بدون دیدگاه

ضرورت ريشه يابي در استراتژی

گفت و گو با لطف الله میثمی

 

بازگشت پذيري يا توبه در عرصه خط مشي و استراتژي مفهومي است كه در فضاي سياسي قبل از انقلاب كمتر به كار گرفته شده است. اما بعد از انقلاب به ويژه در دهه شصت اين واژه بسيار شنيده شد. اما مفهومي كه از اين پديده در ذهن تداعي مي‌گرديد، به اين معنا نزديك بود كه يك نفر از خط مشي قبلي خود كاملا برگردد و تسليم شرايط جديد شود و در واقع به طور كلي هويت پيشين خود را نفي كند. اولين پرسش اين است كه بازگشت پذيري يا توبه از ديدگاه شما چه ويژگي هايي مي‌تواند داشته باشد؟

ابتدا بايد بگويم كه بازگشت‌پذيري، يا توبه‌ مبتني بر يك هويت است. يعني كسي كه در مقابل شرايط خارجي كاملا منفعل شده و هويتش به طور كامل از بين رفته باشد، ديگر معنا ندارد كه بگوييم او به خط مشي جديدي رسيده است. در چارچوب انديشه قرآني توبه يا بازگشت‌پذيري در پيشگاه خداوند انجام مي‌شود،‌ بنابراين اگر فرد يا جرياني تحت فشار اعلام كند كه خط مشي قبلي خود را قبول ندارد و به جمع‌بندي جديدي رسيده، نمي‌تواند آن معناي واقعي بازگشت‌پذيري و توبه را برساند. در اين‌جا چون مفهوم واقعي ريشه‌يابي را از واژه توبه در قرآن اخذ كرده‌ايم بايد به ويژگي‌هاي آن در قرآن توجه داشته باشيم. بازگشت‌پذيري در قرآن در جهت خدا و در نزد خدا صورت مي‌گيرد.  اين كه خداوند شاهد بر تحولات دروني يك آدم باشد، كافي است.  اين معنا با آن مفهومي از توبه كه مترادف ابراز ندامت در نزد يك شخص و قرار گرفتن در صف لشكريان اوست، تفاوت دارد. حال مي‌خواهد اين شخص رييس،‌كارفرما،‌ بازجو، دادستان و يا هر فرد ديگري باشد.  يعني يك تحول دروني آن هم به صورت  طبيعي بايد صورت بگيرد تا بتوان آن را توبه يا بازگشت‌پذيري تلقي كرد.

مثال بارزش در تاريخ اسلام، توبه حر است. حر پيش از آن كه به نزد امام حسين(ع) بيايد به تعبير خودش احساس مي‌كند كه بين بهشت و جهنم مخير شده است. يعني مراحل تحول دروني او قبل از آن كه  با امام حسين(ع)  موضوع را  در ميان بگذارد،‌ طي مي‌شود و بعد هم در شرايطي كه كفه قدرت به سود امام حسين(ع) نمي‌چربد (كه بگوييم به خاطر ترس اين كار را كرده)،‌ چكمه‌هايش را به رسم توبه در آن زمان، بر روي شانه مي‌اندازد و به نزد امام مي‌رود و مي‌گويد آيا توبه من پذيرفته مي‌شود؟ امام حسين(ع) در پاسخ او مي‌گويد: «يتوب الله عليك و يغفر لك» خداوند توبه تو را مي‌پذيرد و تو را مورد آمرزش قرار مي‌دهد. يعني توبه نزد خداست و من چه كسي هستم كه تو بخواهي براي من توبه كني!

مرحوم آيت الله خليل كمره‌اي هم در كتاب يك شب و يك روز عاشورا مي‌گويد: حر رياحي سردار لشكر است، ولي زمزمه‌اي پاك دارد و مي‌گويد: بار خدايا به سوي تو برگشتم، تو هم از راه عنايت به من بنگر و توبه‌ام را بپذير.

بنابراين حر با هويت خود به نزد امام مي‌آيد، امام هم به او شخصت مي‌دهد. يعني توبه، او ر اخود كم‌بين و حقير نمي‌كند،‌ بلكه به او عزت مي‌دهد. اين موضوع در آن‌جا كه امام از او مي‌خواهد از اسب پياده شود و به صورت پياده با دشمن بجنگد، به خوبي نمود پيدا مي‌كند. چرا كه حر در پاسخ مي‌گويد: بهتر است سواره بجنگم، چون او از مراحل كار دشمن خبر داشت به نظر او اين نحوه جنگيدن مي‌توانست مؤثرتر باشد. يعني با آن كه توبه كرده است،  به دليل داشتن هويت، ابراز نظر مي‌كند و چنين نيست كه توان تصميم‌گيري خود را از دست بدهد.

با توجه به نكاتي كه شما به آن اشاره كرديد، يك پرسش اساسي به ذهن مي‌آيد و آن هم اين كه در عرصه استراتژي با چه شاخص‌هايي مي‌توانيم ميان «بريدگي» و «توبه» مرزبندي كنيم. به عبارت ديگر با چه ملاك‌هايي مي‌توانيم تشخيص دهيم كه يك فرد از يك  جريان بريده و يا اين كه واقعا به جمع‌بندي جديدي رسيده است؟

از ديدگاه  من اراده خداوند بر تكامل اجتماعي قرار گرفته است، بنابراين بايد ببينيم كه در هر مقطعي ويژگي‌هاي تكامل اجتماعي چيست و جامعه در چه درجه‌اي از رشد و تحول قرار دارد. در اين حالت هر كس مي‌تواند نسبت به روش‌هايي كه انتخاب كرده ،‌ يك ارزيابي واقعي داشته باشد و به اشتباهات خود واقف شود.  اگر در شرايطي بدون توجه به اين كه خط مشي ما تا چه اندازه مي‌تواند در خدمت تكامل اجتماعي باشد، به چپ‌روي دست بزنيم كه زمينه استهلاك نيروها را فراهم كنيم، و يا راست‌روي كرده و فرصت‌ها را از دست بدهيم، براي توجه و اصلاح استراتژي گذشته بايد با توجه به مسير رشد جامعه حركت خود را نقد كنيم.

در اين‌جا شخص يا جريان، مأيوس از ادامه حركت نمي‌شود كه به اصطلاح بخواهيم به او واژه «بريده» را اطلاق كنيم،‌ بلكه او مي‌خواهد حركتش را تداوم بدهد، اما با در نظر گرفتن اين موضوع كه روش‌هاي غلط گذشته را اصلاح كند. ابواياز يكي از رهبران فلسطيني مي‌گويد،‌ در قضيه سپتامبر سياه (كه فلسطيني‌ها با حكومت ملك حسين پادشاه اردن، درگير شدند) ما بدون آن كه ارزيابي درستي از پايگاه اجتماعي ملك حسين داشته باشيم، شعار سرنگوني سلطنت را داديم. او در كتاب «فلسطيني آواره» اين خط مشي را نقد مي‌كند. از ديد من اين جمع‌بندي مطابق با همان معناي توبه در خط مشي است. البته در مقابل امكان دارد كه يك جريان درجه تكامل اجتماعي را ناديده بگيرد و مثلا راست‌روي كند و از ظرفيت‌هاي موجود بهره نگيرد و در نتيجه فرصت‌هاي تاريخي ملت از دست برود. در اين‌جا بازگشت‌‌‌پذيري واقعي همراه با ارايه يك جمع‌بندي از حركت گذشته و در عين حال ارايه راهكارهاي جديد براي آينده است. در حالي كه به‌طور معمول بريدگي در خط مشي چنين فوايدي ندارد.

توبه يا بازگشت‌پذيري چه تأثيري در معادله نيروها بر جاي مي‌گذارد؟

با آن مشخصاتي كه گفتم توبه به دنبال خود، جامعه را رشد مي‌دهد و نيروهاي بينابيني را جذب مي‌كند،‌ فرصت طلبان را منزوي مي‌سازد،‌كادرسازي به دنبال دارد و نيروها را در يك فاز جديد فعال مي‌كند. در حالي كه بريدگي و يا يأس،‌ در نقطه مقابل قرار دارد و عوارضي از قبيل انفعال مطلق و دنباله‌روي از غرايز را به همراه مي‌آورد كه اصطلاحا به آن عافيت‌طلبي هم مي‌گويند. به نظر من توبه در عرصه خط مشي بايد همراه با ارايه يك تئوري،‌ راهبرد و راهكار جديد باشد و نه اين كه صرفا به صورت لفظي گفته شود كه ما در گذشته اشتباه داشته‌ايم. يعني بايد يك تبييني از اشتباهات گذشته  ارايه شود.

آيا بريدگي نيز نمي‌تواند همراه با ارايه يك توجيه  تئوريك باشد؟

طبعا هر جريان يا فرد منفعل دست به توجيه تئوريك مي‌زند ولي اين توجيه تئوريك با ارايه يك تبيين راهگشا تفاوت دارد،‌ چرا كه در آن حالت شخص يا جريان، تنها به  دنبال توجيه بريدگي خويش است،‌ در حالي كه تأثير توبه يا بازگشت‌پذيري در يك تئوري جديد، حركت براي جستجوي روش‌هاي جديد است. اين جستجو در عين حال به نيروها اعتماد به نفس مي‌دهد و‌ رشد آن‌ها را شتاب مي‌دهد. نيروهاي مردد و بينابين را فعال مي‌سازد و در مجموع  حركت را در يك فاز جديد شدت مي‌بخشد. نيروي مأيوس اساسا جسارت حركت را از دست مي‌دهد و تنها به دنبال تمهيداتي است كه عافيتش تأمين شود. از طرف ديگر توجه داشته باشيم كه به طور معمول بريدگي توأم با تناقض‌گويي‌هاي بسيار است و علي‌رغم اين كه نيروي بريده سعي مي‌كند بريدگي خويش را توجيه تئوريك كند،‌ اما نمي‌تواند تبيين يك دست و منسجم ارايه دهد.

حال اگر بخواهيم از منظر يك قدرت مسلط با دو مقوله توبه و بريدگي برخورد كنيم، با يك معضل مواجه مي‌شويم. چرا كه وقتي يك نظام سياسي با مخالف درگير مي‌شود، در مرحله اول تنها به فلج كردن مخالفينش فكر مي‌كند تا آن نيرو قدرت فعاليتش را از دست بدهد و زمين‌گير بشود. شايد بروز اين حالت ناشي از لزوم رعايت اولويت حفظ نظام باشد. به عبارت ديگر حفظ نظام ا ين حس را براي گردانندگان آن به‌وجود مي‌آورد كه اولويت نخست، زمين‌گير شدن  مخالف است تا گامي جلوتر نيايد،  ‌بنابراين به‌طور طبيعي بريده شدن ترجيح پيدا مي‌كند و جاي توبه به معناي واقعي را پر مي‌كند. به نظر شما وقتي حفظ خود در اولويت قرار بگيرد، آيا مي‌توان يك رويكرد اصولي نسبت به توبه يا بازگشت‌پذيري واقعي نيروها داشت و درصدد حذف و مچاله‌كردن آن‌ها بر نيامد؟

البته به نظر من ‌چنين  نيست  كه اگر هر نظامي درصدد دفاع از خود باشد، الزاما به سوي مچاله‌كردن و زمين‌گيركردن مخالف  حركت مي‌كند. در قضيه صلح امام حسن(ع) هم مي‌بينيم اگرچه او از حقانيت خود دفاع مي‌كند،‌ اما نيروهاي منتقد خودش را نيز حذف نمي‌نمايد. البته نمونه‌هايي را نيز مانند حكومت انورسادات و… داشته‌ايم كه نظر شما را تأييد مي‌كند. يعني براي آن كه بتواند بريدگي استراتژيك خود را در مقابل اسراييل توجيه كند،‌ نيروهاي منتقد و مترقي را حذف  و يا به آن‌ها فشار مي‌آورد تا منفعل شوند.

با توجه به نكاتي كه شما به آن اشاره كرديد،‌ ما اگر تغيير خط مشي را به معناي توبه استراتژيك بگيريم، در آن صورت با چه ملاكي مي‌توانيم تشخيص دهيم كه بازگشت يك نيرو از خط مشي گذشته و روي آوردن او به راهكار جديد جهت تكاملي دارد؟

حداقل به گواه تجربه‌هاي تاريخي، زماني كه يك جريان دچار بريدگي مي‌شود، شروع به حذف نيروهاي بالنده مي‌كند. اين كه چرا دست به حذف نيروهاي بالنده مي‌زند دلايل مختلفي دارد. يكي آن كه تحمل نقدپذيري خود را از دست مي‌دهد و ديگر آن كه به قدرت‌هايي كه در مقابل آن‌ها زانو زده است پيام مي‌فرستد كه ما در حال تعديل شدن هستيم. اما زماني كه تغيير در خط مشي جهت تكاملي دارد، نيروهاي بالنده بيش از سايرين در اولويت جذب قرار مي‌گيرند. شما اگر صلح حديبيه را تجزيه، تحليل كنيد، مي‌بينيد كه اين تغيير در خط مشي نه‌تنها نيروهاي بالنده را حذف نمي‌كند، بلكه آن‌ها را در فاز جديدي فعال مي‌نمايد.در حالي كه در قضيه تغيير خط مشي حكومت انورسادات در ماجراي كمپ‌ديويد خلاف  اين را مي‌بينيم. حتي در قضيه مذاكرات با مك فارلين كه بعدا تغييراتي را در خط مشي به دنبال داشت و يك سري از نيروها حذف شدند، برخي از صاحب‌نظران بر اين عقيده‌اند كه اين تحولات دال بر وجود يك حركت تعديلي بود تا به طرف مقابل بفهمانند كه ما در حال تغيير هستيم،

كه البته ارزيابي صحت و سقم اين تحليل‌ها نياز به كار كارشناسي همه جانبه دارد. بنابراين زماني كه يك نيرو از خط مشي گذشتة خودش فاصله مي‌گيرد و به خط مشي جديد رو مي‌آورد،‌ در صورت انطباق با جهت‌گيري تكاملي،  ضامن رشد و بقاي نيروهاي بالنده اجتماعي است و برخلاف بريدگي،‌ در اين استراتژي خبري از حذف نيروهاي فعال و بالنده نيست.

 

 شايد ضروري باشد در اين‌جا مرزهاي تجديدنظرطلبي فرصت‌طلبانه يا رويزيونيسم Revisionism كه  به معناي بازگشت به عقب است با توبه يا بازگشت‌پذيري تكاملي را مشخص نماييد. به هر حال اين نكته كه شما به آن اشاره كرديد كه جريان بريده نمي‌تواند انسجام جديدي ارايه دهد،‌ شايد در ظاهر قضيه چنين نباشد. چرا كه مي‌بينيم خروشچف هم يك انسجام جديد ارايه مي‌دهد و  چنان  نيست كه صرفا يك حركت غريزي را دنبال نمايد. ظاهرا در اين روند تجديدنظر، تناقض هم ديده نمي‌شود،‌ بلكه ما شاهد يك انسجام هستيم. در اين صورت چگونه مي‌توان به چنين حركت‌هايي برچسب رويزيونيسم و بريده از مشي تكامل زد؟ آيا با ملاك‌هاي خود آن‌ها چنين حركت‌هايي را نمي‌توان از مصاديق توبه و برگشت‌پذيري تكاملي دانست؟

حالا كه شما به بحث تجديدنظر اشاره كرديد،  بايد بگويم كه اين مفهوم الزاما بار منفي ندارد و حتي شايد بتوان گفت كه واژه خيلي خوبي است. چرا كه اصلا لازمه توبه تجديدنظر است.

امام علي(ع) هم براي تجديدنظر سه مرحله قايل است. يكي آن كه اول قبول كني مسير را اشتباه رفته‌اي، دوم آن كه به سر دوراهي بازگردي و سوم آن كه در مسير درست گام برداري.

بازنگري،‌ تجديدنظر،‌ بازانديشي،‌ عيد،‌ معاد و بازگشت، همگي مي‌توانند همان معناي مورد نظر ما از بازگشت‌پذيري يا توبه را برسانند. اما بازگشت به سير تكامل‌ ماهيتا با بازگشت به عقب يا همان رويزيونيسم كه شما به آن اشاره كرديد تفاوت دارد. در بازگشت به مسير تكامل مراحل تحول بسيار شفاف و روشن صورت مي‌گيرد و شخص يا جريان توبه‌كننده به وضوح نشان مي‌دهد كه براساس كدام مباني به نقطه جديد رسيده است. اما گاهي تجديدنظر به صورت رندانه صورت مي‌پذيرد. مثلا وقتي خروشچف اعلام كرد دولت شوروي دولت تمام خلقي شده و بنابراين ديگر تضادهاي درون طبقاتي ندارد،‌ رندانه اصول ماركسيسم را كه دال بر مبارزه دايمي طبقات است،  نقض  كرد. يا در آن‌جا كه اصل جهش در ديالكتيك را حذف كردو تنها تغييرات تدريجي را ممكن دانست و  يا اين كه ما با امپرياليسم ديگر مبارزه تشكيلاتي نداريم، بلكه رقابت اقتصادي داريم و… اين‌ها دايره گسترده‌اي از تجديدنظر در اصول ماركسيسم ـ‌ لنينيسم بود، بي‌آن‌كه خروشچف صادقانه به اين عدول اعتراف كند. يعني در محتوا نسبت به تداوم حركت يك حالت يأس پيدا كرده، اما در ظاهر هنوز شعارهاي سابق را مي‌دهد و بعد هم ماهرانه تئوري‌هايي ارايه مي‌نمايد كه با آن اصول هم‌خواني ندارد. البته تشخيص اين كه تجديدنظر چه جهتي دارد، آيا در جهت تكامل است و يا در جهت آنتروپي و استهلاك نيروها، موضوع بسيار مهمي است. ما بايد در هر مقطعي ويژگي‌هاي تكامل جامعه را بدانيم، يعني اين كه درجه رشد اجتماعي چيست، چه توانايي‌هايي  و چه نيازهايي دارد و چه روش‌هايي مي‌تواند آن‌ها را به بالندگي بيشتر سوق دهد. با اين ملاك است كه مي‌توان فهميد چه شعاري چپ‌روانه و چه شعاري بازدارنده و راست‌روانه است. با همين ملاك مي‌توان تجديدنظر كرد و از اشتباهات گذشته انتقاد نمود. منطق تكامل اجتماعي به ما مي‌گويد هر  لحظة جامعه با لحظة قبل آن فرق مي‌كند و به همين دليل بايد هميشه در حال نقد وضعيت خود باشيم تا در انطباق با سير تكاملي جامعه حالت درجا زدن يا عقب‌ماندگي پيدا نكنيم.

منطق تكامل اجتماعي به ما مي‌آموزد كه اگر فكر مي‌كنيم پيشتاز هستيم در عين حال ‌ به  اين نكته  هم واقف باشيم كه پيشتازتر از ما مي‌تواند وجود داشته باشد. اگر عالم هستيم بايد يقين داشته باشيم كه عالم‌تر از ما وجود  دارد «و فوق كل ذي علم عليم» (و بر فراز هر صاحب علمي عليمي وجود دارد). درواقع جوهرة  توبه يا بازگشت‌پذيري يا تجديدنظر، حس كمال‌پذيري است. چون مي‌خواهيم يك گام به جلو برداريم نسبت به وضعيت حال و گذشته خود حساس مي‌شويم تا آن عواملي را كه از تكامل ما جلوگيري مي‌كند شناسايي كنيم و با آن  برخورد نماييم. يعني ما به‌طور دايم در حال تجديدنظر هستيم و به هر ميزاني كه رشد مي‌كنيم،‌ يقين داريم كه درجه رشد نهايي نيست. در اين‌جا بايد به اين نكته اشاره كنم كه منطق كمال‌پذيري انسجام بيش‌تري نسبت به منطق ابطال‌پذيري دارد. در منطق ابطال‌پذير وقتي شما به صحت يك نظريه واقف مي‌شويد، تا زماني كه ابطال نشده باشد،‌ مي‌تواند مورد وثوق شما باشد و حتي بر آن اصرار و پافشار كنيد. اما در منطق كما‌ل‌پذير در همان لحظه كه به يك نظريه درست دست يافته‌ايد، يقين داريد كه  نظريه منسجم‌تري از نظريه شما وجود دارد كه بايد در جستجوي آن برآييد. بنابراين نقد خود ضرورت دايمي پيدا مي‌كند. از طرفي اگر ماكمال‌پذير نباشيم به چه انگيزه‌اي بايد به نقد تن بدهيم؟

ما در قرآن دعايي داريم به اين عبارت: «ربنا و لا تحملنا مالا طاقه لنا به…» يعني خدايا بر ما تحميل نكن شرايطي را كه طاقت آن را نداريم. من تعبيرم از اين دعا اين است كه شرايطي وجود دارد كه مافوق طاقت است و ما در پاره‌اي از فرازها با اين شرايط مافوق طاقت مواجه مي‌شويم و به همين دليل به خداوند متوسل مي‌شويم تا ما را با چنين شرايطي مواجه نكند. به‌طور مثال ملتي چند سال مي‌جنگد، كشته مي‌دهد، امكانات خود را از دست مي‌دهد و بعد هم چون به نتيجه مشخصي نمي‌رسد،‌ خسته مي‌شود و خواهان تغيير خط مشي مي‌شود. حال پرسش اين است كه چنين تغييري كه ناشي از شرايط مافوق طاقت است چه مرزي با بريدگي و عافيت‌طلبي مورد نظر شما دارد؟ آيا به واقع مرزي دارد و يا اين كه هر دو مفهوم بر يكديگر منطبقند؟

بله! اتفاقا كاملا با يكديگر مرز دارند. تحليل من از پديده مردم كوفه همين مرزبندي را نشان مي‌دهد. آن‌ها به امام حسين(ع) نامه نوشتند و از او دعوت كردند،‌ ولي زماني كه فشار طاقت‌فرسايي بر آن‌ها وارد شد و قلع و قمع و سركوب شدت گرفت، ديگر نتوانستند به حركت خود ادامه دهند. در تاريخ هم داريم كه بسياري از مردم كوفه درهاي خانه‌شان را باز گذاشته بودند تا اگر مسلم خواست به آن‌جا پناه ببرد. ولي اين كه علي رغم شنيدن چكاچك شمشيرها به كمك او نمي‌آمدند در وجهي مي‌تواند به مافوق طاقت بودن شرايط برگردد.كما اين كه بعدها وقتي اين شرايط تغيير كرد،‌ قيام‌هاي بسياري در كوفه بر عليه حكومت اموي برپا شد. قيام توابين،‌ قيام مختار و چندين حركت كوچك و بزرگ ديگر اين معنا را تأييد مي‌كند. حتي به لحاظ آماري هم تعداد كساني كه از كوفه به امام حسين(ع) ملحق شدند (به  غير از اهل بيت) از ساير شهرها بيشتر بود. ولي اين كه چرا بر تصميم خود باقي نمي‌مانند به نظر من ناشي از شرايط طاقت‌فرساي آن مقطع بوده است. البته اين تحليل به‌معناي توجيه كم‌كاري‌ها نيست،  بلكه به منظور مرزبندي چنين حالت‌هايي با بريدگي است. در چنين شرايطي است كه انبيا دست به دعا برمي‌داشتند كه خدايا بر ما تحميل نكن شرايطي را كه طاقت‌ آن را نداريم. حتي در پاره‌اي موارد پيامبراني چون حضرت نوح(ع) دعا مي‌كنند: «رب اني مغلوب فانتصر»‌ خدايا من مغلوب شرايط دشوار شدم پس خودت مرا ياري كن.

شاخص اصلي چنين حالتي تلاش شخص يا جريان براي خروج از وضعيت بحراني و رهاسازي نيروهاي خود  است. در حالي كه نيروي بريده كاملا تسليم وضعيت موجود مي شود. اگر به ادامه دعاي مورد اشاره توجه كنيد مي‌بينيد كه مي‌گويد: «واعف عنا واغفرلنا وارحمنا انت مولينا فانصرنا علي‌القوم الكافرين». يعني به نياز بازسازي و افزايش توان خود اشاره مي‌كند آن هم به منظور نصرت بر كافران.

ما از سال 67 به بعد تحولاتي در عرصه استراتژي داشتيم كه با آن دو گونه برخورد مي‌شود. برخي آن را يك روند تكاملي در استراتژي مي‌بينند و معتقدند كه اين تغيير در ادامه انقلاب و جنگ بوده و چون خلأ سازندگي در مملكت وجود داشته است،  به اين تغيير نياز بوده و آن را به‌معناي بازسازي حركت گذشته مي‌بينند. اما در مقابل برخي ديگر براي اين تغيير جهت وجهه  تكاملي قايل نيستند و آن را نوعي عدول از اصول انقلاب مي‌بينند. با توجه به ملاك‌هايي كه شما به آن اشاره كرديد، اين تغيير خط مشي را چگونه مي‌توان تفسير كرد؟

البته چون در شرايط به وجود آمده بعد از سال 67 تنها يك عامل دخيل نبود، نمي‌توان به صورت يكپارچه اين تغيير را تفسير كرد. شرايط دشوار ناشي از جنگ كه همراه با تعداد كثيري شهيد و مجروح و اسير بود، به نوعي اين نياز را تشديد مي‌كرد كه در خروج از شرايط مافوق طاقت به پروسه جديدي فكر شود. يك جريان هم تصور مي‌كرد كه براي حفظ امنيت و تماميت ارضي ايران بايد با جناحي از غرب كنار آمد تا  جنگ ديگري بر كشور  تحميل نشود كه ناگزير اين موضوع در بطن خود تغييراتي را در ساختار سياسي و اقتصادي به دنبال داشت. اما جريان سومي هم وجود داشت كه به نوعي در فكر تجديدنظر كلي در خط مشي بود. البته پيش‌زمينه‌هايي براي اين تغيير و تجديدنظر وجود داشت كه بايد به آن‌ها توجه كرد. پيش از آن كه ما رسما قطعنامه 598 را بپذيريم، سر پل‌هاي استراتژي را به نوعي از اصول و مباني انقلاب استنباط مي‌كرديم و مشروعيتي براي حق وتو در شوراي امنيت سازمان ملل قايل نبوديم. اين كه چنين برخوردي صحيح بود يا نه، بحث ديگري است، اما به طور اجمال چنين رويه‌اي حاكم بود. تن دادن به قطعنامه 598 به نوعي مرجعيت  استنباط ما در استراتژي را تغيير داد. يعني به هر حال شرايط پيش آمده به گونه‌اي بود كه ما ناچار شديم احكام شوراي امنيت را بر احكام انقلاب اولويت دهيم. شايد تعبير مرحوم امام هم كه گفتند من جام زهر را نوشيدم به اين موضوع بازمي‌گشت. اين تغيير خواه  ناخواه اتفاق افتاد، اما چون در تبيين آن برخورد فعال نشد و رابطة آن با پروسه قبلي مشخص نگرديد، عوارض خود را هم به نوعي تحميل كرد. اگر به خاطر داشته باشيد در محور بحث‌هاي قبلي من گفتم كه وقتي تغيير در خط مشي جهت تكاملي داشته باشد، نيروهاي بالنده را نه تنها حذف نمي‌كند،‌ بلكه آن‌ها را درفاز جديدي فعال مي‌‌سازد. تغييرات بعد از سال 67 و كناره‌گيري و حذف بسياري از نيروهاي فعال در انقلاب از ديدگاه برخي صاحب‌نظران به همين قاعده برمي‌گردد. از يك‌سو برخي نظر دادند كه التقاط و تسري التقاط به حوزه‌هاي  علميه اصلي‌ترين جرم سيدمهدي هاشمي بوده  و اعلام رسمي آن توسط وزير وقت اطلاعات يك نقطه عطف ايدئولوژيك بود. از طرف ديگر استقراض از مؤسسات مالي وابسته به غرب مباح اعلام شد و درنهايت يك  رشته تغييرات هم در قانون اساسي شكل گرفت كه البته بعضي‌،آن را متمركز كردن مديريت و سامان دادن به نيروهاي موازي در قانون اساسي تلقي كردند و براي آن يك روند كارشناسي قايل شدند. با رسميت يافتن نهاد مصلحت در قانون اساسي و همچنين محوريت يافتن شوراي عالي امنيت ملي در پاره‌اي از تصميم‌گيري‌هاي حساس،  دو مؤلفه «امنيت و مصلحت» جايگزين شدند به‌گونه‌اي كه هر دو قادرند اصل 4 را وتو كرده ومجلس و شوراي نگهبان را هم دور بزنند. يعني به تعبير آقاي هاشمي رفسنجاني مسايل امنيتي، رابطه با آمريكا و عربستان،‌ قراردادهاي نفتي و تشنج‌زدايي و… همه در شوراي عالي امنيت ملي حل و فصل مي‌شد و بعدها هم كه مجمع تشخيص مصلحت شكل قانوني به خود گرفت،‌ پاره‌اي از سياست‌گذاري‌ها در آن‌جا انجام شد.

اين كه ما به چنين شرايطي رسيديم، از سويي به هزينه‌هاي سنگين دوران انقلاب و جنگ بازمي‌گشت و در وجه ديگر به تغيير نگرش‌هايي مربوط مي‌شد كه به‌طور تدريجي شكل گرفتند. منتها با توجه به اين كه من در بحث شرايط مافوق طاقت،  به اين موضوع اشاره كردم كه در چنين حالتي نيروي بالنده  انعطاف‌ نشان مي‌دهد اما در انديشه خروج از اين وضعيت تحميلي است تا در شرايط جديد، مباني اصولي خود را متناسب با زمان و مكان تحقق بخشد. اما اگر چنين نشود و نيروها تسليم

اين تغيير  شده  و با آن خو بگيرند، طبيعتا وضعيت ديگري بر روند تغيير و تحول حاكم مي‌شود كه بايد در آن تأمل كرد.

در اين‌جا به يك سرفصل مهم مي‌رسيم. در واقع ما با دو تعبير مواجهيم. يك تعبير آن است كه بگوييم تحولات بعد از سال 67 ناشي از تغيير  نگرش در سياست‌گذاري‌هاي كلان  بوده،‌ بي‌آن‌كه مباني اين تحولات شفاف شود. يك تعبير هم مي‌تواند اين تحولات را ناشي از فشار طاقت‌فرساي شرايط دشوار بداند. يعني مردم را اين‌گونه تحليل كند كه آن‌ها ديگر نمي‌خواستند به خط مشي گذشته تداوم بخشند. در حالت اول تغيير در خط مشي مي‌تواند به بريدگي تعبير شود كه در سياست‌گذاري‌ كلان تأثير خودش را به  جاي گذاشت. اما در حالت دوم اين تغيير ديگر نمي‌تواند ناشي از تصميم‌گيري جريان محدودي باشد و به اراده جامعه بازمي‌گردد. آيا در اين چارچوب مي‌توان اين تغيير را در روند تكامل اجتماعي دانست و آن را مصداقي از يك بازگشت‌پذيري اصولي دانست يا اين‌كه بايد آن را عدول از اصول دانست؟

عدول از اصول و يا بازگشت رويزيونيستي را نمي‌توان به تمامي حركت‌هايي كه به‌گونه‌اي خط مشي آن ها تغيير مي‌كند، اطلاق كرد. در محور قبل اشاره كردم، وقتي‌توان يك جامعه  كاسته مي‌شود

طبيعتا نمي‌توان با همان شعارهاي قبلي جلو رفت. اما اين يك گام به پس رفتن اگر دو گام به پيش رفتن را در پي نداشته باشد، به آن‌جا هم منجر مي‌شود. در مورد تحولات بعد از سال 67 پروسه طبيعي يك رشته از شعارها و برنامه هاي جديد طي نشد. يعني به يك باره  شعارها عوض شد و اصلا مشخص نگرديد كه شعار سازندگي از دل كدام كار تئوريك بيرون آمد و چه كساني دربارة آن گفتگوكردند و چگونه به صورت خط مشي در آمد و به همين  دليل همان نيروهايي كه در فاز دفاع،  شب تا صبح در منطقه، خاكريزهاي چند كيلومتري احداث مي‌كردند، نتوانستند خود را با اين روند هماهنگ كنند و به نسبت كميت انبوه آن‌ها تعداد كمي در اين پروسة جديد به كا ر گرفته شدند.

البته بحث حذف نيروها در وجهي مي‌تواند به طبيعت خود آن نيروها هم بازگردد. يعني زماني كه بحث تجديدنظر پيش مي‌آيد، اين طيف چون فكر مي‌كنند كه اين تحولات به منظور سازش با دشمن است در برابر آن مقاومت مي‌كنند. بر اين اساس آيا شما فكر نمي‌كنيد كنار گذاشتن اين‌گونه نيروها در وجهي به ماهيت آن‌ها برمي‌گشت كه حاضر نبودنددر فضاي جديد ديالوگ كنند و اولويت‌هاي زمانه را در نظر بگيرند؟

من تا حدي اين موضوع را قبول دارم، اما نبايد پيشداوري كرد. در اين‌جا رهبران يك حركت تكاملي موظفند كه نيروهايي را كه تا ديروز همراه آن‌ها بوده‌اند ولوآن كه مسأله‌دار هستند در يك ديالوگ فعال كنند تا نقطه‌نظرها  به يكديگر نزديك شود. يعني همان برخوردي كه امام حسن(ع) با نيروهايي از قبيل حجربن عدي در مورد قضيه صلح با معاويه داشت.  نبايد فراموش كرد كه اگر تجديدنظري صورت مي‌گيرد،  بايد با هدف رشد و تحول مردم باشد. در غير اين صورت اگر قرار باشد به بهانه تغيير و تحول در خط مشي،  نيروهاي فعال سركوب شوند، نقض غرض مي‌شود. در همان شرايطي كه در چارچوب خط مشي سازندگي از استقراض دفاع شد، برخي نيروها منتقد آن بودند. اما به جاي آن كه با آن‌ها گفتگو كنند برخي گفتند به آن‌ها «د.د.ت.»  مي‌زنيم. حال بعد از گذشتن بيش از يك دهه همان كساني كه در آن شرايط از استقراض دفاع مي‌كردند مي‌گويند اين كار اشتباه بوده است و ما بايد به جاي استقراض،  سرمايه‌گذاري خارجي را مي‌پذيرفتيم. حالا هم اگر كسي منتقد اين سياست باشد او را در منگنه مي‌گذارند تا چند سال بعد كه بگويند آن كار هم اشتباه بود، بايد به جاي سرمايه‌گذاري خارجي امتياز مي‌داديم!!

شما به اين نكته اشاره كرديد كه يك تغيير تكاملي راهش اين است كه نيروهاي حامل آن به گفتگو و تفهيم  يكديگر بپردازند و در اين چارچوب به خط مشي جديد برسند. در اين‌جا اين ضرورت را بايد در نظر گرفت كه آيا بدون ريشه‌يابي نارسايي‌هاي گذشته مي‌توان به تغييرات جديد تن داد؟

به عبارت ديگر آيا ريشه‌يابي خطاهاي استراتژيك گذشته توبه محسوب نمي‌شود؟ چه روشي را بايد      به كار برد كه اين ريشه‌يابي با در نظر گرفتن واقعيت‌ها و توان نيروها انجام شود؟

به نظر من،‌ ريشه‌يابي يك واژه بشري است كه مي‌تواند معادل واژه توبه باشد. يعني خط اصلي نهادينه كردن توبه در جوامع، به اهتمام انبيا بازمي‌گردد و در مراحل بعدي در جوامع بشري هم اين خط حتي در آن‌جا كه ظاهرا اسمي از راه انبيا و مذهب به ميان نيامده نهادينه شده  است. اكنون هم  در نهادهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي جهان نيز اين واژه به صورت سيستماتيك راهنماي عمل است. حتي قبلا هم ماترياليست ها اين واژه را به كار مي بردند  بدون اين كه به عمق فلسفي آن توجه كنند،  زيرا  فلسفه آن‌ها،  يعني دترمينيزم Determinism    يا جبرگرايي تاريخي نمي‌تواند اين موضوع را تببين كند. به‌نظر من توبه دربرگيرنده ريشه‌يابي هم هست. ما در قرآن مي‌بينيم كه هبوط انسان اجتناب‌ناپذير است، يعني به دليل محدوديت‌ها و غرايز به‌ناچار  در مقاطعي از جايگاه خود هبوط مي‌كند. يكي از دلايل اصلي آن مأنوس شدن ما با دستاوردهايي است كه كسب مي‌كنيم. اين مأنوس شدن ما را از همگامي با روند تكامل كه هر لحظه نو به نو تغيير مي‌كند،‌ بازمي‌دارد.  و ما مي‌بينيم كه انسان‌هاي صادق هم از اين ابتلا در امان نمي‌مانند. منتها هبوط را نمي‌توان با سقوط يكي فر ض كرد،‌ بلكه مي‌توان آن را به‌عنوان تازيانه تكامل در نظر گرفت كه  بلافاصله با توبه مي‌توان صعود كرد و به جايگاه تكاملي خود برگشت.

من حتي اعتقاد دارم كه هبوط لازمه تكامل است، با اين شرايط كه انسان فرافكني نكند و به جمع‌بندي دروني برسد. بنابراين بايد توجه كرد كه در منحني تكامل است كه ما با پديده هبوط روبرو مي‌شويم و در همين روند است كه توبه و ريشه‌يابي ضرورت پيدا مي‌كند. يعني چون مي‌خواهيم خود را با مسير تكاملي هم‌جهت كنيم،‌ بعد از هبوط بايد توبه كنيم و  در آن چارچوب ريشه‌يابي نماييم.

اما اگر بخواهيم با روش‌هاي  بشري ريشه‌يابي كنيم،‌ به پنج راهي «چه كنم؟» مي‌رسيم.

ما پس از مواجه شدن با ضربه سال 1354،‌ در سازمان مجاهدين با يك انحراف آشكار روبرو شديم. وقتي خواستيم دست به ريشه‌يابي بزنيم،‌ پرسش‌هاي متعددي در مقابل ما قرار گرفت،‌  آيا تاكتيك اشتباه بوده؟  آيا استراتژي نارسايي داشته؟‌ آيا در برگزيدن مشي مسلحانه اشتباه كرده‌ يا اين كه در انتخاب نوع جنگ مسلحانه به خطا رفته‌ايم؟  مثلا به جاي آن كه جنگ چريكي روستايي را مد نظر قرار دهيم به سراغ جنگ چريكي شهري رفتيم، يا اين كه اساسا تئوري مبارزه غلط بوده و نبايد براي سرنگوني نظام سلطنتي اقدام مي‌كرديم و يا  اين كه اصلا در استراتژي و تاكتيك و تئوري مبارزه مشكل نداشته‌ ايم، بلكه دچار نفسانيات بوده‌ا يم؟ با يك متد بشري كه مبتني بر تجربه ـ خطاست به چنين سرگرداني‌هايي مي‌رسيم. يعني با آن كه ضرورت ريشه‌يابي را پذيرفته‌ايم و حتي آن را نهادينه مي‌بينيم، اما چون به منشأ فلسفي آن آگاهي نداريم، در پيشبرد كار ريشه‌يابي درمي‌مانيم. به عبارت ديگر ريشه‌يابي بدون داشتن مبدأ مختصات امكان ندارد. كسي كه به ضرورت ريشه‌يابي مي‌رسد در واقع به اين نكته اعتراف مي‌كند كه حركت در روند تكاملي بايد ادامه پيدا كند و چون در اين كار وقفه‌اي به‌وجود آمده، بايد ريشه‌يابي كرد. بنابراين پيش از آن كه به امر ريشه‌يابي بپردازيم، بايد تكامل جهت‌دار را بپذيريم. اگر جهت‌داري تكامل را  بپذيريم، هر چيزي تعريف خاص خودش را پيدا مي‌كند و ديگر اين‌گونه نيست كه بعد از هبوط  و خوردن ضربه، به زمين و زمان شك كنيم. چشم‌انداز روشن است چرا كه خدا هميشه خدايي مي‌كند و بنده،‌ بندگي،  اين رابطه، مبدأ مختصات محكم و پايداري است. اين مبدأ مختصات در بنيادي‌ترين حالت خود تعريف نسبت خودمان با روند جهت‌دار تكامل است.  يعني اگر بالا يا پايين  برويم، حاكم يا محكوم، قدرتمند يا ضعيف باشيم، اين نسبت را بايد در نظر بگيريم، در غير اين صورت به فراخور شرايط جديدي كه در آن قرار مي‌گيريم، تغيير حال مي‌دهيم. در عين حال ريشه‌يابي بايد با در نظر گرفتن توانايي‌ها و واقعيت‌هاي هر دوره صورت بگيرد. يعني در نظر داشته باشيم كه اقتضائات هر مرحله از تكامل اجتماعي و انساني چيست و با عينك شرايط كنوني گذشته را ارزيابي نكنيم كه من از اين روش به «نقد همزمان» تعبير مي‌كنم. يعني نقد و ريشه‌يابي پديده در زمان و مكان خودش.

 آيا ريشه‌يابي با متدهاي بشري با متدي كه شما براساس تكامل جهت‌دار تعريف كرديد، در عمل تفاوت معناداري پيدا مي‌كند؟  و آيا سازماندهي‌ دو روش  متفاوت است؟

بله! من با چند مثال تفاوت اين دو نوع ريشه‌يابي را مشخص مي‌كنم. قبل از انقلاب يك تلقي  روحانيت اين بود كه من حيث‌المجموع،  راه ما درست است: چون لباس پيامبر را بر تن كرده‌ايم، بنابراين مرتكب اشتباهات فاحش نمي‌شويم. ولي بعد از انقلاب مي‌بينيم كه اين تلقي آشكارا تغيير كرد و امكان اشتباهات فاحش در روحانيت هم خود را نشان داد و مرحوم امام نيز با تئوريزه كردن اختلافات و امكان خطا در روحانيت گفتند:  ما هم عقل و شرع حسيني داريم و هم عقل و شرع غيرحسيني، هم اسلام ناب محمدي(ص) داريم و هم اسلام آمريكايي. يا اين كه مي‌بينيم حركت روشنفكري ديني مجاهدين نيز كه درمقطعي يك دل و يك زبان بودند و از مقبوليت بالايي نيز بهره مي‌بردند،‌ دچار انشعاب شده و بسياري از آنان تغيير ايدئولوژي مي‌دهند.

ماركسيست‌ها نيز به همين صورت جايگاه خود را قطعي مي‌پنداشتند و اساسا تصور هبوط و برگشت‌پذيري را نمي‌كردند و معتقد بودند  كه جبر تاريخ اجازه بازگشت نمي‌دهد،  در حالي كه به عينه ديدند چگونه بناي فكري و اجتماعي آن‌ها فرو ريخت. اين‌جاست كه اگر با آن متد تجربه و خطا جلو برويم، در امر ريشه‌يابي دچار سردرگمي و بي‌ملاكي مي‌شويم كه آيا آن خوش‌بيني مطلق درست بود يا اين بدبيني مطلق! در چنين حالتي چون ريشه‌يابي فاقد تبيين منسجم و فلسفي است، جدي گرفته نمي‌شود و حتي اگر جدي گرفته شود به دليل نبودن مبدأ مختصات و گم بودن جهت حركت، مشخص نيست كه هدف از آن رفتن به كدام جهت است. اما در متد قرآني وقتي منحني تكامل اجتماعي را رسم مي‌كنيم، هبوط را وجه لاينفك اين منحني مي‌بينيم و به همين دليل ريشه‌يابي هبوط و انحراف‌ها را ضروري فرض مي‌كنيم. به همين دليل در همان لحظه هم كه احساس مي‌كنيم در مسير هدايت قرار گرفته‌ايم، مي‌گوييم: «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذهديتنا…». يعني: خدايا بعد از هر مرحله از هدايت دل‌هاي ما را از انحراف باز دار…

اين نگاه باعث مي‌شود كه ما همواره در سازماندهي حركت خود به هبوط توجه كنيم و بازنگري و ريشه‌يابي را جدي بگيريم و  هر لحظه با خودمان كلنجار برويم كه مبادا كژ‌دلي داشته باشيم،  مبادا كژانديشي داشته باشيم و اين وسواس دايم تأثير خود را به صورت سيستماتيك در سازماندهي برخورد ما به‌جا مي‌گذارد و دچار خوش خيالي و خوش‌بيني مطلق نمي‌شويم و تصور نمي‌كنيم كه مثلا صنف  يا گروه ما دچار انحراف نمي‌شود. نكته مهم ديگر آن است كه وقتي ريشه‌يابي در چارچوب يك روند تكاملي صورت مي‌گيرد، ما ناچاريم به توان‌ها و محدوديت‌هاي هر مرحله توجه كنيم. مثلا شايد در شرايط انقلاب و بعد از آن براي ما كه بسيج مردم را به آن صورت گسترده داشته‌ايم و در پروسة‌ سرنگوني سلطنت و دفع تجاوز خارجي فعال بوده‌ايم،‌ جاي تعجب  باشد كه چگونه زماني چند تانك و گروهي اوباش،  حكومت ملي را ساقط مي‌كنند و بعد هم بدون توجه به توان‌ها و محدوديت‌هاي زمان و مكان به ريشه‌يابي بپردازيم. غافل از اين كه همين درخت سايه‌گستر كنوني محصول رشد و تكامل آن نهال لرزان بوده است كه من در محور قبلي،  از آن به عنوان «نقد همزمان» ياد كردم.

    در ماجراي درگيري فرعون با موسي(ع)، فرعون براي پيروانش اين‌گونه استدلال مي‌كند كه هدف موسي تغيير و تبديل دين شما است و در واقع اين حركت را يك تجديدنظر بنيادي و عدول از اصول مي‌داند. صرف‌نظر از ارزش‌گذاري اين دو جريان ما‌ همواره با اين جدال و رويارويي ديالكتيك مواجهيم كه يك جريان با اتكا به پيشينه و قدمت خود  در مقابل نوآوري‌ها مي‌ايستد و آن را عدول از اصول مي‌داند در حالي كه يك تعبير هم با ديدگاه شما وجود دارد كه نوآوري را در راستاي توبه و بازگشت‌ به خط تكامل مي‌بيند. شايد معضل كنوني آقاي خاتمي نيز درگيرشدن با چنين انديشه‌اي باشد، شما موضوع را چگونه تحليل مي كنيد؟

به نظر من اثبات اين كه ما در راستاي تكامل گام برمي‌داريم،‌ نياز به كار استدلالي دارد. به‌طور مثال همين نكته را كه آقاي خاتمي مي‌گويد آينده از آن نوانديشي ديني است، نياز به پشتوانه استدلالي دارد. اما نكته مهم اين است كه اين موضع مي‌تواند به نوعي ريشه‌يابي مشكلات گذشته ما باشد. يعني به واقع پذيرفته‌ايم كه در مسير گذشته خود هبوط و حتي سقوط داشته‌ايم و حالا درصدد توبه و ريشه‌يابي اين هبوط هستيم،  منتها در چارچوب يك شعار اثباتي كه درحقيقت جهت تكاملي تحولات كنوني را نشان مي‌دهد. به هر حال نه قدمت يك انديشه به خودي خود براي آن حقانيت مي‌آورد و نه نو بودن آن، اين كه جهت يك انديشه چيست و چه نسبتي با تكامل اجتماعي دارد در اولويت بايد باشد.

 

 شما در محورهاي قبلي به اين نكته اشاره داشتيد كه از تفكر دترمينيستي يا جبرگرايي ضرورت توبه يا ريشه‌يابي استنتاج نمي‌شود. تا قبل از فروپاشي شوروي و بلوك شرق تصور معتقدان  اين مكتب چنين  بود كه روند سوسياليزم برگشت‌ناپذير است و به عبارتي ساده‌تر ادعا مي‌كردند امكان ندارد ورق برگردد. اين تفكر در عمل ضربه خورد و بسياري به اين نتيجه رسيدند كه تفكر برگشت‌ناپذيري سوسياليسم درست نبوده است.

   اين جمع‌بندي درخيل عظيمي از طرفداران ماركسيسم ايجاد بريدگي كرد و آن‌ها را به جايي رساند كه اساسا منكر صحت آرمان‌ها شدند. به نظر مي‌رسد اين يكي از مواردي باشد كه مرز ميان توبه و بريدگي مخدوش شده است. به‌طور مثال اين پرسش وجود دارد كه اگر گورباچف از خشونت استالينيستي و روش‌هاي پليسي حزب كمونيست انتقاد مي‌كرد،‌ مصداق بريدگي است يا يك توبه تكاملي؟ در شرايط كنوني نيروي چپ در دنيا چگونه مي‌تواند گذشته خود را نقد كند كه به آن بريدگي اطلاق نكنيم؟ ما طيف وسيعي از نيروهاي چپ را داريم كه نسبت به آن روش‌هاي پليسي حكومت انتقاد داشتند. عده‌اي اين انتقاد را عدول از اصول مي‌دانند و عده‌اي هم مي‌گويند سوسياليزم الزاما به معناي اتخاذ آن روش هاي خشن نيست. آيا به نظر نمي رسد در اين‌جا مرزبندي آشكار برگشت‌پذيري تكاملي با بريدگي دچار مشكل شده باشد؟

به نظر من تا ماركسيست‌ها ديدگاه فلسفي خود در مورد دترمينيزم و جبرگرايي را نقد نكنند،‌ نمي‌توانند به يك ريشه‌يابي عميق از مشكلات خود دست بزنند. آن‌ها قبلا اگر يك ماركسيست اشتباه مي‌كرد آن  را ناشي از وجود رگه‌هاي خرده‌بورژوازي مي‌دانستند و حاضر به بازنگري عميق نبودند. در شرايط كنوني هم اگر انتقادها بخواهد در اين حد متوقف شود كه مثلا استالين كفر ابليس بوده است، بي‌آن كه در ريشه‌هاي رشد چنين پديده‌اي وارد شوند،‌ نمي‌توان آن را ريشه‌يابي عميق تلقي كرد. چرا كه در مقابل هواداران استالين نيز مي‌توانند بر روي نقاط مثبت او تأكيد كنند. به هر حال مقاومت استالين در برابر توسعه‌طلبي‌هاي آمريكا و انگليس به لحاظ تاريخي قابل انكار نيست و حتي مرحوم مصدق از آن تجليل مي‌كنند. تحكيم سوسياليسم در شوروي،‌ رشد صنايع فضايي، ساخت سلاح‌هاي هسته‌اي، حمايت از جنبش‌هاي ضدامپرياليستي،‌ مقاومت در برابر هجوم نازي‌ها،‌ ايجاد اشتغال در شوروي و ده‌ها و صدها كار ديگري كه استالين انجام داد قابل انكار نيست. در عين حال خشونت‌طلبي او هم قابل انكار نمي‌باشد. بر اين اسا س بايد روي پديده استالينيسم كار جامعي كرد در غير اين‌صورت كسي مانند خروشچف مي‌آيد و به بهانه انتقاد از استالينيسم ده‌ها شيوه غلط ديگر را باب مي‌كند، آن  هم  به صورت خزنده! يعني آشكارا نگفت كه من اين اصول را قبول ندارم، بلكه به شكلي خزنده نقض اصول كرد بي‌آن‌كه به ريشه‌يابي بنيادي تن بدهد. نقد رندانه گذشته، در سطح متوقف مي‌ماند و آن توبه واقعي شكل نمي‌گيرد. الآن هم مي‌توان تمام نارسايي‌هاي گذشته را در شخص استالين خلاصه كرد و از ريشه‌يابي عميق فلسفي دترمينيزم فرار كرد، اما اين روش مشكلي را حل نمي‌كند و به تعبير شما مرز ميان بريدگي و توبه هم مشخص نمي‌شود.

 

 در اين‌جا به يك سرفصل مهم مي‌رسيم. يك ويژگي كه نظام‌هاي ايدئولوژيك به‌طور عام و  نظام‌هاي ديني به نحو خاص دارند اين است كه به دليل احساس حقانيت،‌ مصالح خود را ملاك توبه مي‌دانند. بنابراين اگر نيرويي با آن‌ها اختلاف  نظر پيدا كرد، توبه آن نيرو را مترادف بازگشت آن‌ها به مواضع جريان حاكم مي‌گيرند و يكي از دلايلي كه پاره‌اي جريان‌ها شعار نظام غيرديني مي‌دهند، همين عارضه است. در اين‌جا اين پرسش وجود دارد كه اگر ملاك توبه ديگران، مواضع رهبران نظام است، در آن صورت ملاك توبه خود رهبران و گردانندگان چنين نظام‌هايي چيست؟ آيا اساسا در چنين  ‍حالتي آن‌ها به ضرورت بازگشت‌پذيري و توبه برا ي خود مي‌رسند؟

در بحث‌هاي گذشته به اين نكته اشاره شد كه منطق تكامل به ما مي‌آموزدكه اگر فكر مي كنيم پيشتاز هستيم،‌ در جستجوي پيشتازتر از خود باشيم. اگر انبيا را الگوي يك نظام ديني بگيريم آن‌ها دايما بر  عبوديت خويش تأكيد مي‌كردند.

«ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذهديتنا و هب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب» خدايا بعد از هدايت ما را از كژدلي بازدار. «رب زدني علما و عملا والحقني بالصالحين».

خدايا علم و عمل ما را بيفزاي و ما را به صالحين ملحق كن…

دعاهايي از اين نمونه ابراز فقر و نياز را در انبيا به خوبي نشان مي‌دهد. خوف آن‌ها از انحراف، بيانگر همين واقعيت است. آيا آيه‌اي در قرآن داريم كه در آن يك پيامبر ادعا كند من از همه برترم و كسي يا چيزي از من كمال‌يافته‌تر نيست؟ شعار «انا خير منه» از زبان شيطان بيرون مي‌آيد، اما از زبان نبي شعور «انا بشر مثلكم» تراوش مي‌كند. شايد به همين دليل است كه مرحوم امام در كتاب چهل حديث مي گويد «اگر كسي ادعا كند من معصوم هستم، در سراشيبي افول قرار مي‌گيرد». ديگران به فضل علي(ع) گواهي مي‌دهند، اما او خود مي‌گويد «ظلمت نفسي و تجرأت بجهلي».

انبيا و صالحين به حبل خدا چنگ مي‌زنند و اگر هبوط مي‌كنند مانندآدم(ع) آشكارا مي‌گويند «ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين». (اعراف ـ 23). خدايا بر خود ستم كرديم و اگر ما را نيامرزي بي‌شك از زيانكاران خواهيم بود. مگر دعاي موسي(ع) بعد از قتل آن قبطي را فراموش كرده‌ايم كه مي‌گويد: «رب اني ظلمت نفسي فاغفرلي» و مگر يونس(ع) بعد از هبوط نگفت «سبحا نك اني كنت من الظالمين».

بنابراين ويژگي يك سازماندهي ديني استغفار و توبه در لحظه لحظة  حركت است. ضربه‌هايي كه ما خورده‌ايم ناشي از فراموش كردن اين قاعده‌اي بوده و  غرور پيشتازي، غرور سازماندهي و… بوده است. در واقع الگوي توبه در عرصه استراتژي، حركت انبيا در طول تاريخ است و همين شاخص مهم است كه آن‌ها را از جريان متكبر خودمحور متمايز كرده است.

با تعريفي كه شما از ضرورت توبه ارايه مي‌دهيد، در واقع ملاك و مبناي آن «فراخودي » مي‌شود…؟ يا به يك معنا بازگشت به خويشتن واقعي كه همان «عبد بودن»‌است كه با خودمحوري در تقابل آشكار است؟

اصلا اگر «فراخودي» در كار نباشد  و خود ر ادر مقابل ابديت مطلقي نبينيم، بازگشت‌پذيري و توبه معناي واقعي پيدا نمي‌كند. مرحوم بازرگان مي‌گفت رومي‌ها از يونان يا ايران ـ الآن دقيقا به خاطر ندارم ـ در جنگي شكست خوردند. آن‌ها جوان‌هايشان را تربيت كردند تا در نبردهاي بعدي پيروز شوند. وقتي به قله پيروزي رسيدند،‌ چون ديگر چيزي را بالاتر از آن سراغ نداشتند، روند افول خود را شروع كردند. مرحوم بازرگان مي‌گفت تفاوت ما با آن‌ها در اين است كه ما خداي بي‌نهايت را داريم كه اگر او مدنظر نباشد،‌ غرور اجتناب‌ناپذير است.

از حرف شما مي‌توان اين‌گونه استنباط كرد كه اگر يك نظام يا تشكيلاتي كه نمايانگر تبلور حركت مردم است،‌ ويژگي بازگشت‌پذيري و توبه را از دست بدهد،‌در واقع بعد الهي خود را از دست داده است؟

بله! بله! اما از طرفي هم توبه فقط با در نظر گرفتن يك مبدأ مختصات امكان‌پذير است. ما اگر تكامل بخش همه آنچه  را كه مبدأ مختصات تلقي مي‌شود، بررسي كنيم، مي‌بينيم كه هيچ چيزي جز خداي واحد و آفريننده جواب نمي‌دهد و تجربه‌هاي بشري نيز به خوبي گواه بر اين امر هستند متعهد بودن  به امر ريشه‌يابي تنها در صورتي در يك روند بلندمدت پايدار مي‌ماند كه ما در يك مسير جهت‌دار تكاملي، ارتباطي مستقيم با خداي واحد برقرار كنيم و براي اين روش انبيا كه د ر قرآن از آن ياد مي‌شود «يعني مدد گرفتن از خداوند و پيوند بيشتر با مردم»‌، ارزش استراتژيك قايل شويم.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

ادامه آثار