بدون دیدگاه

بیماری اعتیاد، خلأ معنوی (بخش دوم)

گفت‌وگو با آقای فروهر تشویقی، بخش دوم ـ۲۰ خرداد ۱۳۸۲

 نخستین بخش از گفت‌وگو با فروهر تشویقی، بنیان‌گذار انجمن «تولدی دوباره» در شماره ۱۹ منتشر شده بود و به مناسبت درگذشت آقای تشویقی، در سایت و کانال چشم‌انداز ایران بازنشر شد. بخش دوم از آن، در شماره ۲۰ منتشر شده‌بود که این بخش نیز برای مخاطبان گرامی بازنشر می‌شود.

 

از این‌که با وجود گرفتاری‌های مقدسی که به آن اشاره کردید، وقت خود را در خدمت خوانندگان چشم‌انداز ایران گذاشتید، بسیار سپاسگزاریم.

  در گفت‌وگوی قبلی به مطالبی اشاره کردید که برای همه ما آموزنده و سودمند بود، مبنی بر این‌که در پرتو تجربه جهانی معتادان گمنام ـ که در ایران هم بومی شده است ـ به دستاوردهایی رسیده‌اید و مهم‌ترین بخش این دستاوردها، این است که اعتیاد عمدتاً جرم نیست، بلکه یک بیماری است؛ که این بیماری دارای پنج ویژگی است:

  نخست آن‌که بیماری اعتیاد مزمن است، دوم این بیماری پیش‌رونده است و حتی با ترک موادمخدر نیز به پیشروی خود ادامه می‌دهد، سوم، بیماری‌ای برگشت‌ناپذیر می‌باشد. چهارم، بیماری اعتیاد کشنده است و پنجم، به لحاظ علمی، پزشکی و روان‌پزشکی درمان‌ناپذیر می‌باشد. همچنین اشاره کردید که منشأ بیماری اعتیاد، «خلأ معنوی» است و درمان آن نیز راه‌حلی معنوی دارد و عمدتاً از طریق ارتباط با «نیروی مافوق» صورت می‌گیرد.

  پیش از این گفتید که ابتدا معتاد با اختیار خودش موادمخدر را مصرف می‌کند؛ ولی در جریان مصرف، این گزینش و اختیار از او گرفته می‌شود و خود برده موادمخدر شده و تحت اختیار آن قرار می‌گیرد و کسانی‌که معتاد می‌شوند قادر به این جمع‌بندی نیستند که بلای خانمان‌سوزی که بر سر دیگران آمده و می‌آید و آنها را به مرگ و نیستی می‌کشاند، بر سر آنها نیز خواهد ‌آمد. به عبارت دیگر، خود را با آنها مقایسه نمی‌کنند؛ بلکه معتقدند که با دیگران متفاوت هستند و منشأ این تفکر می‌تواند، غرور، اعتماد به‌نفس کاذب و احساس داشتن  قدرت انتخاب و… باشد. اشخاصی که الکل را تجربه می‌کنند،  ابتدا می‌گویند: «بنوش ولی کم بنوش»، اما با نوشیدن گیلاس اول، اختیار از دست آنها خارج می‌شود.

  در جریان این گفت‌وگوها در ما تحولی ایجاد شد و کلام خدا در قرآن برایمان ملموس و عینی شد. خدا به حضرت آدم(ع) می‌فرماید: «ولا تقربا هذه‌الشجره» (اعراف: ۱۹) یعنی به درخت ممنوعه نزدیک نشوید. چرا که با ظاهری آراسته به‌جای آب، سراب می‌دهد و انسان را با خود می‌برد.

  در این باره پرسش‌هایی نیز برای ما مطرح شد:

  همان‌طور که اشاره کردید شخص معتاد، اختیاری از خود ندارد، شاید بتوان گفت مانند شخصی است که سیل او را در مسیلی باشتاب می‌‌برد، مگر این‌که به تخته‌سنگی و به تنه و شاخه درختی برخورد کند و لطف خداوند شامل حال او شود، همچنین توقف و سکونی در او ایجاد نماید و با این نقطه‌عطف به اراده ترک موادمخدر برسد. مأموریت انجمن معتادان گمنام  (NA) از اینجا شروع می‌شود؛ وقتی معتاد اراده‌ای برای ترک موادمخدر از خود نشان بدهد، دست او را می‌گیرد و قدم‌به‌قدم وی را راهنمایی می‌کند و زمانی‌که معتاد به اوج درماندگی،‌ استیصال و عجز برسد و از ته دل خدا را یاد کند، پروسه بهبودی‌اش آغاز می‌شود.

  از حضرت یوسف(ع) پرسیدند: بهترین و لذت‌بخش‌ترین لحظه زندگی‌ات چه زمانی بوده است؟ وی در پاسخ می‌گوید: «هنگامی‌که در ته چاه بودم و حتی از فرزندان پیامبر یعنی برادرانم نیز قطع امید کرده بودم، خدا را از ته دل یاد کردم که همان اسم اعظم بود.»

  اسمی که انسان در اوج نیاز و به‌هنگام شدت استیصال، با آن خدا را یاد کند، همان اسم اعظم است. پرسش اینجاست که معتاد چگونه به چنین نقطه‌عطفی می‌رسد؟ با توجه به این‌که شما نیز راه درمان اعتیاد را ارتباط با خالق و گرمی و همبستگی کانون خانواده می‌دانید، لطفاً مکانیزم و چگونگی برقراری ارتباط معتاد با خالقش را تشریح کنید. مسلماً همه در ناخودآگاه خود با خالق خویش ارتباط دارند، ولی لطفاً‌ توضیح دهید که چگونه این ناخودآگاه را به خودآگاهی تبدیل می‌کنید و دوازده قدم رهایی‌بخش را آغاز می‌کنید؟

   آیا بشریت، تجربه جهانی و تجربه معتادان گمنام،‌ راهکار میان‌بُر و کوتاهی دارد تا پیش از این‌که معتاد به مرحله عجز و استیصال برسد، از رسیدن معتاد به آخر خط جلوگیری کند؟ آیا راهی اندیشیده شده تا  هزینه‌های فردی و اجتماعی بیشتری پرداخته نشود؟

  در گفت‌وگوی قبلی مرحله‌ نشئگی معتاد را توضیح دادید. باور نیز داریم که اعضای انجمن،  این مرحله را از سر گذرانده‌اند. شما برخلاف پزشکان از این مرحله به‌راحتی عبور نمی‌کنید، به همین جهت معتاد با شما همدلی و همخوانی کرده و گام‌به‌گام دوازده‌قدم رهایی را، با شما همراه می‌شود تا به سر منزل رستگاری برسد.

  شما لذت کاذب نشئگی و عوارض منفی آن را برشمردید، آیا می‌توان بدی نشئگی را نیز در همان مقطع نشان داد و صرفاً به بدی عوارض آن اکتفا نکرد؟ مثلاً یک پزشک حاذق می‌داند که مشروبات الکلی برای کبد، و کلیه زیان‌آور است، لذا آن را مصرف نمی‌کند؛ اما آیا یک معتاد می‌تواند مکانیزم بدی، سراب بودن و مصنوعی بودن نشئگی را همزمان با بهشت نشئگی و حالت مصنوعی‌ای که ایجاد می‌شود درک کند؟

  مورد دیگر این است که وقتی در جامعه ما گفته می‌شود، بیماری اعتیاد علاج‌ناپذیر است و درمان ندارد، مأیوس می‌شوند و قدمی در جهت درمان و ترک برنمی‌دارند و به این نتیجه می‌رسند که بهبودی برای معتاد قابل تصور نیست. ولی شما از یک‌سو اشاره کردید که اگرچه معتاد تا آخر عمر معتاد است، اما تدابیری در جهت بهبودی وجود دارد و باور دارید که این مشکل از طریق معنویت و خدا درمان‌پذیر است. با این حال، جامعه با این روش درمان مأنوس نمی‌باشد. گفته‌اند، دونفر بر سر مالی اختلاف داشتند و مشکلشان را پیش فرد سومی بردند تا داوری کند. داور از طلبکار می‌پرسد که شاهد تو چه کسی است و او می‌گوید: «خدا». شخص چهارمی که در آنجا حضور داشته می‌گوید: «شاهدی بیاور که داور بشناسد و بتواند داوری کند، داور که خدا را نمی‌شناسد.»

  عارفی هم خطاب به شنوندگان خود گفت: «بیایید مشرک شویم». مردم تعجب کردند. عارف توضیح داد که منظورم این بود که، بیاییم خدا را هم قدری وارد کارهایمان بکنیم! وقتی واژه لاعلاج به‌کار می‌رود موجب یأس می‌شود؛ اما وقتی به بهبودی اشاره می‌کنید، بهبودی یعنی این‌که این بیماری علاج‌پذیر است. بنابراین لازم است مکانیزم «علاج‌پذیری با روش‌های معنوی» و این‌که  چگونه خالق برای معتادان بازشناسی می‌شود را بیشتر توضیح دهید.

از این‌که تلاش می‌کنید تا پیام ما را به همدردان و هم‌وطنان ما برسانید، تشکر می‌کنم. بحث «خداوند»، «بیماری» و «خلأ معنوی» پیش آمد، بهتر است بحث را از اینجا آغاز کنیم. ما نشئگی را یک حالت معنوی مصنوعی می‌دانیم. به خاطر خلأ احساس عشق، احساس نزدیک‌بودن و مربوط بودن با خالق مهربان و آفریدگار، ما به موادمخدر روی می‌آوریم. در گفت‌وگوی قبلی نیز این موضوع مطرح شد، که وقتی با دوستان در حال بهبودی‌مان ـ که می‌توان روی حرفشان حساب کرد ـ صحبت می‌کنیم، همه از احساس تنهایی، احساس جدایی، عدم‌توانایی در برخورد با مسائل عاطفی و مشکلات زندگی، شکست‌ها و حتی پیروزی‌ها گزارش می‌دهند، که البته من هم از تجربه شخصی خود در این مورد صحبت کردم. تقریباً می‌توان گفت این عدم‌توانایی در معتادان، همگانی است. گاهی وانمود می‌کنیم این‌طور نیست و خود را توانا جلوه می‌دهیم، درحالی‌که احساس ناتوانی، ریشه‌ای است. وقتی به زندگی و رفتار معتاد می‌نگریم، می‌بینیم که احساس عدم‌امنیت و ترس زیربنای تمامی تصمیمات و اعمال معتاد است. حتی وقتی موفقیت‌هایی را که در زندگی معتادگونه خود به‌دست آوردم مرور می‌کنم، همه را ناشی از ترس می‌بینم.

تلاش برای دسترسی به زندگی بهتر و عالمی بالاتر از عالمی که در آن بودم و یا به عبارتی وادی برتر و غایی‌تر از وادی‌ای که در آن بودم، رشد و پیروزی‌ها و دستاوردهای من، بیشتر از ترس این بوده است که مبادا از دیگری عقب بیفتم. مبادا پیر و ناتوان شوم و کسی نباشد که به من رسیدگی کند. ترس از این‌که مبادا مردم مرا دوست نداشته باشند. اینجاست که تأیید طلبی، مهرطلبی و توجه‌طلبی، خود را نشان می‌دهد. من انسان‌های سالم و تندرستی را دیده‌ام که این‌گونه ترس‌ها را ندارند. کسی‌که با مبدأ خود، با آفریدگار خود و با جایی که از آنجا آمده است در تماس باشد، این‌گونه ترس‌ها را ندارد. آن فرد از «خلأ»‌ نمی‌آید و احساس می‌کند خالقی داردکه تواناست و به نیازها و امور این مخلوق اشراف دارد و همین موضوع به وی امنیت می‌دهد، درحالی‌که معتاد چنین احساسی ندارد و درنتیجه با ترس به دنیا می‌نگرد و نیازهای خود را به خاطر همین ترس تأمین می‌کند. به یاد می‌آورم، نخستین کاری که من پس از دوران سربازی در سال‌های چهل‌ودو یا چهل‌وسه پیدا کردم، کاری بود با حقوق ماهی سیصدتومان، بعدها متوجه شدم قرار است پیرمردی را که آن کار را به من آموزش می‌داد، از آنجا بیرونش کنند و مرا به جای او استخدام کنند. من آن کار را نپذیرفتم و رهایش کردم و در آن زمان توجیه و توضیح من این بود که، نمی‌خواهم جای پیرمردی که خرج خانواده‌اش را می‌دهد، بگیرم، به دلیل این‌که من یک جوانم و راه برایم باز است بنابراین حاضر به پذیرش آن کار نشدم. این کار را گذشت، مردانگی و جوانمردی می‌دانستم. به همین جهت خیلی احساس رضایت می‌کردم. درحالی‌که بعدها،‌ پس از این‌که به انجمن آمدم و ترازنامه‌ای از زندگی و کردار خود تهیه کردم و زندگی‌ام را از نو بررسی و مرور کردم، متوجه شدم که علت آن کار من در آن زمان جوانمردی نبوده است و این اندیشه و تفکر که آن پیرمرد همسر و فرزندانی دارد و نان‌آور یک خانواده است و این‌که صحیح نیست که ما، این منبع را از او بگیریم، همه کوششی بوده تا من به  انگیزه اصلی و واقعی‌ام که بازکردن جایی برای خود در اجتماع و خرید محبوبیت بوده است‌ دست پیدا کنم. من قصد داشتم بدین‌وسیله برای خود کسب نام کنم و ترس از این‌که در پشت سر من گفته شود که فروهر رفت و کار یک پیرمرد را از دست وی گرفت، باعث شد که آن کار را نپذیرم. بنابراین حتی در بررسی رفتار انسانی خود هم پی می‌برم که زیربنای ترس وجود داشته است. رفتار من،‌ انسانی بوده ولی انگیزه‌هایم با آن رفتارها همخوانی نداشته است. به این دلیل من فکر می‌کنم همه معتادان در این طبقه‌بندی جای می‌گیرند و مثل من، این خلأ در آنها نیز وجود دارد. من دوست داشتم که احساس عشق بکنم، ولی این احساس را نداشتم، زیرا در جایی که ترس حضور دارد، عشق نمی‌تواند وجود داشته باشد. جایی که خلأ و عدم‌امنیت وجود دارد، عشق نمی‌تواند خودش را نشان بدهد و چون من این توانایی را نداشتم که به عشق واقعی دست پیدا کنم، به‌دنبال یک جایگزین بودم. من به هیچ‌وجه در سن هفده‌سالگی که مصرف موادمخدر را شروع کردم این آگاهی را نداشتم، به‌دلیل این‌که با خدای خود رابطه آگاهانه نداشتم و عشقی را که لازمه رشد یک کودک است از خانواده خود دریافت نکرده بودم برای همین هم به‌دنبال جایگزینی برای آن در موادمخدر بودم. بعدها که در سن چهل‌ویک سالگی به بن‌بست رسیدم و در آن روش زندگی شکست خوردم توانستم با به‌کارگیری همین دوازده قدم به انگیزه‌ها، خلأ‌ها و نیازهایی که در من وجود داشت و یک عمر سعی می‌کردم تا آنها را به طریق دیگر پر کنم، دسترسی پیدا کنم و آن خلأ‌ها را از بین ببرم.

«خلأ معنوی» باعث شد که من به‌دنبال یک جایگزین مصنوعی برای معنویات بگردم. من به‌دنبال احساس عشق و تعلق، دوست داشتن، رفاقت، یگانگی و وحدت بودم و نخستین باری که موادمخدر را مصرف کردم، به‌نوعی احساس کردم که این گمشده‌ها را پیدا کرده‌ام. علت این موضوع را هم برایتان ذکر می‌کنم؛ در کتاب شخصیت معتاد، کتاب پایه انجمن (AA)، شخصیت‌ یک معتاد را این‌گونه تعریف کرده است: «Restless irritable discontent» ، واژه  Restless به‌معنی ناآرام، irritable به‌معنی زودرنج و حساس و discontent نیز به‌معنای ناراضی و ناشکر می‌باشد و این تعریف کاملاً شخصیت یک معتاد را نشان می‌‌دهد و من در خود و دوستانم این احساسات و خصایص را کاملاً مشاهده می‌کنم و در گذشته همه آنها را تجربه‌ کرده‌ام و در حال حاضر نیز شخصیت من تغییر چندانی نکرده و آن شخصیت سابق همچنان پابرجاست و تنها مقدرای تفاوت پیدا کرده و آن هم رحمت خداوند است که موجب می‌شود من با تکیه بر آن بتوانم در این شخصیت بیمار، تغییراتی ایجاد کنم.

در نشئگی و حالت معنوی مصنوعی، موادمخدر بدن را کرخ می‌کند، حالت رخوت و سستی به انسان دست می‌دهد و افکار بیماری را که در فرد وجود دارد تعدیل می‌کند. شما شخصی را تصور کنید که دچار توهّم، اضطراب و ترس شده و به هر دلیلی امنیت وی به خطر افتاده و احساس ترس می‌کند. این شخص به پزشک مراجعه می‌کند و می‌گوید که‌ تشویش دارد، شب خوابش نمی‌برد و اعصابش متشنج است. پزشک به او آرام‌بخش و مسکّن می‌دهد که این اعصاب متشنج و ناآرام، آرام شود. در تعریف یک معتاد گفتیم که معتاد همیشه ناآرام است.

در این خلأ معنوی معتاد، موادمخدر به این اعصاب ناآرام آرامش می‌دهد. موجب می‌شود تا فرد قدری نفس بکشد. تفاوتی هم ندارد که این موادمخدر، قانونی یا غیرقانونی باشد، چرا که تأثیر آن روی اعصاب متشنج یکی است. حال می‌خواهد تریاک باشد یا دیازپام یا استامینوفن کدئین، در هر حال بدن ما تفاوت داروی قانونی و غیرقانونی را تشخیص نمی‌دهد و نسبت به آن ماده مخدر واکنش نشان می‌دهد. احساس ترس، در اثر کرخ‌شدن اعصاب و آرام‌شدن احساس، کنار می‌رود و هنگامی‌که ترس کنار برود، انسان می‌تواند به اطرافیان خود نزدیک شود و با آنها صحبت کند؛ درحالی‌که وقتی ترس وجود دارد. همواره انسان باید مراقب گفتار خود باشد تا مبادا حرفی بزند که برای اطرافیان ناخوشایند باشد و موجب شود که ازسوی دوستان و آشنایان طرد بشود و آنها در مورد وی قضاوت منفی کنند و او را انسانی بی‌فایده بدانند. من و امثال من مایلیم که مردم درباره ما، قضاوت خوب و مثبتی داشته باشند و تلاش می‌کنیم تا با ایفای یک نقش مثبت نظر دیگران را نسبت به خود جلب کنیم. انگیزه اصلی من و امثال من در کارهایمان این است، نه این‌که سعی کنیم تا خودمان باشیم و با دیگران به آن صورت که هستیم رفتار کنیم. اصولاً‌ فرد معتاد از شخصیت خویش خبر ندارد. یک احساس گنگی در افراد معتاد وجود دارد که چیزی که هستند، نمی‌خواهند باشند. چیزی که نمی‌دانند چیست، ولی درعین حال نمی‌خواهند در آن وضعیت و حالت هم باشند و همین مسئله تضاد و تعارض‌های بسیاری را در فرد به‌وجود می‌آورد و موجب سردرگمی در زندگی معتاد می‌شود. زمانی‌که اعصاب و بدن کرخ شدند و ترس‌ها کنار رفتند، قدری احساس عشق را می‌توان تجربه کرد و در تجربه افراد عادی نیز، زمانی‌که در اثر تصادف و شدت جراحات نیاز به عمل جراحی دارند و بیهوش شده‌اند ما همین حالت را مشاهده می‌کنیم که هنگام تزریق داروی بیهوشی، حالتی بهشتی به آنها دست داده است. ولی چون یک فرد عادی عشق، وحدت و خدا و اطرافیان خود را به طور نسبی و به اندازه نیاز‌های انسانی‌اش احساس می‌کند، درنتیجه زندگی‌اش را روی این موضوع نمی‌گذارد که به روش دیگری (بیهوشی) آن حالت بهشتی را تجربه کند، برای این‌که می‌تواند این احساس را در حالت عادی نیز تجربه کند. ولی یک فرد معتاد فقط تحت‌تأثیر موادمخدر، به این احساس دست پیدا می‌کند. بنابراین تمام زندگی‌اش را روی موادمخدر می‌گذارد و به‌دنبال آن می‌رود و به مرور این موضوع، در ناخودآگاه تثبیت می‌شود. یک فرد عادی اول می‌اندیشد و بعد احساس در او پدیدار می‌شود و سپس شروع به عمل‌کردن می‌کند، معتاد دقیقاً برعکس این جریان حرکت می‌کند یعنی ابتدا عمل می‌کند، پیش از این‌که در مورد کار خود بیندیشد. به‌عنوان نمونه، من پس از یکی دوسال مصرف موادمخدر، دیگر به این موضوع فکر نمی‌کردم و بدون هیچ‌گونه فکری مصرف می‌کردم، یعنی ناخودآگاه وقتی‌که از خواب بیدار می‌شدم، پیش از صبحانه و دهان‌شستن و کارهای معمولی که بعد از بلندشدن از خواب هر فردی انجام می‌دهد، من موادمخدر مصرف می‌کردم. در رفتارهای دیگر من هم این مسئله خودش را به‌خوبی نشان می‌داد. به‌عنوان نمونه، وقتی تصمیم می‌گرفتم تا وضعیت زندگی‌ام را تغییر بدهم، نخست این کار را انجام می‌دادم و سپس آن را با مادرم در میان می‌گذاشتم و یا هنگامی که می‌خواستم کاری در رابطه با خانه و همسرم انجام بدهم، اول آن کار را انجام می‌دادم و سپس آن را به همسرم می‌گفتم. یعنی‌ پیش از هرکار، عمل کردن و سپس فکرکردن و توضیح‌دادن، در دیگر رفتارهای من نیز خودش را نمایان می‌کرد.

همان‌طور که اشاره کردید، هر انسانی در زندگی خود با تضادهایی روبه‌روست و به‌طور طبیعی باید با این تضادها برخورد کند و ضمن برخورد با آنها به احساس آرامش و لذت از حل تضادها دست پیدا کند، ولی زمانی‌که این تضادها انباشته شود، یعنی وقتی که دیگر فرد معتاد، توان برخورد نداشته باشد، به این نشئگی نیاز پیدا می‌کند و هنگامی‌که مواد را مصرف کرد و حالت نشئگی پیدا کرد، از تضادها غفلت می‌کند. به‌عبارتی روی آنها سرپوش گذاشته نه این‌که آنها را حل کرده باشد. آنگاه پس از رفع نشئگی با شکل بزرگتری از تضادها روبه‌رو می‌شود و به‌صورت یک معضل بزرگ در مقابلش قرار می‌گیرد که دیگر توان رویارویی با آن را نیز ندارد. آیا این لذتی که از نشئگی حاصل می‌شود یک لذت واقعی است؟ و آیا این لذت، سبب نمی‌شود که معتاد در درون خود نیز دچار مشکل بشود؟

همین‌طور است،‌ ببینید، وقتی من از کلمه «مصنوعی» استفاده کردم، دقیقاً به همان کاذب‌بودن آن اشاره داشتم، چرا که این حالت، حالتی نیست که ریشه‌اش از خالق برخاسته شد. این حالت به این دلیل مصنوعی و کاذب است که از یک ماده مخدر مصنوعی ناشی شده است. وضعیت معتاد همان‌طور که پیشتر نیز اشاره کردم، مانند همان بیماری است که به صورت مقطعی با یک آرام‌بخش به آرامش نسبی دست پیدا می‌کند، اما پس از مدتی، چون اعتیاد یک بیماری است و موادمخدر نیز جرقه این بیماری را می‌زند و جریان تازه‌ای را در آن وارد می‌کند، در یک سیر و مرحله‌ای این بیماری پیش‌رونده می‌شود و وضعیت بدتری پیدا می‌کند. وقتی فرد معتاد، جسماً وابستگی به موادمخدر پیدا کرد، اشتهایش کم و رنگش تیره می‌شود و در کبد، کلیه، ریه‌ها و عروقش اثر می‌گذارد و در اثر مصرف این ماده مخدر وضع جسمانی‌اش به مرور بدتر می‌شود. به‌عنوان نمونه مرفین سمی است که در اندازه معمولش مصرف پزشکی دارد، اما وقتی به سوء مصرف برسد، دیگر اعتیاد از مرحله ابتدایی‌ خود عبور می‌کند و به صورت آرام‌بخش درمی‌آید و به مرور زمان مقدار مصرف آن نیز افزایش پیدا می‌کند.

 

یعنی این سوء مصرف،‌ بیشتر از حد پزشکی می‌شود؟

بله، بیش از حدی که مصرف پزشکی دارد، درحالی‌که اگر این مصرف در حد پزشکی باشد، بدن این سم را تصفیه (Metabolise) می‌کند. ولی وقتی به سوءمصرف می‌رسد برای بدن، تصفیه و مقابله با این سم مشکل می‌شود. در این هنگام است که اثرات منفی خود را روی جسم می‌گذارد. کم‌کم تمام قسمت‌های دیگر بدن انسان نیز از لحاظ احساسی و فکری تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد.

حال اگر بخواهیم از لحاظ فکری بررسی کنیم که چگونه وضع یک معتاد بدتر و بیمارتر می‌شود، باید بگوییم که معتاد به مرور پی می‌برد که کاری که می‌کند صحیح نیست و درنتیجه اثرات منفی بیماری، پیشرفت بیماری را زیاد می‌کند و به‌دلیل این‌که کاری غیرقانونی در اجتماع انجام می‌دهد، با جامعه نیز مشکل پیدا می‌کند. مسئله‌ دیگر این است که من به هرحال در درون خود می‌دانستم که اعتیاد، خودکشی تدریجی است. حتی در حد ناخودآگاه خود نیز این امر برایم روشن بود، ولی از آنجا که ما به نوعی با ناخودآگاه‌مان نیز تماس داریم و قادریم روی احساسات و طریقه فکرکردن خود تأثیرگذار باشیم، همین دانش درونی و آگاهی از خودکشی تدریجی برای ما تولید ناراحتی می‌کند، خصوصاً زمانی‌که از مرحله طلایی و اولیه عبور کرده و به مرحله‌ اعتیاد وارد شویم. در آن زمان کم‌کم احساسات و افکار منفی مانند همان احساس خودکشی تدریجی که من داشتم و گمان می‌کردم که این احساس، واقعی است به فرد معتاد رومی‌آورد. بنابراین همین موضوع احساس منفی در من ایجاد می‌کرد، من نه‌تنها حاضر نبودم در این مورد کاری کنم، بلکه این احساس منفی را در خودم تقویت می‌کردم. این احساسات منفی را به کمک نیروی فکری خود «توجیه» می‌کردم و درنتیجه من پیش خود می‌اندیشیدم که موادمخدر تنها راه حل مشکل من است و در این  دنیا راه حل دیگری ندارم و ناچارم از آن کمک بگیرم. همچنین مهم‌ترین چیزی که در زندگی من وجود دارد، موادمخدر است. درنتیجه، معتاد ناچار است برای از دست‌ندادن آن شروع به «توجیه»، «برنامه‌ریزی» و «نقشه‌کشی» می‌کند، تا به دست پلیس نیفتد و همین عامل موجب می‌شود که به پلیس دروغ بگوید. زمانی‌که پلیس از او می‌پرسد که «نشئه‌ای یا نه»؟ برای این‌که به زندان نرود، مجبور است که بگوید: «نه». و برای او توجیه کند که به‌دلیل این‌که شب نخوابیده‌، یا بیماری دارد و یا پدر و فرزندش مرده‌اند و خیلی گریه‌ کرده‌، چنین حال و روزی دارد تا دل پلیس برای او بسوزد و رهایش کند.

این است که ذهن، همواره بیمار و بیمارتر می‌شود. خود من شاید پس از ده‌بار که این داستان‌ها را برای پلیس تعریف می‌کردم، در مرتبه یازدهم، خودم نیز باورم می‌شد که چنین اتفاقاتی افتاده است و به مرور وارد دنیای غیرواقعی می‌شدم. مکانیزمش این‌گونه است که فرد معتاد از ابتدا رابطه‌ای با خدا نداشته و معنویاتی نیز در او وجود نداشته و با وجود معنویات مصنوعی، نیازی نیز به حیطه معنویات طبیعی نمی‌بیند و درنتیجه رابطه خود را به‌طور کامل با خدا قطع می‌کند. برای این‌که نیازی برای این رابطه نمی‌بیند.

به همین جهت است که این بیماری، این‌قدر خطرناک است و معتاد در عالم بی‌خبری بدون این‌که بداند از کجا آمده و به کجا می‌رود، در این دنیا تلف می‌شود. من همین حالا نیز گریه‌ام می‌گیرد از این که یکی در این دنیا نمی‌داند که از کجا آمده و به کجا می‌رود، چه کسی وی را آورده و چه کسی او را می‌برد. پدر، برادر و خیلی از دوستان من به همین طریق و صورت از این دنیا رفتند. به همین دلیل ما مسئولیم آنچه را که می‌دانیم در اختیار دیگران بگذاریم تا هویت خود را پیدا کنند، با خالق خود آشتی نمایند و او را بشناسند، سر را روی پا و زانوانش بگذارند تا آن احساس ملاطفت و عشق و رحمت را به خوبی احساس کنند و آن امنیتی را که در کودکی در من به‌وجود نیامد، احساس نمایند. صحبتی در مورد پیشگیری کردیم و این‌که آیا می‌شود کسانی‌را که هنوز وارد این وادی نشده‌اند از ورود به این وادی (دنیای اعتیاد) برحذر داشت؟ فکر می‌کنم کسانی‌که این استعداد (اعتیاد) را دارند و خلأ معنوی در آنها وجود دارد، مشکل بتوانند از اطلاعاتی که ما به آنها در رابطه با بیماری اعتیاد به‌عنوان یک بیماری مزمن، پیش‌رونده، غیرقابل برگشت و علاج‌ناپذیر می‌دهیم استفاده کنند. بسیار مشکل است بتوان به فردی که طریقه فکرکردنش معتادگونه است و وجودش سرشار از خلأ  و ترس است، این موضوع را توضیح داد. برای این‌که فرد معتاد خودش را از دیگران متفاوت می‌داند و در اثر عدم‌ارتباط با خالق، در اثر نداشتن هویت درست و اعتماد به نفس که محصول هویت، شناخت از خود و ارتباط با خالق است معتاد از «غرور» به‌جای همه اینها استفاده می‌کند. این احساس و ویژگی را، خود ما تقویت می‌کنیم. مانند همان حالت معنوی مصنوعی که در اثر مصرف موادمخدر در مقابل معنویات طبیعی، ـ که ریشه در خداوند دارد ـ به‌وجود می‌آید. حالت اعتماد به نفس و غرور نیز همان ویژگی را دارد و در اثر کمبود اعتماد به نفس، غرور کاذب به‌وجود می‌آید. این غرور به‌تدریج تقویت می‌شود و معتاد یک حالت خدایی پیدا می‌کند و چون در ذهن و وجود او خدایی نیست که به آن متکی باشد، به ناچار خود را خدا می‌پندارد و این احساس نوعی خودمحوری را به‌دنبال دارد که این خودمحورانه عمل کردن و توجیه آن، سال‌ها و سال‌ها ادامه می‌یابد. اگر طریقه اندیشیدن کسی اینچنین  باشد و اگر ریشه‌اش در این دنیا این‌گونه شروع شده باشد، شما می‌توانید غرور کاذب را در وی ببینید.

از نظر من، برای کسی‌که استعداد اعتیاد دارد، معتادگونه و افراطی می‌اندیشد و ترس در وجودش ریشه دوانده است، کارِ‌ زیادی نمی‌توان کرد. اما برای اشخاصی که دارای چنین شخصیتی نیستند، یا اگر چنین شخصیتی نیز دارند‌ به‌صورت شدید و افراطی نیست، به این معنا که در زندگی‌شان ترس و عشق هر دو با هم به نوعی وجود دارد و مفهوم عشق را هم به نوعی تجربه و لمس کرده‌اند، می‌توان کاری کرد و راه‌حلی یافت. ممکن است بسیاری از این افراد به دلیل کنجکاوی یا به خاطر قرار گرفتن در محیطی که ایجاب می‌کند موادمخدر مصرف شود، مصرف موادمخدر را آغاز کنند. (این موضوع را می‌توان در جلسات توجیهی از طریق کار فرهنگی و اطلاع‌رسانی و آگاه‌سازی آموزش داد تا مصرف موادمخدر را تجربه نکنند) به هر حال، چه کسی دارای این شخصیت افراطی مستعد اعتیاد باشد و چه نباشد، هرکس در اثر مصرف ممتد موادمخدر از نظر جسمی و روحی به این مواد معتاد و وابسته می‌شود. وابستگی شخصی که ریشه و عشقی دارد، به این مواد کمتر است چرا که نوع طبیعی این عشق را نیز احساس کرده است. اما شخصی که این ریشه و عشق را ندارد هر لحظه به این مواد وابسته‌‌تر می‌شود و اگر لطف خدا شامل حالش نشود تا آخر عمر، به این وابستگی ادامه می‌دهد. به همین دلیل است‌که تعدادی برای بهبودی قابل دسترسی هستند و عده‌ای نیز نیستند.

آیا برای شخصی که معتاد است و به مرحله استیصال نیز نرسیده است، می‌توان کاری کرد؟

ما هم‌اکنون روشی به نام مداخله (Intervention) داریم که مدت‌هاست رایج شده و متخصصانی هستند که قادرند این کار را انجام دهند. اما در کشور ما نیستند. با این وجود ما نیز اطلاعاتی در این رابطه داریم و قسمتی از کتاب من نیز به‌نام «عطش برای آزادی» به موضوع مداخله اختصاص دارد. در این روش ما مرحله «آخر خط» و «استیصال» را به‌طور مصنوعی ایجاد می‌کنیم تا اگر قرار است که معتاد از طریق طبیعی، پس از ده‌سال سرش به سنگ بخورد و از این جنگ و گریز خسته شود ما بتوانیم با ترفندها و راهکارهایی این را ظرف یک یا دو سال و حداکثر پنج‌سال به «آخر خط» برسانیم.

 

آیا ممکن است سرپل‌های این روش را به‌طور خلاصه توضیح بدهید.؟

علت اصلی، که خود من حاضر شدم طریقه زندگی دیگری را انتخاب نمایم، مصیبت‌ها، بدبختی‌ها و مشکلاتی بود که در اثر زندگی معتادگونه متحمل شدم. به همین دلیل من با برخوردهای شدید و سخت با معتادان موافقم، اگرچه بسیاری معتقدند این برخوردها غیرانسانی است، اما در نظر من، همین می‌تواند رسیدن به آخر خط را تسریع کند. براین اساس من معتقدم که وقتی می‌گویند با معتاد باید انسانی رفتار کنیم، راه را برای معتاد بازگذاشته‌ایم تا آن‌گونه که مایل است حرکت کند و به جلو برود و تا آخر عمر نیز متوقف نشود. عده‌ای هم خودشان این سیر نزولی را طی می‌کنند و از لحاظ عاطفی به بن‌بست می‌رسند. بسیاری از کسانی‌که به انجمن‌ معتادان گمنام می‌آیند، از لحاظ تحصیلی، اقتصادی و اجتماعی هنوز دارای پایگاهی هستند، با این همه، در این طبقه‌بندی وارد می‌شوند. این افراد از لحاظ عاطفی دیگر نمی‌توانند وضعیت موجود را تحمل کنند و هنوز پول، موقعیت اجتماعی و خانواده خود را از دست نداده‌اند. اما اینها در اکثریت نیستند. این افراد هم فشارهایی را احساس کرده‌اند که به این حالت و احساس رسیده‌اند، به‌عنوان نمونه، وقتی دختر فرد معتاد با وی محترمانه رفتار نمی‌کند و به‌عنوان یک معتاد با پدرش برخورد می‌کند، این مسئله برای شخص معتاد یک شکست عاطفی محسوب می‌شود. همچنین همسر معتاد، احترامی را که لازمه یک همسر است به او نمی‌گذارد و یا کسی‌که کارمند شخص معتاد است، در صحبت‌هایش شرط احترام به رئیس را ـ آن‌گونه که باید و شاید ـ به‌جا نمی‌آورد. و این سبب می‌شود که معتاد به آخر خط برسد و معتادانی که در اثر تحمل چنین فشارهای عاطفی و بی‌احترامی و بی‌حرمتی به این نتیجه می‌رسند که اعتیاد را کنار بگذارند،کسانی هستند که بیماری‌شان شدید نیست. از یک‌سو شخصیت افراطی آنها و ازسوی دیگر نیاز و عطش معنوی آنها در حدی نیست که تا آخر عمر همه‌چیزشان را فدای این راه بکنند.  اینها کسانی هستند که ارتباط «معنوی طبیعی» با خالق خود دارند. به همین دلیل، خود را کاملاً در آن سیر «معنوی مصنوعی» فدا نمی‌کنند. اما اکثریت معتادان این کار را می‌کنند و لازم است که حتماً آنها را متوقف کرد. من بار آخری که در زندان، مصرف موادمخدر را ترک کردم ـ که تا امروز هم ادامه پیدا کرده است ـ از ترس بازگشت به زندان، سراغ بزهکارها و خلافکارانی که با آنها مراوده داشتم نگرفتم. به جهت این‌که در زندان به من سخت گذشته بود. ترک آخر من بسیار سخت و دشوار بود. البته همه انسان‌ها فراموشکارند، به‌خصوص معتادها خیلی سریع فراموش می‌کنند، ولی آن سختی و فشار زندان به قدری زیاد بود که دست‌کم تا یک ماه آن را به یاد داشتم و سراغ کسی نرفتم و در همان مدت بود که گشایش و فرجی حاصل شد و راهی باز شد تا من به مسیر بهبودی هدایت شوم، یعنی این ترس تا مدتی روی من اثر گذاشت. همان عاملی که تا آن زمان باعث تباهی من در زندگی شده بود، موجب شد تا من مدتی دوام بیاورم و سپس لطف خداوند مرا به مسیر دیگری هدایت کرد تا بتوانم راه بهبودی را طی کرده و به زندگی کنونی‌ام برسم.

پس اعتیاد می‌تواند جرم هم تلقی شود، زیرا گاهی تعزیر، جریمه و زندان هم در مورد آن اعمال می‌شود و مفید نیز هست، بنابراین ‌مرز بین جرم تلقی‌کردن و بیماری تلقی‌کردن در جامعه چیست؟

البته اینها هنوز گنگ و مبهم است. در گفت‌وگوی قبل هم ما درباره این موضوع صحبت کردیم. به هر حال در کشورهای دیگر هم مصرف موادمخدر و داشتن اعتیاد جرم است، در امریکا نیز این چنین است. در امریکا مرا به‌عنوان «Under the influence» یعنی «تحت‌تأثیر موادمخدر» زندانی کردند. در ایران نیز این‌گونه است و می‌‌گویند شما تحت‌تأثیر موادمخدر هستید و مواد مصرف کرده‌اید و به همین جهت شما را دستگیر می‌کنند. مرز بیماری و جرم جایی است که فرد بخواهد از این نوع زندگی رها شود. از این به بعد، دیگر گویا تفاهم و توافق بین‌المللی به‌وجود می‌آید، در امریکا و ایران هم این‌گونه است که از زمانی که فرد میل به تغییر پیدا می‌کند و دیگر گرایشی به مصرف مواد ندارد، این فرد را بیمار می‌شناسند. حال این موضوع از نظر قانونی،‌ جایگاه مشخصی در امریکا و ایران نیز ندارد، اما تفاهمی در این میان وجود دارد و قاضی هم این را پذیرفته است. به‌عنوان نمونه، من بار آخری که در امریکا مقابل قاضی قرار گرفتم، گفتم از زندگی گذشته‌ام خسته شده‌ام و قصد دارم تغییر کنم. قاضی قرار بود بین یک تا سه سال به من زندان بدهد. بعد از هفتاد روز که من در زندان بودم، قاضی مرا آزاد کرد و گفت: «به نظرم می‌رسد که تو قابل تغییری و در زندان نمی‌توانی تغییر کنی و باید در جای دیگری به این تغییر بررسی» بعد من به انجمن AA و NA آمدم و در آنجا از طریق بازپروری به این تغییر رسیدم. این تفاهم، در ایران و دنیا وجود دارد که اگر معتادی بخواهد تغییر پیدا کند، طبق تشخیص قوه‌‌قضاییه ـ حتی اگر در قانون‌ هم چنین چیزی وجود نداشته باشد ـ این فرصت را به شخص معتاد می‌دهند. هم‌اکنون در این زمینه‌ صحبت‌هایی نیز آغاز شده و قرار است که ما با قوه‌قضاییه هم در میان بگذاریم. همچنین در قم و اصفهان نیز  صحبت‌های ثمربخشی شده است. موضوع صحبت این است که مقامات قضایی کسانی‌را که تشخیص می‌دهند که زندان دیگر برای آنها نمی‌تواند کاری کند و چیزی به معتاد یاد بدهد به ما معرفی ‌کنند. البته ارتباط ما با آنها عمدتاً از طریق کانون‌های «تولد دوباره» است چون، در خارج از کشور قاضی الکلی‌ها را به انجمن «AA» می‌فرستد و به آنها می‌گوید: «به جای زندان بیست تا بیست و پنج جلسه به  AA برو و بعد بیا اینجا ببینیم که در چه حالی هستی.» حدود هشتادوپنج‌درصد از الکلی‌ها احتیاج به سم‌زدایی ندارند و فقط درصد کمی باید سم‌زدایی کنند که سم‌زدایی آنها نیز بیشتر از دو یا سه روز طول نمی‌کشد.

درنتیجه قاضی تعداد زیادی از الکلی‌ها را به جرم رانندگی در حال مستی یا تظاهرات مستانه یا به هر دلیل دیگری که دستگیر شده‌اند، به جای زندان به انجمن الکلی‌های گمنام  AA می‌فرستد، تا شاید بهبود یابند. در ایران معتادان، معمولاً یا هروئینی هستند یا تریاکی و نیاز به سم‌زدایی دارند، درنتیجه قاضی نمی‌تواند اینها را به انجمن معتادان گمنام بفرستد، برای این‌که انجمن معتادان گمنام،‌ سرویس سم‌زدایی و بازپروری ندارد، اما مؤسسه خیریه «تولد دوباره» که ما چارچوبی برای آن تدوین کرده و آن را به ثبت رسانده‌ایم، در همین کانون‌هایی که به صورت صحرایی احداث کرده‌ایم، معتادان را یک ماه بستری می‌کنیم و آنها مراحل فیزیکی را طی می‌کنند و سپس با اصول اولیه آشنا می‌شوند. آنگاه آنها را به انجمن NA ارجاع می‌دهیم. این قسمت، بخشی است که در آینده با قوه‌قضاییه ارتباط پیدا خواهد کرد و به‌جای این‌که معتاد را به زندان بفرستد ـ که هزینه‌اش بالاست ـ به مراکز ما می‌فرستند و در اینجا ما با همین فلسفه‌ای که‌ پیروش هستیم، آنها را آشنا می‌کنیم و برای تداوم بهبودی به انجمن معتادان گمنام معرفی می‌نماییم.

این برخورد فردی با معتادان است، ازسویی ما در سیستم اداری نیز به‌طور گسترده دچار این معضل هستیم و مسئولان ادارات هم متوجه این مسئله شده‌اند. اگر آنها بخواهند که برخوردی اصولی و انسانی با این مسئله داشته باشند. به طور «سیستماتیک» چه باید بکنند؟ آیا باید آنها را به انجمن‌های مختلف هدایت کنند و یا اخراج کنند و تحت فشار بگذارند… تا فرد معتاد احساس کند که در حال از دست دادن کارش است؟ آیا شما راهکاری برای این مسئله دارید؟

سیستمی به‌نام «Employee assistance Program»  وجود دارد که به‌معنای «برنامه کمک به کارمندان» است و برای ادارات و مؤسسه‌ها طراحی شده است. این سیستم در قسمت اعتیاد فعال‌تر است، با این حال در قسمت خانوادگی، روانی و…  نیز در رفتار کارکنان تأثیرگذار هستند. چنین سیستمی در ایران وجود ندارد و بیشتر حراست ادارات با این پدیده برخورد می‌کند و البته این قسمت‌ها هم می‌توانند آموزش ببینند تا برخوردها به شکل مثبتی صورت بگیرد. تا راه‌حلی نیز ارائه گردد. به‌عنوان نمونه، حراست برخورد انضباطی می‌کند، یعنی به کارمند می‌گوید که یک‌ماه وقت داری تا خودت را درست کنی و سپس مراجعه کنی، ما نیز حمایتت می‌کنیم و دوباره به کارت برمی‌‌گردی، ولی این‌که چگونه ظرف یک‌ماه این فرد خودش را درست کند، قابل بحث است. یک عده به پزشکان و بیمارستان‌ها مراجعه می‌کنند، ولی در حال حاضر یک برنامه منسجم بازپروری برای کارمندان دولت نداریم. ما مقداری اطلاعات در این مورد داریم، اگرچه شخصاً در این قسمت کار نکرده‌ام، ولی دوره‌هایی در خارج از کشورش را دیده‌ام. با این وجود، هنوز این سیستم را پیاده نکرده‌ایم و دلیلش هم این است که آنقدر در اجتماع ما مشکل اعتیاد حادّ است که ما نتوانسته‌ایم به این موضوع بپردازیم، اما در برنامه ما هست که از نقطه‌ای به‌عنوان الگویی مدرن آن را پیاده کنیم.

آیا سرفصل‌های تبیین‌شده‌ای نیز هست تا اگر کسی خواست الگویی داشته باشد، بتواند از آنها استفاده کند؟

خیر.

 

اشاره کردید که مشکل اعتیاد در ایران حادّ است، آمار هم نشان می‌دهد که ایران با یک جمعیت هفتادمیلیون‌نفری بیش از پنج‌میلیون، معتاد دارد. ایتالیا با همین جمعیت، سیصدهزارنفر معتاد دارد. با توجه به این موضوع، آیا اعتیاد صرفاً یک خلأ معنوی است یا مسائل اجتماعی هم می‌تواند در بروز آن دخیل باشد؟

به‌طور قطع، مسائل اجتماعی نیز در آن نقش دارد. «خلأ معنوی» یک مسئله کلی و ریشه‌ای است که خود من بارها با آن برخورد داشته‌ و دارم، اما قطعاً مسائل دیگری هم در آن دخالت دارد. به‌عنوان نمونه، در ایتالیا و فرانسه عمدتاً الکل مصرف می‌شود «Social drug»  یا دارو و موادمخدر پذیرفته شده در اجتماع آنها الکل است، اما در ایران این ماده مخدر تریاک است. تعداد معتادان به الکل در ایتالیا، کمتر از فرانسه است. تک‌تک اینها جای گفت‌وگو دارد و من نمی‌خواهم زیاد وقتم را روی اینها بگذارم، اما در هر حال ایران و امریکا را مقایسه می‌کنم؛ دو کشوری که  در خیلی جهات با هم در تضادند، اما درصد معتادانشان به یک اندازه است. فشارهای اجتماعی در امریکا با فشارهای اجتماعی در ایران، دلایل متفاوتی دارد. ولی در هر دو کشور فشارهای اجتماعی هست. در امریکا، خانواده به هم خورده و از هم پاشیده است. به‌طوری‌که احترام به خانواده و محوریت خانواده در امریکا معنا ندارد. درصد طلاق، بالا و بالاتر می‌رود و تعداد دخترهایی که زیر سن قانونی هستند و باردار می‌شوند آنقدر وحشتناک است که اصلاً نیازی به بازگویی ندارد. فقط می‌توان گفت، بسیار وحشتناک است. آمار تجاوزهای فیزیکی و جنسی از هر سه نفر به یک نفر رسیده است. شخصی که به او تجاوز شده، چگونه می‌تواند خودش را از این موضوع رها کند؟ فشارهای آنها به این صورت است و به همین جهت نیز امریکا چهل میلیون الکلی دارد.

امریکا از نظر موادمخدر، چه تعداد معتاد دارد؟

رقم هروئینی و معتاد در آنجا، پایین‌تر است. رقم هروئینی‌های آنها شاید زیر یک میلیون نفر باشد. داروی مخدر پذیرفته شده آنها و مورد قبول اجتماعشان، الکل است و هروئین و تریاک و مواد افیونی و کوکائین نیست. در آنجا، معتاد به کوکائین، هروئین، تریاک و قرص نیز دارند، ولی بیشتر معتادان آنها در حدود چهل میلیون، یعنی نود درصد، الکل و داروهای مجاز مصرف می‌کنند که پس از مراجعه به روان‌پزشک‌ها از آن استفاده می‌نمایند. اما فشارهای ما از نوع دیگری است. وضعیت جمعیت ما و همچنین تضادی که میان جمعیت جوان و پیر وجود دارد و این‌که هفتاددرصد جمعیت ما زیر سی‌سال است. در موردکسانی‌که به انجمن ما مراجعه می‌کنند، اگرچه از لحاظ معنوی و عاطفی وضعیتشان درست می‌شود و از خودشان شناخت پیدا می‌کنند، اما هنگامی‌که می‌خواهند وارد اجتماع شوند، درحالی‌که همه‌چیز را پشت سرشان سوزانده‌اند، آیا این امکان وجود دارد که روزی این افراد صاحب خانه شوند؟ خود این موضوع تولید فشار می‌کند و باعث می‌شود که برای رهایی از این مشکلات، مجدداً مواد را مصرف کنند و ترس از چیزی که می‌خواهند و می‌دانند به آن نمی‌رسند، به‌قدری در آنها رو به افزایش است؛ که دوباره به مواد روی می‌آورند و می‌گویند من که به جایی نمی‌رسم، پس بهتر است به مسیر گذشته زندگی برگردم. به این ترتیب،  فرد از نو به مصرف انواع موادمخدر روی می‌آورد. فشارهای اجتماعی ما در ایران، بیشتر در این قسمت است و به جایی می‌رسد که به آینده خودش اعتمادی ندارد و نمی‌داند که به کجا می‌رود.

 

آیا امکان دارد مکانیزم «ارتباط با خالق» را که شما معتادان را به سوی آن رهنمون می‌شوید، بیشتر توضیح دهید؟ آیا مکانیزم ارتباط با خالق را به‌عهده فرد می‌گذارید که لطف خدا شامل حالش بشود با این‌که ازسوی انجمن راهکاری برای تقویت ارتباط با خالق وجود دارد؟

من تجربه خود را که عمومیت هم دارد می‌گویم. اصولاً به باور من جدا از این‌که یک معتاد در حال بهبودی هستم و همچنین در مورد اعتیاد، فعال و مشاور نیز می‌باشم و از لحاظ علمی هم در رابطه با اعتیاد و ریشه‌هایش چیزهایی می‌دانم، اما در روش کار ـ چه در انجمن معتادان گمنام NA و چه در کانون‌های بازپروری «تولد دوباره» که در کمپ‌هایی  در اطراف شهر و پارک‌های ملی احداث کرده‌ایم ـ عمدتاً فلسفه و ریشه کار ما در این است که اگر ما فضای مناسبی برای بهبودی ایجاد کنیم، بهبودی و رهایی به صورت ناخودآگاه ایجاد می‌شود و این باور ماست و در عمل نیز همین کار را انجام می‌دهیم. در کانون‌های «تولد دوباره» که در حدود چهل نفر به طور متوسط ـ برطبق آمار سازمانی ـ در آن حضور دارند و گاهی این تعداد افزایش نیز می‌یابد، با این‌که ما هیچ‌گونه برنامه بهبودی و برنامه درمانی علمی برای اینها ننوشته‌ایم، اما درصد موفقیت بسیار بالاست و با هیچ جایی قابل مقایسه نیست. حتی کسانی‌که با هزینه‌های گزاف، انجمن‌های بازپروری دولتی و غیردولتی به راه انداخته‌اند و از پیشرفته‌ترین ـ از دیدگاه خودشان ـ اصول و روش‌های علمی هم استفاده می‌کنند،‌ بازدهی‌شان با ما اصلاً قابل مقایسه نیست. از لحاظ اقتصادی نیز هزینه‌های ما به مراتب کمتر از انجمن‌های مشابه است. علت اصلی آن هم این است که محور کار ما، ایمان به خداست و محور کار اینها برمبنای علم و انسان‌ها قرار دارد. در این انجمن‌ها یک روان‌پزشک یا مددکار، محور شده و برای این افراد برنامه بهبودی می‌نویسد و آن را اِعمال می‌کند. این کارها و روش‌ها با باور ما نمی‌خواند. ما معتقدیم که اعتیاد یک بیماری علاج‌ناپذیر و غیرقابل درمان است و تنهاخداوند است که می‌تواند به معتاد کمک کند. این تفکر کاملاً با تفکرآنها تفاوت می‌کند. روان‌پزشک یک انسان است و در توانش نیست که برای شخصی که بیماری‌ای علاج‌ناپذیر و پیش‌رونده و غیرقابل برگشت دارد، بهبودی ایجاد کند. این بیماری راه حل علمی ندارد. ما نمی‌توانیم به معتادی که حق انتخاب خود را از دست داده است حق انتخاب بدهیم. اگر بتوانیم به معتاد آموزش دهیم و وادارش کنیم که در مصرف موادمخدر کنترل داشته باشد و تشخیص بدهد که اگر موادمخدر را مصرف کند، این امکان هست که همسرش از وی طلاق بگیرد و درنتیجه ضرورت عدم مصرف مواد را درک کند و یا این‌که اگر می‌خواهد به سر کارش برود، درک کند که منطقی و صحیح نیست موادمخدر را مصرف نماید. اگرکسی بتواند این تفکر را در معتاد ایجاد کند، می‌تواند بگوید که او را درمان کرده است. البته چنین چیزی وجود ندارد. حتی مختصصان و پزشکانی که از این طریق، کار و فعالیت می‌کنند و بسیاری نیز از نظر اقتصادی بهره زیادی از این مقوله برده و می‌برند نیز خودشان می‌دانند که اعتیاد علاج و درمان قطعی علمی ندارد. اگر درمانی هم داشته باشد، همین درمان معنوی است. با «ایمان درمانی» می‌توان به معتاد کمک کرد؛ به همین جهت ما در این کانون‌های تولد دوباره یا در انجمن معتادان گمنام، فقط فضای بهبودی را مهیا می‌کنیم. منظور از فضای بهبودی این است که ما تجربه خودمان را با فردی که وارد این انجمن‌ها می‌شود در میان می‌گذاریم و به او اجازه می‌دهیم که مسیر را خود انتخاب کند. چگونگی رسیدن به ایمان برای شخص من به این شکل بوده که من خودم شخصاً انسان مطردوی بودم که از همه جا در آخر کار رانده شدم و دقیقاً در همین‌جاست که فلسفه رسیدن به آخر خط و همچنین اهمیت رسیدن به آخرِ خط و خسته‌شدن از بلایایی که اعتیاد بر سر انسان می‌آورد، اهمیت پیدا می‌کند و از نظر ما این الزامی است که معتاد به آخر خط برسد تا قابل درمان باشد. حال، آخر خط یکی عاطفی است، یعنی شخصی که اصولی مانند احترام برایش دارای ارزش است و دخترش به وی بی‌اعتنایی می‌کند و کارش خدشه‌دار می‌شود، به آخر خط می‌رسد.

 

بنابراین باید آخر خط هر شخصی را شناخت. تا بتوان رسیدن به آن را برای وی کوتاه کرد؟

بله، برای شخصی که آخر خط، بی‌اعتنایی فرزندش به وی است، ممکن است بی‌احترامی اولیه نتواند  برای تغییر در وی جرقه‌ای بزند، ولی اگر دختر و همسر فرد معتاد با یک «متخصص مداخله» صحبت کنند و وضعیت شخص معتاد را تشریح کنند، من به‌عنوان یک مشاور می‌توانم متوجه شوم که این شخص از لحاظ عاطفی به آخر خط رسیده است یا نه. در این هنگام به دخترش می‌گویم که شما همان بی‌اعتنایی را ادامه بده و مرتبه ‌بعد نیز که چهره پدرت نامرتب و آشفته بود، به‌ وی بگو که پدر  من خجالت می‌کشم از این‌که شما به مدرسه من بیایی. این دختر با این حرف خود می‌تواند آخر خط را برای پدرش جلو بیندازد، درحالی‌که ممکن است به‌طور طبیعی یک سال دیگر این معتاد به این حد برسد. یا این‌که همسر این شخص بگوید که «من از این‌که در برابر همسایه‌ها حاضر شوم، خجالت می‌کشم». درحالی‌که ممکن است که تا این لحظه همسر فرد معتاد به جهت این‌که فکر می‌کند، که حرمت شوهر را نگاه‌داشتن، ارزش است، هیچ‌گاه این سخنان را به او نگفته باشد. اما من معتقدم که وی حتماً باید این حرف را به همسرش بزند تا غرور معتاد جریحه‌دار شود و تکانی بخورد. اینها همه مربوط به روش مداخله است. برای معتادی هم که در خانه‌اش خوابیده و مادر وی خرجش را می‌دهد، روش مداخله این‌گونه است که مادر او دیگر خرجش را ندهد و به او این راه‌حل را پیشنهاد کند که به انجمن  NA و یا کانون «تولد دوباره» برود و در آنجا بستری شود. حالا اگر کسی نیز پولدار باشد و بخواهد در کلینیک‌‌های گران‌قیمت و بیمارستان بخوابد، تفاوتی نمی‌کند، ولی در هر حال باید بستری شود و در زندگی تغییر روش بدهد، اگرنه، خانواده وی نباید او را بپذیرند و در زیر یک سقف با او زندگی کنند. خانواده‌اش باید به وی تذکر بدهند که در جهت خودکشی تدریجی گام برمی‌دارد. بیماری اعتیاد یک بیماری خانوادگی است که پدر، مادر، فرزند، خواهر و برادر شخص معتاد را نیز بیمار می‌کند و در آنها تأثیر می‌گذارد، به همین دلیل ما روش مداخله در مورد شخص معتاد خانواده وی اعمال می‌کنیم.

 

آیا آقای بوش رئیس‌‌جمهور امریکا نیز جزو همین افراد تولد دوباره یا Borned again است؟

Borned again یا تولد دوباره با اینها فرق می‌کند.

 

گفته می‌شود چون آقای بوش به‌شدت الکلی بوده، همسر آقای بوش از خانه‌اش با دو بچه قهر می‌کند و به یکی از دوستانش که مذهبی بوده سفارش می‌کند که با شوهر وی تماس بیشتری بگیرد. هم‌اکنون نیز بوش به همه می‌گوید که مشمول لطف خدا بوده و حضرت مسیح(ع) وی را نجات داده است و واژه «تولد دوباره» را در همه‌جا به‌کار می‌برد.

برای این‌که این مسئله تفکیک شود و وضعیتش روشن گردد، باید بگویم که تولد دوباره‌ای که آقای بوش از آن صحبت می‌کند، با داستان و روش و مکتب ما با توجه به انجمن‌هایی که ما به آن تعلق داریم، تفاوتی عمده دارد. افرادی چون بوش مذهبی هستند، به این معنی که طریقه رهایی‌شان از طریق مذهب است و به اینها «Re borned Christian» گفته می‌شود، یعنی کسانی‌که «تولد دوباره مسیحی» دارند و از طریق کلیساها عمل می‌کنند و به کلیسا تعلق دارند و همچنین کلیسای جدیدی نیز ایجاد شده است که با این امور عادی و معمولی فرق دارد. یک مکتب و فرقه جدیدی ایجاد شده که پیروان آن خود را کاتولیک یا پروتستان نمی‌دانند، بلکه یک فرقه مجزا هستند.

آقای بوش نیز از این دسته است؟

بله، این افراد ـ ازجمله بوش ـ از طریق مذهبی و کلیسای  «Re borned Christian» اعتیاد خود را کنار گذاشته‌اند، اما انجمن‌های ما، ازجمله معتادان گمنام NA و یا الکلی‌های گمنام  AA، انجمن‌هایی هستند که متکی به نیروی مافوق هستند و از مسلمان و غیرمسلمان و یهودی و زرتشتی و بودایی و… در انجمن‌های ما حضور دارند و فعالیت‌های ما هیچ ربطی به مذهبی خاصی پیدا نمی‌کند. ما خداوند را برای هرکس آن‌گونه که درک می‌کند ترسیم می‌کنیم، حال برای شخصی ممکن است این عشق و راهنما، مسیح‌(ع) باشد و یاحضرت محمد(ص). شخصی هم ممکن است که این مسیر را با عشق به غروب آفتاب و یا… تجربه‌‌های معنوی‌ای که پیدا کرده طی کند.

من تجلّی یکی از صفات خداوندی را در یک جلسه معتادان گمنام حس کردم و با آن روبه‌رو شدم، من در آن زمان خود را مطرود و منفور می‌دانستم. مدت‌ها بود که احترام به خود را از دست داده بودم و احترامی را هم که دیگران به من می‌گذاشتند، از دست رفته بود و احساس عشق و رفاقت و صمیمیت نیز دیگر وجود نداشت. به این جهت که در دوران آخر اعتیاد، دیگر آن احساس معنوی مصنوعی وجود ندارد و پس از مدتی از بین می‌رود و فقط آن فکر بیمارگونه که من ممکن است روزی مجدداً به آن حالت معنوی مصنوعی برگردم، در انسان وجود دارد. من بارها حالت نشئگی را که آنقدر شدید است که فرد را به حالت بیهوشی می‌برد و تنفس را هم ممکن است قطع کند و باعث مرگ بشود،  تجربه کرده‌ام. در آن زمان، نیازهای انسانی من حتی به صورت مصنوعی نیز دیگر تأمین نمی‌شد. به دلیل این‌که احساس می‌کردم همه‌چیز خود را از دست داده‌ام. تمایل به بازگشت به وضعیت گذشته را در خود احساس می‌کردم، تا این‌که وارد یکی از جلسه‌های انجمن معتادان گمنام شدم و در آنجا بود که مشاهده کردم همه دست خود را بلند می‌کنند و خود را معتاد معرفی می‌کنند. سپس نوبت به من که رسید، من نیز دستم را بلند کردم و خود را یک معتاد معرفی کردم، در آن زمان، اسم مستعاری به نام فرانک داشتم. اولین تجربه روحانی و معنوی من در این لحظه بود. من برای نخستین‌بار در فضایی قرار گرفتم که تشویق شدم تا حقیقت را بگویم، زیرا تنها معیار و محوری که در آنجا دارای ارزش و اعتبار بود، صداقت بود. وقتی که من دیدم یک انسان بسیار قوی و نیرومند دست خود را بلند می‌کند و خودش را به‌عنوان یک معتاد معرفی می‌کند، تعجب می‌کردم؛ چرا که ما هیچ‌وقت اعتیاد خود را به گردن نمی‌گرفتیم و همیشه سعی می‌کردیم به دیگران بقبولانیم که ما معتاد نیستیم. در آن فضا، اشخاصی بودند که صداقت را تجربه کرده بودند و محیط صادقانه‌ای را ایجاد کرده بودند و من نیز به آن فضا وارد شدم. در آن محیط من احساس کردم که می‌توانم خودم باشم و اسم واقعی خود را بگویم و این‌که من هم معتادم، از خیابان‌ها آمده‌ام، مکانی را ندارم، به آخر خط رسیده‌ام و همه‌چیز خود را از دست داده‌ام؛ به این جهت که واقعیات آن فضا صداقت را می‌پذیرفت و باور ما نیز این بود. چه در انجمن معتادان گمنام و چه در کانون‌های تولد دوباره، ما فضایی به‌وجود می‌آوریم که اگر معتاد تمایل به تغییر دارد، آنجا را امن و مناسب تشخیص بدهد و بتواند تغییر کند. ما در این مکان‌ها، دکتر و روانشناس و کارشناس وسایل قهریه نیز نداریم. فقط باورهای ما، آنجا را محیط امنی می‌کند تا اگر شخصی طالب و تشنه این بود که  از مسیر معنوی مصنوعی به مسیر معنوی طبیعی وارد شود، در آنجا بتواند این کار را انجام دهد. من احساس می‌کنم افرادی که به جلسه معتادان گمنام وارد می‌شوند، به من علاقه دارند و ساده‌ترین رابطه معنوی که هر عضو انجمن در وهله اول پیدا می‌کند همین عشق و علاقه است. اینجا مکانی است که همه را می‌پذیرد و به من به همان شکلی که هستم علاقه‌ دارند و این از صفات خداوند است که بندگان خود را در هر شکل و وضعیتی که هستند،‌ می‌پذیرد و برای خدا، چهره و شرایط افراد، در پذیرش آنها تفاوتی ندارد. ما این فضا را، فضای معنوی می‌نامیم، چرا که اموری را که به خدا متصل می‌شود. این اولین تجربه ماست که به مرور تقویت می‌شود و مراحل دیگری را طی می‌کند، که همان قدم‌های دوازده‌گانه است. این دوازده قدم، همه به نوعی دیوارشکن هستند. مرحله نخست، برداشتن دیوار غرور است. چرا که در قدم اول ما اقرار می‌کنیم که در مقابل اعتیاد عاجزیم و همین اقرار ‌پتکی محکم‌ بر سر غرور کاذب ما می‌زند. زیرا معتادی که ادعای خدایی داشت، اکنون به عجز خود اعتراف می‌کند. برای یک معتاد، پذیرش عجز و ناتوانی بسیار مشکل است. چرا که حتی زمانی‌که در جوی آب می‌افتد، باز هم عربده می‌کشد و ادعا دارد که اگر شرایطش تغییر کند، به همه نشان می‌دهد که دنیا دست کیست. این ادعاها تا زمان مرگ در ذهن معتاد وجود دارد.

قدم دوم این است که به مرور ایمان می‌آوریم که قدرتی مافوق قدرت انسانی می‌تواند سلامت عقل را به ما بازگرداند و همین موضوع پتک دیگری به سر معتاد می‌زند. قدم سوم نیز این است که ما تصمیم می‌گیریم، اراده و زندگی خود را به دست خداوند بسپاریم و این نشان می‌دهد که معتاد توانایی و قدرت اداره کارهایش را ندارد، درنتیجه باید زندگی‌اش را دست خداوند بسپارد. همچنین در قدم چهارم، ما ترازنامه اخلاقی، موشکافانه و بی‌باکانه‌ای از خود می‌نویسیم، البته با توجه به قدم‌های قبلی، قدرت نوشتن آن را هم خداوند به ما می‌دهد. به دلیل این‌که هیچ‌کدام از ما توانایی روبه‌روشدن با خودمان را نداریم و در این مورد محق نیز هستیم، چرا که این تصویر هم برای ما گنگ است و هم برخلاف آن چیزهایی است که ما می‌خواهیم در ذهن خود بگنجانیم. و من متوجه شده‌ام، آن زمانی‌که در پی شغلی بودم و می‌گفتم کار آن پیرمرد را نمی‌خواهم از دستش بگیرم و آن را از انسانیت و مردانگی خود می‌دانستم و به خود می‌بالیدم و مغرور بودم که عجب انسان بزرگی هستم که به آن پیرمرد رحم کرده‌ام، تمام این مسائل از ترس درونی من سرچشمه می‌گرفت. همین مسئله نیز پتکی بر سر من بود، زیرا هیچ انسانی نمی‌خواهد خود را آدم ترسویی بداند و کارهای خوب خود را نیز به ترسش نسبت دهد.

پشت سر گذاشتن این قدم‌ها، ما را به مرحله و قدم دوازدهم می‌رساندکه در آن آمده است، با بیداری روحانی حاصل از برداشتن این قدم‌ها، ما سعی کردیم این پیام را به معتادان برسانیم و این اصول را در تمام موارد زندگی خود اجرا کنیم.

 

آیا گذرکردن از این دوازده قدم، ناخودآگاه،‌ غروری را در فرد ایجاد نمی‌کند؟ زیرا فرد فراموش می‌کند که نفس لوّامه یا ملامت‌گر هم از آنِ خداست و فکر می‌کند خودش این مراحل را به‌تنهایی طی کرده ‌است؟

می‌تواند این‌گونه باشد، ولی این با فلسفه ما همخوانی ندارد. البته بعضی‌ها اسیر آن می‌شوند و به همین دلیل، ما مراقب آنها هستیم و روی آنها کار می‌کنیم، اما چون در جلسات، مرتباً در مورد اشتباهات روز خود بحث می‌کنیم و آ‌نها را بررسی می‌کنیم، اگر هم در مسیر بهبودی قرار بگیریم، کمتر اتفاق می‌افتد که از مسیر اصلی منحرف بشویم. البته منحرف می‌شویم، چرا که به‌هرحال ما هم به‌عنوان یک انسان دارای غفلت و غرور هستیم و دچار حالتی به‌نام «خود متقی‌بینی» می‌شویم و این از خطراتی است که ممکن است به آن مبتلا شویم. این، خطری است که ما به‌صورت روزمره با آن سروکار داریم و به آ‌ن اعتراف می‌کنیم. به تدوین ترازنامه شخصی خود ادامه داده و هرگاه در اشتباه بودیم به آن اقرار می‌کنیم. بسیاری از ما برای این‌که به خطاهای خود بین دوستان اعتراف می‌کنیم، ایراد می‌گیرند و اقرارکردن را روشی مسیحی می‌دانند. درحالی‌که ما به تجربه فهمیده‌ایم زمانی‌که از اشتباهات خود حرف می‌زنیم و خودشکنی می‌کنیم، دوباره پتکی به سرمان می‌‌خورد و غرورمان شکسته می‌شود و به خودمان یادآوری می‌کنیم که ما نیز بشر هستیم و به همین دلیل ممکن است خطا کنیم. زیرا خود را در قالب یک بشر و انسان عادی می‌بینیم، درحالی‌که در گذشته ادعای خدایی داشتیم و خدا را بنده نبودیم، اما با این تفکر جدید، خود را برای اشتباهاتمان همواره ملامت نمی‌کنیم.

یعنی آنجایی که خداوند می‌بخشد، ما نیز ببخشیم؟

بله، باید بپذیریم که جایزالخطا هستیم‌،‌ زیرا ما خدا نیستیم که خطا نکنیم. در گذشته ما به خطای خود اقرار نمی‌کردیم، برای این‌که ادعای خدایی داشتیم و همین ادعا این اجازه را به ما نمی‌داد. درنتیجه دروغ می‌گفتیم و همه‌چیز را  انکار می‌کردیم. به‌دلیل این‌که فکر می‌کردیم نباید خطا و اشتباه کنیم. ولی اکنون دیگر این اجازه را به خود می‌دهیم و درنتیجه غرورمان در حد متعادلی می‌ماند و آزار زیادی نمی‌بینیم. بهتر است برگردم به بحث کسانی که از طریق مذهبی اعتیاد را کنار می‌گذارند. برای این افراد احتمال درگیرشدن با مقوله «خود متقی‌بینی»، زیاد است و کسانی‌که از طریق مسیح و کلیسا  ترک کردند، ممکن است پس از مدتی فراموش کنند که بیماری‌ای به‌نام اعتیاد داشته‌اند؛ اینان معتقدند که مسیحی نجات‌یافته هستند. یعنی این‌گونه عملکرد خود را بررسی می‌کنند،  نه به‌عنوان یک معتاد در حال بهبودی.  همچنین فراموش می‌کنند که در مقابل اعتیاد عجز دارند و فراموش کردن همین نکته که در مقابل الکل و در مقابل موادمخدر عاجز هستند و بدن آنها نمی‌تواند این را تحمل کند، زیرا از لحاظ فیزیکی هم یک الکلی، الکل را نوع دیگری تجزیه می‌کند و این تجزیه در بدن یک الکلی با بدن یک انسان عادی تفاوت دارد. از لحاظ جسمی و فیزیولوژیکی نیز این موضوع تفاوت دارد؛ یعنی سبب می‌شود تا مجدداً به مصرف الکل روی آورند و بر میزان مصرف آن نیز بیفزایند. این پدیده‌ای است که در مورد معتادان به موادمخدر نیز صدق می‌‌کند.

میل به تکرار مصرف، در معتادان بسیار زیاد است. برای الکلی‌ها از لحاظ فیزیولوژیکی بدن آنها، الکل را می‌طلبد. یعنی نوعی اشتیاق و ویار (Craving) به الکل در آنها ایجاد می‌شود. و بدنشان عطشِ نوشیدن دارد. همچنین تمام سلول‌های بدن یک الکلی، الکل می‌خواهد، درنتیجه این فرد لغزش پیدا می‌کند. اشخاصی که از طریق کلیسا موادمخدر را ترک می‌کنند، ممکن است از نو بلغزند، ولی ما همیشه در جلساتمان تأکید می‌کنیم که هنوز یک معتادیم و در مقابل موادمخدر عجز داریم و مثلاً منِ «معتاد در حال بهبودی» نمی‌توانم مقداری هروئین مصرف کنم، یا یک قرص دیازپام یا استامینوفن کدئین بخورم، چرا که بدن من نمی‌تواند جوابگو باشد و همه اینها به این دلیل است که من مشکلی به‌نام اعتیاد دارم و جنبه جسمی نیز دارد. از لحاظ روانی نیز هنگامی که من هروئین مصرف کنم، تمام معنویاتی را که کسب کرده‌ام، از بین می‌برم. امنیت عاطفی که برای من به‌وجود آمده، مجدداً از بین می‌رود و من به آن عوالم گذشته برمی‌گردم. انجمن‌های ما در امر کمک به افرادی نظیر ما موفق هستند؛ چرا که همواره این غرور و بیماری را در مقابل دیدگان فرد معتاد نگه‌می‌دارند.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط