بدون دیدگاه

گزینه‌های هسته‌ای 

 

 

طارق علی ؛ نشریه نیولفت ریویو ۱۷ ژوئن ۲۰۲۵

 

گسترش جنگ از فلسطین به ایران که در ۱۳ ژوئن آغاز شد، نشان‌دهنده وسواس چهار دهه‌ای رژیم اسرائیل است. درحالی که دولت ترامپ با سوءنیت درباره برنامه هسته‌ای ایران در حال مذاکره بود، رژیم اسرائیل از فرصت استفاده کرد و با بمباران تهران، دانشمندان ارشد، یک ژنرال بلندپایه و مقامات دیگر را ترور کرد که برخی از آن‌ها در مذاکرات مشارکت داشتند. پس از چند انکار غیرقابل باور، ترامپ اعتراف کرد که آمریکا پیش‌تر از این حمله مطلع بوده است. اکنون غرب از یورش اخیر اسرائیل حمایت می‌کند، علیرغم اظهارات «تولسی گیبارد» (مدیر اطلاعات ملی منصوب ترامپ) در ۲۵ مارس که تأکید کرد: «جامعه اطلاعاتی همچنان ارزیابی می‌کند که ایران در حال ساخت سلاح هسته‌ای نیست و رهبر ایران، برنامه تسلیحات هسته‌ای را که در سال ۲۰۰۳ متوقف کرده بود، مجدداً تأیید نکرده است.»

 

بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی کاملاً آگاه‌اند که هیچ سلاح هسته‌ای در کار نیست. آن‌ها عملاً در نقش جاسوسان داوطلب برای آمریکا و اسرائیل عمل کرده‌اند، و شرح‌حال‌هایی از دانشمندان ارشد ایرانی تهیه کردند که اکنون به قتل رسیده‌اند. ایران دیرهنگام به این نتیجه رسید که اجازه دادن به آن‌ها برای ورود به کشور، بی‌فایده بوده است و اکنون پیش‌نویس طرحی در مجلس تهیه شده تا آن‌ها را اخراج کند. رهبر ایران از واگذاری این بخش از حاکمیت ملی‌اش هیچ سودی نبرده، اما همچنان به امیدی لنگ و دوگانه دل بسته بود — نیمی امید، نیمی باور — که اگر خواسته‌های آمریکا را برآورده کند، شاید تحریم‌ها برداشته شوند و صلحی با تضمین ایالات متحده حاصل شود.

 

تجربه تاریخی باید به آن‌ها می‌آموخت که چنین امیدی بیهوده است. دولت منتخب ایران در سال ۱۹۵۳ با کمک پنهانی انگلیس و آمریکا سرنگون شد و اپوزیسیون سکولار نابود گردید. پس از ربع قرن دیکتاتوری مورد حمایت غرب، سلسله پهلوی سرانجام سرنگون شد. اما یک سال پس از انقلاب ۱۳۵۷، غرب به همراه عربستان و کویت، عراق را برای جنگ با ایران و سرنگونی رژیم جدید تأمین مالی کردند. جنگی هشت ساله که نیم میلیون کشته (عمدتاً ایرانی) برجای گذاشت. صدها موشک عراقی شهرها و مراکز اقتصادی ایران، به‌ویژه صنعت نفت را ویران کرد. در مراحل پایانی جنگ، آمریکا نیمی از نیروی دریایی ایران در خلیج فارس را نابود کرد و برای تکمیل «کار»، یک هواپیمای مسافربری غیرنظامی را سرنگون کرد و انگلیس وفادارانه در پوشش این جنایت مشارکت کرد.

 

از آن زمان، سیاست خارجی جمهوری اسلامی همواره بر محور« حفظ نظام» استوار بوده است. در جنگ ایران و عراق، روحانیون در راستای این هدف، حتی از دشمنان آشکارشان—از جمله اسرائیل—سلاح خریداری کردند. آن‌ها هرچند از جنبش‌های ضدسلطه و نیروهای مقاومت حمایت کرده‌اند، اما این حمایت در راستای منافع خودشان و پراکنده بوده و آنها استراتژی منسجمی برای مبارزه با امپریالیسم نداشتند. البته یک استثنا وجود داشته است؛ حمایت آنها از حقوق فلسطینیان در منطقه‌ای که تمام دولت‌های عربی تسلیم هژمونی غرب شده‌اند، استثنای سیاست‌خارجه ایران بوده است.

در ۱۵ ژوئن، اندکی پس از حمله اسرائیل، در غزه مراسمی چشمگیر برگزار شد: رژه‌ای با بیش از پنجاه الاغ که با تاج گل، پوشش‌هایی از حریر و ساتن آراسته شده بودند. در حالی که این حیوانات در خیابان حرکت داده می‌شدند، کودکان با مهر و محبت آن‌ها را نوازش می‌کردند. چرا؟ برگزارکننده توضیح داد: «چون آن‌ها بیش از همه دولت‌های عربی با هم، به ما کمک کرده‌اند.»

پس از اشغال افغانستان و عراق توسط آمریکا، ایرانیان امیدوار بودند که همکاری با واشنگتن—با هموار کردن راه سرنگونی صدام حسین و ملا عمر—موجب آرامش نسبی شود. از بسیاری جهات، «جنگ با تروریسم» برای جمهوری اسلامی دورانی مساعد بود: جایگاه منطقه‌ای‌اش همراه با افزایش قیمت نفت اوج گرفت، دشمنانش در بغداد و کابل سرکوب شدند و گروه‌های شیعه مورد حمایتش از سال ۱۳۵۷ در عراق همسایه به قدرت رسیدند. بعید است که مشاوران عرب غیررسمی بوش (مثل کنعان مکیه و فواد عجمی) یا تیم سیاسی‌اش (چنی، رامسفلد، رایس) این پیامدها را پیش‌بینی نکرده باشند، اما ظاهراً چنین بوده است. «محمود احمدی‌نژاد» اولین میهمان غیرغربی بود که به‌عنوان مهمان ویژه وارد منطقه سبز بغداد شد.

 

ملی‌گرایان سنی و شیعه برای مقابله با نیروهای اشغالگر متحد شدند و به سفارت آمریکا راکت و خمپاره پرتاب کردند. مداخله دولت ایران این اتحاد را شکست و جنبش مقاومت متحد عراق را به جنگ داخلی بی‌حاصل کشاند. «مقتدی صدر» رهبر کلیدی شیعه در عراق، که از جنایات «فلوجه» شوکه شده بود، قیام‌های مردمی علیه ائتلاف آمریکا به‌راه انداخت. او در اوج درگیری، برای سفر به ایران دعوت شد و چهار سال بعد را—شاید به اجبار—در آنجا ماند. ظهور داعش در ادامه، این اتحاد تاکتیکی آمریکا و ایران را تقویت کرد و پنتاگون با پشتیبانی هوایی عملیات، ۶۰ هزار شبه‌نظامی شیعه در زمین را حمایت می‌کرد.

 

بیشتر نیروهای نیابتی ایران به‌طور غیرمستقیم تحت فرماندهی قاسم سلیمانی بودند، کسی که با ژنرال آمریکایی دیوید پترائوس در ارتباط منظم قرار داشت. او سلیمانی را استراتژیستی باهوش می‌خواند که به‌ویژه پس از ۱۱ سپتامبر نقش کلیدی در طراحی تاکتیک‌های توسعه‌طلبانه ایران ایفا کرد. با این حال، علاقه‌اش به خودستایی و تحسین، به‌ویژه از سوی آمریکایی‌ها، گاه به زیانش تمام شد و برخی از همتایان آمریکایی‌اش را دل‌زده کرد—به‌ویژه وقتی با دقت برایشان توضیح می‌داد چگونه ایران از اشتباهات آمریکا در منطقه بهره برده است.

توصیف «اسپنسر اکرمَن» گویاست:

«سلیمانی فردی عمل‌گرا بود که هرگاه منافع ایران ایجاب می‌کرد با آمریکا همکاری می‌کرد—مثلاً در نابودی خلافت داعش—و هرگاه لازم بود با آن تقابل می‌کرد—از جمله در حمایت از بشار اسد در سوریه یا به‌کارگیری فناوری بمب‌های کنارجاده‌ای که تلفات سنگینی به ارتش آمریکا وارد کرد. موفقیت‌ها و مصونیت عملی سلیمانی خشم ساختار امنیتی آمریکا و جناح راست را برانگیخت.»

اما همزمان با افزایش قدرت منطقه‌ای ایران، تنش‌های اجتماعی داخلی نیز اوج گرفت. انقلاب ابتدا امیدها را برانگیخت، اما جنگ طولانی با عراق فرساینده بود. بخشی به همین دلیل، ایران موضع سخت‌تری درباره مسئله هسته‌ای اتخاذ و بر حق حاکمیتی غنی‌سازی اورانیوم پافشاری کرد. این اقدام در داخل کشور وسیله‌ای برای اتحاد دوباره مردم بود و در عرصه خارجی، هدفی کاملاً دفاعی داشت: ایران در محاصره کشورهای اتمی (هند، پاکستان، چین، روسیه، اسرائیل) و پایگاه‌های آمریکا با تسلیحات هسته‌ای بالفعل یا بالقوه در قطر، عراق، ترکیه، ازبکستان و افغانستان قرار داشت. ناوهای هواپیمابر و زیردریایی‌های هسته‌ای آمریکا نیز آب‌های جنوبی آن را گشت‌زنی می‌کردند.

 

غرب کاملاً فراموش کرده که برنامه هسته‌ای ابتکار شاه در دهه ۱۹۷۰ با حمایت آمریکا بود. یکی از شرکت‌های دخیل، تحت کنترل «دیک چنی» (معاون فاسد ریاست جمهوری بوش) قرار داشت. [امام] خمینی پس از انقلاب، آن را غیراسلامی اعلام و متوقف کرد، اما بعداً کوتاه آمد و برنامه از سر گرفته شد. در میانه دهه ۲۰۰۰ که برنامه شتاب گرفت، ایران و رهبرش دریافتند که تلاش‌هایشان برای دلجویی از واشنگتن بی‌ثمر بوده است. کماکان در تیررس غرب بودند. کاخ سفید بوش القا می‌کرد که حمله مستقیم آمریکا یا حمله از طریق متحد ثابت‌قدم منطقه‌ای‌اش -اسرائیل- محتمل است. اسرائیلی‌ها به نوبه خود با شدتی تمام با هرگونه چالش نسبت به انحصار هسته‌ای‌شان در خاورمیانه مخالفت می‌کردند. رهبر ایران از سوی دولت اسرائیل و شبکه‌های رسانه‌ای وفادار به آن «روان‌پریش» و «هیتلر جدید» توصیف می‌شد. بحرانی به‌سرعت و به‌طور مصنوعی ساخته شد؛ از همان نوع بحران‌هایی که غرب در ساختن آن‌ها مهارتی خاص دارد. ریاکاری این وضعیت خیره‌کننده بود: آمریکا سلاح هسته‌ای داشت، بریتانیا و فرانسه و اسرائیل نیز همین‌طور؛ اما جست‌وجوی ایران برای دستیابی به ابتدایی‌ترین سطح از توانایی دفاعی هسته‌ای، موجب هیستری اخلاقی شد.

در رقابت قدرت‌های اروپایی برای جلب نظر واشنگتن پس از اشغال عراق، فرانسه، آلمان و انگلیس با اعمال محدودیت‌های سخت بر برنامه هسته‌ای ایران، خواستند لیاقت خود را ثابت کنند. دولت خاتمی بلافاصله تسلیم شد و گمان کرد که به‌راستی به جمع پذیرفته‌شدگان پیوسته است. در دسامبر ۲۰۰۳، «پروتکل الحاقی» درخواستی اتحادیه اروپا را امضا و به «تعلیق داوطلبانه» حق غنی‌سازی—مطابق پیمان منع گسترش—تن داد. اما باز هم تغییری ایجاد نشد. ظرف ماه‌ها، آژانس آن‌ها را به دلیل عدم تصویب محکوم کرد و اسرائیل از قصدش برای «نابودی نطنز» داد سخن داد. تابستان ۲۰۰۴، اکثریت دوحزبی کنگره آمریکا قطعنامه‌ای برای «کلیه اقدامات لازم» جهت جلوگیری از برنامه تسلیحاتی ایران تصویب کردند و گمانه‌زنی‌ها درباره «سورپرایز اکتبر» پیش از انتخابات آن سال قوت گرفت.

 

آن زمان در گاردین استدلال کردم که «رویارویی با دشمنان ایران مستلزم استراتژی هوشمند و آینده‌نگر است—نه مجموعه آشفته فرصت‌طلبی و مانور کنونی که صرفاً به مصالح فوری روحانیون گره خورده». روشنفکران لیبرال و سوسیالیست ایرانی از تهران پاسخ دادند و به‌ویژه با نتیجه‌گیری من موافق بودند:

«هموارسازی راه سرنگونی بعث عراق و طالبان افغانستان و حمایت از اشغال آمریکا، هیچ آرامشی به ارمغان نیاورد. معاون وزیر خارجه آمریکا از «افزایش فشار» سخن گفته. وزیر دفاع اسرائیل، «شائول موفاز»، تأکید کرده «اسرائیل توانایی هسته‌ای ایران را نخواهد پذیرفت و باید توان دفاع از خود—با تمام لوازم آن—را داشته باشد و ما در حال آماده‌سازی هستیم». «هیلاری کلینتون» دولت بوش را به «کم‌اهمیت‌دادن به تهدید ایران» متهم کرده و خواستار فشار به روسیه و چین برای تحریم تهران شده. «شیراک» نیز درباره استفاده از تسلیحات هسته‌ای فرانسه علیه چنین «رژیم یاغی» سخن گفته است. شاید این‌ها صرفاً جاروجنجال‌های تبلیغاتی برای وادار کردن ایران به تسلیم باشد. اما زورگویی بعید است موفق شود. آیا غرب پس از این به جنگ جدیدی دست خواهد زد؟

 

سیاست خارجی آمریکا به‌درستی در اعتراف موجز بوش در ۲۰۰۳ خلاصه می‌شد: «اگر با ما نیستید، علیه ما هستید». انگلیس، کانادا، اسرائیل، عربستان و استرالیا نیاز به اقناع نداشتند. عراق تا امروز به ثبات اجتماعی و اقتصادی پیش از «تغییر رژیم» بازنگشته است. یک میلیون کشته و پنج میلیون یتیم بهایی بود که پس از اتهام دروغین داشتن سلاح کشتار جمعی پرداخت. اکنون شرکت‌های غربی بخش عمده نفت عراق را به تاراج می‌برند.

 

بسیاری از کسانی که جنگ عراق را به راه انداختند، بعدها از آن ابراز پشیمانی کردند، اما این پشیمانی مانع از آن نشده که استراتژیست‌های امپریالیست، همان سیاست‌ها را در نقاط دیگر ادامه ندهند. در غزه، وحشت همچنان ادامه دارد: بمباران، مرگ، گرسنگی و بی‌رحمی‌ای که رفتار ارتش آلمان نازی با اسلاوهای «نژاد پست‌تر» را به یاد می‌آورد. روزنامه اسرائیلی هاآرتص سرمقاله‌ای منتشر کرده که از هر چیزی که در روزنامه‌های لیبرال حوزه یورو-آتلانتیک چاپ شده، تندتر است؛ سرمقاله‌ای که تصمیم رقت‌بار رهبران اروپایی را برای تحریم تنها دو فاشیست آشکار در دولت نتانیاهو مورد حمله قرار می‌دهد و در عوض خواهان تحریم کامل خود اسرائیل می‌شود. این همان چیزی است که دوستان واقعی اسرائیل باید خواستار آن باشند، نه آن‌که سیاست‌های کامیکازه و کمپین‌های نسل‌کشی‌اش را تشویق کنند.

پس از موفقیت تقریباً کامل اسرائیل در ویرانی نوار غزه و کشتار ده‌ها هزار تن، دولت نتانیاهو احساس کرد زمان گسترش جنگ به اهداف دیگر فرا رسیده است: نخست حمله ارتش اسرائیل به حزب‌الله که بخش عمده رهبری آن را کشت و این سازمان را به شدت تضعیف کرد و لبنان را مطیع ساخت (جای تعجب نیست که جوانان لبنانی پس از آن، به پشت‌بام‌ها رفتند و پهپادهای ایرانی را تشویق کردند). سپس سوریه هدف حملات متعدد اسرائیل—بدون حتی ادعای دفاع از خود—قرار گرفت. اسرائیل با همکاری ترکیه (عضو ناتو) و بقایای دستگاه بعث، دولتی دست‌نشانده به رهبری «جولانی» (عامل القاعده و نوکر آموزش‌دیده آمریکا) بر سر کار آورد.

 

صحنه برای یورش به ایران اکنون آماده شده بود. همان‌طور که همیشه در موارد مربوط به اسرائیل رخ می‌دهد، استانداردهای دوگانه غربی در کار است. اسرائیل به معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT) نپیوسته، کنوانسیون سلاح‌های بیولوژیک و کنوانسیون اتاوا را امضا نکرده، کنوانسیون سلاح‌های شیمیایی را تصویب نکرده و دهه‌هاست که حقوق بین‌الملل و قطعنامه‌های سازمان ملل را نادیده گرفته است. اکنون دیوان بین‌المللی کیفری (ICJ) حکم بازداشت نتانیاهو و گالانت را به اتهام جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت صادر کرده و تحقیقات درباره نسل‌کشی نیز همچنان در جریان است… این همان چیزی است که به آن «کشور یاغی» گفته می‌شود.

در حال حاضر، ارتباط میان دو کشور از طریق پهپادها، جنگنده‌های F35 و موشک‌ها صورت می‌گیرد. هم تهران و هم تل‌آویو هدف حمله قرار گرفته‌اند. هدف اعلام‌شده اسرائیل برای نابودسازی راکتورهای هسته‌ای ایران محقق نشده و لاف‌زنی نتانیاهو درباره براندازی حکومت ایران، نتیجه‌ای معکوس به‌بار آورده است. زنان بی‌حجاب در خیابان‌ها راهپیمایی می‌کنند و شعار «بمب اتمی بساز» سر می‌دهند. یکی از آن‌ها به خبرنگاری گفته است: «در مجلس دارند درباره بستن تنگه هرمز بحث می‌کنند. نیازی به بحث نیست. فقط ببندندش.»

ترامپ اصرار دارد که جنگ تنها زمانی پایان می‌یابد که تهران به‌طور کامل تسلیم شود. بسیاری از ایرانیان اکنون معتقدند که مذاکرات اخیر هسته‌ای، از همان ابتدا فریبی بیش نبوده است. در سال ۲۰۲۰، ترامپ با به‌کارگیری تاکتیکی مشابه، ترور سلیمانی را انجام داد: نخست‌وزیر عراق را قانع کرد که میانجی مذاکرات میان آمریکا و ایران شود تا ژنرال را به بغداد بکشاند. تا این لحظه، ایران در برابر این تهاجم مقاومت کرده است. کشوری که امروز به‌شدت نیازمند تغییر رژیم است، اسرائیل است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط