
فرید دهدزی
بین بخش اول از مقاله فرید دهدزی درباره بهرام بیضایی و بخش دوم آن، حوادث بسیاری رخ داد و ما دچار قطعی اینترنت شدیم. بخش دوم آن اکنون تقدیم شما میشود. بخش نخست این مقاله را اینجا بخوانید
سخنرانی بهرام بیضایی در سومین شب ۲۹ مهر ۱۳۵۶ یکی از ستارههای درخشان ده شب شبهای شاعران و نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران – آلمان (انستیتو گوته) است. او تنها به نقد حاکمیت و اِعمال سانسور توسط دستگاه نپرداخت. بلکه کوشش کرد که استبداد سیاسی و استبداد فرهنگی را دو عامل ایجاد خفقان بداند. گویا بیضایی قرار بوده است که متن دیگری را بخواند، زیرا از وی متن دیگری هم از جمله در کتاب «ده شب» ناصر مؤذن انتشارات امیرکبیر؛ ۱۳۵۷ منتشر شده است که سالها همه بر این پندار بودند که این همان متن اصلی سخنرانی است! در حالیکه در برخی فرازها متن سخنرانی ایراد شده با متن نشر یافته تفاوت ماهوی دارد. شوربختانه بیشتر منابع از جمله سایتهای معتبر به ویژه کتاب بازخوانی ده شب به کوشش ماندنا زندیان که سال ۱۳۹۲ در آلمان نشر یافته است، جملگی متن کتاب چاپ امیرکبیر را سرمشق خود قرار دادهاند که با متن سخنرانی شده، تفاوت بسیار دارد. در این نوشته کوشش شده، بخشهای مهم سخنرانی وی از روی نوار کاست پیادهسازی و روی آن قدری درنگ کنیم. بیشک این سخنرانی یکی از مدارک مهم در تاریخ فرهنگ و هنر ایرانزمین و البته شاهدی بر اعمال سانسور در سده اخیر است. گفتنی است که در کنار پیادهسازی نوار، به کتاب محمدحسین خسروپناه تحتعنوان «شبهای نویسندگان و شاعران» نشر پیام امروز (۱۳۹۶) نیز استناد شده که او هم به همین نوار کاست مراجعه کرده است.
۱ـ بیضایی سخنرانی خود را در پاسخ به معرفی «هوشنگ گلشیری» که از او به عنوان کارگردان چند فیلم و نمایشنامه یاد کرد، آغاز میکند. علیرغم اینکه هیج کنایهای در سخن وی نیست، اما شروع طوفانی دارد.
میگوید: «من را معرفی کردند بهعنوان سازنده دو تا فیلم و احتمالاً نویسنده یا کارگردان چند تا نمایشنامه. احتمالاً باید این توضیح را داد که تمام کسانی که معرفی میشوند کارهای نکردهشان بیشتر از کارهای کردهشونه. در واقع بیوگرافی واقعی ما اونه. یک زمانی ما قرار بود که متخصص در کار سینما بشیم یا در کار تئاتر. در حال حاضر فکر میکنم متخصص یک چیزهای دیگری هستیم پروژههای ناتمام. پروژههایی که شروع میشن در خودمون و میمیرند. بعد از یک مدتی باز هم در خودمون.»
این خطی است که بیضایی از ابتدای سخن خود آشکار و نهان بیان میدارد. اما همین نکته بسیار تأثیرگذار است. که ما هویت اصلی خودمان را با ممناعت دستگاه نتوانستیم بیان کنیم. چه بسا این آثار نشر و اکران شده، به واقع هویت اصلی ما نباشد. پروژههایی آغاز کردیم که هیچگاه به دلایل امنیتی نتوانستیم ادامه بدهیم و به همین صورت رفته رفته در درون ما از بین رفته و میمیرد.
۲- در ادامه باز به این نکته اشاره میکند که دستگاه نظارت موجب شده که بسیاری کارِ نمایش را رها کنند و بروند به سمت سینما. یا اساساً بروند و نویسنده شوند. در نهایت اصلاً کار را رها کردند:
«در کار تأتر عده زیادی همینجور گروههای مختلفی هستند که کار را میدونند و گروههای مختلفی هستند که یا به طور مستقیم یا به طور غیرمستقیم کار رو، شروع میکنند تدریجاً اون میون، ناپاید شدن، محو شدن و کمرنگ و [در] آخر این سؤال پیش میاد برای کسی که کار را شروع کرده بود: چقدر کاری که داره اجرا میشه همونیاست که من میخواستم بکنم. خب، جواب این سؤال یک مقداری بستگی داره به اشخاص، یک مقداری بستگی داره به اینکه چگونه تحمل کرده، گاهی چگونه یک مسیر پیدا کرده یا بستگی داره به اینکه چگونه مصرف شده و رفته منزل نشسته. و شما یک زمانی صحبت میکنید فقط راجعبه یک دستگاه نظارت. من نمیخواهم درباره آن صحبت کنم. من راجع به یک گروههای نظارت نامرئی میخواهم صحبت کنم که حتی یک کمی خطرناکترند به دلیل اینکه چهرهی مشخص ندارند. شما در مورد دستگاه نظارت میدانید. با چی طرفیم.»
بیضایی علیرغم اینکه قصد نداشت که به تعبیر خود دستگاه نظارت را مورد حمله قرار دهد و قصد نقد یکسری از سازوکارهایی که موجبات نظارت نامرئی میشود، مورد نقد قرار دهد. با اینحال در سخنرانی خود هر دو گروه را مورد نقد قرار میدهد. اما در این بخش که ادامه سخنان بخش نخست است. نکته جالبی میگوید که دستگاه نظارت موجب میشود گروههای نمایش و تأتر به مرور کمرنگ و محو شوند. در واقع ایشان از پیامدهای اجتماعی و انزوای اهالی نمایش سخن میگوید.
۳ – بیضایی از کارمندان اداره نمایش وزارت فرهنگ و هنر بود. گویا برای نمایش یا سفر کاری به سنندج میرود. متوجه میشود اثری از «دکتر غلامحسین ساعدی» به نام «بامها و زیر بامها» علیرغم اینکه در تهران مجوز اجرا داشته است. در سنندج توقیف میشود.
میگوید: «بامها زیر بامهای ساعدی [توسط] رئیس فرهنگ و هنر سنندج غیر مجاز است. اما در تهران غیرمجازه. در اینجا نمیشود. چون در آن زمان او فکر میکردش که چون ما با همسایهی شمالی [شوروی] دوست شدیم، دیگه نمایشنامهی بامها و زیر بامها را نباید اجرا کنیم. خیلی خیلی عجیب بود چون تا چند وقت پیش بامها و زیر بامها به این دلیل توقیف میشد که ما با همسایهی شمالی دشمن بودیم، حالا درست واروی [وارونه] همان دلیل میآمد…».
بیضایی غیر مستقیم نه تنها پروانه نمایش را بر حسب اقتضائات سیاسی نقد میکند. بلکه میگوید فرهنگ و هنر ایران، بر اساس روابط ما با بینالملل، تعیین میشود! در واقع یکی از ارکان استبداد، تنظیم مناسبات با قدرتهای جهانی است که غیر مستقیم بیضایی، به آن میپردازد.
۴- بیضایی در این بخش از سخنرانی به آفات عدم توجه به شهرستانهای اشاره میکند. آنها را مستعد ایجاد یک طبقه متوسط میداند. اما با وجود جوّ سانسور امکان رفتن به سوی زوال را بیشتر میداند. میگوید:
«گروه[های شهرستانها] براساس یکجور تشنگی به وجود میاد. عدهای که احتمالأ توی شهرستانها از حوالی بعد از ظهر، عصر و غروب فضا شروع میکند به اینکه بخورَدِشون [کتاب بخوانند] چون کاری نمیشه کرد. چون در آنجا احتمالاً غیر از یک کتابخانه محدود هیچی توی شهرستان نیست. چه کار دیگهای میشه کرد، غیر از اینکه آدم که تمام روز کتاب خوانده بالاخره بیاد بیرون و با یک جمع درهم بیامیزه و یک کاری را که یک کار دستجمعیه، انجام بده. خب قاچاقچی که نمیشه شد. [شهرستانها و تهران جملگی تأترها تحت نظارتاند] شما در تهران هم نمیتوانید الان تاتری که به یکجا وابسته نباشید. ببنید، این آخرین تجربهای که میدارم چهار پنج ماهه میکنم… تجربهای که اصلاً متعلق به چند سال قبل نیست، کاملا معاصره [جدید است] پنجماه تمام کوشیدم که یک تأتر اجرا بکنم. تأتر مستقل غیر ممکنه.»
در نهایت بیضایی سرخوردگی نسل جدید و جامعه مدنی در شهرستانها را به خود تهران و آن هم به سوی خود، تعمیم میدهد. میگوید که من هم که نویسنده سرشناسی هستم کوشش کردم یک تأتر مستقل ایجاد کنم که همواره با مانع و رادع روبرو بود. زیرا که تأتر مستقل غیر ممکن است.
۵- بیضایی در فرازی از سخنرانی خود به تصویر کشیدن تاریخ ایران توسط تأتر و سینما اشاره میکند. امری که به هیچ عنوان به خاطر فرهنگ حاکم ممکن نیست:
«یکی از مسائل مهم عمدهی این، راجعبه تاریخ ایرانه. شما کمابیش نمیتوانید یک کاری، تأتر یا فیلمی چیزی در مورد تاریخ ایران بنویسید که واقعیت را بگه. چون بهمحض اینکه واقعیت را بگه درست با همان صلاح واقعیت [و مصلحت]، یعنی تعبیری که دستگاه دیگری از واقعیت داره، اون کار خواهد موند.»
۶ – در لابلای سخن خود به شاهان نیز کنایه میزند که مورد تشویق ممتد مردم روبرو میشود: «ما در تمام قرون مالیات دادیم. در طول تمام قرون کار کردیم و یک بیتالمال به وجود اومد که درست موقعی که به ما حمله شد اولین پادشاه یا اولین امیر اون رو برداشت و در رفت و ما در برابر مهاجم تنها گذاشت (کفزدن جمعیت)»
۶ – سخنی از کوروش میآورد که گفته بود «اهورمزدا ما را از خشکسالی و دروغ پاس بدار!»
میگوید: «متأسفانه دعایی که کوروش یا داریوش یادم نیست کدومشون، یک زمانی کردند در اینجا اتفاق نیفتاد. دعا کردند که خداوند سرزمین ما را از خشکسالی و دروغ حفظ کند. این اتفاق نیفتاد. ما دچار خشکسالی هستیم و دچار دروغ. این اتفاق بهطور عکسالعمل توی جمعیت و توی خواننده، توی ببینده تأتر و توی ببینده سینما هم رخ داد. موقعی که واقعیت خیلی از آن طرف ول میشه، به صورت عکسالعمل، خیلی هم از این طرف ما هم وصلش میکنیم. در نتیجه آن اتفاقی میافته که در طول تاریخ افتاد. »
در واقع مراد او از خشکسالی همان قحطی و ابتذال است. میگوید دو خصلت دروغ و ابتذال جامعه و حاکمیت را فرا گرفته است. بیضایی بر این باور است که ما یک استبداد حاکم نداریم. بلکه دو نوع استبدادی داریم که هم در بین جامعه و فرهنگ عمومی رواج دارد و هم در نزد حاکمیت. این دو استبداد ضمن اینکه ریشه دیرینه دارد، لازم و ملزوم دیگری هستند. البته در ادامه استبداد در بین جامعه را عکسالعمل استبداد حاکمیت میداند.
۷- در ادامه بیضایی نظری را بیان میکند که مورد تشویق ممتد حاضران قرار میگیرد. اینکه علیرغم فشار و ممانعت، سانسور و … آثار هنری از بین نمیمیرند و در جای دیگری سر برون خواهند آورد.
میگوید: «هنری که هر جا بسته میشه از یک جای دیگهای خودش را نشون میده. اگر گفته میشه که تئاتر کار نکن، از یک طریق دیگهای من باقی خواهم موند. اگر یک طریق دیگهای دوباره سر در خواهم آورد. اگر گفته میشه سینما کار نکن، از طریق دیگهای دوباره من زنده خواهم شد. چیزی که در طول تاریخ اتفاق افتاد اگر مطالعه میشد لاقل باید این تجربه را برای زمان حاضر میآورد که جلوگیری [سانسور] بهکلی یک چیز رو نخواهد کشت. برای مدت کوچکی، کوتاهی آن را تغییر شکل خواهد داد. ولی آن را از میان نخواهد برد [کفزدن جمعیت]»
۸ – در اینجا بیضایی به نظارتهای نامرئی که چندان ربطی به حاکمیت ندارد، اشاره میکند. اما شاید برای بیضایی این پرسش پیش نیامد که این نهادها، خودشان یک پایِ اصلی قدرت حاکمیت هستند! در داستان توقیف فیلم «دایره مینا» تنها سازمان انتقال خون نبود که پشت ماجرای توقیف بود، بلکه ساواک به خصوص شخص شاه پیگیر توقیف اثر بود که در اسناد و کتابها به آن اشاره شده است. در واقع نظارت پنهان، باز هم از طریق نهادهای قدرت رقم میخورد. او میگوید:
«خب، چیزی که من در مورد واقعیت داشتم میگفتم، درباره نظارت پنهانی داشتم میگفتم داستانیست یک کمی ادامهدار. داستان اینه که بههر حال سرانجام وقتی تئاتر شما میاد روی صحنه، در همان لحظه حتی میشه بَرِش داشت. در همان لحظه با وجود آنکه شما اجازه در دست دارید هنوز تأمین ندارید. در همان لحظه میتونه لحظه میتونه یک وکیل مجلس [نماینده مجلس] یا یک سرهنگ شهربانی بهشون بربخوره. در
همون لحظه میتونه به کانون [سازمان] پزشکان بربخورده. در همان لحظه میتونه به هر کسی که توی خیابون رد میشه بر برخورده. هر کسی در هر لحظه میتونه اون رو تغییر بده. هر لحظه میشه این کار رو کرد. بنابراین، تمام اجازههایی که وجود داره، تمام آنچه که روی کاغذِ، چیزهای قطعی و نهایی نیستند.عیناً [این] اتفاق در مورد سینما هم هست. عیناً الان این بحثی که اواخر رخ داد زائیده همینه [منظور فیلم دایره مینا اثر داریوش مهرجویی]. در واقع شما الان میتونید نتیجه یک اقدام چهار پنج سال پیش را ببینید: سینما در واقع نمیشه کار کرد مگر در زیر یکی از بیرقها. احتمالاً شما فقط بتونید یا در تلویزیون کار کنید یا بهکلی در فرهنگ و هنر. »
بیضایی دو نکته دیگر را هم مطرح میکند، یکی اینکه پروانههای نمایش و اکران، کاغذ پارهای بیش نیست. هرکاری میتوانند با نمایش و حتی پس از مجوز انجام دهند. به قول بیضایی شما فقط با دستگاه نظارت روبرو نیستید، با زنجیرهای از سازمانهای عریض و طویل روبرو هستید که هرکاری دلشان میخواهد با نمایش و فیلم میکنند. نکته دومی که را که بیضایی بارها تکرار میکند. میگوید سینمای مستقل وجود ندارد. سینمایی میتواند ادامه داشته باشد که زیر یکی از جریانهای حاکمیتی یا مبتذل عرضاندام کند. در نهایت میگوید این سینمای مستقل در واقع «موج نو» در حال حاضر در سال ۱۳۵۶ نمیتواند ادامه داشته باشد زیرا: «آن چیزی که این وسط به اسم سینمای خصوصی وجود داشت و باعث شد در جوارش یک سینمای نسبتأ بهتر بهوجود بیاد، یک سینمای وسط وجود بیاد، بهکلی از میان برداشته شد.»
۹ – بیضایی نظریه دیگری ارائه میدهد که محصول سانسور و خفقان است. او میگوید: چه بسیار آثاری که نوشته و ساخته شده که شوربختانه در زمانه خود که باید پخش شود، نمیشود. بلکه چند سال پس از آن، اکران میشود، در حالیکه ضرورت آن اثر به زمانه خود مربوط بود، اکنون انتشار، نمایش و اکران آن ضرورتی نه برای من و نه برای مخاطب و زمانه دارد. در واقع اتفاقات، اقتضائات و مصالح، سیاستورزیهای فرهنگی از انسان و هنرمند، شخصیت دیگری میسازد که هویت اصلی وی نیست. میگوید:
«یادآوری میکنم. که ما هرگز تجربه هیچ تئاتری را در زمان خودش به دست نیاوردیم. تئاترهایی که ما نوشتهایم هرگز یا اکثر به صحنه نیومد یا چندین سال دیرتر، در یک شرایط دشوارتر به روی صحنه اومد. تئاتر من وقتی اومد که دیگه من به تجربهاش احتیاج نداشتم.. تئاتر خیلی از آدمها اینطور شد. فیلمم هم همینطور. من الان آخرین فیلمی که ساختم چیزی که میخواستم نیستم ده سال پیش بسازم! من الان اصلاً دیگه نمیخواستم این رو بسازم. در نتیجه، خب، قضیه اینه. اتفاقات از شما چیزی رو میسازه که الان هستید. مهم اینه که چقدر در قبال این اتفاقات شما عکسالعمل به خرج دادید و سعی کردید اون چیزی رو که خودتون میخواستید، باشید. در واقع، نتیجه در این لحظه عبارت است از اینکه خیلی از آدمها در حال کار کردن تئاتر نیستند. در حال کار کردن سینما نیستند. نوشته را میشه در منزل نوشت، میشه چند سالی نگه داشت. میشه دستی رد کرد. میشه خیلی از کارهای دیگه باهاش کرد. همچنان که احتمالاً یک چیزیست که، جلوش گرفته نشد.»
او میگوید بسیاری پناه به نوشتن آوردند. اما آیا این نوشتن بیانگر شخصیت واقعی هنرمند است؟
۱۰ – بیضایی در ادامه به سیاست و فضایی که سرمایهگذار ایجاد میکند، اشاره میکند. البته باز گویا در نظر بیضایی سرمایهگذار در سینما و تئاتر بخشی از حاکمیت نیست و گویی جدا از آن است؟ میگوید:
«از لحاظ کاری که من اینجا براش هستم یعنی تئاتر و سینما، اون رو میشه نه از طریق نظارت، از طریق سرمایه جلوش را گرفت. کاری که اتفاق افتاده. شما برای فیلم یا برای تئاتر، تهیه کننده میخواهید. برای فیلم یا تئاتر مبلغی لازمه، خرجی لازمه که بشه. شما مجبورید نگاتیو رو بخرید، مجبورید که لابراتوار برید، مجبورید دوربین داشته باشید. اون قلم [لوازم] در جیب من نیست. اون کاغذ در بقالی سرکوچه نیست. شما مجبورید که سرانجام، فیلمی را که ساختید از دستگاههای مختلف بگذرونید. اینجا یک اتفاق جدید میافته و آن اینکه، در حالی که واقعاً از طریق تنگناهایی که سرمایه به وجود میآره، فیلمها و تئاترها ساخته نمیشند. سرمایه قراردادی میشه و برای اینکه فستیوالها به وجود بیان، برای اینکه جشنوارهها به وجود بیان و برای اینکه از طریق اونا گفته بشه که تئاتر و فیلم داره در ایران حمایت میشه. نکتهاش در اینه که بسیاری از شما احتمالاً در این لحظه سؤال میکنید که خب، فیلم من [بیضایی] هم در این فستیوال بوده و احتمالاً فیلم بعدیم هم بدون شک یا خواهد بود یا چه من بخوام و چه نخوام. قضیه در اینه که در آن لحظه هیچ شانسی برای کار کردن جز از لحاظ، جز از طریق شرکت در یک همچین جایی باقی نمانده. شما روزی که به نظرتان میاد یک فکر میکنید که بخواید اون رو بسازید، همون روز در واقع در ذهنتون امضا کردین شرکت در یک فستیوال را. برای اینکه تهیهکننده من فیلم غیر از این [سرمایه] نمیده که بخواهد در یک فستیوال ظاهر بشه. برای اینکه فیلم من که تجارتی [تجاری] که نیست یا من اونکاره نیستم. در واقع در اون لحظه که شما دارین فکر میکنید یکی از این دو راه رو دارین؛ یا فکر نکنید یا اینکه در اون لحظه
همانجا امضا کردین شرکت در یک فستیوال را. خب، وضع خیلی خوشآیندی نیست. با وجود اینکه حتی در آن لحظه آدم قبول میکنه که در این زمان من نمیخواهم یا هیچ کدوم از ماها نمیخوایم رشتهای از کار سینما که به وجود آمد، قطع بشه و بمیره، و یک مقدار از چیزها [سانسورها و تنگناها] را حتی قبول میکنیم، گاهی وقتها حتی اون فیلمی را که نمیخواهیم از لحاظِ، از خیلی لحاظها، حتی اون رو یا فیلمهایی که قبلاً میخواستیم بسازیم و الان بعد از ده سال دارند امکانش را میدن که از نظر من کهنه شده، زمانش گذشته ولی الان میسازیم. با وجود این، من چهارسال یک بار فیلم میسازم، نشده. من در سال ۵۰ تا الان سه تا فیلم ساختم: در سال ۵۰ یکی، در سال ۵۳ یکی و الان
در سال ۵۶ یکی. پارافیلمهایی که وقتی شروع کردن به ساخته شدن، بیشتر از پنج شش ماه کار نداشتند. شما دو سال و نیم میدوین تا یک چیزی، یک سرمایهای را جذب کنین، یک دستگاههایی را رد شین و سرانجام، یک کار به وجود بیارین. و وقتی سرانجام میریم پشت دوربین، بیشتر از یک تودهی زباله نیستیم.»
بیضایی به نقش سرمایهگذار و صدالبته فستیوالهای سینمایی اشاره میکند که وجود آنان موجب میشود، نویسنده، کارگردان و … خود را سانسور کند. آنها تعیینکننده برنامه و سوژه من برای ساخت فیلم و تئاتر هستند. بیضایی میگوید نفس وجود فستیوالها هم به تنهایی موجب سانسور و البته ابتذال میشود.
۱۱ – بیضایی ادامه میدهد که شرایط سرمایهگذار و سیاست فستیوالها، موجب میشود تجاربی که به نوشته یا نمایش یا فیلم در میآیند، الزماً تجربه واقعی و نیاز ضروری ما نبوده است. همین موجب میشود آدمی از هویت خود دور شود. یا احساس مسخشدگی کند. نکتهای که وی مجدد مطرح میکند این است تعامل سانسور اجتماعی و سانسور حکومتی و یا همان استبداد سیاسی و استبداد مردمی – فرهنگی. او میگوید با سینما و تئاتر کاری کردهاند که تصمیمگیرنده تماشاچی باشد. هرچقدر تماشاچی بیشتر باشد، بهتر! نکته دیگری هم میگوید که بسیار دردمندانه است. میگوید شرایط ما بهگونهای است که از فردای خود باخبر نیستیم. هر آن ممکن است یک تصمیم جدید بگیرند که هویت شما در آن معنا نداشته باشد. شاید این آخرین نوشته، یا آخرین فیلم و یا تئاتر باشد! میگوید:
« وقتی پشت دوربین میروید، بیشتر از یک یک توده زباله نیستیم. یکچیز بهکلی خُرد شده، مچاله شده، از میون رفته؛ یک چیزی که فکری که دو سال و نیم پیش [بوده] حالا دیگه بهنظرتون جذاب نمیرسه. در آن لحظه شما فکر میکنین اصلاً چرا باید کار کرد؟ با توجه به اینکه بالاخره در اون لحظه هم شما هنوز نمیدونین این فیلم خواهد آمد یا نه؟ هر جلسه کار به نظر میاد که آخرین جلسه است هر فیلم به نظر میاد که آخرین فیلمه! به همین دلیل که در هنر معاصر توی تئاتر و سینما یک چیز به وجود اومده، یک جریان به وجود اومده که تئاترها و
فیلمها را تا حدودی مسخ میکنه و اون عبارت از اینه که شما هرچه دارید توی تئاترتون میگین و هرچه دارین توی آخرین فیلمتون میریزین؛ چون امید ندارین یک فیلم بعدی یا یک تئاتر بعدی خواهید داشت. به همین دلیل که تئاترها ممکنه یک کمی از ساختمون خودشون خارج میشند، توی فیلمها تا حدودی از ساختمون خودشون خارج میشند. نکته مهم اینه که به نظر میاد برای یک تأتر بهتر دیگه
تماشاچی بهتر لازمه. عدهای که شما اینجا هستین کافی نیست. احتمالاً یک جمعیت وسیعتر لازمه. برای یک سینمای بهتر تماشاچی بهتر و بیشتر لازمه. تماشاچی بهتر و بیشتر در واقع الان در پای تلویزیونهاست. تماشاچی بیشتر تماشاچی بهتر و بیشتر داره فیلمفارسی رو که این همه مسخره میشه میبینه، از طریق تلویزیونها. جریان فرهنگی که موفق شد همه این نسل رو بهصورت واسطه، بهصورت دلال زمین، دلال پیکان، بساز و بفروش و غیره و غیره دربیاره، میتونست یک گروه یا یک قشر و یا یک نسل فرهنگی خوب بهوجود بیاره. میتونست فضایی بهوجود بیاره که توش تحقیق بدون ترس انجام بشه. که در آن صورت شما یک نسخه درست تاریخ لاقل در این زمان میداشتید. که شما میتونستید یک بار به یک تاریخ اعتماد کنید یا رجعت کنید که بدونید کجا ایستادید؟
نکته مهمی که در پایان این بخش میگوید که همان روابطی که در بین دلالان زمین . دلالان ماشین رخ میدهد، همان فضا گویا در فرهنگ و هنر در حال رخ دادن است! در حالیکه اگر چنین روابطی را حاکم نمیکردند. اکنون با فضای آزادتری روبرو بودیم، میتوانستیم فیلمی متناسب با واقعیت تاریخ بسازیم. وقتی امکان بیان تاریخ واقعی و تحریف نشده وجود ندارد. طبیعی است جامعه دچار گسست میشود. گسست فکری و گسست اخلاقی و گسست تاریخی. این ادامه نظریات بیضایی است:
«متأسفانه ما بدون پشتوانه این چیزها، در حالی که به نظر میاد به کلی با گذشته [خود رابطه را] قطع کردیم به غلط، به نادرست. نه از طریق درک شخصی و رد کردن بلکه از طریق اینکه مطلقاً چیز قابل اعتماد در دسترسمون نیست…»
۱۲- همانطور که گفته شد بیضایی دو نوع استبداد، یکی استبداد فرهنگی و دیگری استبداد سیاسی حاکم را مطرح میکند. اما اینجا نمیگوید مکمل یکدیگر هستند میگوید استبداد فرهنگیِ جامعه عکسالعمل و در واقع در واکنش به استبداد سیاسی حاکم شکل میگیرد. میگوید تمام نهادها و مردم حق ندارند برای جامعه تکلیف ایجاد کنند که نویسنده باید چنین نگرشی داشته باشد. باید چنین و چنان بنویسد. بلکه باید نویسنده تابع فکر خود باشد. زیرا او حتی او وظیفه دارد که جامعه را به چشماندازی جلوتر رهنمون کند. میگوید:
«احتمالا اگر واقعیت در جایی دروغ گفته میشه، ما واقعیت را به دروغ بیان نکنیم، چیزی که متأسفانه اتفاق میفته در مطبوعات، در رسانههای گروهی، اگر اسم درستی تا آخرین لحظه همین باشه، و در جاهای دیگه. احتمالاً ما هم از نویسندگان میخواهیم که واقعیت را بگه. ما هم علاقمندیم که نویسنده آنچه را که مصلحته بگه، منتها مصلحت ما البته فرق میکنه. به این ترتیب ما هم بهنوعی نویسنده را تعیین میکنیم. این هر دو نادرسته. اینچه دستگاه و دولت و دستگاه نظارت تعیین میکنه و آنچه که ما به عنوان عکسالعمل تعیین میکنیم. درست این این نیست که ما بخواهیم که نویسنده آنچه را که ما میخواهیم بگه. درست اونه که بگذاریم نویسنده آنطور که فکر میکنه بگه. و ما هم خودمون شخصاً فضایی بهوجود میآوریم که توش بتونیم آنچه را که فکر میکنیم بگه. و ما هم خودمون شخصاً فضایی بهوجود میآریم که نویسنده آنچه بگه. و ما هم میکنیم بگیم. احتمالاً فکرهایی که در زمینه یا هم مساویاند، یکیاند ولی طرز بیان، استقلال فکر یا احتمالاً جلوتر بودن یا بینش شخصی درش فرق کنه. شما نخواهید که یک هنرمند در پشت سر گروه و قافله بیاد. اون احتمالاً احتیاج داره. اون احتمالاً قراره که جلو بره. اون احتمالأ قراره نیازهایی رو بگه که جمع نمیدونه بهش احتیاج داره. احتمالاً این درست نیست که ما بخواهیم که یک نویسنده اون چیزی رو بگه که ما میخواستیم. اون کافی نیست. نویسنده باید یک چیزی بیشتر از اون رو بگه که ما میخواستیم. اون باید یه چیزهایی رو بگه که ما نمیدونیم میخوایم. خب، در این صورت من فکر میکنم که به این نوع طرز فکر متعلقم. فکر میکنم اگر این شستشو میبایست در فضا اتفاق بیفته یک مقدار هم باید در ما اتفاق بیفته»
۱۳ – بیضایی این سخنرانی را در ۲۰ مهر ۱۳۵۶ همزمان با اعلام فضای باز سیاسی مطرح میکند. در زمانیکه شاه پس از ۲۴ سال استبداد، تصمیم گرفت فضای باز سیاسی اعلام کند. بیضایی این فضای باز را واقعی و اصیل نمیداند. چراکه حکومتی که ذات و نهادش بر مبنای استبداد باشد، یکشبه نمیتواند تغییر شکل دهد و اعلام فضای باز سیاسی کند. تمام سخن بر سر این است که در زمانی که استبداد حاکم است، آزادی و اصلاح معنا ندارد. به همین خاطر میگوید: «من به این آزادی مشکوکم».
در خاتمه سخنرانی خود میگوید:
«ما باید این احساس رو بکنیم که کلمات، معیارها، اصطلاحاتی که بهکار میبریم بهخصوص کمی فرسوده شدند از وقتی همه بهکار بردن. کلمهای که از دستگاه دولتی تا روشنفکر معاصر همه به کار میبرند، به من حق بدید که نسبت به اون کلمهها یک کمی مشکوک باشم. اگر قرار است که دستگاههای دولتی هم مسئولیت بگه و ما هم بگیم، من یک کمی به اون مسئولیت مشکوکم. اگر قراره که او هم راجع به آزادی صحبت بکنه و ما هم، من یک کمی راجع به این آزادی، مشکوکم.»
بیضایی حق داشت که به این آزادی مشکوک باشد، زیرا ذات استبداد با سرکوب گره خورده است. زیرا چهل روز بعد موج سرکوب اعضای کانون نویسندگان آغاز میشود. ۳۰ اَبان ۱۳۵۶ نه تنها نیروی انتظامی با شش اتوبوس به دانشگاه صنعتی ریخته و دانشجویان را به باد کتک میگیرند، بلکه جمعی از اعضای کانون را دستگیر کرده و با تعرض و شکنجه، شب آنان را در بیرون شهر رها میکنند. یا در ۱۷ آذر ۱۳۵۶ به واسطه گردهمایی کانون، سخنران کانون اسلام کاظمیه و دانشجویان را با پنجه بوکس و ضربات قمه، قلع و قمع میکنند. پنج آذر ۵۶ محمود اعتمادزاده (بهآذین) عضو هیات دبیران کانون را بازداشت میکنند و در نهایت در ۲۱ دیماه ساواک مانع برگزاری مجمع عمومی کانون شد. یکی از دهشتناکترین سرکوبهای همان دوره، سرکوب گردهمایی جبهه ملی ایران در دوم اَبان ۱۳۵۶ توسط ساواک در کاروانسرای سنگی بود که خط بطلانی بود بر دروغین بودن فضای باز سیاسی از طرف حاکمیت. بنابراین بیضایی حق داشته به چنین آزادی مشکوک باشد.






