بدون دیدگاه

شانزدهم آذر، قلب تپنده جنبش دانشجویی

۱۶ آذر سال ۱۳۳۲، روزی بزرگ در تاریخ مبارزات دانشجویی ایران است. در این روز، دانشگاه در برابر نیروهای امنیتی و نظامی رژیم پهلوی ایستادگی کرد و سه دانشجو، به دست نظامیان رژیم پهلوی کشته شدند. هرچند گمان دستگاه امنیتی و نظامی شاه این بود که در این مواجهه پیروز شده و دانشگاه را تسخیر کرده است، اما تاریخ نشان داد که پس از گذشت این همه سال از آن واقعه، یاد شهدای ۱۶ آذر باقی مانده و پهلوی سقوط کرده است. طنز عجیب ماجرا این است که فرزند پهلوی دوم که گویی حتی علاقه‌ای به خواندن درباره حوادث مهم و رسمی تاریخی ایران ندارد، در پیامی این روز را تبریک گفته و با دانشجویان ایران صحبت‌هایی داشته است. جوانانی در مقاومت برابر دستگاه سلطنت پدرش به خون کشیده شده‌اند و فرزند درس ناخوانده، حالا آن روز را تبریک گفته!

گفت‌وگویی بین لطف‌الله میثمی، از ادامه دهندگان راه مصدق و مرحوم حسین شاه‌حسینی، از یاران مصدق، در نشریه چشم‌انداز ایران شماره ۱۷ منتشر شده بود که در این گفت‌وگو بسیاری از ابعاد حادثه ۱۶ آذر روشن شده است. شاه‌حسینی که خود از نزدیک شاهد آن ماجراها بوده است، مسائلی را مطرح کرده که شاید برای نوادگان پهلوی هم خواندنی باشد. روزهایی که نوادگان پهلوی در کاخ خود مشغول جشن بازگشت به ایران پس از کودتا بودند، نیروهای نظامی برای مهار جامعه به دانشگاه یورش بردند و فاجعه‌ای رقم زدند که تا امروز، داغ آن جوانان بر سینه دانشگاه در ایران باقی مانده است.


گفت‌وگو با مرحوم حسین شاه‌حسینی ـ از فعالان نهضت ملی ایران

چشم‌انداز ایران قصد دارد در مورد سه‌نقطه عطف جنبش دانشجویی ـ شانزدهم آذر ۱۳۳۲, اول بهمن ۱۳۴۰ و هجدهم تیرماه ۱۳۷۸ـ تحقیقاتی انجام دهد و وجوه اشتراک و افتراق این سه نقطه عطف را شناسایی کند. با توجه به این‌که شما و مرحوم رادنیا در کنار مرحوم آیت‌الله زنجانی هسته اول بنیانگذار نهضت مقاومت ملی بودید؛ فضای سیاسی شانزدهم آذر ۱۳۳۲ را برای ما توضیح دهید نهضت مقاومت ملی قبل و بعد از شهادت این سه بزرگوار, تنها ارگانی بود که راه مصدق را ادامه می‌داد, تحلیلش از شرایط چه بود و چه اقداماتی انجام می‌داد؟ آیا کسی یا گروهی تحریکاتی در دانشگاه انجام داده بود که ارتش وارد دانشگاه شد و حریم آنجا را شکست؟ آیا حرکت دانشجویی ربطی به آمدن نیکسون به ایران و یا بازگشایی سفارت انگلیس داشت؟ رابطه این وقایع با جنبش دانشجویی چیست؟ امیدواریم با توضیحات شما, دانشجویان امروز بتوانند درس عبرتی از تاریخ بگیرند.
همان‌طور که مستحضرید, من عضو کمیته نهضت مقاومت ملی, در خدمت حضرت آیت‌الله زنجانی بودم و این موجب شده بود که در مسیر جریانات قرار بگیرم. کمیته نهضت مقاومت ملی اولین دسته‌ای بود که بعد از کودتای ۲۸ مرداد تشکیل شد و ادامه‌دهنده راه, انگیزه‌ها و زنده‌نگه‌داشتن تفکر دکترمصدق بود. این‌که در راستای کسب آزادی‌هایی که دکترمصدق به آن معتقد بود, ضرورت داشت برای مردم این مملکت و برای نجات میهن از دست استعمار و استبداد تلاش کند. تعطیلات بسیاری در تهران, بر مبنای دستور نهضت‌مقاومت ملی انجام گرفت. به‌دنبال آن بود که حس امید در مردم زنده شد؛ و آن هم در شرایط خشونت‌ها و سرکوب‌های بعد از کودتای ۲۸ مرداد که می‌خواستند هر صدایی را در نطفه خفه کنند. این فعالیت‌ها عبارت بودند از: تعطیل بازار, پخش اعلامیه‌ها, نشریات راه مصدق و نهضت دکترمصدق, نشر دفاعیات دکترمصدق, ارتباط با خانواده‌های زندانیان سیاسی و کلاً اطلاع‌رسانی به مردم. احزاب ما, قبل از کودتا آن همبستگی لازم را نداشتند. در جلساتی که تشکیل می‌شد, نمایندگان احزاب هم شرکت می‌کردند و مشترکاً تصمیم می‌گرفتند. مخالفت با حکومت کودتا, شرکت در انتخابات دور هجدهم و دادن لیست کاندیدا از دیگر کارهای نهضت مقاومت ملی بود.
در دور هجدهم یک لیست کاندیدا, از میان وزرای دکترمصدق و شخصیت‌های مورد قبول, هم برای مجلس سنا و هم برای مجلس شورای ملی داد. شانزدهم آذر تا آن روز اصلاً نامی نداشت. همین‌که کودتای ۲۸ مرداد پیش آمد و حکومت وابسته به شاه در اسرع وقت تشکیل شد, سپهبد زاهدی در رأس آن قرار گرفت و علی امینی وزیر دارایی شد. رژیم کودتا تلاش می‌کرد تا به سرعت مسئله نفت را به شکلی خاتمه بدهد. به‌دنبال دستور تعطیلی عمومی بازار, فرماندار نظامی سعی کرد جلوی حرکت‌های نهضت مقاومت ملی و بستن بازار را به‌عنوان روز محاکمه دکترمصدق بگیرد. خوشبختانه تمام بازار تهران تعطیل شد و شاه به عواملش در فرمانداری نظامی دستور داد کرکره‌ها را علامت بگذارند و بخشی از سقف بازار را نیز خراب کردند. حتی بخشی از کرکره دکان‌ها را بالا کشیدند و اموال بعضی‌ها را غارت کردند و همچنین تعدادی از سردمداران بازار را که در آن موقع با نهضت مقاومت ملی همکاری می‌کردند به فرمانداری احضار کردند. نظیر: حاج محمود مانیان,‌ حاج تقی انوری, مرحوم شمشیری, حاج عباسعلی اسلامی, حاج غلامحسین اتفاق, حاج محمود و علی حریری. تعدادی از آنها را بنا به توصیه آقای فلسفی آزاد کردند و تعدادی از آنها را به خارک تبعید کردند, ازجمله حاج تقی انوری, شمشیری و همچنین مرحوم حاج محمود مانیان. این حرکت باشکوه بازار در میان طبقه تحصیل‌کرده ازجمله دانشگاه, زمینه‌های بسیار خوبی را فراهم کرد. بعد دولت اعلام کرد که نیکسون, معاون آیزنهاور رئیس‌جمهور امریکا, می‌خواهد به ایران بیاید. برمبنای تحلیل ما, او می‌خواست با عوامل و دست‌اندرکاران کودتا دیداری داشته باشد که ببیند پول‌هایی که در این کار خرج کرده‌اند مثمر ثمر واقع شده یا نه. ابتدا قرار بود در چهاردهم آذر نیکسون وارد ایران بشود. همچنین بنا بود سفارت انگلیس که به پیشنهاد دکترفاطمی و دستور دکترمصدق تعطیل شده بود, بازگشایی شود.

چه روزی بنا بود سفارت انگلیس بازگشایی شود؟
قرار بود سفارت انگلیس قبل از شانزدهم آذر بازگشایی شود. ولی بعداً متوقف شد و بعد از شانزدهم آذر, دستور بازشدن آن را دادند و “دیویس رایت” کاردار سفارت قرار بود به ایران برگردد. نهضت مقاومت ملی درباره بازگشایی سفارت انگلیس اعلامیه شدید‌اللحنی داد. بازار, درپی زندانی و تبعیدشدن اکثریت شخصیت‌های آن, دوباره توسط عده‌ای از دانشجویان و بازاریان تعطیل شد و این‌گونه اعتراض خود را به مردم ایران و جهان رساندند. در آن روز آقاسیدمهدی حاج‌قوام که از وعاظ معروف و از اندیشمندان عارف و عضو جامعه علمی تهران بود, در محل “چهارسوق بزرگ بازار تهران” روی چهارپایه منبر رفت که عده‌ای از روحانیون نظیر آقاسید صادق رضوی پسر آقا میرزا سیدعلی رضوی قمی,‌ شیخ باقر نهاوندی و صدر بلاغی نیز در آنجا حضور داشتند. البته رأس این مطلب و شاه بیت آن, ورود نیکسون به ایران بود. او به استناد یکی از آیات قرآن گفت: “اختیارتان را به دست اجنبی و سایر ادیان ندهید. آنها به هیچ‌وجه نمی‌توانند با شما ارتباط دوستانه داشته باشند. آنها منافع شما را به خطر می‌اندازند.” بعد از سخنرانی, همان روز بازار تعطیل شد و خود من از کسانی بودم که پای همان چهارپایه ایستاده بودم و پلیس هم از طرف چهارسوق کوچک و هم از طرف بازار آهنگرها حمله کردند و آقاسیدمهدی حاج قوام و پسر آقاسید صادق رضوی را دستگیر کردند. آن دو را به زندان مهرآباد بردند, زیرا در زندان‌های دیگر جا نبود. در آن روز تمام بازارهای مرتبط با چهارسوق بزرگ نظیر بازار آهنگرها و بازار نجارها, به تعطیلی کشیده شد و اعتراضی هم به تجدید رابطه با انگلستان انجام گرفت. سروصدای زیادی در سطح جهان ایجاد کرد و رویداد بازار این امید را به دانشجویان و طبقه تحصیل‌کرده داد که فقط آنها در صحنه سیاسی نیستند, بلکه طبقه کاسب و بازاری‌ها هم در این مرحله نقش بسیار مؤثری دارند. در چنین موقعیتی بود که کمیته نهضت مقاومت ملی بر آن شد تا به‌عنوان اعتراض اعلامیه‌ای بدهد و حرکتی در کانون مقاومت دیگری یعنی در دانشگاه نیز ایجاد نماید. در اعلامیه نهضت مقاومت ملی گفته شده بود که نیکسون روز شانزدهم آذر به ایران می‌آید؛ و قرار بود تظاهراتی در اعتراض به ورود او انجام شود, البته او هجدهم آذرماه به ایران آ‌مد. پس از انتشار اعلامیه نهضت مقاومت ملی, در حمایت از این اعلامیه, جامعه اصناف بازرگانان هم اعلامیه‌ای داده بودند که در آن به تبعید مرحوم شمشیری و حاج تقی انوری, دستگیری حاج محمود مانیان و دیگر رهبران و نیز خراب کردن سقف بازار و اجازه ندادن به بازشدن خیلی از مغازه‌ها اعتراض کرده بودند. در پی این اعتراض, خواستند روز شانزدهم آذرماه را ـ که قرار بود نیکسون وارد ایران شود ـ به‌عنوان تعطیل عمومی اعلام کنند. شرایط بحرانی عبارت بودند از: الف) ورود نیکسون به ایران, ب) بازگشایی سفارت انگلیس و تجدید رابطه با آن, ج) محاکمه دکترمصدق در دادگاه نظامی در اتاق‌های دربسته و دادن کارت ورود به افراد مزاحم برای اخلال‌گری در نظم دادگاه. یک ورزشکار باستانی را نیز کنار مصدق در زندان گذاشته بودند که او هر روز صبح با انجام ورزش باستانی و میل گرفتن, مصدق را اذیت می‌کرد. د) سرکوب‌ها و مزاحمت‌هایی که برای بازاری‌ها به دلیل مقاومتشان ایجاد کرده بودند. هـ) کشتن کریم‌پور شیرازی, آن هم به آن شکل فجیع؛ (که البته بازاریان روز هجدهم را تعطیل کردند). روز پانزدهم در دانشگاه حرکت‌های اعتراض‌آمیز به بازداشت‌ها, محاکم و ورود نیکسون صورت گرفت.

این اعتراضات از کدام دانشکده‌ها شروع شد؟
اعتراض‌ها از دانشکده پزشکی, داروسازی, حقوق و علوم آغاز شد. جلوی این دانشکده‌ها هر روز تظاهراتی در اعتراض به مسائلی که در این مملکت اتفاق می‌افتاد و همچنین دستگیری شخصیت‌های سیاسی دانشگاه ازجمله مهندس قاسمی ـ که از دانشکده فنی او را گرفته بودند و به خارک تبعید کرده بودند ـ می‌شد. تبعید اینها زمینه‌هایی را در دانشگاه ایجاد می‌کرد. این جریانات روز چهاردهم و پانزدهم هم ادامه داشت. اما تحلیل نهضت مقاومت ملی این بود که چون نیکسون می‌خواست به ایران بیاید, در آن شرایط باید یک جوّ آماده ایجاد بکند و درنتیجه امکان دارد که در پی خشونتی که در بازار انجام دادند, دانشگاه را هم متشنج کنند تا بتوانند بهره‌برداری نمایند و نیکسون با یک جوّ آرامی بتواند به ایران بیاید.
اعضای کمیته در منزل آقای رحیم عطایی نشسته بودیم و از دانشگاه خبرهایی از طریق آقای باقر رضوی, از فعالان انجمن‌های اسلامی می‌رسید. خبرهایی هم از آقای عزت‌الله سحابی می‌رسید. نشریات نهضت مقاومت ملی از طریق باقر رضوی و یک‌عده نزدیک به مهندس سحابی در دانشگاه‌ها توزیع می‌شد. همزمان با حرکت‌های دانشجویی در روز پانزدهم, تحلیل نهضت مقاومت ملی این بود که رژیم حتماً در دانشگاه هم حرکت خشونت‌آمیزی می‌کند تا خفقانی ایجاد بشود (همان‌طور که در بازار خفقان ایجاد شده بود), تا نیکسون وارد ایران بشود. اصلاً نیاز حرکت رژیم ایجاد این خفقان بود. صبح اول وقت شانزدهم آذر, دانشجویان به دانشگاه می‌روند ولی می‌بینند که پلیس در صحن دانشگاه است, نه بیرون دانشگاه و هر دانشکده‌ای را جداگانه محاصره کرده‌اند, ازجمله دانشکده داروسازی و پزشکی, حقوق و علوم. در این هنگام سر ساعت هشت همه دانشجویان به سر کلاس‌های خودشان می‌روند؛ و جوّ را بسیار متشنج می‌بینند. اطراف دانشکده‌ها یک عده سرباز که آن‌موقع به آنها جانبازهای ارتش می‌گفتند, با آن لباس‌های خاص ایستاده بودند.
در ابتدا دانشکده فنی از آرامش نسبی برخوردار بود. گویا آقای دکترشمس مشغول تدریس نقشه‌برداری بوده است که چند تن از گروهبان‌های ارتش وارد کریدور دانشکده فنی می‌شوند. به کلاس دکتر شمس مراجعه می‌کنند, دونفر لباس شخصی هم با اینها وارد کلاس می‌شوند و یکی از دانشجویانی را که انتهای کلاس بوده به گروهبان‌ها نشان می‌دهند. دکترشمس از بردن دانشجو توسط گروهبانان جلوگیری می‌کند. به مجرد اعتراض و ممانعت دانشجویان, چند ارتشی دیگر هم وارد عمل می‌شوند. به زور و به عمد حتی این دانشجو را زیر میز بیرون می‌فرستند, امّا او را از زیر میز می‌کشند و کتاب‌هایش را هم توی سرش می‌زنند و کشان‌کشان از در بیرون می‌برند. اسم آن دانشجو الآن یادم نیست. هنوز در کلاس بسته نشده, چهار گروهبان دیگر وارد کلاس می‌شوند و آن لباس شخصی همراه با آنها بوده دانشجوی دیگری را نشان می‌دهد. زمانی‌که دانشجوی دوم را می‌گیرند, دانشجوی سوم روی نیمکت می‌رود و براساس گزارشی که به نهضت مقاومت ملی دادند, می‌گوید: “آقا ما چقدر بی‌عرضه هستیم, چقدر بدبخت هستیم. این کلاس نیست, این درس نیست, یک عده‌ای بدون این‌که از استاد و از کادر دانشگاه اجازه بگیرند وارد کلاس می‌شوند و هیاهو در می‌گیرد, تف به این کلاس وتف به این مملکت!” و در عین حال که این شعارها را می‌دهد فریاد می‌زند: “درود بر دکتر مصدق” و “مرگ بر رژیم سلطنتی شاه”, کلاس به هم می‌خورد. وقتی بیرون می‌آیند, دانشجویان به دفتر مهندس خلیلی, رئیس دانشکده و همچنین آقای دکترعابدی, معاون دانشکده می‌روند و می‌گویند: “زنگ را بزنید, کلاس‌ها را تعطیل کنید”. با تعطیلی کلاس‌ها, آقایان قندچی و شریعت‌رضوی و بزرگ‌نیا (دانشجویان کلاس دکترشمس) می‌بینند در کریدور دانشکده سربازها جلوی در را گرفته‌اند و هر گروهی از این بچه‌ها که می‌آیند, با این مشکلات مواجه می‌شوند. تک‌تک این آ‌قایان و ارتشی‌هایی که آنجا ایستاده‌اند, عده‌ای را نشان می‌کنند. بعضی‌ها را با ضرب و شتم می‌گیرند و در کامیون‌های ارتشی می‌اندازند. یک عده هم مقاومت می‌کنند و می‌مانند. گروهبان‌ها اینهایی را که می‌‌ایستند و حرکت نمی‌کنند یا به کریدورهای دیگر می‌روند, تعقیب می‌کنند و یک‌باره وقتی همه در سالن اصلی‌ طبقه اول قرار می‌گیرند, فرمان آتش می‌دهند. پیش از شلیک مأموران, آقای قندچی جلو می‌آید و می‌گوید: “بزنید ما کاری نکردیم, مسئله‌ای نیست.” یکی از گروهبان‌ها به سینه قندچی تیراندازی می‌کند و او به زمین می‌افتد و به بزرگ‌نیا با سرنیزه حمله می‌کنند و شریعت رضوی را هم می‌کشند. سپس دانشجویان به آنها حمله می‌کنند و آنها دیگر از تیراندازی خودداری می‌کنند. سربازان متقابلاً به سایر دانشجویان در کریدورها حمله می‌کنند. آنها حتی آزمایشگاه‌ها را زیر و رو می‌کنند و لوازم آنجا را می‌شکنند. بعضی از دانشجویان فرار می‌کنند و بعضی با لباس‌هایی که از کارمندان آزمایشگاه‌ها گرفته بودند و با لباس‌های کار, آچار به دست گرفته فرار می‌کنند. بعضی هم در اختیار نیروهای نظامی قرار می‌گیرند که آنها را داخل کامیون‌ها می‌اندازند و می‌برند و خون‌ها ریخته می‌شود. آقای مهندس خلیلی و آقایان اساتید براساس گزارش‌هایی که به نهضت مقاومت ملی داده‌اند, به دکتر سیاسی رئیس دانشگاه مراجعه می‌کنند و او می‌گوید که: “آقا اینها جانبازهای شاه هستند و من جلوی اینها کاری نمی‌توانم بکنم. از این جهت خود من هم دچار این بحران هستم.”
به دلیل تیراندازی‌هایی که کرده بودند, خودبه‌خود آب شوفاژها در سطح اصلی دانشکده راه افتاده و خونابه نیز در کنار خون‌ها ایجاد کرده بود. درنتیجه کلاس‌های درس دانشگاه تعطیل می‌شود. دکترسیاسی و شورای دانشگاه هم جلسه فوق‌العاده تشکیل می‌دهند و گزارش “شرف عرضی” برای شاه تهیه می‌کنند که نیروهای مسلح این کارها را کرده‌اند و این مسائل پیش آمده است.
فردای آن روز شاه, تیمسار مُزینی را برای دلجویی و تحبیب به دانشگاه می‌فرستد تا خودش را از این گناه و تقصیر تبرئه بکند. همان تیمسار مزینی که در قتل افشارطوس نقش بسیار مؤثری داشت؛ با خانواده‌های شهدا ملاقات می‌کند, در دانشگاه از اساتید و رؤسا عذرخواهی می‌کند. ولی نهضت مقاومت ملی در فردای آن روزِ معذرت‌خواهی, نشریه‌ای به‌نام “راه مصدق” منتشر کرد و علاوه بر این‌که گزارش وقایع این جریانات را شرح می‌دهد, سندی ارائه می‌دهد که دیروز در فرمان صبحگاهی در لشکر دو زرهی از آن سه گروهبانی که اول به اتاق دکترشمس وارد شدند, طی نامه شماره ۲۱۲۲ مورخ ۲۰/۹/۱۳۳۲ تجلیل و تحبیب کرده‌اند:

“از لشکر دو زرهی به ستاد رکن دو [به کلیه واحدها و دوایر دولتی تابعه] منتشر شود که از افراد دسته جانباز, در اثر جدیت و فعالیتی که در مأموریت دانشگاه تهران, روز دوشنبه شانزدهم آذرماه مشاهده گردیده, تشویق شوند. لذا کلیه افراد به دریافت پاداش نقدی مفتخر و سه نفر از آنها به درجه گروهبان دومی و چهار نفر به درجه سرجوخه‌گی ارتقا داده می‌شوند.”

این بخشنامه را به تمام دوایر و پادگان‌ها فرستادند. نهضت مقاومت ملی نشان داد که دست شاه در این کار دخیل بوده و او در نظر داشته یک عده را منکوب و مقهور بکند تا نیکسون بتواند آزادانه وارد ایران بشود.

آن اعلامیه نهضت مقاومت ملی و سند را دارید؟
خودش را ندارم, ولی سند و تیترهایش را دارم.

شماره نشریه “راه مصدق” را چه‌طور؟
آن شماره نشریه را ندارم. در سال ۱۳۶۷ از منزل من بردند.

با جسد شهدا چه کردند؟
دو روز بعد, روز ۱۸ آذر خواستند جنازه‌ها را تشییع بکنند و بازار تهران هم تعطیل شد.

جنازه‌ها تا دو روز بعد در همان دانشکده فنی بود؟
نه, ابتدا به سردخانه بردند. تا فردا شب آنجا بود و بعد تحویل خانواده‌ها دادند تا از بیم دانشجویان, در امان مانده و به‌دست آنها نیفتد. درست است که جانبازان شاه در دانشگاه ریختند, ولی بعد همه دانشکده‌ها را تخلیه کردند. همان روز شانزدهم آذر, پلیس توسط رادیو اعلام کرد: “عده‌ای از دانشجویان در کلاس‌های درس نشسته بودند و به پلیس چهره خشنی نشان می‌دادند و پلیس را مسخره می‌کردند و این باعث شده که پلیس به واکنش بیفتد. پلیس قصد زدن دانشجویان را نداشت, ولی دانشجویان به پلیس حمله کردند و می‌خواستند اسلحه‌شان را بگیرند. پلیس در قالب دفاع این کار را کرده و قصدش زدن دانشجویان نبوده است.”

این بیانیه که در رادیو خوانده شد, در روزنامه‌های آن زمان درج شده است؟
بله,‌ بیانیه‌اش هست. نهضت مقاومت ملی از انتقال جسد شهدا از پزشکی ‌قانونی به خانواده‌ها مطلع شد, ولی به‌دلیل رعب و وحشت خانواده‌ها, جنازه‌ها را به امامزاده عبدالله منتقل کردند و آنجا دفن کردند. نهضت مقاومت ملی تصمیم گرفت که برای این سه شهید بزرگوار برنامه شب هفت برگزار کند و از این شهدا تجلیل نماید. در اعلامیه‌‌ای که نهضت مقاومت ملی داد, از تمام دانشجویان سراسر ایران خواست که از فردا تا چهلم شهدا بازوبند سیاه ببندند. تا هفتم شهدا, دانشگاه تعطیل بشود و بعد از هفتم, دانشجویان سر کلاس‌های خود بروند. این کار انجام شد و همه بازوبند بسته بودند و در خیابان‌های تهران حرکت می‌کردند. شب‌ها بعضی از مواقع که مسابقات ورزشی بود که خودم هم از ورزشکاران آن روز بودم در مسابقه بسکتبال, تمام بچه‌ها را وادار کردیم که با بازوبند مشکی وارد صحنه ‌مسابقه بشوند. اینها اثرات بسیار مثبتی در جامعه گذاشته بود. برنامه شب هفت را طوری تنظیم کردیم که حتماً از اعضای خانواده شهدا صحبت بکنند. آقای حاج سیدرضا زنجانی تیمی دوازده‌نفری را مشخص کرد که یکی از آنها معلمی به‌نام آقاسیدمهدی لاله‌زاری بود. این دوازده‌نفر را در سه دسته چهارنفره تقسیم کردند که اینها حضوراً از خانواده شهدا دلجویی کنند. از طریق آقای نصرت‌الله امینی که خانواده بزرگ‌نیا را می‌شناخت و از طریق آقای حسن قاسم‌نیا که خانواده قندچی را می‌شناخت, از طریق خانواده شریعتی که خانواده شریعت‌رضوی را می‌شناختند, ‌ وقت گرفتند و به منزل شهدا رفتند و از آنها تجلیل کردند. برنامه شب هفت را این‌طور اعلام کردند که یکی از آقایان بیاید و به ما کمک کند و سخنران از طرف خانواده‌ها باشد. در این مورد نهضت مقاومت ملی بیانیه‌ای داد و از همه مردم در امامزاده عبدالله تهران دعوت نمودند. آن روز از میدان شوش, دانشجویان با بازوبندهای مشکی به طرف امامزاده عبدالله حرکت کردند, البته پلیس و تانک‌ها اطراف امامزاده عبدالله را گرفته بودند. هر چند سرهنگ مولوی (که بعدها از هواپیما سقوط کرد) ممانعت می‌کرد؛ ولی یورش مردم به‌نحوی بود که قابل کنترل نبود. مردم از اطراف و اکناف آمده بودند. حتی دهقان‌هایی که در اطراف امامزاده عبدالله و ابن‌بابویه بودند به یاری شتافتند و درِ امامزاده عبدالله را با فشار باز کردند و تمام صحن امامزاده عبدالله غرق جمعیت شد. آن روز من جزء کمیته تدارک این مراسم بودم. ما تا آن روز چنین جمعیت چشمگیر اعجاب‌انگیزی را ندیده بودیم. چون هنوز ما مراسم تختی و مراسم دکترفاطمی را برگزار نکرده بودیم و درنتیجه اولین باری بود که تاریخ معاصر ایران, چنین جمعیتی را به خودش می‌دید. تیپ همه جوان بود. چه دختر, چه پسر, چه کسبه و چه عناصر وابسته به نهضت مقاومت ملی. بیشترشان روبان‌های مشکی بسته بودند. خیلی از آنها هم لباس مشکی به تن داشتند. از آنجا که پلیس راه‌ها را بسته بود و ممانعت می‌کرد, مردم از بیابان‌های اطراف امامزاده عبدالله خودشان را رسانده بودند. برادر شهید قندچی بالای چهارپایه‌ای رفت و ضمن تجلیل از دکترمصدق, از همه شرکت‌کنندگان خواست که صلوات بفرستند و به مجددی که صلوات فرستادند سکوت و آرامش بر همه‌جا حاکم شد. بعد فریاد زد که: “برادر من کشته راه ملی‌شدن نفت است. برادر مرا جلوی پای نیکسون قربانی کردند. ورود نیکسون به ایران ورود خطرناکی است؛ هم تأیید حاکمیت امریکا بر ایران است و هم راه‌گشای بعدی سلطه سلطه‌گران است. از این جهت او متعلق به مردم و ملت ایران بود. او متعلق به تمام کسانی بود که با استبداد و استعمار می‌جنگیدند. در ازای این شهادت, ما خانواده‌های قندچی, شریعت‌رضوی و بزرگ‌نیا طلبی از مردم ایران نداریم. امید داریم که این خون و سایر خون‌هایی که ریخته شده راه‌گشا باشد تا طومار ظلم و ستم و استبداد و استعمار از خاک ایران برچیده شود.” او این جملات را خیلی مختصر, مفید و زیبا ادا کرد و بعد از همه جمعیت خواست که ادای احترام بکنند و فاتحه‌ای برای تمام این شهدا بخوانند.

آن روز تا پایان مراسم در امامزاده عبدالله هیچ‌گونه درگیری نشد؟
هیچ. گوینده‌ای که جمعیت را اداره می‌کرد, یکی از رفقای قدیمی نهضت مقاومت ملی بود. او خیلی خوب اداره کرد و یکی از دانشجویان بسیار ممتازی بود که بعدها پزشک شد. پشت سر آقای قندچی, آقایی ایستاده بود به‌نام مهندس حاج‌قاسمعلی که عضو جمعیت نیروی سوم خلیل ملکی بود. روی چهارپایه رفت, تمام وقایعی را که از روز شانزدهم آذرماه دیده بود شرح داد. او دانشجویی بود که همان‌روز از طریق آزمایشگاه فرار کرده بود و بیرون آمده بود و تا آن روز هم فراری بود. او مشاهدات عینی خود را از جریان آن روز می‌گفت. در آن روز گرچه مراسم مربوط به شهدای دانشگاه بود و دانشجویان و شخصیت‌های دانشگاهی آمده بودند, ولی چون نهضت مقاومت دستور داده بود, ما نیروهای بازار و کسبه را نیز برای آمدن به امامزاده عبدالله بسیج کردیم و می‌توانم بگویم امامزاده عبدالله چنین جمعیتی را به خود ندیده بود, چون ماشین به اندازه‌ای نبود که بتواند تمام آقایانی را که آمده بودند, به امامزاده عبدالله و برعکس به شهر برسانند. شما اگر بودید می‌دیدید که جمعیت, در گروه‌های چندنفری با هم پیاده آمدند و پیاده برگشتند. از بازوبندهایشان‌ هم مشخص بود که برای شرکت در این مراسم آمده بودند.
از آنجا که من مسئول برنامه بودم, زودتر و پیاده رفتم, بعد از پایان مراسم با آقای عباس رادنیا پیاده بازگشتیم. موقع برگشتن در محل “جوانمرد قصاب” مرحوم احمد توانگر را دیدیم. او در عین حال که آدم چاق و سنگین‌وزنی بود, کفش‌هایش را درآورده و در کیفش گذاشته بود و پیاده برمی‌گشت. چون کفش‌هایش دیگر به او اجازه راه‌رفتن نمی‌دادند. بازوبند مشکی هم بسته بود و به طرف میدان شوش می‌آمد, او از علاقه‌مندان دکترمصدق و شادروان دکترفاطمی و عضو نهضت مقاومت ملی بود. نهضت مقاومت ملی تصمیم گرفت که یاد این سه شهید را در شانزدهم آذرماه هر سال گرامی بدارد؛ ولی متأسفانه شرایط سیاسی به نحوی بود که تا پیش از سال ۱۳۳۹ به مشکلاتی برمی‌‌خورد. فقط در دانشکده فنی, دانشجویان رأس ساعت ۹ صبح سکوت می‌کردند و اولین‌بار در سال ۱۳۳۹ که خانم پروانه فروهر ـ که خدا رحمتش کند ـ سخنرانی کرد, سکوت دانشگاه شکسته شد و رسماً شانزدهم آذر روز دانشجو نامیده شد.
در سال ۱۳۳۹ هر دانشکده‌ای برنامه‌ای جداگانه داشت. در دانشکده فنی, خارقانی و عباس نراقی روی پله‌های دانشکده رأس ساعت ۹ اعلام سکوت دادند و دانشجویان که در سالن اصلی جمع شده بودند به سکوت لبیک گفتند. ریاست دانشکده دستور داده بود هرکس غیبت کند, گزارش بدهند, ولی چون جوّ سیاسی در حال بازشدن بود, به آن غیبت‌ها ترتیب اثر داده نشد.
بله, روی پله‌ها می‌ایستادند و اعلام سکوت می‌کردند.
از سال ۱۳۴۰ یادبود شهدای شانزدهم آذر, تظاهرات به صورت رسمی برگزار شد. البته جلوی دانشکده هنرهای زیبا, جمشید حصیری و عباس شیبانی, در حالی که دانشجویان تمام دانشکده‌ها تجمع کرده بودند, صحبت نمودند.
بله, سال ۱۳۴۰ تظاهرات رسمی برگزار شد. خاطرات پروانه را نگاه می‌کردم, نوشته بود که او را در آن روز بازداشت کردند. در فرمانداری نظامی آن روز به او گفته بودند: “می‌خواستی چه کار کنی؟”‌ گفته بود: “ما می‌خواستیم یک دقیقه سکوت اعلان کنیم. اکنون هم برنامه‌مان را اینجا اجرا می‌کنیم”. ملاحظه کرده بود؛ زرکشوری, عباس نراقی و ابوالحسن بنی‌صدر هم آنجا هستند.

قندچی و بزرگ‌نیا و شریعت رضوی عضو نهضت مقاومت و یا عضو دیگر تشکل‌ها نبودند؟
در تحقیقاتی که در آن زمان کردیم, بزرگ‌نیا نه این‌که عضو تشکیلاتی باشد, بلکه با چپ‌گراهای دانشکده فنی دوست بود و ارتباط داشت. ولی قندچی, عضو نهضت مقاومت ملی بود و با آنها همکاری می‌‌کرد. همچنین شریعت رضوی که عضو نهضت مقاومت ملی بود. تفکر ملی بسیار شدیدی داشت و از عناصری بود که در دانشگاه نشریات “راه مصدق” و اعلامیه‌های نهضت مقاومت ملی را پخش می‌کرد.

درباره شانزدهم آذر, شخصیت‌های هوادار دکترمصدق چه کردند؟ چه کسانی زندان بودند و چه کسانی بیرون بودند و آنها که بیرون بودند چه عکس‌العملی نشان دادند؟
بیشتر از چهار ماه از کودتا نگذشته بود و هنوز تعداد زیادی از شخصیت‌های نهضت ملی در زندان بودند و تعدادی هم متواری بودند. در عین حال آنهایی که در ارتباط با نهضت مقاومت ملی بودند, راهنمایی‌هایی می‌کردند؛ مثل دکتر عبدالله معظمی. تنها کسانی را که ما با آنها ارتباط داشتیم, آقای اللهیار صالح و دکتر باقر کاظمی, در خارج از ایران بودند. اینها سفیر بودند, از سمت خود استعفا داده بود, ولی هنوز به ایران نرسیده بودند. مهندس حسیبی هم متواری بود. دکترفاطمی از مخفیگاه خود از طریق آقای احمد توانگر, با نهضت مقاومت ملی تا لحظه آخر ارتباط داشت و نامه‌های زیادی نوشته که امید است منتشر شود. به همین دلیل هم وقتی احمد توانگر را دستگیر کردند, او را شدیداً شکنجه کردند. دکتر صدیقی روزی برای ما تعریف می‌‌کرد “من در زندان لشکر دو زرهی بودم و دیدم که آدم چاقی ]احمد توانگر[ را آوردند که اصلاً قادر به حرکت نبود. تمام اعضای بدنش سیاه و کبود و مجروح شده بود که من از مأموران اجازه گرفتم و با مرکورکرم زخم‌های او را پانسمان ‌کردم. ”

آیادکترفاطمی که خود دستور بستن سفارت انگلیس را داده بود, همزمان با بازگشایی سفارت از طرف رژیم شاه, پیامی به نهضت مقاومت ملی نداد؟
من به یاد ندارم. ایشان ضمن این‌که به نهضت مقاومت ملی اعتماد داشت, اما مکاتباتش را خطاب به آیت‌الله زنجانی می‌نوشت. در نامه‌ای داستان بسته‌شدن سفارت انگلیس را برای آقای زنجانی نوشته بود, به این مضمون که: “قبل از مجروح شدن و سفر برای معالجه, در خدمت دکترمصدق تشخیص دادیم که عامل اصلی تحریکات در ایران, انگلیس‌ها هستند و من این ـ بستن سفارت انگلیس ـ را توصیه کردم. وقتی مجروح شدم, معاون من زیر بار مسئولیت بستن سفارت انگلیس نرفت. بعد از بازگشت از معالجه, معاونم را برکنار کرده و خودم دستور بستن سفارت انگلیس را دادم.”
دکتر فاطمی در خاطراتش نوشته است: “فرمان قتل مرا کسی نداد مگر انگلیس‌ها در ایران؛ تا به خاطر بستن سفارت انگلیس از من انتقام بگیرند.”

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط