بدون دیدگاه

طبیعت و ماده پس از مدرنیته

(گفت‌وگویی درباره درسگفتار «خلاف و وفاق علم و دین» دکتر عبدالکریم سروش- بخش دوم)

شرح عکس: عیسی در کنار حواریون، نقاشی کلیسایی در قبرس

علی بیاتی

پژوهشگر فلسفه و ریاضیات

بخش نخستین را اینجا بخوانید

 

در بخش اول گفتید که دو گروه از متفکران در طول تاریخ در برابر هم صف‌آرایی کرده و هرکدام چارچوب اندیشگی خاص خود را ارائه دادند و گروهی به تقابل تام و تمام علم و دین باور داشته و گروهی هم این تقابل را قبول نداشته‌اند. آیا همه فلاسفه را می‌توان در این دو دسته جای داد؟

بله، با تشکر از شما، باید بگویم که این دو دسته در دو قرن اخیر و پس از امانوئل کانت به چندین زیرشاخه هم تقسیم شدند، به‌طوری‌که برای مثال شلایرماخر یا کی‌یرکگور که از آباء هرمنوتیک مدرن و اگزیستانسیالیسم هستند نکته جدید و مهمی را مطرح کردند که باعث شکاف در این دوگانه شد. اینان معتقد بودند ابتدا باید مفهوم تجربه را بازشکافت و دوباره بررسی کرد؛ چراکه تجربه دینی و تجربه علمی از دو سنخ متفاوت هستند و اصلاً قیاس‌پذیری این دو نوع متفاوت از تجربه ما را به بیراهه خواهد برد.

دکتر سروش هم در سخنان خود به این مسئله بارها اشاره می‌کند و برای فهم بهتر مسئله در جلسات ابتدایی مثال خوبی می‌زند. ایشان می‌گوید وقتی ما علم مدرن را می‌آموزیم، از پشت پرده و از اتفاقات مهم غافل می‌شویم، گویی به رستورانی رفته و غذایی می‌خوریم و از آن لذت می‌بریم، اما از آشپزخانه رستوران و از وقایع پشت آن پخت‌وپز بی‌خبریم. مطالعه تاریخ علم و بررسی آن و پژوهش پیرامون پیش‌فرض‌های علم مدرن ما را با آشپزخانه و اصل ماجرا آشنا می‌سازد و این دید تاریخی الزامی است؛ چراکه بی‌دقتی و کم‌توجهی به این مسئله ما را به گمراهی خواهد کشاند.

ببینید در طول تاریخ، دو منبع معرفتی عظیم در اختیار ما انسان‌ها بوده و از آن بهره برده‌ایم: یکی منبع دین بوده؛ و دیگری علم مدرن که در تار و پود زندگی امروزین ما ریشه دوانیده‌اند و هر دو این‌ها در طول تاریخ نقش‌آفرینی پررنگی داشته‌اند و وقتی که ما مفاهیم، پیش‌فرض‌ها و روش‌های علمی را با دقت بررسی کنیم به نکات و ریزه‌کاری‌های بسیار سودمندی دسترسی پیدا خواهیم کرد.

پیش از دکارت، کانت، نیوتن و گالیله که از پدران مدرنیته و علم مدرن هستند، اکثر آدمیان از منبع دین برای زندگانی خود بهره می‌بردند و تقریباً زیست تک‌منبعی داشتند. کلیسا و متفکران وابسته به کلیسا مانند توماس آکویناس و آگوستین چنان نظام جهان و شیوه زندگانی را با شیوه‌های خود توضیح و تفسیر کرده بودند که مردم به منبع معرفتی دیگری نیازی نمی‌دیدند و همه پرسش‌ها و مسائل خود را پاسخ داده ‌شده می‌دیدند؛ البته ذکر این نکته هم بد نیست که در عالم اسلام هم ماجرا کم ‌و بیش به همین منوال پیش رفته بود و عالمان مسلمان با استفاده از تجربیات خود و علوم عقلی زمانی خود چارچوب اندیشگی خویشتن را سامان می‌بخشیدند، به‌طوری‌که جهان‌بینی ارسطویی-بطلمیوسی تقریباً سلطه تمام و کمال داشته است و این موضوع باعث غرور و خودبزرگ‌بینی عالمان شده بود.

دکتر سروش در جلسه‌ای گفت دین و علم به‌مثابه دو قدرت سرهایشان به هم خورد و سر هر دو شکست و هر دو از غرورشان کاسته شد.

بله. دو منبع معرفتی که مفسران و مدافعان هرکدام، چه عالمان و چه دینداران، گمان می‌کردند که حقیقت را تمام و کمال در اختیار دارند و همگی ادعای خودبرتربینی داشتند در قرن بیستم متواضع و فروتن شدند. وقتی با بی‌طرفی و دقت کافی به همان نمونه آشپزخانه بنگریم و مفاهیم و پیش‌فرض‌ها را بررسی کنیم متوجه این مسئله خواهیم شد.

(مجسمه جوردانو برونو)

مثلاً چه مفاهیم و پیش‌فرض‌هایی؟

ببینید برای مثال عالمان بر اساس همان دیدگاه ارسطویی معتقد بودند که خداوند طبیعت را بر اساس طبایع آفریده و هر شیئی غایتی دارد که در مسیر رسیدن به آن است، مثلاً سنگ به زمین می‌افتد چون طبیعتش چنین اقتضا می‌کند؛ درحالی‌که گالیله گفت خداوند طبیعت را به زبان ریاضیات آفریده است و برای کشف قوانین طبیعت باید با ریاضیات به سراغ طبیعت رفت و آن را شناخت. مثال دیگر متناهی بودن طبیعت بود که جوردانو برونو که جزو متفکرانی بود که در ابتدا با کلیسا هم ارتباط نسبتاً خوبی داشت، اما پس از اینکه به نامتناهی بودن کائنات اعتقاد پیدا کرد و این اندیشه خود را مطرح کرد به آن سرنوشت دردناک؛ یعنی سوزانده شدن در آتش دچار شد. الهیدانان مسیحی و عالمان کلیسا این دیدگاه برونو را برنتافتند و وی را مرتد اعلام کردند و او را زنده‌زنده در آتش سوزاندند. اینکه عالم متناهی است یا نامتناهی، یک پیش‌فرض بود؛ یک مسئله کلان الهیاتی بود که درباره آن با قطعیتی بدون چون‌ و چرا قضاوت کردن کاری بود که در آن زمان انجام شد.

پیش‌فرض‌های دیگری هم در کار بوده است که می‌توان از آن‌ها نام برد. اینکه ما مفاهیم را چگونه در نظر بگیریم از اهمیت زیادی برخوردار است. برای مثال دکارت وقتی می‌خواست ماده و حرکت را بررسی کند، ماده را به‌عنوان شیئی ممتد و بی‌شعور در نظر می‌گرفت که ویژگی خاصی برای آن در نظر نداشت (Matter in Motion) درحالی‌که در فیزیک جدید این مفاهیم کاملاً تغییر ماهیت دادند. در علم تجربی جدید فرض بر این شد که طبیعت به ساده‌ترین شکل عمل می‌کند (Simpilicity) یا اینکه طبیعت همیشه یکنواخت عمل می‌کند. به عبارت بهتر از زمان دکارت و گالیله به بعد ماده را به شکل شیء بدون شعوری فرض کردند که همچون ماشین یا ساعتی به شکل یکنواخت عمل می‌کند (Uniformity of Nature).

همین استعاره که خداوند را به‌عنوان ساعت‌ساز بازنشسته در نظر می‌گرفتند ناشی از همین افکار و اندیشه‌ها بود. درباره همین استعاره که ماده بدون شعور است، سروش توضیح می‌دهد که ما باید به‌عکس ببینیم؛ یعنی به جای آنکه ماده را به‌مثابه ماشین در نظر بگیریم، طبیعت را مانند انسان ببینیم و بگوییم طبیعت و ماده باشعور و اراده است و البته این موضع با علم فیزیک کوانتوم و کشفیات ذرات زیراتمی سازگارتر است. در کتا‌ب‌های علمی فرضیات و کشفیات علمی را به‌صورت غذای حاضر و آماده به ما نشان می‌دهند، درحالی‌که در پشت پرده خبرهای بسیاری است. متافیزیک علم و تاریخ علم در نگاه اول از نظر ما پنهان می‌مانند.

اقبال لاهوری به‌درستی بر این نکته پافشاری می‌کرد که معرفت دینی و وحیانی در کنار معرفت علمی و معرفت تاریخی عرصه‌ای را فراهم می‌آورد که در آن متفکران و بازیگران این میدان گاه با هم تضاد و تعارض داشته و گاه با هم همکاری می‌کنند. این روند تاریخی همچنان ادامه داشته و به‌ پیش می‌رود و ما هم در همین رودخانه سیر می‌کنیم و تاریخی دیدن مسائل بسیار به ما کمک خواهد کرد؛ البته سروش بارها این مطلب را بیان می‌کند که این نزاع و معارضه، نزاع پربرکتی هم بوده و ما را با مسائل زیادی آشنا کرده است و همه بازیگران این جریان از این کشمکش و تعارض سود برده‌اند.

پیش از دوران مدرن نزاع بیشتر میان معرفت وحیانی و دین با فلسفه و متافیزیک بود، اما پس از مدرنیته این نزاع به علم تجربی با معرفت دینی منتقل شد؛ چراکه نگاهی که ادیان و پیامبران ارائه داده بودند با علم مدرن تعارض پیدا کرد. دیدگاهی که ادیان درباره طبیعت و جهان ارائه کرده بودند با دیدگاه‌های متفکران جدیدتر مانند گالیله و نیوتن تفاوت زیادی داشت. معرفت علمی در دوران جدید دو پایه دارد: یکی تجربه و مشاهده است؛ و دیگری ریاضیات. علم مدرن بر این دو پایه استوار است؛ یعنی یکی مشاهده حسی و تجربه و دیگری ریاضیات. این دو در کنار هم باعث پیشرفت علم مدرن شد؛ البته این بحث هم بین فلاسفه علم مطرح بوده که نتیجه‌بخش بودن علم و پیشرفت آن دلیلی بر واقع‌نمایی علم نبوده و نیست و این بحث همچنان جریان دارد.

باید این نکته را مدنظر داشته باشیم که جهان خارج و طبیعت، چنان‌که در ذات خویش است، از دسترس ما خارج است و ما به‌عنوان سوژه آن را تجربه نمی‌کنیم، بلکه ما در مشاهدات و آزمایش‌های خویش چیزهایی بر پدیده‌های طبیعت اضافه کرده‌ و سپس پدیدارهای طبیعی را تجربه کرده و به زبان ریاضی درمی‌آوریم. برای مشخص‌تر شدن موضوع یک مثال می‌زنم. در فیزیک نیوتنی هر شیئی جرم ثابتی دارد و محاسبه‌پذیر است، درحالی‌که در تئوری اینشتاینی و فیزیک نسبیت، جرم هر جسمی متغیر است و ثابت نیست، بلکه با شتاب و زمان تغییر می‌کند. مثال دیگر مفاهیم زمان و مکان است، مکان در فیزیک نیوتنی یک پیش‌فرض است و به قول نیوتن، طبیعت و جهان طبیعی، جایگاه خداوند است، درحالی‌که ما در تئوری نسبیت اینشتاینی تفاوت فاحشی در این مفاهیم و بنیادها می‌بینیم.

پس مفهوم ماده و جسم هم تغییر چشمگیری پیدا کرده است؟

بله، کاملاً. در تئوری نیوتنی ماده هیچ ویژگی ذاتی ندارد و تحت قوانین هندسه اقلیدسی و قوانین مکانیک نیوتنی اسیر است، درحالی‌که در تئوری نسبیت، اصلاً طبیعت و جهان طبیعی دیگر در فضای اقلیدسی گنجانیدنی نیست و فضای نااقلیدسی و هندسه‌های نااقلیدسی برقرار است. در این فضا مکان و زمان در هم می‌آمیزند. فضای فیزیک جدید کاملاً فضای متفاوتی است و در این تئوری مکان و زمان در هم می‌آمیزند و جهان واجد هندسه‌ای نااقلیدسی می‌شود، چنان‌که شده است. ماده دیگر در بند قوانین مکانیک نیوتنی نیست و ذرات زیراتمی رفتارها و ویژگی‌های متفاوتی از خود نشان می‌دهند. دیدگاه مکانیکی شدن طبیعت و عالم ماده که از قرن هفدهم در ذهن متفکران جای گرفته بود کاملاً دگرگون شده است. ماده تا ابتدای قرن بیستم اتمی بود، ولی بعد از کشف ذرات زیر اتمی تمامی معادلات تغییرات چشمگیر یافت. طبیعتی که اسیر قوانین نیوتنی بود در تئوری نسبیت کاملاً آزاد و رها شده است؛ البته در ذهن برخی متفکران و فیزیکدانان کنونی همین دیدگاه فیزیکالیستی برقرار است و این ذهنیت تغییر نکرده است.

تاریخی‌اندیشی به ما کمک می‌کند این مفاهیم را دقیق‌تر درک کنیم. ما پس از کانت به این نکته واقف شدیم که به‌عنوان سوژه شناسایی نمی‌توانیم به ذات ماده دست یابیم و همین هم باعث به وجود آمدن سوبژکتیویسم و بحث‌های پیرامون آن شد که برای بررسی و مطرح کردن آن مجالی دیگر می‌طلبد، ولی همین دیدگاه، مکتب پدیدارشناسی در فلسفه را به وجود آورد و ادموند هوسرل را واداشت که فلسفه خود را طبق این استدلال کانت شکل دهد. طبیعت و ماده در ذات خویش (Nature of Reality) از حوزه دسترسی سوژه شناسایی که ما انسان‌ها باشیم دور و دورتر شد.

تنها مفهوم ماده نبود که چنین تغییر شگرفی کرد، بلکه همان‌طور که قبلاً ذکر آن رفت تمامی مفاهیم و پیش‌فرض‌ها دگرگون شد. نمونه دیگر قانون علیت بود که دیوید هیوم فیلسوف کاملاً آن را از طبیعت حذف کرده و به مفهومی ذهنی و سوبژکتیو تقلیل داد و در آثارش نشان داد که علیت را ما به‌عنوان سوژه بر طبیعت تحمیل می‌کنیم. ما در ذهن خود تصور می‌کنیم که قوانین علّی بر طبیعت حاکم است و هر چیزی و هر رخدادی در طبیعت علتی دارد، وگرنه ما در عالم ماده تنها تقارن اتفاقات و وقایع را مشاهده و تجربه می‌کنیم؛ البته ممکن است با دیدگاه هیوم موافق باشیم یا نباشیم، اما نمی‌توانیم استدلالات وی را در نظر نگیریم و انتقاداتی را که مطرح می‌کند نادیده بینگاریم. نگاه تاریخی داشتن در بررسی تمامی این مسائل به ما کمک شایانی می‌کند.

مثال دیگر مفهوم مشاهده و تجربه بود که از زمان ارسطو تا به ‌حال محل نزاع و بحث بوده است. تا پیش از این تصور بر این بود که وقتی ما به‌عنوان سوژه شناسایی (Subject) به سراغ طبیعت و جهان خارج می‌رویم به‌راحتی می‌توانیم به حقیقت یقینی دست پیدا کنیم و بر اساس تجربیات و مشاهدات خویشتن فرضیه و قانون بسازیم، درحالی‌که امروزه برای ما عیان شده که مشاهده بی‌واسطه و تجربه خالص اصلاً وجود ندارد. به قول کارل پوپر وقتی ما به سراغ طبیعت می‌رویم با ذهن خالی تجربه نمی‌کنیم و مشاهده مستقیمی در کار نیست، بلکه ما همیشه طبیعت را با واسطه تجربه می‌کنیم و ذهن ما در حال آزمایش و مشاهده‌گری طبیعت، مالامال از فرضیه‌هاست و ما پیش از تجربه کردن، بسیاری پیش‌فرض‌های غیرعلمی و پیچیده را خودآگاه و ناخودآگاه با خود همراه داریم.

این موضوع را تامس نیگل در کتاب خویش به‌خوبی بررسی کرده و توضیح داده و سروش هم از افکار و استدلال‌های نیگل بسیار بهره می‌برد. سروش در جلسات درسگفتار خویش از آرا و افکار نیگل هم استفاده کرده و به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه وقتی با ذهنی متفاوت به جهان بنگریم، جهان متفاوتی را تجربه خواهیم کرد و شناخت متفاوت و عمیق‌تری پیدا خواهیم کرد. تمامی تعاریف و مفاهیم ما و پیش‌فرض‌هایمان در مشاهده و آزمایش‌گری و تجربه‌های ما ورود پیدا می‌کنند و تأثیرگذارند و ما باید با دقت بیشتر و عمیق‌تر به این مسائل بیندیشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط