ایران یا اسلام؛ اولویت با کدام است؟- بخش چهارم
لطفالله میثمی
در شمارههای گذشته مطرح شد لازمه حکمرانی خوب که بر مبنای رضایت مردم باشد، توسعه و قانونگرایی است. لازمه قانونگرایی و قانون اساسی هم باور به حق شهروندی است؛ بهویژه در جامعه مرکب ایران با ادیان و اقوام و زبانهای مختلف.
همچنین گفته شد لازمه حق شهروندی، برابری انسانهاست. اصل برابری انسانها در قانون اساسی آمریکا و فرانسه بهصورت اصلی تردیدناپذیر و تغییرناپذیر آمده است، ولی میبینیم در این دو جامعه برابری لازم دیده نمیشود و اختلاف طبقاتی زیاد است. به نظر میرسد برابری انسانها، وقتی عمیقاً قابل دسترسی است که از دل هستی نشئت گرفته باشد. چنانکه علی(ع) به مالک اشتر، فرماندار مصر، مینویسد که مردم مصر یا در خلقت با تو برابرند یا در دین. بنابراین نباید بین آنها تبعیضی قائل شوی و یا مانند جوامع امروز دوگانه خودی-غیرخودی و منع افراد از چرخه مشارکت در جامعه به وجود آید.
میدانیم در ابتدای انقلاب بهطور نسبی همه باهم بودند که انقلاب پیروز شد. ولی بهتدریج تفرقه شکل گرفت و نیروها یکی بعد از دیگری در معرض حذف قرار گرفتند. به نظر من از مسائل نفسانی چون هژمونیطلبی و رهبریطلبی که ریشه آن هم برتریطلبی انسانی است بگذریم، بیشتر حذفها منشأ ایدئولوژیک داشته که جامعه ما را از توحید به سمت تفرقه برده است. امروزه برای تقویت جامعه مدنی، ما باید از این اختلافات عبور کرده و از وضعیت تفرقهآمیزی که وجود داشته به توحید و جامعه بدون حذف برسیم. تأکید میکنم آنچه در این نوشته میآید تنها در وجه معرفتی قضیه است و نه مسائل نفسانی. چنانکه گفته شد بیشتر اختلافات معرفتی از ابتدای انقلاب تاکنون، موضوعات ایدئولوژیکی مانند اینکه آیا خدا را قبول داری یا نه؟ و یا آیا دین را قبول داری یا نه؟ چه دینی را قبول داری؟ مسلمانی یا کافر یا منافق یا مشرک؟ تقوا داری یا نه؟ و مانند اینها بوده است. اینها مواردی است که در نهاد گزینش و نهاد شورای نگهبان طرح شده است.
در این نوشته برآنم تا نشان دهم آنچه موجب تفرقه و حذف نیروها شده و ظاهراً مستند به قرآن و معارف اسلامی بوده واقعیت نداشته است. برای نمونه هم به ذکر مواردی خواهم پرداخت.
نخست، قطببندی کاذب باخدا-بیخداست که میبینیم مطابق قرآن، شیطان هم خدا را قبول دارد و میگوید خدایا تو مرا از آتش خلق کردی و انسان را از خاک و نتیجه میگیرد که من بر انسان برتری دارم. اگر در سراسر قرآن و معارف اسلامی تحقیق و جستوجو کنیم بههیچوجه به موردی نخواهیم رسید که نشانی از بیخدایی باشد. حال بگذریم که در آموزشهای جاری هزینههای زیادی پرداخت شده تا خدا را اثبات کنند که به نظر من ضرورت ندارد که هیچ، بلکه ضررش این است که خدا را اسیر ذهن کرده و به خودخدابینی و مطلقبینی میانجامد و اینکه انسان بگوید این است و جز این نیست.
دوم، کافر به معنای بیخدا و کفر به معنای بیخدایی نیست. بلکه کفر به معنای پوشاندن حقیقت، ندیدن حقیقت و انکار واقعیت آمده و کافر شخصی است انکارگر و پوشاننده واقعیت.
سوم، برخلاف آموزشهای جاری که مشرک را بیخدا میگویند در واقع مشرک خدا را قبول دارد اما برای خدا شریک قائل است. در قرآن پنج آیه وجود دارد که اگر از مشرکین بپرسید چه کسی آسمان و زمین را آفریده؟ درجا گویند: خدا. اگر از آنها بپرسید چرا بت را میپرستی، آنها گویند برای اینکه این بتها ما را به خدا نزدیک میکنند. در قراردادی که به صلح حدیبیه منجر شد، نماینده مشرکین مکه سهیلبنعمرو بود. این شخص در گذشته در جنگ بدر، احد و جنگ احزاب (خندق) علیه مسلمین شرکت داشت. تنها اعتراضش به متن قرارداد این بود که چرا بهجای امضا، نوشته شده محمد رسولالله و میگفت اگر ما محمد و پیام محمد را از جانب خدا میدانستیم که با هم جنگی نداشتیم. در واقع هم اینکه بسیاری از مشرکین تعالی یافتند برای این بود که وفادار به اصل جاودانگی خدا بودند و وجه مشترکی با مسلمین پیدا کردند.
چهارم، منافق هم کسی است که حق را قبول دارد ولی آن را به خود نسبت میدهد و در واقع حقنمایی میکند. نمیتوان منافق را بیخدا نامید.
پنجم، ملحد هم بیخدا نیست، چراکه الحاد یعنی دفن کردن یک واقعیت و سنگی به نام لحد روی آن گذاشتن مانند دفن مرده.
ششم، قطببندی کاذب بادین-بیدین است که اگر باز جستوجو کنیم خواهیم دید که به قول حافظ هفتاد و دو ملت همه دین دارند، کافر هم دین دارد، فرعون و نمرود و ملک مصر در سوره یوسف هم همه دین داشتند. اما قرآن ما را برای رهایی از تفرقه به یک اصل رهنمون میکند که همه ادیان باید دین خود را برای خدا خالص کنند. به همین دلیل است که حافظ میگوید: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند «حقیقت» ره افسانه زدند.
این سؤال مطرح میشود که آیا در جامعه بدون حذف، خوب و بد و حق و باطلی وجود ندارد؟ توضیح اینکه در بدو امر همه بایستی در چرخه دموکراتیک امور شرکت داشته باشند. تنها مرز خوب و بد یا حق و باطل تعدی و تجاوز است که حق و باطل را ایجاد میکند، وگرنه در بدو امر حق و باطلی وجود ندارد.
در ادامه میخواهم یکی از دستاوردهای اصل برابری انسانها را در جامعه مدنی خودمان بررسی کنم. یکی از مشکلات راهبردی نیروهای کنشگر در این بوده که اسلام مقدم است بر ایران یا عکس آن؟
در ۲۶ اردیبهشتماه ۱۳۴۰ مهندس بازرگان هنگام تأسیس نهضت آزادی ایران گفت ما مسلمانیم، ایرانی، تابع قانون اساسی و مصدقی هستیم. ایشان به چهار عنصر راهبردی در ایران اشاره کردند و برای هر عنصر هم توضیحاتی دادند که با آموزشهای جاری مرزبندی داشت و در آن زمان از اهمیت زیادی برخوردار بود. پس از پیروزی انقلاب در سال ۵۷ نسبت ایران و اسلام بهصورت یکی از موارد اختلاف درآمد؛ که آیا اسلام برای ایران است یا ایران برای اسلام؟
در ابتدای انقلاب اسلامگرایی به شکل مفرطی رایج بود، بهطوریکه خبری از ایران و مدرنیته نبود. تا جایی که ملیگرایی کفر قلمداد شد. بهتدریج در دوران سازندگی هاشمی رفسنجانی در کنار اسلام، ایران و تاحدی مدرنیته مطرح شد. در زمان خاتمی نسبت این سه به شکل متعادلی درآمد و ایران و اسلام و مدرنیته با هم عرضه شد. منظور از مدرنیته، همان قانون اساسی و قانونگرایی است. مهندس سحابی به شکل کاملی این سه عنصر راهبردی را با همدیگر مطرح میکرد.
سران و رهبران جبهه ملی
پس از درگذشت مهندس بازرگان در سال ۷۳ مهندس عزتالله سحابی تلاش کرد تا حزبی به نام استقلال تأسیس کند و از افرادی بهعنوان مؤسس دعوت کرد تا هرکدام تحلیل خود را از روند جامعه، حاکمیت، جهان و اینکه ما کیستیم؟ ارائه دهند. در آن زمان تقریباً به این نتیجه رسیدند که جامعه بهلحاظ اخلاقی و ایدئولوژیک افول کرده و آنچه مانده است تشکیلات جمهوری اسلامی و وابستگی به درآمد نفت است. در آن جمع دیدگاهی وجود داشت که میگفت به دلیل عملکردهای جمهوری اسلامی ایران، وفاداری مردم به اسلام کمتر شده و بنابراین باید بیشتر روی ایران تکیه کنیم تا اسلام. دیدگاه دیگر میگفت اگر به احیای اسلام بپردازیم ما را به ایران تحکیمیافتهتری رهنمون میکند.
مهندس حسیبی از یاران نزدیک دکتر مصدق و نهضت ملی ایران میگفت وقتی میگوییم ایران، منظورمان علاوهبر سرزمین ایران، مردم ایران را دربر میگیرد. دکتر مصدق مفهوم عمیقتری از ایران را مطرح کرد و با ملیکردن نفت و کلیه معادن زیرزمینی، آنها را هم جزو سرزمین ایران دانست و بر سر «نفت ما» تا پایان عمر ایستاد. به قول مهندس حسیبی اگر ایران یعنی مردم ایران، بنابراین باید دید کدام بینش راهنمای عملی میتواند موجبات تحکیم وحدت ایران و سربلندی ایرانیان را فراهم آورد، بهطوریکه هیچ فرد ایرانی از چرخه مشارکت محروم و حذف نشود.
این نگرش دست ما را باز میکند که به ایران بیندیشیم. ایرانی شامل مردم، جنگلها، آب و خاک، منابع زیرزمینی و آسمان ایران که مهمتر از همه مردم ایران است. هر دیدگاهی که خود را ایرانی بنامد و از ایران شناخت عمیقی داشته باشد و تاریخ کنشگریها و مبارزات مردم ایران در آن نهادینه شده باشد، باید ببیند کدام بینش است که به بالاترین درجه مشارکت مردم میانجامد. آیا دموکراسی، سوسیالیسم، سوسیال دموکراسی، سکولاریسم، مذهب سنتی یا نواندیش و… میتوانند این کار را بکنند؟
برخی بدون شناخت از ایران بهمعنای اعم آن و تاریخ مبارزات مردم ایران و رمز موفقیتهای انقلاب مشروطیت و نهضت ملی ایران و مبارزات دهه ۴۰ و ۵۰ میخواهند فلسفه خاصی را که نمیتواند این مبارزات را تبیین کند بر این مبارزات تحمیل کنند. به نظر من کسانی میتوانند موفقیتهایی در صحنه راهبردی ایران به دست آورند که نخست مردم ایران و فرهنگ این مردم را بهخوبی شناخته و در آنها نهادینه شده باشد، سپس ببینند کدام بینش راهنما میتواند در رشد و تحکیم ملت نقش بیشتری داشته باشد و بهجای توحید تفرقه بهبار نیاورد. کسانی مانند مصطفی شعاعیان و دکتر خسرو پارسا و امثال آنها که هم ایران و هم فرهنگ مردم ایران را بهخوبی میشناسند، با وجود آنکه مارکسیسم را بینش راهنمای عمل خود میدانند، اما در چارچوب مبارزات ملی عمل میکنند. بینشی در انقلاب مشروطیت بود که میگفت زن و مرد، سنی و شیعه، مسلمان و اهل کتاب، عالم و بیسواد برابر نیستند. این دیدگاه از مقوله تقدم ایدئولوژی بر انسان و کرامت انسانی و انسان بماهو انسان بود. اگر بینش درستی نسبت به انسان داشته باشیم و انسان را مقدم بر ایدئولوژی و فکر بدانیم مطمئناً وفاقی در جامعه خواهیم داشت که در پروسه رشد خود هیچ تفرقهای را پذیرا نیست. مکاتب و بینشهای مختلفی که اینگونه به انسان بیندیشند، باید به دنبال راه و روشی بروند که با نابرابریهای یادشده در بالا برخورد کنند و اصل برابری انسان را تا آنجا که ممکن باشد عینیت بخشند. من به تجربه دریافتم آدمهایی که واقعاً ملی باشند و ملت ایران را خوب شناخته باشند میتوانند علیرغم اعتقاد به مکاتب و بینشهای مختلف باهم گفتوگو کنند و موجب سربلندی ایران و ایرانیان شوند. اینها کسانی هستند که میتوانند مواردی از موانع دموکراسی را که در بالا یادآور شدم تشخیص داده و راه برونرفت آن را بیابند.
بازرگان و سران نهضت آزادی
یکی از موانع رشد از ابتدای انقلاب تاکنون این بوده که نهادهای انقلاب ازجمله گزینش و شورای نگهبان ملاکشان اعتقادات بوده و اگر کسی با قرائت این نهادها هماهنگی نداشته باشد طبعاً حذف میشود. ملاحظه میکنیم که مؤلفههایی چون صداقت، انصاف، انسانیت و محبت به حساب نمیآیند. در این رابطه خوب است اشارهای به یکی از وزرای جمهوری اسلامی بنمایم که چند برادر داشت و هر برادری به یک گروه خاصی وابسته بود. اینها وقتی بر سر سفره غذا مینشستند برخوردهایی داشتند که به تشنج میکشید. چند سال که از انقلاب گذشت و آبها از آسیاب افتاد همه اعتراف کردند که پیروز این میدان مادرمان بود که به همه ما محبت میکرد. از امام صادق(ع) پرسیدند: دین یعنی چه؟ و ایشان گفتند: آیا دین جز محبت و رحمت چیز دیگری است (هل الدین الا الحب).
در تاریخ معاصرمان مقاطعی بوده که وفاداری به فلسفه یا مرام خاصی موجب تنگنظری و تحمیلهایی به مسائل راهبردی شده، برای نمونه در جریان ملی شدن صنعت نفت در سراسر ایران، اینها با «سراسر ایران» مخالف بودند، چراکه میخواستند نفت شمال به شوروی داده شود یا میگفتند مصدق و اصلاحطلبان اگر حاکم شوند خطرشان بیشتر از سلطنت است، چراکه سلطنت به دلیل ارتجاعی بودن سقوط میکند ولی آنها ماندگار میشوند و مقابله با آنها سختتر است و این امر باعث میشد که عملاً سلطنت تقویت شود. این امر چند ماه بعد از دیماه ۱۳۹۶ هم اتفاق افتاد، یک گروه با عقاید چپ گفتند «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» و عملا دیدیم این شعار به نفع راست افراطی تمام شد.
برخی میخواهند اصالت انسان و انسان بماهو انسان را از فکر و تصور نتیجهگیری کنند که موجب تفرقه میشود. برای نمونه در ابتدای انقلاب در محفلی بودم که مرحوم طالقانی حضور داشتند. از ایشان پرسیده شد اختلاف شما با رهبر انقلاب چیست؟ ایشان گفتند که تنها اختلافم بر سر برخورد با مارکسیستهاست چراکه اینها انساناند و ایرانی و دنبال گسترش عدالت؛ مارکسیسم بهعنوان یک نظریه بر آنها عارض شده که میتواند این نظریه تغییر کند. من روی جمله ایشان فکر کردم و دیدم دیدگاه دیگری وجود دارد که میگوید منشأ مارکسیسم، ماتریالیسم است و ماتریالیسم یعنی کثرت و کثرت معادل نابودی است. در این راستا مارکسیستها ارزیابی میشدند یا گاهی میگفتند چون خدا را قبول ندارند نجس هستند؛ اینها باعث تفرقه میشد.

نتیجه میگیریم که برخوردهای ایدئولوژیک مانع همکاریهای استراتژیک و تقویت جامعه مدنی میشود. تمام طیفهایی که در جامعه مدنی هستند به همکاری استراتژیک با هم نیاز دارند که در جریان برخورد با راست افراطی به هم نزدیکتر میشوند و در همین راستاست که با گفتوشنود مستمر اختلافات بینشی خود را هم کمرنگ و بیرنگ میکنند. نتیجهاش توانمندتر شدن جامعه است که میتواند نظام متناسب با توانمندیاش را ایجاد کند.
یکی از تنگنظریها این است که برخی معتقدند که حوزه علمیه بر حوزه انتخابیه اولویت دارد و از آنجایی که شورای نگهبان خود را نماینده حوزه علمیه میداند نوعی احساس برتری به آن نهاد دست میدهد که اگر آرای مردم در یک حوزه انتخابیه با آموزههای آنها هماهنگ نباشد قابل حذف است. در همین رابطه دیدگاه دیگری هم هست که میگوید دانشگاهیان نماد استقرا هستند و حوزه علمیه نماینده قیاس و چون قیاس مادر استقراست بنابراین روحانیت باید نسبت به روشنفکران و دانشگاهیان رهبری و هژمونی داشته باشند. به نظر میرسد این دو دیدگاه یادشده میتواند زیربنای آموزشی مصوبه نظارت استصوابی باشد که نهتنها مغایر با قانون اساسی انقلاب مردمی است، بلکه موجب بیاعتمادی مردم نسبت به این نهاد و نظام جمهوری اسلامی شده که من آن را اصلیترین بحران ایران میدانم. راه برونرفت از این دیدگاه این است که نخست به قانون اساسی بازگشت کرده و سپس از کرامت انسانی که در قرآن آمده الهام بگیریم و به انسان بماهو انسان و آرای مردم ایران احترام بگذاریم و از تقدم فکر و ایدئولوژی بر انسانیت بپرهیزیم.
در شماره ۱۱۳ نشریه چشمانداز ایران بدین مضمون مقالهای آمده است که اسلام قید و محدودیتی بر دموکراسی اعمال نمیکند بلکه موجب تعمیم، تحکیم و تقویت دموکراسی و جامعه مدنی است. این مقاله تحقیقی میتواند تکملهای بر نوشته حاضر باشد که نتیجه راهبردی فراوانی به دنبال خواهد داشت.








