیل است که تصحیح واقعیات تاریخی – حتی با محکم‌ترین شواهد – نه‌تنها بی‌اثر است، بلکه گاه واکنش شدیدتری هم برمی‌انگیزد. فرد در برابر اطلاعات ناهمساز با هویت خود، نه به‌عنوان یک خطای شناختی، بلکه به‌عنوان یک «تهدید وجودی» واکنش نشان می‌دهد.
این وضعیت، خاصیتی «سیاه‌چاله‌ای» دارد: نیروی عظیمی که فضاهای خاکستری و مواضع میانی را در خود فرومی‌برد. پدیده‌های متکثر و پیچیده را به دوگانه‌های ساده‌ساز فرومی‌کاهد و افراد را به دو سمت طیف عقاید می‌راند و «به کسانی که در خارج از قطب‌ها می‌اندیشند، نوعی احساس انزوا و خودکم‌بینی را منتقل کرده، اعتماد به نفس آن‌ها را کاهش می‌دهند» (ص 13). در چنین فضایی، آثار هنری، رویدادهای تاریخی، شخصیت‌های سیاسی فرهنگی به نشانه‌هایی سیاسی تبدیل می‌شوند که کارکرد اصلی‌شان تثبیت مرز «ما» و «آن‌ها»ست. هنرمندی که روزگاری محبوب بوده اکنون بسته به اینکه در کدام اردوگاه جای می‌گیرد، قضاوت و داوری می‌شود. فشار سیاسی اجتماعی بر چهره‌های عمومی -اعم از ورزشکار، هنرمند، روزنامه‌نگار و…- وارد می‌شود تا نسبت به موضوعات سیاسی اعلام موضع کنند، موضعی صریح که مشخص کند به «ما» تعلق دارد یا «آن‌ها». کسانی که نمی‌خواهند در یکی از دو قرار گیرند، با الفاظی تحقیرآمیز منکوب می‌شوند. استدلال جای خود را به اعلام وفاداری می‌دهد.
چرا تاریخ تا این اندازه بار عاطفی یافته و چرا «گذشته» به هدف تخلیه‌ خشم بدل شده است؟ اکثریت بزرگی از مردم از وضعیت موجود ناراضی‌اند و بارها با فرصت‌هایی که پیش آمده برای بهبود وضعیت تلاش کرده‌اند ولی ناکام مانده‌اند: سرخورده از صندوق، ناکام از اصلاح تدریجی و ناموفق در اعتراض خیابانی. از نظر آن‌ها وضعیت نه‌فقط بهتر نشد، بلکه بدتر شد و حتی انتظار دارند در آینده هم بدتر شود. وضعیتی که از نظر آن‌ها غیرقابل تحمل و در عین حال، صلب و تغییر‌ناپذیر است. این زنجیره نارضایتی، سرخوردگی و ناکامی موجب انباشت خشم در سوژه‌ای شده که از وضع موجود به ستوه آمده است. بخشی از ناراضیان، وضع موجود را ادامه و نتیجه انقلاب می‌دانند.
هنگامی که امکان کنش مؤثر سیاسی -کنشی که به تغییر ملموس و مطلوب بینجامد- مسدود یا محدود می‌شود، خشم جمعی ناگزیر به‌سوی باورها، ارزش‌ها و نمادهای نظم سیاسی و روایت‌های پشتیبان آن روانه می‌شود. این خشم از نظام سیاسی به سمت انقلاب و شخصیت‌های مؤثر جریان می‌یابد که در اصطلاحاتی مانند «پنجاه‌وهفتی‌ها» بیان نمادین می‌یابد. چه جوانان که تجربه مستقیم در انقلاب نداشته‌اند و چه گروهی از افراد که درگیر انقلاب بوده‌اند احساس خشم خود را «متوجه رهبران انقلاب 1357» و یا «روشنفکران و فعالان سیاسی سال‌های پیش و پس از انقلاب» می‌کنند. در کجا می‌توان چنین مؤلفه‌هایی را به‌وفور یافت؟ در تاریخ! از این‌رو، تاریخ به جانشین سیاست بدل می‌شود: عرصه‌ای برای گفتن آنچه در اکنون امکان گفتنش نیست.
آن‌ها می‌پرسند چرا انقلاب کردید؟ (موضوع فصل 2) چرا رفاه اقتصادی و آزادی‌های فرهنگی و اجتماعی را کنار گذاشتید و آرمان‌های انقلابی خود را دنبال کردید تا وضعی را ایجاد کنید که امروز گرفتار آن شده‌ایم؟ (موضوع فصل 4). نسل جوان این پرسش‌ها را این‌گونه پاسخ می‌دهد که مردم، قدر شاه را ندانستند و به دنبال روشنفکران متوهم راه افتادند. کشورهای غربی هم شاه را مخالف منافع خود می‌دیدند و علیه آن اقدام کردند. (موضوع فصل 5). درحالی‌که ما ایرانی اصیل هستیم و مذهب علیه ملیت ایرانی ماست. (موضوع فصل 6 و 7). اکنون به وضعیتی مبتلا شده‌ایم که در داخل، زندگی سختی داریم و در خارج هم کشورهایی مانند روسیه، چین، فلسطین، عراق و سوریه دوستان ما هستند و اعتبار بین‌المللی کشور سقوط کرده است. (موضوع فصل 8).
هدف نویسنده مخالفت صرف با این عقاید نیست بلکه تلاش می‌کند با آن‌ها وارد گفت‌وگو شود. از این‌رو، در هر فصل ابتدا نظراتی که در فضای مجازی مطرح‌شده را می‌آورد و سپس سعی می‌کند آن را با مفاهیم مرتبط تحلیل کند.
یک نکته مهم در این کتاب این است که نویسنده دغدغه‌ها و پرسش‌های مطرح‌شده در فضای مجازی را جدی می‌گیرد و آن‌ها را به‌سبب ساده‌انگاری یا زبان پرخاشگرانه نادیده نمی‌گیرد. او سعی می‌کند با رویکرد مفهومی و نظری با معتقدان به این عقاید وارد گفت‌وگو شود. ضرورت گفت‌وگو با این عقاید ردپای خود را در فرم نوشتن هم به‌جا گذاشته است. مخاطب این کتاب صرفاً متخصصان حرفه‌ای تاریخ یا جامعه‌شناسی نیستند. به همین دلیل، زبانی روان و قابل فهم در کنار شعر و هنر برای بیان مقصود و ارتباط به کار گرفته شده است.
یکی از مواردی که جای خالی آن در کتاب احساس می‌شود و می‌تواند روایت کتاب را جذاب‌تر کند و حالت گفت‌وگویی آن را برجسته‌تر سازد، طرح ایده‌های رسمی است که می‌خواهد با روایت تاریخی از مشروعیت وضعیت موجود دفاع کند. نویسنده تقریباً ایده کج‌خوانی تاریخ را فاقد اعتبار می‌داند که آینده‌ای ندارد. شاید بتوان همین نقد را متوجه رویکرد لج‌خوانانه هم دانست. درهرحال، حتی اگر چنین فرضی را بپذیریم، طرح آن دیدگاه‌ها خواننده را به میان صحنه پرشور گفت‌وگویی سیاسی-اجتماعی می‌برد و بهتر می‌تواند با مضمون‌های کتاب ارتباط برقرار کند.
این کتاب، پرسش و مفاهیم جالبی را برای فهم ذهنیت جمعی مطرح می‌کند که جای بسط بیشتر دارد. ازجمله مفهوم قطبی‌شدگی (پولاریزاسیون) که می‌طلبد بیشتر باز و تشریح شود. از مفاهیم دیگری که نویسنده در گفت‌وگوها به آن اشاره کرده است، «ذهن ایرانی» (Iranian Mind) است که موضوع تازه و جذابی است و چندان باز نشده است. در همین‌جا پرسشی پیش می‌آید که جا دارد بیشتر به آن پرداخته شود. جامعه امروز ایران در مقایسه با گذشته، بیش از پیش، شاهد خرده‌فرهنگ‌ها و سبک‌های زندگی متنوع است. حاشیه‌نشینان شهرهای بزرگ، گروه‌های شغلی بی‌ثبات و موقتی، سبک‌های زندگی غربی و یا مذهبی و… کدام منطق ذهنی واحد است که این جمعیت متکثر را در زیر یک چتر گرد می‌آورد. بر اساس آنچه در کتاب آمده است، به نظر می‌رسد جمعیت‌های متکثر، مواجهه‌ای مشترک با وضعیت سیاسی امروز ایران دارند. آیا این شیوه مواجهه پایدار خواهد ماند و در سالیان بعدی تداوم خواهد یافت یا آنکه با تغییر شرایط ممکن است از میان برود؟ اگر این مواجهه -که نویسنده کتاب نگران آن است- تداوم یابد یک ذهنیت جدید شکل گرفته و تثبیت خواهد یافت. در غیر این صورت، غلبه یک زبان یا شیوه واکنش موقتی است و عارضه گذرای یک وضعیت به شمار می‌آید.
احتمالاً با رجوع به گذشته می‌توان این پرسش را پاسخ داد که چقدر احتمال پایداری این وضعیت وجود دارد. در تاریخ معاصر ایران بارها دوگانه‌های صلب شکل گرفته است که بر قطبی‌شدگی نگرشی و عاطفی دلالت داشته است. از نمونه‌های تاریخی دورتر می‌توان به مشروطه‌خواه و مشروعه‌خواه اشاره کرد و در گذشته کمی نزدیک‌تر مصدقی‌ها و شاهی‌ها و در دوران انقلاب هم دوگانه انقلاب و ضدانقلاب (در شکل‌هایی مثل متعهد و ارزشی بروز کرد) دیده می‌شود. هردوی آن‌ها روایت خود را از وضعیت گذشته و آینده ارائه می‌دادند و هر کدام دیگری را مسبب انحراف و یا عقب‌ماندگی کشور می‌دانستند. شاید آنچه کاظمی‌پور با عنوان کج‌خوانی و لج‌خوانی توصیف می‌کند اختصاص به دوره و زمانه کنونی ندارد، بلکه مرحله‌ای تازه از یک فرهنگ سیاسی است. در این صورت، می‌توان با او همراه شد که نوعی ذهنیت جمعی شکل گرفته است ولی ریشه‌های آن نه در اکنون بلکه در گذشته تاریخی مشاهده می‌شود.
در پایان این معرفی و با استفاده از مضامین کتاب این پرسش را مطرح می‌کنم: جامعه ایران به لحاظ اجتماعی تنوع و تمایز اجتماعی بیشتر یافته است؛ نسل‌هایی با ارزش‌ها و نگرش‌های متفاوت، سبک‌های زندگی متنوع و افق‌های ارزشی متکثر، درحالی‌که فضای سیاسی و رسانه‌ای به این گرایش دارد که این تنوع را در ظرف محدود دوگانه‌های ساده‌انگارانه بگنجاند و واقعیت پیچیده را به احکام ساده‌سازی و قطعی فروکاهد. مسئله آینده ایران، پیروزی یکی از روایت‌ها نیست، بلکه عبور از یک جامعه قطبی‌شده به سمت پذیرش تکثر اجتماعی-سیاسی است. اهمیت کتاب کاظمی‌پور در این است که شکاف میان واقعیت متکثر و منطق دوگانه‌انگار حاکم بر فضای سیاسی اجتماعی ایران را آشکار می‌کند و صورت‌بندی دقیقی از این وضعیت و پرسش به دست می‌دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط