
گفتوگویی بین لطفالله میثمی، از ادامه دهندگان راه مصدق و مرحوم حسین شاهحسینی، از یاران مصدق، در نشریه چشمانداز ایران شماره 17 منتشر شده بود که در این گفتوگو بسیاری از ابعاد حادثه 16 آذر روشن شده است. شاهحسینی که خود از نزدیک شاهد آن ماجراها بوده است، مسائلی را مطرح کرده که شاید برای نوادگان پهلوی هم خواندنی باشد. روزهایی که نوادگان پهلوی در کاخ خود مشغول جشن بازگشت به ایران پس از کودتا بودند، نیروهای نظامی برای مهار جامعه به دانشگاه یورش بردند و فاجعهای رقم زدند که تا امروز، داغ آن جوانان بر سینه دانشگاه در ایران باقی مانده است.
گفتوگو با مرحوم حسین شاهحسینی ـ از فعالان نهضت ملی ایران
چشمانداز ایران قصد دارد در مورد سهنقطه عطف جنبش دانشجویی ـ شانزدهم آذر 1332, اول بهمن 1340 و هجدهم تیرماه 1378ـ تحقیقاتی انجام دهد و وجوه اشتراك و افتراق این سه نقطه عطف را شناسایی كند. با توجه به اینكه شما و مرحوم رادنیا در كنار مرحوم آیتالله زنجانی هستة اول بنیانگذار نهضت مقاومت ملی بودید؛ فضای سیاسی شانزدهم آذر 1332 را برای ما توضیح دهید نهضت مقاومت ملی قبل و بعد از شهادت این سه بزرگوار, تنها ارگانی بود كه راه مصدق را ادامه میداد, تحلیلش از شرایط چه بود و چه اقداماتی انجام میداد؟ آیا كسی یا گروهی تحریكاتی در دانشگاه انجام داده بود كه ارتش وارد دانشگاه شد و حریم آنجا را شكست؟ آیا حركت دانشجویی ربطی به آمدن نیكسون به ایران و یا بازگشایی سفارت انگلیس داشت؟ رابطة این وقایع با جنبش دانشجویی چیست؟ امیدواریم با توضیحات شما, دانشجویان امروز بتوانند درس عبرتی از تاریخ بگیرند.
همانطور كه مستحضرید, من عضو كمیتة نهضت مقاومت ملی, در خدمت حضرت آیتالله زنجانی بودم و این موجب شده بود كه در مسیر جریانات قرار بگیرم. كمیتة نهضت مقاومت ملی اولین دستهای بود كه بعد از كودتای 28 مرداد تشكیل شد و ادامهدهندة راه, انگیزهها و زندهنگهداشتن تفكر دكترمصدق بود. اینكه در راستای كسب آزادیهایی كه دكترمصدق به آن معتقد بود, ضرورت داشت برای مردم این مملكت و برای نجات میهن از دست استعمار و استبداد تلاش كند. تعطیلات بسیاری در تهران, بر مبنای دستور نهضتمقاومت ملی انجام گرفت. بهدنبال آن بود كه حس امید در مردم زنده شد؛ و آن هم در شرایط خشونتها و سركوبهای بعد از كودتای 28 مرداد كه میخواستند هر صدایی را در نطفه خفه كنند. این فعالیتها عبارت بودند از: تعطیل بازار, پخش اعلامیهها, نشریات راه مصدق و نهضت دكترمصدق, نشر دفاعیات دكترمصدق, ارتباط با خانوادههای زندانیان سیاسی و كلاً اطلاعرسانی به مردم. احزاب ما, قبل از كودتا آن همبستگی لازم را نداشتند. در جلساتی كه تشكیل میشد, نمایندگان احزاب هم شركت میكردند و مشتركاً تصمیم میگرفتند. مخالفت با حكومت كودتا, شركت در انتخابات دور هجدهم و دادن لیست كاندیدا از دیگر كارهای نهضت مقاومت ملی بود.
در دور هجدهم یك لیست كاندیدا, از میان وزرای دكترمصدق و شخصیتهای مورد قبول, هم برای مجلس سنا و هم برای مجلس شورای ملی داد. شانزدهم آذر تا آن روز اصلاً نامی نداشت. همینكه كودتای 28 مرداد پیش آمد و حكومت وابسته به شاه در اسرع وقت تشكیل شد, سپهبد زاهدی در رأس آن قرار گرفت و علی امینی وزیر دارایی شد. رژیم كودتا تلاش میكرد تا به سرعت مسئلة نفت را به شكلی خاتمه بدهد. بهدنبال دستور تعطیلی عمومی بازار, فرماندار نظامی سعی كرد جلوی حركتهای نهضت مقاومت ملی و بستن بازار را بهعنوان روز محاكمه دكترمصدق بگیرد. خوشبختانه تمام بازار تهران تعطیل شد و شاه به عواملش در فرمانداری نظامی دستور داد كركرهها را علامت بگذارند و بخشی از سقف بازار را نیز خراب كردند. حتی بخشی از كركرة دكانها را بالا كشیدند و اموال بعضیها را غارت كردند و همچنین تعدادی از سردمداران بازار را كه در آن موقع با نهضت مقاومت ملی همكاری میكردند به فرمانداری احضار كردند. نظیر: حاج محمود مانیان, حاج تقی انوری, مرحوم شمشیری, حاج عباسعلی اسلامی, حاج غلامحسین اتفاق, حاج محمود و علی حریری. تعدادی از آنها را بنا به توصیة آقای فلسفی آزاد كردند و تعدادی از آنها را به خارك تبعید كردند, ازجمله حاج تقی انوری, شمشیری و همچنین مرحوم حاج محمود مانیان. این حركت باشكوه بازار در میان طبقة تحصیلكرده ازجمله دانشگاه, زمینههای بسیار خوبی را فراهم كرد. بعد دولت اعلام كرد كه نیكسون, معاون آیزنهاور رئیسجمهور امریكا, میخواهد به ایران بیاید. برمبنای تحلیل ما, او میخواست با عوامل و دستاندركاران كودتا دیداری داشته باشد كه ببیند پولهایی كه در این كار خرج كردهاند مثمر ثمر واقع شده یا نه. ابتدا قرار بود در چهاردهم آذر نیكسون وارد ایران بشود. همچنین بنا بود سفارت انگلیس كه به پیشنهاد دكترفاطمی و دستور دكترمصدق تعطیل شده بود, بازگشایی شود.
چه روزی بنا بود سفارت انگلیس بازگشایی شود؟
قرار بود سفارت انگلیس قبل از شانزدهم آذر بازگشایی شود. ولی بعداً متوقف شد و بعد از شانزدهم آذر, دستور بازشدن آن را دادند و “دیویس رایت” كاردار سفارت قرار بود به ایران برگردد. نهضت مقاومت ملی دربارة بازگشایی سفارت انگلیس اعلامیه شدیداللحنی داد. بازار, درپی زندانی و تبعیدشدن اكثریت شخصیتهای آن, دوباره توسط عدهای از دانشجویان و بازاریان تعطیل شد و اینگونه اعتراض خود را به مردم ایران و جهان رساندند. در آن روز آقاسیدمهدی حاجقوام كه از وعاظ معروف و از اندیشمندان عارف و عضو جامعة علمی تهران بود, در محل “چهارسوق بزرگ بازار تهران” روی چهارپایه منبر رفت كه عدهای از روحانیون نظیر آقاسید صادق رضوی پسر آقا میرزا سیدعلی رضوی قمی, شیخ باقر نهاوندی و صدر بلاغی نیز در آنجا حضور داشتند. البته رأس این مطلب و شاه بیت آن, ورود نیكسون به ایران بود. او به استناد یكی از آیات قرآن گفت: “اختیارتان را به دست اجنبی و سایر ادیان ندهید. آنها به هیچوجه نمیتوانند با شما ارتباط دوستانه داشته باشند. آنها منافع شما را به خطر میاندازند.” بعد از سخنرانی, همان روز بازار تعطیل شد و خود من از كسانی بودم كه پای همان چهارپایه ایستاده بودم و پلیس هم از طرف چهارسوق كوچك و هم از طرف بازار آهنگرها حمله كردند و آقاسیدمهدی حاج قوام و پسر آقاسید صادق رضوی را دستگیر كردند. آن دو را به زندان مهرآباد بردند, زیرا در زندانهای دیگر جا نبود. در آن روز تمام بازارهای مرتبط با چهارسوق بزرگ نظیر بازار آهنگرها و بازار نجارها, به تعطیلی كشیده شد و اعتراضی هم به تجدید رابطه با انگلستان انجام گرفت. سروصدای زیادی در سطح جهان ایجاد كرد و رویداد بازار این امید را به دانشجویان و طبقة تحصیلكرده داد كه فقط آنها در صحنة سیاسی نیستند, بلكه طبقة كاسب و بازاریها هم در این مرحله نقش بسیار مؤثری دارند. در چنین موقعیتی بود كه كمیتة نهضت مقاومت ملی بر آن شد تا بهعنوان اعتراض اعلامیهای بدهد و حركتی در كانون مقاومت دیگری یعنی در دانشگاه نیز ایجاد نماید. در اعلامیة نهضت مقاومت ملی گفته شده بود كه نیكسون روز شانزدهم آذر به ایران میآید؛ و قرار بود تظاهراتی در اعتراض به ورود او انجام شود, البته او هجدهم آذرماه به ایران آمد. پس از انتشار اعلامیة نهضت مقاومت ملی, در حمایت از این اعلامیه, جامعة اصناف بازرگانان هم اعلامیهای داده بودند كه در آن به تبعید مرحوم شمشیری و حاج تقی انوری, دستگیری حاج محمود مانیان و دیگر رهبران و نیز خراب كردن سقف بازار و اجازه ندادن به بازشدن خیلی از مغازهها اعتراض كرده بودند. در پی این اعتراض, خواستند روز شانزدهم آذرماه را ـ كه قرار بود نیكسون وارد ایران شود ـ بهعنوان تعطیل عمومی اعلام كنند. شرایط بحرانی عبارت بودند از: الف) ورود نیكسون به ایران, ب) بازگشایی سفارت انگلیس و تجدید رابطه با آن, ج) محاكمة دكترمصدق در دادگاه نظامی در اتاقهای دربسته و دادن كارت ورود به افراد مزاحم برای اخلالگری در نظم دادگاه. یك ورزشكار باستانی را نیز كنار مصدق در زندان گذاشته بودند كه او هر روز صبح با انجام ورزش باستانی و میل گرفتن, مصدق را اذیت میكرد. د) سركوبها و مزاحمتهایی كه برای بازاریها به دلیل مقاومتشان ایجاد كرده بودند. هـ) كشتن كریمپور شیرازی, آن هم به آن شكل فجیع؛ (كه البته بازاریان روز هجدهم را تعطیل كردند). روز پانزدهم در دانشگاه حركتهای اعتراضآمیز به بازداشتها, محاكم و ورود نیكسون صورت گرفت.
این اعتراضات از كدام دانشكدهها شروع شد؟
اعتراضها از دانشكدة پزشكی, داروسازی, حقوق و علوم آغاز شد. جلوی این دانشكدهها هر روز تظاهراتی در اعتراض به مسائلی كه در این مملكت اتفاق میافتاد و همچنین دستگیری شخصیتهای سیاسی دانشگاه ازجمله مهندس قاسمی ـ كه از دانشكدة فنی او را گرفته بودند و به خارك تبعید كرده بودند ـ میشد. تبعید اینها زمینههایی را در دانشگاه ایجاد میكرد. این جریانات روز چهاردهم و پانزدهم هم ادامه داشت. اما تحلیل نهضت مقاومت ملی این بود كه چون نیكسون میخواست به ایران بیاید, در آن شرایط باید یك جوّ آماده ایجاد بكند و درنتیجه امكان دارد كه در پی خشونتی كه در بازار انجام دادند, دانشگاه را هم متشنج كنند تا بتوانند بهرهبرداری نمایند و نیكسون با یك جوّ آرامی بتواند به ایران بیاید.
اعضای كمیته در منزل آقای رحیم عطایی نشسته بودیم و از دانشگاه خبرهایی از طریق آقای باقر رضوی, از فعالان انجمنهای اسلامی میرسید. خبرهایی هم از آقای عزتالله سحابی میرسید. نشریات نهضت مقاومت ملی از طریق باقر رضوی و یكعده نزدیك به مهندس سحابی در دانشگاهها توزیع میشد. همزمان با حركتهای دانشجویی در روز پانزدهم, تحلیل نهضت مقاومت ملی این بود كه رژیم حتماً در دانشگاه هم حركت خشونتآمیزی میكند تا خفقانی ایجاد بشود (همانطور كه در بازار خفقان ایجاد شده بود), تا نیكسون وارد ایران بشود. اصلاً نیاز حركت رژیم ایجاد این خفقان بود. صبح اول وقت شانزدهم آذر, دانشجویان به دانشگاه میروند ولی میبینند كه پلیس در صحن دانشگاه است, نه بیرون دانشگاه و هر دانشكدهای را جداگانه محاصره كردهاند, ازجمله دانشكدة داروسازی و پزشكی, حقوق و علوم. در این هنگام سر ساعت هشت همة دانشجویان به سر كلاسهای خودشان میروند؛ و جوّ را بسیار متشنج میبینند. اطراف دانشكدهها یك عده سرباز كه آنموقع به آنها جانبازهای ارتش میگفتند, با آن لباسهای خاص ایستاده بودند.
در ابتدا دانشكدة فنی از آرامش نسبی برخوردار بود. گویا آقای دكترشمس مشغول تدریس نقشهبرداری بوده است كه چند تن از گروهبانهای ارتش وارد كریدور دانشكدة فنی میشوند. به كلاس دكتر شمس مراجعه میكنند, دونفر لباس شخصی هم با اینها وارد كلاس میشوند و یكی از دانشجویانی را كه انتهای كلاس بوده به گروهبانها نشان میدهند. دكترشمس از بردن دانشجو توسط گروهبانان جلوگیری میكند. به مجرد اعتراض و ممانعت دانشجویان, چند ارتشی دیگر هم وارد عمل میشوند. به زور و به عمد حتی این دانشجو را زیر میز بیرون میفرستند, امّا او را از زیر میز میكشند و كتابهایش را هم توی سرش میزنند و كشانكشان از در بیرون میبرند. اسم آن دانشجو الآن یادم نیست. هنوز در كلاس بسته نشده, چهار گروهبان دیگر وارد كلاس میشوند و آن لباس شخصی همراه با آنها بوده دانشجوی دیگری را نشان میدهد. زمانیكه دانشجوی دوم را میگیرند, دانشجوی سوم روی نیمكت میرود و براساس گزارشی كه به نهضت مقاومت ملی دادند, میگوید: “آقا ما چقدر بیعرضه هستیم, چقدر بدبخت هستیم. این كلاس نیست, این درس نیست, یك عدهای بدون اینكه از استاد و از كادر دانشگاه اجازه بگیرند وارد كلاس میشوند و هیاهو در میگیرد, تف به این كلاس وتف به این مملكت!” و در عین حال كه این شعارها را میدهد فریاد میزند: “درود بر دكتر مصدق” و “مرگ بر رژیم سلطنتی شاه”, كلاس به هم میخورد. وقتی بیرون میآیند, دانشجویان به دفتر مهندس خلیلی, رئیس دانشكده و همچنین آقای دكترعابدی, معاون دانشكده میروند و میگویند: “زنگ را بزنید, كلاسها را تعطیل كنید”. با تعطیلی كلاسها, آقایان قندچی و شریعترضوی و بزرگنیا (دانشجویان كلاس دكترشمس) میبینند در كریدور دانشكده سربازها جلوی در را گرفتهاند و هر گروهی از این بچهها كه میآیند, با این مشكلات مواجه میشوند. تكتك این آقایان و ارتشیهایی كه آنجا ایستادهاند, عدهای را نشان میكنند. بعضیها را با ضرب و شتم میگیرند و در كامیونهای ارتشی میاندازند. یك عده هم مقاومت میكنند و میمانند. گروهبانها اینهایی را كه میایستند و حركت نمیكنند یا به كریدورهای دیگر میروند, تعقیب میكنند و یكباره وقتی همه در سالن اصلی طبقة اول قرار میگیرند, فرمان آتش میدهند. پیش از شلیك مأموران, آقای قندچی جلو میآید و میگوید: “بزنید ما كاری نكردیم, مسئلهای نیست.” یكی از گروهبانها به سینة قندچی تیراندازی میكند و او به زمین میافتد و به بزرگنیا با سرنیزه حمله میكنند و شریعت رضوی را هم میكشند. سپس دانشجویان به آنها حمله میكنند و آنها دیگر از تیراندازی خودداری میكنند. سربازان متقابلاً به سایر دانشجویان در كریدورها حمله میكنند. آنها حتی آزمایشگاهها را زیر و رو میكنند و لوازم آنجا را میشكنند. بعضی از دانشجویان فرار میكنند و بعضی با لباسهایی كه از كارمندان آزمایشگاهها گرفته بودند و با لباسهای كار, آچار به دست گرفته فرار میكنند. بعضی هم در اختیار نیروهای نظامی قرار میگیرند كه آنها را داخل كامیونها میاندازند و میبرند و خونها ریخته میشود. آقای مهندس خلیلی و آقایان اساتید براساس گزارشهایی كه به نهضت مقاومت ملی دادهاند, به دكتر سیاسی رئیس دانشگاه مراجعه میكنند و او میگوید كه: “آقا اینها جانبازهای شاه هستند و من جلوی اینها كاری نمیتوانم بكنم. از این جهت خود من هم دچار این بحران هستم.”
به دلیل تیراندازیهایی كه كرده بودند, خودبهخود آب شوفاژها در سطح اصلی دانشكده راه افتاده و خونابه نیز در كنار خونها ایجاد كرده بود. درنتیجه كلاسهای درس دانشگاه تعطیل میشود. دكترسیاسی و شورای دانشگاه هم جلسة فوقالعاده تشكیل میدهند و گزارش “شرف عرضی” برای شاه تهیه میكنند كه نیروهای مسلح این كارها را كردهاند و این مسائل پیش آمده است.
فردای آن روز شاه, تیمسار مُزینی را برای دلجویی و تحبیب به دانشگاه میفرستد تا خودش را از این گناه و تقصیر تبرئه بكند. همان تیمسار مزینی كه در قتل افشارطوس نقش بسیار مؤثری داشت؛ با خانوادههای شهدا ملاقات میكند, در دانشگاه از اساتید و رؤسا عذرخواهی میكند. ولی نهضت مقاومت ملی در فردای آن روزِ معذرتخواهی, نشریهای بهنام “راه مصدق” منتشر كرد و علاوه بر اینكه گزارش وقایع این جریانات را شرح میدهد, سندی ارائه میدهد كه دیروز در فرمان صبحگاهی در لشكر دو زرهی از آن سه گروهبانی كه اول به اتاق دكترشمس وارد شدند, طی نامة شمارة 2122 مورخ 20/9/1332 تجلیل و تحبیب كردهاند:
“از لشكر دو زرهی به ستاد ركن دو [به كلیه واحدها و دوایر دولتی تابعه] منتشر شود كه از افراد دسته جانباز, در اثر جدیت و فعالیتی كه در مأموریت دانشگاه تهران, روز دوشنبه شانزدهم آذرماه مشاهده گردیده, تشویق شوند. لذا كلیه افراد به دریافت پاداش نقدی مفتخر و سه نفر از آنها به درجه گروهبان دومی و چهار نفر به درجة سرجوخهگی ارتقا داده میشوند.”
این بخشنامه را به تمام دوایر و پادگانها فرستادند. نهضت مقاومت ملی نشان داد كه دست شاه در این كار دخیل بوده و او در نظر داشته یك عده را منكوب و مقهور بكند تا نیكسون بتواند آزادانه وارد ایران بشود.
آن اعلامیة نهضت مقاومت ملی و سند را دارید؟
خودش را ندارم, ولی سند و تیترهایش را دارم.
شمارة نشریة “راه مصدق” را چهطور؟
آن شمارة نشریه را ندارم. در سال 1367 از منزل من بردند.
با جسد شهدا چه كردند؟
دو روز بعد, روز 18 آذر خواستند جنازهها را تشییع بكنند و بازار تهران هم تعطیل شد.
جنازهها تا دو روز بعد در همان دانشكدة فنی بود؟
نه, ابتدا به سردخانه بردند. تا فردا شب آنجا بود و بعد تحویل خانوادهها دادند تا از بیم دانشجویان, در امان مانده و بهدست آنها نیفتد. درست است كه جانبازان شاه در دانشگاه ریختند, ولی بعد همة دانشكدهها را تخلیه كردند. همان روز شانزدهم آذر, پلیس توسط رادیو اعلام كرد: “عدهای از دانشجویان در كلاسهای درس نشسته بودند و به پلیس چهرة خشنی نشان میدادند و پلیس را مسخره میكردند و این باعث شده كه پلیس به واكنش بیفتد. پلیس قصد زدن دانشجویان را نداشت, ولی دانشجویان به پلیس حمله كردند و میخواستند اسلحهشان را بگیرند. پلیس در قالب دفاع این كار را كرده و قصدش زدن دانشجویان نبوده است.”
این بیانیه كه در رادیو خوانده شد, در روزنامههای آن زمان درج شده است؟
بله, بیانیهاش هست. نهضت مقاومت ملی از انتقال جسد شهدا از پزشكی قانونی به خانوادهها مطلع شد, ولی بهدلیل رعب و وحشت خانوادهها, جنازهها را به امامزاده عبدالله منتقل كردند و آنجا دفن كردند. نهضت مقاومت ملی تصمیم گرفت كه برای این سه شهید بزرگوار برنامة شب هفت برگزار كند و از این شهدا تجلیل نماید. در اعلامیهای كه نهضت مقاومت ملی داد, از تمام دانشجویان سراسر ایران خواست كه از فردا تا چهلم شهدا بازوبند سیاه ببندند. تا هفتم شهدا, دانشگاه تعطیل بشود و بعد از هفتم, دانشجویان سر كلاسهای خود بروند. این كار انجام شد و همه بازوبند بسته بودند و در خیابانهای تهران حركت میكردند. شبها بعضی از مواقع كه مسابقات ورزشی بود كه خودم هم از ورزشكاران آن روز بودم در مسابقة بسكتبال, تمام بچهها را وادار كردیم كه با بازوبند مشكی وارد صحنة مسابقه بشوند. اینها اثرات بسیار مثبتی در جامعه گذاشته بود. برنامة شب هفت را طوری تنظیم كردیم كه حتماً از اعضای خانوادة شهدا صحبت بكنند. آقای حاج سیدرضا زنجانی تیمی دوازدهنفری را مشخص كرد كه یكی از آنها معلمی بهنام آقاسیدمهدی لالهزاری بود. این دوازدهنفر را در سه دسته چهارنفره تقسیم كردند كه اینها حضوراً از خانواده شهدا دلجویی كنند. از طریق آقای نصرتالله امینی كه خانواده بزرگنیا را میشناخت و از طریق آقای حسن قاسمنیا كه خانوادة قندچی را میشناخت, از طریق خانوادة شریعتی كه خانوادة شریعترضوی را میشناختند, وقت گرفتند و به منزل شهدا رفتند و از آنها تجلیل كردند. برنامة شب هفت را اینطور اعلام كردند كه یكی از آقایان بیاید و به ما كمك كند و سخنران از طرف خانوادهها باشد. در این مورد نهضت مقاومت ملی بیانیهای داد و از همة مردم در امامزاده عبدالله تهران دعوت نمودند. آن روز از میدان شوش, دانشجویان با بازوبندهای مشكی به طرف امامزاده عبدالله حركت كردند, البته پلیس و تانكها اطراف امامزاده عبدالله را گرفته بودند. هر چند سرهنگ مولوی (كه بعدها از هواپیما سقوط كرد) ممانعت میكرد؛ ولی یورش مردم بهنحوی بود كه قابل كنترل نبود. مردم از اطراف و اكناف آمده بودند. حتی دهقانهایی كه در اطراف امامزاده عبدالله و ابنبابویه بودند به یاری شتافتند و درِ امامزاده عبدالله را با فشار باز كردند و تمام صحن امامزاده عبدالله غرق جمعیت شد. آن روز من جزء كمیته تدارك این مراسم بودم. ما تا آن روز چنین جمعیت چشمگیر اعجابانگیزی را ندیده بودیم. چون هنوز ما مراسم تختی و مراسم دكترفاطمی را برگزار نكرده بودیم و درنتیجه اولین باری بود كه تاریخ معاصر ایران, چنین جمعیتی را به خودش میدید. تیپ همه جوان بود. چه دختر, چه پسر, چه كسبه و چه عناصر وابسته به نهضت مقاومت ملی. بیشترشان روبانهای مشكی بسته بودند. خیلی از آنها هم لباس مشكی به تن داشتند. از آنجا كه پلیس راهها را بسته بود و ممانعت میكرد, مردم از بیابانهای اطراف امامزاده عبدالله خودشان را رسانده بودند. برادر شهید قندچی بالای چهارپایهای رفت و ضمن تجلیل از دكترمصدق, از همة شركتكنندگان خواست كه صلوات بفرستند و به مجددی كه صلوات فرستادند سكوت و آرامش بر همهجا حاكم شد. بعد فریاد زد كه: “برادر من كشتة راه ملیشدن نفت است. برادر مرا جلوی پای نیكسون قربانی كردند. ورود نیكسون به ایران ورود خطرناكی است؛ هم تأیید حاكمیت امریكا بر ایران است و هم راهگشای بعدی سلطة سلطهگران است. از این جهت او متعلق به مردم و ملت ایران بود. او متعلق به تمام كسانی بود كه با استبداد و استعمار میجنگیدند. در ازای این شهادت, ما خانوادههای قندچی, شریعترضوی و بزرگنیا طلبی از مردم ایران نداریم. امید داریم كه این خون و سایر خونهایی كه ریخته شده راهگشا باشد تا طومار ظلم و ستم و استبداد و استعمار از خاك ایران برچیده شود.” او این جملات را خیلی مختصر, مفید و زیبا ادا كرد و بعد از همة جمعیت خواست كه ادای احترام بكنند و فاتحهای برای تمام این شهدا بخوانند.
آن روز تا پایان مراسم در امامزاده عبدالله هیچگونه درگیری نشد؟
هیچ. گویندهای كه جمعیت را اداره میكرد, یكی از رفقای قدیمی نهضت مقاومت ملی بود. او خیلی خوب اداره كرد و یكی از دانشجویان بسیار ممتازی بود كه بعدها پزشك شد. پشت سر آقای قندچی, آقایی ایستاده بود بهنام مهندس حاجقاسمعلی كه عضو جمعیت نیروی سوم خلیل ملكی بود. روی چهارپایه رفت, تمام وقایعی را كه از روز شانزدهم آذرماه دیده بود شرح داد. او دانشجویی بود كه همانروز از طریق آزمایشگاه فرار كرده بود و بیرون آمده بود و تا آن روز هم فراری بود. او مشاهدات عینی خود را از جریان آن روز میگفت. در آن روز گرچه مراسم مربوط به شهدای دانشگاه بود و دانشجویان و شخصیتهای دانشگاهی آمده بودند, ولی چون نهضت مقاومت دستور داده بود, ما نیروهای بازار و كسبه را نیز برای آمدن به امامزاده عبدالله بسیج كردیم و میتوانم بگویم امامزاده عبدالله چنین جمعیتی را به خود ندیده بود, چون ماشین به اندازهای نبود كه بتواند تمام آقایانی را كه آمده بودند, به امامزاده عبدالله و برعكس به شهر برسانند. شما اگر بودید میدیدید كه جمعیت, در گروههای چندنفری با هم پیاده آمدند و پیاده برگشتند. از بازوبندهایشان هم مشخص بود كه برای شركت در این مراسم آمده بودند.
از آنجا كه من مسئول برنامه بودم, زودتر و پیاده رفتم, بعد از پایان مراسم با آقای عباس رادنیا پیاده بازگشتیم. موقع برگشتن در محل “جوانمرد قصاب” مرحوم احمد توانگر را دیدیم. او در عین حال كه آدم چاق و سنگینوزنی بود, كفشهایش را درآورده و در كیفش گذاشته بود و پیاده برمیگشت. چون كفشهایش دیگر به او اجازة راهرفتن نمیدادند. بازوبند مشكی هم بسته بود و به طرف میدان شوش میآمد, او از علاقهمندان دكترمصدق و شادروان دكترفاطمی و عضو نهضت مقاومت ملی بود. نهضت مقاومت ملی تصمیم گرفت كه یاد این سه شهید را در شانزدهم آذرماه هر سال گرامی بدارد؛ ولی متأسفانه شرایط سیاسی به نحوی بود كه تا پیش از سال 1339 به مشكلاتی برمیخورد. فقط در دانشكدة فنی, دانشجویان رأس ساعت 9 صبح سكوت میكردند و اولینبار در سال 1339 كه خانم پروانه فروهر ـ كه خدا رحمتش كند ـ سخنرانی كرد, سكوت دانشگاه شكسته شد و رسماً شانزدهم آذر روز دانشجو نامیده شد.
در سال 1339 هر دانشكدهای برنامهای جداگانه داشت. در دانشكدة فنی, خارقانی و عباس نراقی روی پلههای دانشكده رأس ساعت 9 اعلام سكوت دادند و دانشجویان كه در سالن اصلی جمع شده بودند به سكوت لبیك گفتند. ریاست دانشكده دستور داده بود هركس غیبت كند, گزارش بدهند, ولی چون جوّ سیاسی در حال بازشدن بود, به آن غیبتها ترتیب اثر داده نشد.
بله, روی پلهها میایستادند و اعلام سكوت میكردند.
از سال 1340 یادبود شهدای شانزدهم آذر, تظاهرات به صورت رسمی برگزار شد. البته جلوی دانشكدة هنرهای زیبا, جمشید حصیری و عباس شیبانی, در حالی كه دانشجویان تمام دانشكدهها تجمع كرده بودند, صحبت نمودند.
بله, سال 1340 تظاهرات رسمی برگزار شد. خاطرات پروانه را نگاه میكردم, نوشته بود كه او را در آن روز بازداشت كردند. در فرمانداری نظامی آن روز به او گفته بودند: “میخواستی چه كار كنی؟” گفته بود: “ما میخواستیم یك دقیقه سكوت اعلان كنیم. اكنون هم برنامهمان را اینجا اجرا میكنیم”. ملاحظه كرده بود؛ زركشوری, عباس نراقی و ابوالحسن بنیصدر هم آنجا هستند.
قندچی و بزرگنیا و شریعت رضوی عضو نهضت مقاومت و یا عضو دیگر تشكلها نبودند؟
در تحقیقاتی كه در آن زمان كردیم, بزرگنیا نه اینكه عضو تشكیلاتی باشد, بلكه با چپگراهای دانشكده فنی دوست بود و ارتباط داشت. ولی قندچی, عضو نهضت مقاومت ملی بود و با آنها همكاری میكرد. همچنین شریعت رضوی كه عضو نهضت مقاومت ملی بود. تفكر ملی بسیار شدیدی داشت و از عناصری بود كه در دانشگاه نشریات “راه مصدق” و اعلامیههای نهضت مقاومت ملی را پخش میكرد.
دربارة شانزدهم آذر, شخصیتهای هوادار دكترمصدق چه كردند؟ چه كسانی زندان بودند و چه كسانی بیرون بودند و آنها كه بیرون بودند چه عكسالعملی نشان دادند؟
بیشتر از چهار ماه از كودتا نگذشته بود و هنوز تعداد زیادی از شخصیتهای نهضت ملی در زندان بودند و تعدادی هم متواری بودند. در عین حال آنهایی كه در ارتباط با نهضت مقاومت ملی بودند, راهنماییهایی میكردند؛ مثل دكتر عبدالله معظمی. تنها كسانی را كه ما با آنها ارتباط داشتیم, آقای اللهیار صالح و دكتر باقر كاظمی, در خارج از ایران بودند. اینها سفیر بودند, از سمت خود استعفا داده بود, ولی هنوز به ایران نرسیده بودند. مهندس حسیبی هم متواری بود. دكترفاطمی از مخفیگاه خود از طریق آقای احمد توانگر, با نهضت مقاومت ملی تا لحظة آخر ارتباط داشت و نامههای زیادی نوشته كه امید است منتشر شود. به همین دلیل هم وقتی احمد توانگر را دستگیر كردند, او را شدیداً شكنجه كردند. دكتر صدیقی روزی برای ما تعریف میكرد “من در زندان لشكر دو زرهی بودم و دیدم كه آدم چاقی ]احمد توانگر[ را آوردند كه اصلاً قادر به حركت نبود. تمام اعضای بدنش سیاه و كبود و مجروح شده بود كه من از مأموران اجازه گرفتم و با مركوركرم زخمهای او را پانسمان كردم. ”
آیادكترفاطمی كه خود دستور بستن سفارت انگلیس را داده بود, همزمان با بازگشایی سفارت از طرف رژیم شاه, پیامی به نهضت مقاومت ملی نداد؟
من به یاد ندارم. ایشان ضمن اینكه به نهضت مقاومت ملی اعتماد داشت, اما مكاتباتش را خطاب به آیتالله زنجانی مینوشت. در نامهای داستان بستهشدن سفارت انگلیس را برای آقای زنجانی نوشته بود, به این مضمون كه: “قبل از مجروح شدن و سفر برای معالجه, در خدمت دكترمصدق تشخیص دادیم كه عامل اصلی تحریكات در ایران, انگلیسها هستند و من این ـ بستن سفارت انگلیس ـ را توصیه كردم. وقتی مجروح شدم, معاون من زیر بار مسئولیت بستن سفارت انگلیس نرفت. بعد از بازگشت از معالجه, معاونم را بركنار كرده و خودم دستور بستن سفارت انگلیس را دادم.”
دكتر فاطمی در خاطراتش نوشته است: “فرمان قتل مرا كسی نداد مگر انگلیسها در ایران؛ تا به خاطر بستن سفارت انگلیس از من انتقام بگیرند.”








