بدون دیدگاه

بیماری اعتیاد، خلأ معنوی (بخش دوم)

گفت‌وگو با آقاي فروهر تشویقی، بخش دوم ـ20 خرداد 1382

 نخستین بخش از گفت‌وگو با فروهر تشویقی، بنیان‌گذار انجمن «تولدی دوباره» در شماره 19 منتشر شده بود و به مناسبت درگذشت آقای تشویقی، در سایت و کانال چشم‌انداز ایران بازنشر شد. بخش دوم از آن، در شماره 20 منتشر شده‌بود که این بخش نیز برای مخاطبان گرامی بازنشر می‌شود.

 

از این‌كه با وجود گرفتاری‌های مقدسی كه به آن اشاره كردید، وقت خود را در خدمت خوانندگان چشم‌انداز ایران گذاشتید، بسیار سپاسگزاریم.

  در گفت‌وگوی قبلی به مطالبی اشاره كردید كه برای همة ما آموزنده و سودمند بود، مبنی بر این‌كه در پرتو تجربة جهانی معتادان گمنام ـ كه در ایران هم بومی شده است ـ به دستاوردهایی رسیده‌اید و مهم‌ترین بخش این دستاوردها، این است كه اعتیاد عمدتاً جرم نیست، بلكه یك بیماری است؛ كه این بیماری دارای پنج ویژگی است:

  نخست آن‌كه بیماری اعتیاد مزمن است، دوم این بیماری پیش‌رونده است و حتی با ترك موادمخدر نیز به پیشروی خود ادامه می‌دهد، سوم، بیماری‌ای برگشت‌ناپذیر می‌باشد. چهارم، بیماری اعتیاد كشنده است و پنجم، به لحاظ علمی، پزشكی و روان‌پزشكی درمان‌ناپذیر می‌باشد. همچنین اشاره كردید كه منشأ بیماری اعتیاد، «خلأ معنوی» است و درمان آن نیز راه‌حلی معنوی دارد و عمدتاً از طریق ارتباط با «نیروی مافوق» صورت می‌گیرد.

  پیش از این گفتید كه ابتدا معتاد با اختیار خودش موادمخدر را مصرف می‌كند؛ ولی در جریان مصرف، این گزینش و اختیار از او گرفته می‌شود و خود بردة موادمخدر شده و تحت اختیار آن قرار می‌گیرد و كسانی‌كه معتاد می‌شوند قادر به این جمع‌بندی نیستند كه بلای خانمان‌سوزی كه بر سر دیگران آمده و می‌آید و آنها را به مرگ و نیستی می‌كشاند، بر سر آنها نیز خواهد ‌آمد. به عبارت دیگر، خود را با آنها مقایسه نمی‌كنند؛ بلكه معتقدند كه با دیگران متفاوت هستند و منشأ این تفكر می‌تواند، غرور، اعتماد به‌نفس كاذب و احساس داشتن  قدرت انتخاب و… باشد. اشخاصی كه الكل را تجربه می‌كنند،  ابتدا می‌گویند: «بنوش ولی كم بنوش»، اما با نوشیدن گیلاس اول، اختیار از دست آنها خارج می‌شود.

  در جریان این گفت‌وگوها در ما تحولی ایجاد شد و كلام خدا در قرآن برایمان ملموس و عینی شد. خدا به حضرت آدم(ع) می‌فرماید: «ولا تقربا هذه‌الشجره» (اعراف: 19) یعنی به درخت ممنوعه نزدیك نشوید. چرا كه با ظاهری آراسته به‌جای آب، سراب می‌دهد و انسان را با خود می‌برد.

  در این باره پرسش‌هایی نیز برای ما مطرح شد:

  همان‌طور كه اشاره كردید شخص معتاد، اختیاری از خود ندارد، شاید بتوان گفت مانند شخصی است كه سیل او را در مسیلی باشتاب می‌‌برد، مگر این‌كه به تخته‌سنگی و به تنه و شاخة درختی برخورد كند و لطف خداوند شامل حال او شود، همچنین توقف و سكونی در او ایجاد نماید و با این نقطه‌عطف به ارادة ترك موادمخدر برسد. مأموریت انجمن معتادان گمنام  (NA) از اینجا شروع می‌شود؛ وقتی معتاد اراده‌ای برای ترك موادمخدر از خود نشان بدهد، دست او را می‌گیرد و قدم‌به‌قدم وی را راهنمایی می‌كند و زمانی‌كه معتاد به اوج درماندگی،‌ استیصال و عجز برسد و از ته دل خدا را یاد كند، پروسة بهبودی‌اش آغاز می‌شود.

  از حضرت یوسف(ع) پرسیدند: بهترین و لذت‌بخش‌ترین لحظة زندگی‌ات چه زمانی بوده است؟ وی در پاسخ می‌گوید: «هنگامی‌كه در ته چاه بودم و حتی از فرزندان پیامبر یعنی برادرانم نیز قطع امید كرده بودم، خدا را از ته دل یاد كردم كه همان اسم اعظم بود.»

  اسمی كه انسان در اوج نیاز و به‌هنگام شدت استیصال، با آن خدا را یاد كند، همان اسم اعظم است. پرسش اینجاست كه معتاد چگونه به چنین نقطه‌عطفی می‌رسد؟ با توجه به این‌كه شما نیز راه درمان اعتیاد را ارتباط با خالق و گرمی و همبستگی كانون خانواده می‌دانید، لطفاً مكانیزم و چگونگی برقراری ارتباط معتاد با خالقش را تشریح كنید. مسلماً همه در ناخودآگاه خود با خالق خویش ارتباط دارند، ولی لطفاً‌ توضیح دهید كه چگونه این ناخودآگاه را به خودآگاهی تبدیل می‌كنید و دوازده قدم رهایی‌بخش را آغاز می‌كنید؟

   آیا بشریت، تجربة جهانی و تجربة معتادان گمنام،‌ راهكار میان‌بُر و كوتاهی دارد تا پیش از این‌كه معتاد به مرحلة عجز و استیصال برسد، از رسیدن معتاد به آخر خط جلوگیری كند؟ آیا راهی اندیشیده شده تا  هزینه‌های فردی و اجتماعی بیشتری پرداخته نشود؟

  در گفت‌وگوی قبلی مرحلة‌ نشئگی معتاد را توضیح دادید. باور نیز داریم كه اعضای انجمن،  این مرحله را از سر گذرانده‌اند. شما برخلاف پزشكان از این مرحله به‌راحتی عبور نمی‌كنید، به همین جهت معتاد با شما همدلی و همخوانی كرده و گام‌به‌گام دوازده‌قدم رهایی را، با شما همراه می‌شود تا به سر منزل رستگاری برسد.

  شما لذت كاذب نشئگی و عوارض منفی آن را برشمردید، آیا می‌توان بدی نشئگی را نیز در همان مقطع نشان داد و صرفاً به بدی عوارض آن اكتفا نكرد؟ مثلاً یك پزشك حاذق می‌داند كه مشروبات الكلی برای كبد، و كلیه زیان‌آور است، لذا آن را مصرف نمی‌كند؛ اما آیا یك معتاد می‌تواند مكانیزم بدی، سراب بودن و مصنوعی بودن نشئگی را همزمان با بهشت نشئگی و حالت مصنوعی‌ای كه ایجاد می‌شود درك كند؟

  مورد دیگر این است كه وقتی در جامعة ما گفته می‌شود، بیماری اعتیاد علاج‌ناپذیر است و درمان ندارد، مأیوس می‌شوند و قدمی در جهت درمان و ترك برنمی‌دارند و به این نتیجه می‌رسند كه بهبودی برای معتاد قابل تصور نیست. ولی شما از یك‌سو اشاره كردید كه اگرچه معتاد تا آخر عمر معتاد است، اما تدابیری در جهت بهبودی وجود دارد و باور دارید كه این مشكل از طریق معنویت و خدا درمان‌پذیر است. با این حال، جامعه با این روش درمان مأنوس نمی‌باشد. گفته‌اند، دونفر بر سر مالی اختلاف داشتند و مشكلشان را پیش فرد سومی بردند تا داوری كند. داور از طلبكار می‌پرسد كه شاهد تو چه كسی است و او می‌گوید: «خدا». شخص چهارمی كه در آنجا حضور داشته می‌گوید: «شاهدی بیاور كه داور بشناسد و بتواند داوری كند، داور كه خدا را نمی‌شناسد.»

  عارفی هم خطاب به شنوندگان خود گفت: «بیایید مشرك شویم». مردم تعجب كردند. عارف توضیح داد كه منظورم این بود كه، بیاییم خدا را هم قدری وارد كارهایمان بكنیم! وقتی واژة لاعلاج به‌كار می‌رود موجب یأس می‌شود؛ اما وقتی به بهبودی اشاره می‌كنید، بهبودی یعنی این‌كه این بیماری علاج‌پذیر است. بنابراین لازم است مكانیزم «علاج‌پذیری با روش‌های معنوی» و این‌كه  چگونه خالق برای معتادان بازشناسی می‌شود را بیشتر توضیح دهید.

از این‌كه تلاش می‌كنید تا پیام ما را به همدردان و هم‌وطنان ما برسانید، تشكر می‌كنم. بحث «خداوند»، «بیماری» و «خلأ معنوی» پیش آمد، بهتر است بحث را از اینجا آغاز كنیم. ما نشئگی را یك حالت معنوی مصنوعی می‌دانیم. به خاطر خلأ احساس عشق، احساس نزدیك‌بودن و مربوط بودن با خالق مهربان و آفریدگار، ما به موادمخدر روی می‌آوریم. در گفت‌وگوی قبلی نیز این موضوع مطرح شد، كه وقتی با دوستان در حال بهبودی‌مان ـ كه می‌توان روی حرفشان حساب كرد ـ صحبت می‌كنیم، همه از احساس تنهایی، احساس جدایی، عدم‌توانایی در برخورد با مسائل عاطفی و مشكلات زندگی، شكست‌ها و حتی پیروزی‌ها گزارش می‌دهند، كه البته من هم از تجربة شخصی خود در این مورد صحبت كردم. تقریباً می‌توان گفت این عدم‌توانایی در معتادان، همگانی است. گاهی وانمود می‌كنیم این‌طور نیست و خود را توانا جلوه می‌دهیم، درحالی‌كه احساس ناتوانی، ریشه‌ای است. وقتی به زندگی و رفتار معتاد می‌نگریم، می‌بینیم كه احساس عدم‌امنیت و ترس زیربنای تمامی تصمیمات و اعمال معتاد است. حتی وقتی موفقیت‌هایی را كه در زندگی معتادگونة خود به‌دست آوردم مرور می‌كنم، همه را ناشی از ترس می‌بینم.

تلاش برای دسترسی به زندگی بهتر و عالمی بالاتر از عالمی كه در آن بودم و یا به عبارتی وادی برتر و غایی‌تر از وادی‌ای كه در آن بودم، رشد و پیروزی‌ها و دستاوردهای من، بیشتر از ترس این بوده است كه مبادا از دیگری عقب بیفتم. مبادا پیر و ناتوان شوم و كسی نباشد كه به من رسیدگی كند. ترس از این‌كه مبادا مردم مرا دوست نداشته باشند. اینجاست كه تأیید طلبی، مهرطلبی و توجه‌طلبی، خود را نشان می‌دهد. من انسان‌های سالم و تندرستی را دیده‌ام كه این‌گونه ترس‌ها را ندارند. كسی‌كه با مبدأ خود، با آفریدگار خود و با جایی كه از آنجا آمده است در تماس باشد، این‌گونه ترس‌ها را ندارد. آن فرد از «خلأ»‌ نمی‌آید و احساس می‌كند خالقی داردكه تواناست و به نیازها و امور این مخلوق اشراف دارد و همین موضوع به وی امنیت می‌دهد، درحالی‌كه معتاد چنین احساسی ندارد و درنتیجه با ترس به دنیا می‌نگرد و نیازهای خود را به خاطر همین ترس تأمین می‌كند. به یاد می‌آورم، نخستین كاری كه من پس از دوران سربازی در سال‌های چهل‌ودو یا چهل‌وسه پیدا كردم، كاری بود با حقوق ماهی سیصدتومان، بعدها متوجه شدم قرار است پیرمردی را كه آن كار را به من آموزش می‌داد، از آنجا بیرونش كنند و مرا به جای او استخدام كنند. من آن كار را نپذیرفتم و رهایش كردم و در آن زمان توجیه و توضیح من این بود كه، نمی‌خواهم جای پیرمردی كه خرج خانواده‌اش را می‌دهد، بگیرم، به دلیل این‌كه من یك جوانم و راه برایم باز است بنابراین حاضر به پذیرش آن كار نشدم. این كار را گذشت، مردانگی و جوانمردی می‌دانستم. به همین جهت خیلی احساس رضایت می‌كردم. درحالی‌كه بعدها،‌ پس از این‌كه به انجمن آمدم و ترازنامه‌ای از زندگی و كردار خود تهیه كردم و زندگی‌ام را از نو بررسی و مرور كردم، متوجه شدم كه علت آن كار من در آن زمان جوانمردی نبوده است و این اندیشه و تفكر كه آن پیرمرد همسر و فرزندانی دارد و نان‌آور یك خانواده است و این‌كه صحیح نیست كه ما، این منبع را از او بگیریم، همه كوششی بوده تا من به  انگیزة اصلی و واقعی‌ام كه بازكردن جایی برای خود در اجتماع و خرید محبوبیت بوده است‌ دست پیدا كنم. من قصد داشتم بدین‌وسیله برای خود كسب نام كنم و ترس از این‌كه در پشت سر من گفته شود كه فروهر رفت و كار یك پیرمرد را از دست وی گرفت، باعث شد كه آن كار را نپذیرم. بنابراین حتی در بررسی رفتار انسانی خود هم پی می‌برم كه زیربنای ترس وجود داشته است. رفتار من،‌ انسانی بوده ولی انگیزه‌هایم با آن رفتارها همخوانی نداشته است. به این دلیل من فكر می‌كنم همة معتادان در این طبقه‌بندی جای می‌گیرند و مثل من، این خلأ در آنها نیز وجود دارد. من دوست داشتم كه احساس عشق بكنم، ولی این احساس را نداشتم، زیرا در جایی كه ترس حضور دارد، عشق نمی‌تواند وجود داشته باشد. جایی كه خلأ و عدم‌امنیت وجود دارد، عشق نمی‌تواند خودش را نشان بدهد و چون من این توانایی را نداشتم كه به عشق واقعی دست پیدا كنم، به‌دنبال یك جایگزین بودم. من به هیچ‌وجه در سن هفده‌سالگی كه مصرف موادمخدر را شروع كردم این آگاهی را نداشتم، به‌دلیل این‌كه با خدای خود رابطه آگاهانه نداشتم و عشقی را كه لازمة رشد یك كودك است از خانوادة خود دریافت نكرده بودم برای همین هم به‌دنبال جایگزینی برای آن در موادمخدر بودم. بعدها كه در سن چهل‌ویك سالگی به بن‌بست رسیدم و در آن روش زندگی شكست خوردم توانستم با به‌كارگیری همین دوازده قدم به انگیزه‌ها، خلأ‌ها و نیازهایی كه در من وجود داشت و یك عمر سعی می‌كردم تا آنها را به طریق دیگر پر كنم، دسترسی پیدا كنم و آن خلأ‌ها را از بین ببرم.

«خلأ معنوی» باعث شد كه من به‌دنبال یك جایگزین مصنوعی برای معنویات بگردم. من به‌دنبال احساس عشق و تعلق، دوست داشتن، رفاقت، یگانگی و وحدت بودم و نخستین باری كه موادمخدر را مصرف كردم، به‌نوعی احساس كردم كه این گمشده‌ها را پیدا كرده‌ام. علت این موضوع را هم برایتان ذكر می‌كنم؛ در كتاب شخصیت معتاد، كتاب پایة انجمن (AA)، شخصیت‌ یك معتاد را این‌گونه تعریف كرده است: «Restless irritable discontent» ، واژة  Restless به‌معنی ناآرام، irritable به‌معنی زودرنج و حساس و discontent نیز به‌معنای ناراضی و ناشكر می‌باشد و این تعریف كاملاً شخصیت یك معتاد را نشان می‌‌دهد و من در خود و دوستانم این احساسات و خصایص را كاملاً مشاهده می‌كنم و در گذشته همة آنها را تجربه‌ كرده‌ام و در حال حاضر نیز شخصیت من تغییر چندانی نكرده و آن شخصیت سابق همچنان پابرجاست و تنها مقدرای تفاوت پیدا كرده و آن هم رحمت خداوند است كه موجب می‌شود من با تكیه بر آن بتوانم در این شخصیت بیمار، تغییراتی ایجاد كنم.

در نشئگی و حالت معنوی مصنوعی، موادمخدر بدن را كرخ می‌كند، حالت رخوت و سستی به انسان دست می‌دهد و افكار بیماری را كه در فرد وجود دارد تعدیل می‌كند. شما شخصی را تصور كنید كه دچار توهّم، اضطراب و ترس شده و به هر دلیلی امنیت وی به خطر افتاده و احساس ترس می‌كند. این شخص به پزشك مراجعه می‌كند و می‌گوید كه‌ تشویش دارد، شب خوابش نمی‌برد و اعصابش متشنج است. پزشك به او آرام‌بخش و مسكّن می‌دهد كه این اعصاب متشنج و ناآرام، آرام شود. در تعریف یك معتاد گفتیم كه معتاد همیشه ناآرام است.

در این خلأ معنوی معتاد، موادمخدر به این اعصاب ناآرام آرامش می‌دهد. موجب می‌شود تا فرد قدری نفس بكشد. تفاوتی هم ندارد كه این موادمخدر، قانونی یا غیرقانونی باشد، چرا كه تأثیر آن روی اعصاب متشنج یكی است. حال می‌خواهد تریاك باشد یا دیازپام یا استامینوفن كدئین، در هر حال بدن ما تفاوت داروی قانونی و غیرقانونی را تشخیص نمی‌دهد و نسبت به آن ماده مخدر واكنش نشان می‌دهد. احساس ترس، در اثر كرخ‌شدن اعصاب و آرام‌شدن احساس، كنار می‌رود و هنگامی‌كه ترس كنار برود، انسان می‌تواند به اطرافیان خود نزدیك شود و با آنها صحبت كند؛ درحالی‌كه وقتی ترس وجود دارد. همواره انسان باید مراقب گفتار خود باشد تا مبادا حرفی بزند كه برای اطرافیان ناخوشایند باشد و موجب شود كه ازسوی دوستان و آشنایان طرد بشود و آنها در مورد وی قضاوت منفی كنند و او را انسانی بی‌فایده بدانند. من و امثال من مایلیم كه مردم دربارة ما، قضاوت خوب و مثبتی داشته باشند و تلاش می‌كنیم تا با ایفای یك نقش مثبت نظر دیگران را نسبت به خود جلب كنیم. انگیزة اصلی من و امثال من در كارهایمان این است، نه این‌كه سعی كنیم تا خودمان باشیم و با دیگران به آن صورت كه هستیم رفتار كنیم. اصولاً‌ فرد معتاد از شخصیت خویش خبر ندارد. یك احساس گنگی در افراد معتاد وجود دارد كه چیزی كه هستند، نمی‌خواهند باشند. چیزی كه نمی‌دانند چیست، ولی درعین حال نمی‌خواهند در آن وضعیت و حالت هم باشند و همین مسئله تضاد و تعارض‌های بسیاری را در فرد به‌وجود می‌آورد و موجب سردرگمی در زندگی معتاد می‌شود. زمانی‌كه اعصاب و بدن كرخ شدند و ترس‌ها كنار رفتند، قدری احساس عشق را می‌توان تجربه كرد و در تجربة افراد عادی نیز، زمانی‌كه در اثر تصادف و شدت جراحات نیاز به عمل جراحی دارند و بیهوش شده‌اند ما همین حالت را مشاهده می‌كنیم كه هنگام تزریق داروی بیهوشی، حالتی بهشتی به آنها دست داده است. ولی چون یك فرد عادی عشق، وحدت و خدا و اطرافیان خود را به طور نسبی و به اندازه نیاز‌های انسانی‌اش احساس می‌كند، درنتیجه زندگی‌اش را روی این موضوع نمی‌گذارد كه به روش دیگری (بیهوشی) آن حالت بهشتی را تجربه كند، برای این‌كه می‌تواند این احساس را در حالت عادی نیز تجربه كند. ولی یك فرد معتاد فقط تحت‌تأثیر موادمخدر، به این احساس دست پیدا می‌كند. بنابراین تمام زندگی‌اش را روی موادمخدر می‌گذارد و به‌دنبال آن می‌رود و به مرور این موضوع، در ناخودآگاه تثبیت می‌شود. یك فرد عادی اول می‌اندیشد و بعد احساس در او پدیدار می‌شود و سپس شروع به عمل‌كردن می‌كند، معتاد دقیقاً برعكس این جریان حركت می‌كند یعنی ابتدا عمل می‌كند، پیش از این‌كه در مورد كار خود بیندیشد. به‌عنوان نمونه، من پس از یكی دوسال مصرف موادمخدر، دیگر به این موضوع فكر نمی‌كردم و بدون هیچ‌گونه فكری مصرف می‌كردم، یعنی ناخودآگاه وقتی‌كه از خواب بیدار می‌شدم، پیش از صبحانه و دهان‌شستن و كارهای معمولی كه بعد از بلندشدن از خواب هر فردی انجام می‌دهد، من موادمخدر مصرف می‌كردم. در رفتارهای دیگر من هم این مسئله خودش را به‌خوبی نشان می‌داد. به‌عنوان نمونه، وقتی تصمیم می‌گرفتم تا وضعیت زندگی‌ام را تغییر بدهم، نخست این كار را انجام می‌دادم و سپس آن را با مادرم در میان می‌گذاشتم و یا هنگامی كه می‌خواستم كاری در رابطه با خانه و همسرم انجام بدهم، اول آن كار را انجام می‌دادم و سپس آن را به همسرم می‌گفتم. یعنی‌ پیش از هركار، عمل كردن و سپس فكركردن و توضیح‌دادن، در دیگر رفتارهای من نیز خودش را نمایان می‌كرد.

همان‌طور كه اشاره كردید، هر انسانی در زندگی خود با تضادهایی روبه‌روست و به‌طور طبیعی باید با این تضادها برخورد كند و ضمن برخورد با آنها به احساس آرامش و لذت از حل تضادها دست پیدا كند، ولی زمانی‌كه این تضادها انباشته شود، یعنی وقتی كه دیگر فرد معتاد، توان برخورد نداشته باشد، به این نشئگی نیاز پیدا می‌كند و هنگامی‌كه مواد را مصرف كرد و حالت نشئگی پیدا كرد، از تضادها غفلت می‌كند. به‌عبارتی روی آنها سرپوش گذاشته نه این‌كه آنها را حل كرده باشد. آنگاه پس از رفع نشئگی با شكل بزرگتری از تضادها روبه‌رو می‌شود و به‌صورت یك معضل بزرگ در مقابلش قرار می‌گیرد كه دیگر توان رویارویی با آن را نیز ندارد. آیا این لذتی كه از نشئگی حاصل می‌شود یك لذت واقعی است؟ و آیا این لذت، سبب نمی‌شود كه معتاد در درون خود نیز دچار مشكل بشود؟

همین‌طور است،‌ ببینید، وقتی من از كلمة «مصنوعی» استفاده كردم، دقیقاً به همان كاذب‌بودن آن اشاره داشتم، چرا كه این حالت، حالتی نیست كه ریشه‌اش از خالق برخاسته شد. این حالت به این دلیل مصنوعی و كاذب است كه از یك ماده مخدر مصنوعی ناشی شده است. وضعیت معتاد همان‌طور كه پیشتر نیز اشاره كردم، مانند همان بیماری است كه به صورت مقطعی با یك آرام‌بخش به آرامش نسبی دست پیدا می‌كند، اما پس از مدتی، چون اعتیاد یك بیماری است و موادمخدر نیز جرقه این بیماری را می‌زند و جریان تازه‌ای را در آن وارد می‌كند، در یك سیر و مرحله‌ای این بیماری پیش‌رونده می‌شود و وضعیت بدتری پیدا می‌كند. وقتی فرد معتاد، جسماً وابستگی به موادمخدر پیدا كرد، اشتهایش كم و رنگش تیره می‌شود و در كبد، كلیه، ریه‌ها و عروقش اثر می‌گذارد و در اثر مصرف این ماده مخدر وضع جسمانی‌اش به مرور بدتر می‌شود. به‌عنوان نمونه مرفین سمی است كه در اندازة معمولش مصرف پزشكی دارد، اما وقتی به سوء مصرف برسد، دیگر اعتیاد از مرحلة ابتدایی‌ خود عبور می‌كند و به صورت آرام‌بخش درمی‌آید و به مرور زمان مقدار مصرف آن نیز افزایش پیدا می‌كند.

 

یعنی این سوء مصرف،‌ بیشتر از حد پزشكی می‌شود؟

بله، بیش از حدی كه مصرف پزشكی دارد، درحالی‌كه اگر این مصرف در حد پزشكی باشد، بدن این سم را تصفیه (Metabolise) می‌كند. ولی وقتی به سوءمصرف می‌رسد برای بدن، تصفیه و مقابله با این سم مشكل می‌شود. در این هنگام است كه اثرات منفی خود را روی جسم می‌گذارد. كم‌كم تمام قسمت‌های دیگر بدن انسان نیز از لحاظ احساسی و فكری تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد.

حال اگر بخواهیم از لحاظ فكری بررسی كنیم كه چگونه وضع یك معتاد بدتر و بیمارتر می‌شود، باید بگوییم كه معتاد به مرور پی می‌برد كه كاری كه می‌كند صحیح نیست و درنتیجة اثرات منفی بیماری، پیشرفت بیماری را زیاد می‌كند و به‌دلیل این‌كه كاری غیرقانونی در اجتماع انجام می‌دهد، با جامعه نیز مشكل پیدا می‌كند. مسئلة‌ دیگر این است كه من به هرحال در درون خود می‌دانستم كه اعتیاد، خودكشی تدریجی است. حتی در حد ناخودآگاه خود نیز این امر برایم روشن بود، ولی از آنجا كه ما به نوعی با ناخودآگاه‌مان نیز تماس داریم و قادریم روی احساسات و طریقة فكركردن خود تأثیرگذار باشیم، همین دانش درونی و آگاهی از خودكشی تدریجی برای ما تولید ناراحتی می‌كند، خصوصاً زمانی‌كه از مرحلة طلایی و اولیه عبور كرده و به مرحلة‌ اعتیاد وارد شویم. در آن زمان كم‌كم احساسات و افكار منفی مانند همان احساس خودكشی تدریجی كه من داشتم و گمان می‌كردم كه این احساس، واقعی است به فرد معتاد رومی‌آورد. بنابراین همین موضوع احساس منفی در من ایجاد می‌كرد، من نه‌تنها حاضر نبودم در این مورد كاری كنم، بلكه این احساس منفی را در خودم تقویت می‌كردم. این احساسات منفی را به كمك نیروی فكری خود «توجیه» می‌كردم و درنتیجه من پیش خود می‌اندیشیدم كه موادمخدر تنها راه حل مشكل من است و در این  دنیا راه حل دیگری ندارم و ناچارم از آن كمك بگیرم. همچنین مهم‌ترین چیزی كه در زندگی من وجود دارد، موادمخدر است. درنتیجه، معتاد ناچار است برای از دست‌ندادن آن شروع به «توجیه»، «برنامه‌ریزی» و «نقشه‌كشی» می‌كند، تا به دست پلیس نیفتد و همین عامل موجب می‌شود كه به پلیس دروغ بگوید. زمانی‌كه پلیس از او می‌پرسد كه «نشئه‌ای یا نه»؟ برای این‌كه به زندان نرود، مجبور است كه بگوید: «نه». و برای او توجیه كند كه به‌دلیل این‌كه شب نخوابیده‌، یا بیماری دارد و یا پدر و فرزندش مرده‌اند و خیلی گریه‌ كرده‌، چنین حال و روزی دارد تا دل پلیس برای او بسوزد و رهایش كند.

این است كه ذهن، همواره بیمار و بیمارتر می‌شود. خود من شاید پس از ده‌بار كه این داستان‌ها را برای پلیس تعریف می‌كردم، در مرتبة یازدهم، خودم نیز باورم می‌شد كه چنین اتفاقاتی افتاده است و به مرور وارد دنیای غیرواقعی می‌شدم. مكانیزمش این‌گونه است كه فرد معتاد از ابتدا رابطه‌ای با خدا نداشته و معنویاتی نیز در او وجود نداشته و با وجود معنویات مصنوعی، نیازی نیز به حیطة معنویات طبیعی نمی‌بیند و درنتیجه رابطة خود را به‌طور كامل با خدا قطع می‌كند. برای این‌كه نیازی برای این رابطه نمی‌بیند.

به همین جهت است كه این بیماری، این‌قدر خطرناك است و معتاد در عالم بی‌خبری بدون این‌كه بداند از كجا آمده و به كجا می‌رود، در این دنیا تلف می‌شود. من همین حالا نیز گریه‌ام می‌گیرد از این كه یكی در این دنیا نمی‌داند كه از كجا آمده و به كجا می‌رود، چه كسی وی را آورده و چه كسی او را می‌برد. پدر، برادر و خیلی از دوستان من به همین طریق و صورت از این دنیا رفتند. به همین دلیل ما مسئولیم آنچه را كه می‌دانیم در اختیار دیگران بگذاریم تا هویت خود را پیدا كنند، با خالق خود آشتی نمایند و او را بشناسند، سر را روی پا و زانوانش بگذارند تا آن احساس ملاطفت و عشق و رحمت را به خوبی احساس كنند و آن امنیتی را كه در كودكی در من به‌وجود نیامد، احساس نمایند. صحبتی در مورد پیشگیری كردیم و این‌كه آیا می‌شود كسانی‌را كه هنوز وارد این وادی نشده‌اند از ورود به این وادی (دنیای اعتیاد) برحذر داشت؟ فكر می‌كنم كسانی‌كه این استعداد (اعتیاد) را دارند و خلأ معنوی در آنها وجود دارد، مشكل بتوانند از اطلاعاتی كه ما به آنها در رابطه با بیماری اعتیاد به‌عنوان یك بیماری مزمن، پیش‌رونده، غیرقابل برگشت و علاج‌ناپذیر می‌دهیم استفاده كنند. بسیار مشكل است بتوان به فردی كه طریقة فكركردنش معتادگونه است و وجودش سرشار از خلأ  و ترس است، این موضوع را توضیح داد. برای این‌كه فرد معتاد خودش را از دیگران متفاوت می‌داند و در اثر عدم‌ارتباط با خالق، در اثر نداشتن هویت درست و اعتماد به نفس كه محصول هویت، شناخت از خود و ارتباط با خالق است معتاد از «غرور» به‌جای همة اینها استفاده می‌كند. این احساس و ویژگی را، خود ما تقویت می‌كنیم. مانند همان حالت معنوی مصنوعی كه در اثر مصرف موادمخدر در مقابل معنویات طبیعی، ـ كه ریشه در خداوند دارد ـ به‌وجود می‌آید. حالت اعتماد به نفس و غرور نیز همان ویژگی را دارد و در اثر كمبود اعتماد به نفس، غرور كاذب به‌وجود می‌آید. این غرور به‌تدریج تقویت می‌شود و معتاد یك حالت خدایی پیدا می‌كند و چون در ذهن و وجود او خدایی نیست كه به آن متكی باشد، به ناچار خود را خدا می‌پندارد و این احساس نوعی خودمحوری را به‌دنبال دارد كه این خودمحورانه عمل كردن و توجیه آن، سال‌ها و سال‌ها ادامه می‌یابد. اگر طریقة اندیشیدن كسی اینچنین  باشد و اگر ریشه‌اش در این دنیا این‌گونه شروع شده باشد، شما می‌توانید غرور كاذب را در وی ببینید.

از نظر من، برای كسی‌كه استعداد اعتیاد دارد، معتادگونه و افراطی می‌اندیشد و ترس در وجودش ریشه دوانده است، كارِ‌ زیادی نمی‌توان كرد. اما برای اشخاصی كه دارای چنین شخصیتی نیستند، یا اگر چنین شخصیتی نیز دارند‌ به‌صورت شدید و افراطی نیست، به این معنا كه در زندگی‌شان ترس و عشق هر دو با هم به نوعی وجود دارد و مفهوم عشق را هم به نوعی تجربه و لمس كرده‌اند، می‌توان كاری كرد و راه‌حلی یافت. ممكن است بسیاری از این افراد به دلیل كنجكاوی یا به خاطر قرار گرفتن در محیطی كه ایجاب می‌كند موادمخدر مصرف شود، مصرف موادمخدر را آغاز كنند. (این موضوع را می‌توان در جلسات توجیهی از طریق كار فرهنگی و اطلاع‌رسانی و آگاه‌سازی آموزش داد تا مصرف موادمخدر را تجربه نكنند) به هر حال، چه كسی دارای این شخصیت افراطی مستعد اعتیاد باشد و چه نباشد، هركس در اثر مصرف ممتد موادمخدر از نظر جسمی و روحی به این مواد معتاد و وابسته می‌شود. وابستگی شخصی كه ریشه و عشقی دارد، به این مواد كمتر است چرا كه نوع طبیعی این عشق را نیز احساس كرده است. اما شخصی كه این ریشه و عشق را ندارد هر لحظه به این مواد وابسته‌‌تر می‌شود و اگر لطف خدا شامل حالش نشود تا آخر عمر، به این وابستگی ادامه می‌دهد. به همین دلیل است‌كه تعدادی برای بهبودی قابل دسترسی هستند و عده‌ای نیز نیستند.

آیا برای شخصی كه معتاد است و به مرحلة استیصال نیز نرسیده است، می‌توان كاری كرد؟

ما هم‌اكنون روشی به نام مداخله (Intervention) داریم كه مدت‌هاست رایج شده و متخصصانی هستند كه قادرند این كار را انجام دهند. اما در كشور ما نیستند. با این وجود ما نیز اطلاعاتی در این رابطه داریم و قسمتی از كتاب من نیز به‌نام «عطش برای آزادی» به موضوع مداخله اختصاص دارد. در این روش ما مرحلة «آخر خط» و «استیصال» را به‌طور مصنوعی ایجاد می‌كنیم تا اگر قرار است كه معتاد از طریق طبیعی، پس از ده‌سال سرش به سنگ بخورد و از این جنگ و گریز خسته شود ما بتوانیم با ترفندها و راهكارهایی این را ظرف یك یا دو سال و حداكثر پنج‌سال به «آخر خط» برسانیم.

 

آیا ممكن است سرپل‌های این روش را به‌طور خلاصه توضیح بدهید.؟

علت اصلی، كه خود من حاضر شدم طریقة زندگی دیگری را انتخاب نمایم، مصیبت‌ها، بدبختی‌ها و مشكلاتی بود كه در اثر زندگی معتادگونه متحمل شدم. به همین دلیل من با برخوردهای شدید و سخت با معتادان موافقم، اگرچه بسیاری معتقدند این برخوردها غیرانسانی است، اما در نظر من، همین می‌تواند رسیدن به آخر خط را تسریع كند. براین اساس من معتقدم كه وقتی می‌گویند با معتاد باید انسانی رفتار كنیم، راه را برای معتاد بازگذاشته‌ایم تا آن‌گونه كه مایل است حركت كند و به جلو برود و تا آخر عمر نیز متوقف نشود. عده‌ای هم خودشان این سیر نزولی را طی می‌كنند و از لحاظ عاطفی به بن‌بست می‌رسند. بسیاری از كسانی‌كه به انجمن‌ معتادان گمنام می‌آیند، از لحاظ تحصیلی، اقتصادی و اجتماعی هنوز دارای پایگاهی هستند، با این همه، در این طبقه‌بندی وارد می‌شوند. این افراد از لحاظ عاطفی دیگر نمی‌توانند وضعیت موجود را تحمل كنند و هنوز پول، موقعیت اجتماعی و خانواده خود را از دست نداده‌اند. اما اینها در اكثریت نیستند. این افراد هم فشارهایی را احساس كرده‌اند كه به این حالت و احساس رسیده‌اند، به‌عنوان نمونه، وقتی دختر فرد معتاد با وی محترمانه رفتار نمی‌كند و به‌عنوان یك معتاد با پدرش برخورد می‌كند، این مسئله برای شخص معتاد یك شكست عاطفی محسوب می‌شود. همچنین همسر معتاد، احترامی را كه لازمة یك همسر است به او نمی‌گذارد و یا كسی‌كه كارمند شخص معتاد است، در صحبت‌هایش شرط احترام به رئیس را ـ آن‌گونه كه باید و شاید ـ به‌جا نمی‌آورد. و این سبب می‌شود كه معتاد به آخر خط برسد و معتادانی كه در اثر تحمل چنین فشارهای عاطفی و بی‌احترامی و بی‌حرمتی به این نتیجه می‌رسند كه اعتیاد را كنار بگذارند،كسانی هستند كه بیماری‌شان شدید نیست. از یك‌سو شخصیت افراطی آنها و ازسوی دیگر نیاز و عطش معنوی آنها در حدی نیست كه تا آخر عمر همه‌چیزشان را فدای این راه بكنند.  اینها كسانی هستند كه ارتباط «معنوی طبیعی» با خالق خود دارند. به همین دلیل، خود را كاملاً در آن سیر «معنوی مصنوعی» فدا نمی‌كنند. اما اكثریت معتادان این كار را می‌كنند و لازم است كه حتماً آنها را متوقف كرد. من بار آخری كه در زندان، مصرف موادمخدر را ترك كردم ـ كه تا امروز هم ادامه پیدا كرده است ـ از ترس بازگشت به زندان، سراغ بزهكارها و خلافكارانی كه با آنها مراوده داشتم نگرفتم. به جهت این‌كه در زندان به من سخت گذشته بود. ترك آخر من بسیار سخت و دشوار بود. البته همة انسان‌ها فراموشكارند، به‌خصوص معتادها خیلی سریع فراموش می‌كنند، ولی آن سختی و فشار زندان به قدری زیاد بود كه دست‌كم تا یك ماه آن را به یاد داشتم و سراغ كسی نرفتم و در همان مدت بود كه گشایش و فرجی حاصل شد و راهی باز شد تا من به مسیر بهبودی هدایت شوم، یعنی این ترس تا مدتی روی من اثر گذاشت. همان عاملی كه تا آن زمان باعث تباهی من در زندگی شده بود، موجب شد تا من مدتی دوام بیاورم و سپس لطف خداوند مرا به مسیر دیگری هدایت كرد تا بتوانم راه بهبودی را طی كرده و به زندگی كنونی‌ام برسم.

پس اعتیاد می‌تواند جرم هم تلقی شود، زیرا گاهی تعزیر، جریمه و زندان هم در مورد آن اعمال می‌شود و مفید نیز هست، بنابراین ‌مرز بین جرم تلقی‌كردن و بیماری تلقی‌كردن در جامعه چیست؟

البته اینها هنوز گنگ و مبهم است. در گفت‌وگوی قبل هم ما دربارة این موضوع صحبت كردیم. به هر حال در كشورهای دیگر هم مصرف موادمخدر و داشتن اعتیاد جرم است، در امریكا نیز این چنین است. در امریكا مرا به‌عنوان «Under the influence» یعنی «تحت‌تأثیر موادمخدر» زندانی كردند. در ایران نیز این‌گونه است و می‌‌گویند شما تحت‌تأثیر موادمخدر هستید و مواد مصرف كرده‌اید و به همین جهت شما را دستگیر می‌كنند. مرز بیماری و جرم جایی است كه فرد بخواهد از این نوع زندگی رها شود. از این به بعد، دیگر گویا تفاهم و توافق بین‌المللی به‌وجود می‌آید، در امریكا و ایران هم این‌گونه است كه از زمانی كه فرد میل به تغییر پیدا می‌كند و دیگر گرایشی به مصرف مواد ندارد، این فرد را بیمار می‌شناسند. حال این موضوع از نظر قانونی،‌ جایگاه مشخصی در امریكا و ایران نیز ندارد، اما تفاهمی در این میان وجود دارد و قاضی هم این را پذیرفته است. به‌عنوان نمونه، من بار آخری كه در امریكا مقابل قاضی قرار گرفتم، گفتم از زندگی گذشته‌ام خسته شده‌ام و قصد دارم تغییر كنم. قاضی قرار بود بین یك تا سه سال به من زندان بدهد. بعد از هفتاد روز كه من در زندان بودم، قاضی مرا آزاد كرد و گفت: «به نظرم می‌رسد كه تو قابل تغییری و در زندان نمی‌توانی تغییر كنی و باید در جای دیگری به این تغییر بررسی» بعد من به انجمن AA و NA آمدم و در آنجا از طریق بازپروری به این تغییر رسیدم. این تفاهم، در ایران و دنیا وجود دارد كه اگر معتادی بخواهد تغییر پیدا كند، طبق تشخیص قوة‌‌قضاییه ـ حتی اگر در قانون‌ هم چنین چیزی وجود نداشته باشد ـ این فرصت را به شخص معتاد می‌دهند. هم‌اكنون در این زمینه‌ صحبت‌هایی نیز آغاز شده و قرار است كه ما با قوة‌قضاییه هم در میان بگذاریم. همچنین در قم و اصفهان نیز  صحبت‌های ثمربخشی شده است. موضوع صحبت این است كه مقامات قضایی كسانی‌را كه تشخیص می‌دهند كه زندان دیگر برای آنها نمی‌تواند كاری كند و چیزی به معتاد یاد بدهد به ما معرفی ‌كنند. البته ارتباط ما با آنها عمدتاً از طریق كانون‌های «تولد دوباره» است چون، در خارج از كشور قاضی الكلی‌ها را به انجمن «AA» می‌فرستد و به آنها می‌گوید: «به جای زندان بیست تا بیست و پنج جلسه به  AA برو و بعد بیا اینجا ببینیم كه در چه حالی هستی.» حدود هشتادوپنج‌درصد از الكلی‌ها احتیاج به سم‌زدایی ندارند و فقط درصد كمی باید سم‌زدایی كنند كه سم‌زدایی آنها نیز بیشتر از دو یا سه روز طول نمی‌كشد.

درنتیجه قاضی تعداد زیادی از الكلی‌ها را به جرم رانندگی در حال مستی یا تظاهرات مستانه یا به هر دلیل دیگری كه دستگیر شده‌اند، به جای زندان به انجمن الكلی‌های گمنام  AA می‌فرستد، تا شاید بهبود یابند. در ایران معتادان، معمولاً یا هروئینی هستند یا تریاكی و نیاز به سم‌زدایی دارند، درنتیجه قاضی نمی‌تواند اینها را به انجمن معتادان گمنام بفرستد، برای این‌كه انجمن معتادان گمنام،‌ سرویس سم‌زدایی و بازپروری ندارد، اما مؤسسة خیریه «تولد دوباره» كه ما چارچوبی برای آن تدوین كرده و آن را به ثبت رسانده‌ایم، در همین كانون‌هایی كه به صورت صحرایی احداث كرده‌ایم، معتادان را یك ماه بستری می‌كنیم و آنها مراحل فیزیكی را طی می‌كنند و سپس با اصول اولیه آشنا می‌شوند. آنگاه آنها را به انجمن NA ارجاع می‌دهیم. این قسمت، بخشی است كه در آینده با قوة‌قضاییه ارتباط پیدا خواهد كرد و به‌جای این‌كه معتاد را به زندان بفرستد ـ كه هزینه‌اش بالاست ـ به مراكز ما می‌فرستند و در اینجا ما با همین فلسفه‌ای كه‌ پیروش هستیم، آنها را آشنا می‌كنیم و برای تداوم بهبودی به انجمن معتادان گمنام معرفی می‌نماییم.

این برخورد فردی با معتادان است، ازسویی ما در سیستم اداری نیز به‌طور گسترده دچار این معضل هستیم و مسئولان ادارات هم متوجه این مسئله شده‌اند. اگر آنها بخواهند كه برخوردی اصولی و انسانی با این مسئله داشته باشند. به طور «سیستماتیك» چه باید بكنند؟ آیا باید آنها را به انجمن‌های مختلف هدایت كنند و یا اخراج كنند و تحت فشار بگذارند… تا فرد معتاد احساس كند كه در حال از دست دادن كارش است؟ آیا شما راهكاری برای این مسئله دارید؟

سیستمی به‌نام «Employee assistance Program»  وجود دارد كه به‌معنای «برنامة كمك به كارمندان» است و برای ادارات و مؤسسه‌ها طراحی شده است. این سیستم در قسمت اعتیاد فعال‌تر است، با این حال در قسمت خانوادگی، روانی و…  نیز در رفتار كاركنان تأثیرگذار هستند. چنین سیستمی در ایران وجود ندارد و بیشتر حراست ادارات با این پدیده برخورد می‌كند و البته این قسمت‌ها هم می‌توانند آموزش ببینند تا برخوردها به شكل مثبتی صورت بگیرد. تا راه‌حلی نیز ارائه گردد. به‌عنوان نمونه، حراست برخورد انضباطی می‌كند، یعنی به كارمند می‌گوید كه یك‌ماه وقت داری تا خودت را درست كنی و سپس مراجعه كنی، ما نیز حمایتت می‌كنیم و دوباره به كارت برمی‌‌گردی، ولی این‌كه چگونه ظرف یك‌ماه این فرد خودش را درست كند، قابل بحث است. یك عده به پزشكان و بیمارستان‌ها مراجعه می‌كنند، ولی در حال حاضر یك برنامة منسجم بازپروری برای كارمندان دولت نداریم. ما مقداری اطلاعات در این مورد داریم، اگرچه شخصاً در این قسمت كار نكرده‌ام، ولی دوره‌هایی در خارج از كشورش را دیده‌ام. با این وجود، هنوز این سیستم را پیاده نكرده‌ایم و دلیلش هم این است كه آنقدر در اجتماع ما مشكل اعتیاد حادّ است كه ما نتوانسته‌ایم به این موضوع بپردازیم، اما در برنامة ما هست كه از نقطه‌ای به‌عنوان الگویی مدرن آن را پیاده كنیم.

آیا سرفصل‌های تبیین‌شده‌ای نیز هست تا اگر كسی خواست الگویی داشته باشد، بتواند از آنها استفاده كند؟

خیر.

 

اشاره كردید كه مشكل اعتیاد در ایران حادّ است، آمار هم نشان می‌دهد كه ایران با یك جمعیت هفتادمیلیون‌نفری بیش از پنج‌میلیون، معتاد دارد. ایتالیا با همین جمعیت، سیصدهزارنفر معتاد دارد. با توجه به این موضوع، آیا اعتیاد صرفاً یك خلأ معنوی است یا مسائل اجتماعی هم می‌تواند در بروز آن دخیل باشد؟

به‌طور قطع، مسائل اجتماعی نیز در آن نقش دارد. «خلأ معنوی» یك مسئلة كلی و ریشه‌ای است كه خود من بارها با آن برخورد داشته‌ و دارم، اما قطعاً مسائل دیگری هم در آن دخالت دارد. به‌عنوان نمونه، در ایتالیا و فرانسه عمدتاً الكل مصرف می‌شود «Social drug»  یا دارو و موادمخدر پذیرفته شده در اجتماع آنها الكل است، اما در ایران این ماده مخدر تریاك است. تعداد معتادان به الكل در ایتالیا، كمتر از فرانسه است. تك‌تك اینها جای گفت‌وگو دارد و من نمی‌خواهم زیاد وقتم را روی اینها بگذارم، اما در هر حال ایران و امریكا را مقایسه می‌كنم؛ دو كشوری كه  در خیلی جهات با هم در تضادند، اما درصد معتادانشان به یك اندازه است. فشارهای اجتماعی در امریكا با فشارهای اجتماعی در ایران، دلایل متفاوتی دارد. ولی در هر دو كشور فشارهای اجتماعی هست. در امریكا، خانواده به هم خورده و از هم پاشیده است. به‌طوری‌كه احترام به خانواده و محوریت خانواده در امریكا معنا ندارد. درصد طلاق، بالا و بالاتر می‌رود و تعداد دخترهایی كه زیر سن قانونی هستند و باردار می‌شوند آنقدر وحشتناك است كه اصلاً نیازی به بازگویی ندارد. فقط می‌توان گفت، بسیار وحشتناك است. آمار تجاوزهای فیزیكی و جنسی از هر سه نفر به یك نفر رسیده است. شخصی كه به او تجاوز شده، چگونه می‌تواند خودش را از این موضوع رها كند؟ فشارهای آنها به این صورت است و به همین جهت نیز امریكا چهل میلیون الكلی دارد.

امریكا از نظر موادمخدر، چه تعداد معتاد دارد؟

رقم هروئینی و معتاد در آنجا، پایین‌تر است. رقم هروئینی‌های آنها شاید زیر یك میلیون نفر باشد. داروی مخدر پذیرفته شدة آنها و مورد قبول اجتماعشان، الكل است و هروئین و تریاك و مواد افیونی و كوكائین نیست. در آنجا، معتاد به كوكائین، هروئین، تریاك و قرص نیز دارند، ولی بیشتر معتادان آنها در حدود چهل میلیون، یعنی نود درصد، الكل و داروهای مجاز مصرف می‌كنند كه پس از مراجعه به روان‌پزشك‌ها از آن استفاده می‌نمایند. اما فشارهای ما از نوع دیگری است. وضعیت جمعیت ما و همچنین تضادی كه میان جمعیت جوان و پیر وجود دارد و این‌كه هفتاددرصد جمعیت ما زیر سی‌سال است. در موردكسانی‌كه به انجمن ما مراجعه می‌كنند، اگرچه از لحاظ معنوی و عاطفی وضعیتشان درست می‌شود و از خودشان شناخت پیدا می‌كنند، اما هنگامی‌كه می‌خواهند وارد اجتماع شوند، درحالی‌كه همه‌چیز را پشت سرشان سوزانده‌اند، آیا این امكان وجود دارد كه روزی این افراد صاحب خانه شوند؟ خود این موضوع تولید فشار می‌كند و باعث می‌شود كه برای رهایی از این مشكلات، مجدداً مواد را مصرف كنند و ترس از چیزی كه می‌خواهند و می‌دانند به آن نمی‌رسند، به‌قدری در آنها رو به افزایش است؛ كه دوباره به مواد روی می‌آورند و می‌گویند من كه به جایی نمی‌رسم، پس بهتر است به مسیر گذشتة زندگی برگردم. به این ترتیب،  فرد از نو به مصرف انواع موادمخدر روی می‌آورد. فشارهای اجتماعی ما در ایران، بیشتر در این قسمت است و به جایی می‌رسد كه به آیندة خودش اعتمادی ندارد و نمی‌داند كه به كجا می‌رود.

 

آیا امكان دارد مكانیزم «ارتباط با خالق» را كه شما معتادان را به سوی آن رهنمون می‌شوید، بیشتر توضیح دهید؟ آیا مكانیزم ارتباط با خالق را به‌عهدة فرد می‌گذارید كه لطف خدا شامل حالش بشود با این‌كه ازسوی انجمن راهكاری برای تقویت ارتباط با خالق وجود دارد؟

من تجربة خود را كه عمومیت هم دارد می‌گویم. اصولاً به باور من جدا از این‌كه یك معتاد در حال بهبودی هستم و همچنین در مورد اعتیاد، فعال و مشاور نیز می‌باشم و از لحاظ علمی هم در رابطه با اعتیاد و ریشه‌هایش چیزهایی می‌دانم، اما در روش كار ـ چه در انجمن معتادان گمنام NA و چه در كانون‌های بازپروری «تولد دوباره» كه در كمپ‌هایی  در اطراف شهر و پارك‌های ملی احداث كرده‌ایم ـ عمدتاً فلسفه و ریشة كار ما در این است كه اگر ما فضای مناسبی برای بهبودی ایجاد كنیم، بهبودی و رهایی به صورت ناخودآگاه ایجاد می‌شود و این باور ماست و در عمل نیز همین كار را انجام می‌دهیم. در كانون‌های «تولد دوباره» كه در حدود چهل نفر به طور متوسط ـ برطبق آمار سازمانی ـ در آن حضور دارند و گاهی این تعداد افزایش نیز می‌یابد، با این‌كه ما هیچ‌گونه برنامة بهبودی و برنامة درمانی علمی برای اینها ننوشته‌ایم، اما درصد موفقیت بسیار بالاست و با هیچ جایی قابل مقایسه نیست. حتی كسانی‌كه با هزینه‌های گزاف، انجمن‌های بازپروری دولتی و غیردولتی به راه انداخته‌اند و از پیشرفته‌ترین ـ از دیدگاه خودشان ـ اصول و روش‌های علمی هم استفاده می‌كنند،‌ بازدهی‌شان با ما اصلاً قابل مقایسه نیست. از لحاظ اقتصادی نیز هزینه‌های ما به مراتب كمتر از انجمن‌های مشابه است. علت اصلی آن هم این است كه محور كار ما، ایمان به خداست و محور كار اینها برمبنای علم و انسان‌ها قرار دارد. در این انجمن‌ها یك روان‌پزشك یا مددكار، محور شده و برای این افراد برنامة بهبودی می‌نویسد و آن را اِعمال می‌كند. این كارها و روش‌ها با باور ما نمی‌خواند. ما معتقدیم كه اعتیاد یك بیماری علاج‌ناپذیر و غیرقابل درمان است و تنهاخداوند است كه می‌تواند به معتاد كمك كند. این تفكر كاملاً با تفكرآنها تفاوت می‌كند. روان‌پزشك یك انسان است و در توانش نیست كه برای شخصی كه بیماری‌ای علاج‌ناپذیر و پیش‌رونده و غیرقابل برگشت دارد، بهبودی ایجاد كند. این بیماری راه حل علمی ندارد. ما نمی‌توانیم به معتادی كه حق انتخاب خود را از دست داده است حق انتخاب بدهیم. اگر بتوانیم به معتاد آموزش دهیم و وادارش كنیم كه در مصرف موادمخدر كنترل داشته باشد و تشخیص بدهد كه اگر موادمخدر را مصرف كند، این امكان هست كه همسرش از وی طلاق بگیرد و درنتیجه ضرورت عدم مصرف مواد را درك كند و یا این‌كه اگر می‌خواهد به سر كارش برود، درك كند كه منطقی و صحیح نیست موادمخدر را مصرف نماید. اگركسی بتواند این تفكر را در معتاد ایجاد كند، می‌تواند بگوید كه او را درمان كرده است. البته چنین چیزی وجود ندارد. حتی مختصصان و پزشكانی كه از این طریق، كار و فعالیت می‌كنند و بسیاری نیز از نظر اقتصادی بهرة زیادی از این مقوله برده و می‌برند نیز خودشان می‌دانند كه اعتیاد علاج و درمان قطعی علمی ندارد. اگر درمانی هم داشته باشد، همین درمان معنوی است. با «ایمان درمانی» می‌توان به معتاد كمك كرد؛ به همین جهت ما در این كانون‌های تولد دوباره یا در انجمن معتادان گمنام، فقط فضای بهبودی را مهیا می‌كنیم. منظور از فضای بهبودی این است كه ما تجربة خودمان را با فردی كه وارد این انجمن‌ها می‌شود در میان می‌گذاریم و به او اجازه می‌دهیم كه مسیر را خود انتخاب كند. چگونگی رسیدن به ایمان برای شخص من به این شكل بوده كه من خودم شخصاً انسان مطردوی بودم كه از همه جا در آخر كار رانده شدم و دقیقاً در همین‌جاست كه فلسفة رسیدن به آخر خط و همچنین اهمیت رسیدن به آخرِ خط و خسته‌شدن از بلایایی كه اعتیاد بر سر انسان می‌آورد، اهمیت پیدا می‌كند و از نظر ما این الزامی است كه معتاد به آخر خط برسد تا قابل درمان باشد. حال، آخر خط یكی عاطفی است، یعنی شخصی كه اصولی مانند احترام برایش دارای ارزش است و دخترش به وی بی‌اعتنایی می‌كند و كارش خدشه‌دار می‌شود، به آخر خط می‌رسد.

 

بنابراین باید آخر خط هر شخصی را شناخت. تا بتوان رسیدن به آن را برای وی كوتاه كرد؟

بله، برای شخصی كه آخر خط، بی‌اعتنایی فرزندش به وی است، ممكن است بی‌احترامی اولیه نتواند  برای تغییر در وی جرقه‌ای بزند، ولی اگر دختر و همسر فرد معتاد با یك «متخصص مداخله» صحبت كنند و وضعیت شخص معتاد را تشریح كنند، من به‌عنوان یك مشاور می‌توانم متوجه شوم كه این شخص از لحاظ عاطفی به آخر خط رسیده است یا نه. در این هنگام به دخترش می‌گویم كه شما همان بی‌اعتنایی را ادامه بده و مرتبة ‌بعد نیز كه چهرة پدرت نامرتب و آشفته بود، به‌ وی بگو كه پدر  من خجالت می‌كشم از این‌كه شما به مدرسة من بیایی. این دختر با این حرف خود می‌تواند آخر خط را برای پدرش جلو بیندازد، درحالی‌كه ممكن است به‌طور طبیعی یك سال دیگر این معتاد به این حد برسد. یا این‌كه همسر این شخص بگوید كه «من از این‌كه در برابر همسایه‌ها حاضر شوم، خجالت می‌كشم». درحالی‌كه ممكن است كه تا این لحظه همسر فرد معتاد به جهت این‌كه فكر می‌كند، كه حرمت شوهر را نگاه‌داشتن، ارزش است، هیچ‌گاه این سخنان را به او نگفته باشد. اما من معتقدم كه وی حتماً باید این حرف را به همسرش بزند تا غرور معتاد جریحه‌دار شود و تكانی بخورد. اینها همه مربوط به روش مداخله است. برای معتادی هم كه در خانه‌اش خوابیده و مادر وی خرجش را می‌دهد، روش مداخله این‌گونه است كه مادر او دیگر خرجش را ندهد و به او این راه‌حل را پیشنهاد كند كه به انجمن  NA و یا كانون «تولد دوباره» برود و در آنجا بستری شود. حالا اگر كسی نیز پولدار باشد و بخواهد در كلینیك‌‌های گران‌قیمت و بیمارستان بخوابد، تفاوتی نمی‌كند، ولی در هر حال باید بستری شود و در زندگی تغییر روش بدهد، اگرنه، خانوادة وی نباید او را بپذیرند و در زیر یك سقف با او زندگی كنند. خانواده‌اش باید به وی تذكر بدهند كه در جهت خودكشی تدریجی گام برمی‌دارد. بیماری اعتیاد یك بیماری خانوادگی است كه پدر، مادر، فرزند، خواهر و برادر شخص معتاد را نیز بیمار می‌كند و در آنها تأثیر می‌گذارد، به همین دلیل ما روش مداخله در مورد شخص معتاد خانوادة وی اعمال می‌كنیم.

 

آیا آقای بوش رئیس‌‌جمهور امریكا نیز جزو همین افراد تولد دوباره یا Borned again است؟

Borned again یا تولد دوباره با اینها فرق می‌كند.

 

گفته می‌شود چون آقای بوش به‌شدت الكلی بوده، همسر آقای بوش از خانه‌اش با دو بچه قهر می‌كند و به یكی از دوستانش كه مذهبی بوده سفارش می‌كند كه با شوهر وی تماس بیشتری بگیرد. هم‌اكنون نیز بوش به همه می‌گوید كه مشمول لطف خدا بوده و حضرت مسیح(ع) وی را نجات داده است و واژة «تولد دوباره» را در همه‌جا به‌كار می‌برد.

برای این‌كه این مسئله تفكیك شود و وضعیتش روشن گردد، باید بگویم كه تولد دوباره‌ای كه آقای بوش از آن صحبت می‌كند، با داستان و روش و مكتب ما با توجه به انجمن‌هایی كه ما به آن تعلق داریم، تفاوتی عمده دارد. افرادی چون بوش مذهبی هستند، به این معنی كه طریقة رهایی‌شان از طریق مذهب است و به اینها «Re borned Christian» گفته می‌شود، یعنی كسانی‌كه «تولد دوبارة مسیحی» دارند و از طریق كلیساها عمل می‌كنند و به كلیسا تعلق دارند و همچنین كلیسای جدیدی نیز ایجاد شده است كه با این امور عادی و معمولی فرق دارد. یك مكتب و فرقة جدیدی ایجاد شده كه پیروان آن خود را كاتولیك یا پروتستان نمی‌دانند، بلكه یك فرقة مجزا هستند.

آقای بوش نیز از این دسته است؟

بله، این افراد ـ ازجمله بوش ـ از طریق مذهبی و كلیسای  «Re borned Christian» اعتیاد خود را كنار گذاشته‌اند، اما انجمن‌های ما، ازجمله معتادان گمنام NA و یا الكلی‌های گمنام  AA، انجمن‌هایی هستند كه متكی به نیروی مافوق هستند و از مسلمان و غیرمسلمان و یهودی و زرتشتی و بودایی و… در انجمن‌های ما حضور دارند و فعالیت‌های ما هیچ ربطی به مذهبی خاصی پیدا نمی‌كند. ما خداوند را برای هركس آن‌گونه كه درك می‌كند ترسیم می‌كنیم، حال برای شخصی ممكن است این عشق و راهنما، مسیح‌(ع) باشد و یاحضرت محمد(ص). شخصی هم ممكن است كه این مسیر را با عشق به غروب آفتاب و یا… تجربه‌‌های معنوی‌ای كه پیدا كرده طی كند.

من تجلّی یكی از صفات خداوندی را در یك جلسة معتادان گمنام حس كردم و با آن روبه‌رو شدم، من در آن زمان خود را مطرود و منفور می‌دانستم. مدت‌ها بود كه احترام به خود را از دست داده بودم و احترامی را هم كه دیگران به من می‌گذاشتند، از دست رفته بود و احساس عشق و رفاقت و صمیمیت نیز دیگر وجود نداشت. به این جهت كه در دوران آخر اعتیاد، دیگر آن احساس معنوی مصنوعی وجود ندارد و پس از مدتی از بین می‌رود و فقط آن فكر بیمارگونه كه من ممكن است روزی مجدداً به آن حالت معنوی مصنوعی برگردم، در انسان وجود دارد. من بارها حالت نشئگی را كه آنقدر شدید است كه فرد را به حالت بیهوشی می‌برد و تنفس را هم ممكن است قطع كند و باعث مرگ بشود،  تجربه كرده‌ام. در آن زمان، نیازهای انسانی من حتی به صورت مصنوعی نیز دیگر تأمین نمی‌شد. به دلیل این‌كه احساس می‌كردم همه‌چیز خود را از دست داده‌ام. تمایل به بازگشت به وضعیت گذشته را در خود احساس می‌كردم، تا این‌كه وارد یكی از جلسه‌های انجمن معتادان گمنام شدم و در آنجا بود كه مشاهده كردم همه دست خود را بلند می‌كنند و خود را معتاد معرفی می‌كنند. سپس نوبت به من كه رسید، من نیز دستم را بلند كردم و خود را یك معتاد معرفی كردم، در آن زمان، اسم مستعاری به نام فرانك داشتم. اولین تجربة روحانی و معنوی من در این لحظه بود. من برای نخستین‌بار در فضایی قرار گرفتم كه تشویق شدم تا حقیقت را بگویم، زیرا تنها معیار و محوری كه در آنجا دارای ارزش و اعتبار بود، صداقت بود. وقتی كه من دیدم یك انسان بسیار قوی و نیرومند دست خود را بلند می‌كند و خودش را به‌عنوان یك معتاد معرفی می‌كند، تعجب می‌كردم؛ چرا كه ما هیچ‌وقت اعتیاد خود را به گردن نمی‌گرفتیم و همیشه سعی می‌كردیم به دیگران بقبولانیم كه ما معتاد نیستیم. در آن فضا، اشخاصی بودند كه صداقت را تجربه كرده بودند و محیط صادقانه‌ای را ایجاد كرده بودند و من نیز به آن فضا وارد شدم. در آن محیط من احساس كردم كه می‌توانم خودم باشم و اسم واقعی خود را بگویم و این‌كه من هم معتادم، از خیابان‌ها آمده‌ام، مكانی را ندارم، به آخر خط رسیده‌ام و همه‌چیز خود را از دست داده‌ام؛ به این جهت كه واقعیات آن فضا صداقت را می‌پذیرفت و باور ما نیز این بود. چه در انجمن معتادان گمنام و چه در كانون‌های تولد دوباره، ما فضایی به‌وجود می‌آوریم كه اگر معتاد تمایل به تغییر دارد، آنجا را امن و مناسب تشخیص بدهد و بتواند تغییر كند. ما در این مكان‌ها، دكتر و روانشناس و كارشناس وسایل قهریه نیز نداریم. فقط باورهای ما، آنجا را محیط امنی می‌كند تا اگر شخصی طالب و تشنه این بود كه  از مسیر معنوی مصنوعی به مسیر معنوی طبیعی وارد شود، در آنجا بتواند این كار را انجام دهد. من احساس می‌كنم افرادی كه به جلسة معتادان گمنام وارد می‌شوند، به من علاقه دارند و ساده‌ترین رابطة معنوی كه هر عضو انجمن در وهلة اول پیدا می‌كند همین عشق و علاقه است. اینجا مكانی است كه همه را می‌پذیرد و به من به همان شكلی كه هستم علاقه‌ دارند و این از صفات خداوند است كه بندگان خود را در هر شكل و وضعیتی كه هستند،‌ می‌پذیرد و برای خدا، چهره و شرایط افراد، در پذیرش آنها تفاوتی ندارد. ما این فضا را، فضای معنوی می‌نامیم، چرا كه اموری را كه به خدا متصل می‌شود. این اولین تجربة ماست كه به مرور تقویت می‌شود و مراحل دیگری را طی می‌كند، كه همان قدم‌های دوازده‌گانه است. این دوازده قدم، همه به نوعی دیوارشكن هستند. مرحلة نخست، برداشتن دیوار غرور است. چرا كه در قدم اول ما اقرار می‌كنیم كه در مقابل اعتیاد عاجزیم و همین اقرار ‌پتكی محكم‌ بر سر غرور كاذب ما می‌زند. زیرا معتادی كه ادعای خدایی داشت، اكنون به عجز خود اعتراف می‌كند. برای یك معتاد، پذیرش عجز و ناتوانی بسیار مشكل است. چرا كه حتی زمانی‌كه در جوی آب می‌افتد، باز هم عربده می‌كشد و ادعا دارد كه اگر شرایطش تغییر كند، به همه نشان می‌دهد كه دنیا دست كیست. این ادعاها تا زمان مرگ در ذهن معتاد وجود دارد.

قدم دوم این است كه به مرور ایمان می‌آوریم كه قدرتی مافوق قدرت انسانی می‌تواند سلامت عقل را به ما بازگرداند و همین موضوع پتك دیگری به سر معتاد می‌زند. قدم سوم نیز این است كه ما تصمیم می‌گیریم، اراده و زندگی خود را به دست خداوند بسپاریم و این نشان می‌دهد كه معتاد توانایی و قدرت ادارة كارهایش را ندارد، درنتیجه باید زندگی‌اش را دست خداوند بسپارد. همچنین در قدم چهارم، ما ترازنامة اخلاقی، موشكافانه و بی‌باكانه‌ای از خود می‌نویسیم، البته با توجه به قدم‌های قبلی، قدرت نوشتن آن را هم خداوند به ما می‌دهد. به دلیل این‌كه هیچ‌كدام از ما توانایی روبه‌روشدن با خودمان را نداریم و در این مورد محق نیز هستیم، چرا كه این تصویر هم برای ما گنگ است و هم برخلاف آن چیزهایی است كه ما می‌خواهیم در ذهن خود بگنجانیم. و من متوجه شده‌ام، آن زمانی‌كه در پی شغلی بودم و می‌گفتم كار آن پیرمرد را نمی‌خواهم از دستش بگیرم و آن را از انسانیت و مردانگی خود می‌دانستم و به خود می‌بالیدم و مغرور بودم كه عجب انسان بزرگی هستم كه به آن پیرمرد رحم كرده‌ام، تمام این مسائل از ترس درونی من سرچشمه می‌گرفت. همین مسئله نیز پتكی بر سر من بود، زیرا هیچ انسانی نمی‌خواهد خود را آدم ترسویی بداند و كارهای خوب خود را نیز به ترسش نسبت دهد.

پشت سر گذاشتن این قدم‌ها، ما را به مرحله و قدم دوازدهم می‌رساندكه در آن آمده است، با بیداری روحانی حاصل از برداشتن این قدم‌ها، ما سعی كردیم این پیام را به معتادان برسانیم و این اصول را در تمام موارد زندگی خود اجرا كنیم.

 

آیا گذركردن از این دوازده قدم، ناخودآگاه،‌ غروری را در فرد ایجاد نمی‌كند؟ زیرا فرد فراموش می‌كند كه نفس لوّامه یا ملامت‌گر هم از آنِ خداست و فكر می‌كند خودش این مراحل را به‌تنهایی طی كرده ‌است؟

می‌تواند این‌گونه باشد، ولی این با فلسفة ما همخوانی ندارد. البته بعضی‌ها اسیر آن می‌شوند و به همین دلیل، ما مراقب آنها هستیم و روی آنها كار می‌كنیم، اما چون در جلسات، مرتباً در مورد اشتباهات روز خود بحث می‌كنیم و آ‌نها را بررسی می‌كنیم، اگر هم در مسیر بهبودی قرار بگیریم، كمتر اتفاق می‌افتد كه از مسیر اصلی منحرف بشویم. البته منحرف می‌شویم، چرا كه به‌هرحال ما هم به‌عنوان یك انسان دارای غفلت و غرور هستیم و دچار حالتی به‌نام «خود متقی‌بینی» می‌شویم و این از خطراتی است كه ممكن است به آن مبتلا شویم. این، خطری است كه ما به‌صورت روزمره با آن سروكار داریم و به آ‌ن اعتراف می‌كنیم. به تدوین ترازنامة شخصی خود ادامه داده و هرگاه در اشتباه بودیم به آن اقرار می‌كنیم. بسیاری از ما برای این‌كه به خطاهای خود بین دوستان اعتراف می‌كنیم، ایراد می‌گیرند و اقراركردن را روشی مسیحی می‌دانند. درحالی‌كه ما به تجربه فهمیده‌ایم زمانی‌كه از اشتباهات خود حرف می‌زنیم و خودشكنی می‌كنیم، دوباره پتكی به سرمان می‌‌خورد و غرورمان شكسته می‌شود و به خودمان یادآوری می‌كنیم كه ما نیز بشر هستیم و به همین دلیل ممكن است خطا كنیم. زیرا خود را در قالب یك بشر و انسان عادی می‌بینیم، درحالی‌كه در گذشته ادعای خدایی داشتیم و خدا را بنده نبودیم، اما با این تفكر جدید، خود را برای اشتباهاتمان همواره ملامت نمی‌كنیم.

یعنی آنجایی كه خداوند می‌بخشد، ما نیز ببخشیم؟

بله، باید بپذیریم كه جایزالخطا هستیم‌،‌ زیرا ما خدا نیستیم كه خطا نكنیم. در گذشته ما به خطای خود اقرار نمی‌كردیم، برای این‌كه ادعای خدایی داشتیم و همین ادعا این اجازه را به ما نمی‌داد. درنتیجه دروغ می‌گفتیم و همه‌چیز را  انكار می‌كردیم. به‌دلیل این‌كه فكر می‌كردیم نباید خطا و اشتباه كنیم. ولی اكنون دیگر این اجازه را به خود می‌دهیم و درنتیجه غرورمان در حد متعادلی می‌ماند و آزار زیادی نمی‌بینیم. بهتر است برگردم به بحث كسانی كه از طریق مذهبی اعتیاد را كنار می‌گذارند. برای این افراد احتمال درگیرشدن با مقولة «خود متقی‌بینی»، زیاد است و كسانی‌كه از طریق مسیح و كلیسا  ترك كردند، ممكن است پس از مدتی فراموش كنند كه بیماری‌ای به‌نام اعتیاد داشته‌اند؛ اینان معتقدند كه مسیحی نجات‌یافته هستند. یعنی این‌گونه عملكرد خود را بررسی می‌كنند،  نه به‌عنوان یك معتاد در حال بهبودی.  همچنین فراموش می‌كنند كه در مقابل اعتیاد عجز دارند و فراموش كردن همین نكته كه در مقابل الكل و در مقابل موادمخدر عاجز هستند و بدن آنها نمی‌تواند این را تحمل كند، زیرا از لحاظ فیزیكی هم یك الكلی، الكل را نوع دیگری تجزیه می‌كند و این تجزیه در بدن یك الكلی با بدن یك انسان عادی تفاوت دارد. از لحاظ جسمی و فیزیولوژیكی نیز این موضوع تفاوت دارد؛ یعنی سبب می‌شود تا مجدداً به مصرف الكل روی آورند و بر میزان مصرف آن نیز بیفزایند. این پدیده‌ای است كه در مورد معتادان به موادمخدر نیز صدق می‌‌كند.

میل به تكرار مصرف، در معتادان بسیار زیاد است. برای الكلی‌ها از لحاظ فیزیولوژیكی بدن آنها، الكل را می‌طلبد. یعنی نوعی اشتیاق و ویار (Craving) به الكل در آنها ایجاد می‌شود. و بدنشان عطشِ نوشیدن دارد. همچنین تمام سلول‌های بدن یك الكلی، الكل می‌خواهد، درنتیجه این فرد لغزش پیدا می‌كند. اشخاصی كه از طریق كلیسا موادمخدر را ترك می‌كنند، ممكن است از نو بلغزند، ولی ما همیشه در جلساتمان تأكید می‌كنیم كه هنوز یك معتادیم و در مقابل موادمخدر عجز داریم و مثلاً منِ «معتاد در حال بهبودی» نمی‌توانم مقداری هروئین مصرف كنم، یا یك قرص دیازپام یا استامینوفن كدئین بخورم، چرا كه بدن من نمی‌تواند جوابگو باشد و همة اینها به این دلیل است كه من مشكلی به‌نام اعتیاد دارم و جنبة جسمی نیز دارد. از لحاظ روانی نیز هنگامی كه من هروئین مصرف كنم، تمام معنویاتی را كه كسب كرده‌ام، از بین می‌برم. امنیت عاطفی كه برای من به‌وجود آمده، مجدداً از بین می‌رود و من به آن عوالم گذشته برمی‌گردم. انجمن‌های ما در امر كمك به افرادی نظیر ما موفق هستند؛ چرا كه همواره این غرور و بیماری را در مقابل دیدگان فرد معتاد نگه‌می‌دارند.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط