بدون دیدگاه

در حاشیه «نقد به مجاهدین بنیان‌گذار؛ شاخه‌ای از ملی مذهبی»

سخنی با کنشگران سیاسی عزیز

لطف‌الله میثمی

بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین خلق ایران خواسته بودند که قرآن و نهج‌البلاغه راهنمای عمل آنان قرار گیرد. پس از شهادت آن‌ها در چهارم خرداد 1351 به‌تدریج در بین دوستان و همرزمان که باقی مانده بودند، ابتدا در زندان و پس از آن بیرون زندان سؤال‌هایی مطرح می‌شد که من در خاطرات جلد دوم خودم به نام «آنها که رفتند» آورده‌ام.

در شهریور سال 1352 نشستی با اعضای سازمان مجاهدین در کرج برگزار شد. در این نشست مطرح شد که ما نمی‌توانیم قرآن را راهنمای عمل قرار دهیم چراکه بر مبنای تفسیر قرآن مرحوم علامه طباطبایی به نام «المیزان» هفده دیدگاه متفاوت درباره آیات محکم قرآن وجود داشت. در مورد متشابهات هم باید ایمان داشت ولی به آن‌ها عمل نکرد؛ بنابراین در یک سازمان با خط مشی مسلحانه این دیدگاه اختلافات زیادی را به وجود می‌آورد. بدین سبب قرآن را از آموزش‌های رسمی سازمان حذف کردند و علم را جایگزین آن کردند که بعداً به فلسفه علمی و مارکسیسم کشیده شد.

از نوروز 1353 به بعد به‌تدریج سؤال‌های جدیدی به شرح زیر مطرح شد:

اول- تضاد دین و علم و به عبارتی تضاد وحی و دیالکتیک یا تضاد راه انبیا با راه بشر.

دوم- یکی نقش خدا و دیگری نقش امام زمان در خط مشی.

سوم- اسلام فوق طبقه است یا منطبق بر یکی از طبقات و همچنین دور زیربنا و روبنا.

چهارم- اثبات خدا ما را به جایی نمی‌رساند و درواقع امتیاز دادن به ماتریالیسم است چراکه در طول اثبات خدا نخست پذیرفته‌ایم که خدا نیست بعد تلاش می‌کنیم خدا را اثبات کنیم.

پنجم- درحالی‌که عموم دانشمندان قضایا و امور ریاضی و فیزیک را به اولیات و بدیهیات ارسطو ارجاع می‌دهند و مارکسیست‌ها همه مسائلشان را به ماده ازلی ابدی ارجاع می‌دهند، بنابراین ما که مسلمانیم و خداوند مبنای فلسفه‌مان است چگونه می‌توانیم برای صحت قضایا و امور آن‌ها را به خدا ارجاع دهیم.

من خودم در بهار سال 1353 در سرشاخه تشکیلات به این رسیدم که بهتر است ما سازمان مجاهدین را منحل کنیم و طی بیانیه‌ای خطاب به مردم عزیزمان بگوییم که ما سعی داشتیم قرآن و نهج‌البلاغه را راهنمای عمل کنیم اما حالا با این مشکلات روبه‌رو شده‌ایم و حل این مشکلات نیز نهضتی را می‌طلبد مرکب از فرهیختگان ایران و حتی دنیای اسلام که در آن مشارکت داشته باشند. من نظرم را به اعضای شاخه پیشنهاد کردم و آن‌ها گفتند بهتر است همین کار را بدون انحلال شروع کنیم.

اساساً بعد از نوروز 1353 به بعد قرار نبود که در سازمان عمل مسلحانه‌ای داشته باشیم چراکه مسئله اصلی ما حل این مشکلات اندیشه‌ای بود و عملاً ما وارد فاز ایدئولوژیک شده بودیم و در سطح سازمان هم این مطلب را منتشر کرده بودیم. البته اگر در 27 مرداد 1353 عمل مسلحانه‌ای انجام شد استثناء اشتباهی بود که تفصیل آن را در پایان خاطرات جلد دوم و در ابتدای خاطرات جلد سوم به نام «تولدی دوباره (پله پله از «تا خدا» تا «با خدا»)» آورده‌ام.

از پایان سال 1354 تا 8 آبان سال 57 که در زندان قصر بودم این مسائلی را که با آن روبه‌رو بودیم برای تمام کنشگران سیاسی مذهبی که در زندان قصر بودند مطرح کردم و از همه آن‌ها برای حل این مسائل کمک خواستم که توفیقاتی اما نه کامل به دست آمد.

پس از پیروزی انقلاب با زنده‌یاد مهندس سحابی و دیگران مطرح کردم که برخلاف تصور عده‌ای سازمان مجاهدین یک گروه قداره‌بند نبود بلکه سرآمد بچه های مذهبی آن زمان عضو این سازمان شده بودند و ویژگی پایدار سازمان مجاهدین مکتبی بودن بود، بنابراین به نظر من اگر در جهت حل آن سؤال‌ها کوشا نباشیم در جمهوری اسلامی ایران هم در یک شکل بزرگ‌تری تکرار خواهد شد و عوارض منفی بیشتری خواهد داشت که هم اکنون می‌بینیم.

مهندس سحابی در اواخر عمرشان توجه بیشتری به جمع‌بندی من داشتند ولی متأسفانه عمرشان کفاف نداد. خواهش من از هم‌وطنان کنشگر سیاسی این است که هنوز هم ضرورت دارد بر روی مسائل بنیادی اندیشه‌ورزی کامل‌تری بشود.

با توجه به ضرورت این امر و همچنین گفت‌وگوی مکتوبی که بین این‌جانب و آقای دکتر حسین رفیعی انجام و در کانال تلگرامی ایران فردا منتشر شده در کانال چشم‌انداز ایران باز نشر می‌شود. باشد که مفید افتد.

آبان‌ماه 1404- لطف‌الله میثمی

  

خدمت خواهران و برادران عزیز تحریریه نشریه وزین ایران فردا

با سلام واحترام

در شماره ۵۹، مورخ خرداد و تیر ۹۹ ماهنامه ایران فردا، از برادر عزیز دکتر حسین رفیعی مقاله‌ای با نام «نقد مجاهدین بنیان‌گذار؛ شاخه‌ای از ملی مذهبی» منتشر شد. از آنجا که در متن مقاله در نقد جریان مجاهدین، به نقل‌قول‌هایی از اینجانب (در جلسه‌ای مشترک) و یا کتاب‌های خاطرات من اشاره شده بر آن شدم تا توضیحاتی را به عرض برسانم؛ باشد که به هر صورتی که ممکن است (کاغذی یا مجازی) منتشر شود.

1- نویسنده در عنوان مقاله مجاهدین بنیان‌گذار را «شاخه‌ای از ملی مذهبی» تلقی کرده است که صحیح نیست. نه مجاهدین بنیان‌گذار عمرشان کفاف می‌داد که واژه ملی مذهبی را بشنوند و نه مجاهدین به رهبری رجوی شاخه‌ای از ملی مذهبی بودند. اینجانب و دوستان نهضت مجاهدین خلق ایران نیز عضو تشکیلات ملی مذهبی نبودیم. واژه «شاخه» بار تشکیلاتی دارد که بایستی به ابعاد آن توجه کرد.

2- در ستون اول آمده «همین جنبش (اشاره به مجاهدین خلق ایران) در تابستان ۵۵ در عرصه مبارزه چریکی در درون جامعه نابود می‌شود». توضیح اینکه ممکن است جنبشی ضربه تشکیلاتی بخورد اما این معادل نابودی نیست. در سال ۵۵ ما پنج هزار نفر از گروه‌های مختلف با محکومیت‌های مختلف در زندان‌ها داشتیم که به قدری در مطالعه و تحقیق و بحث بودند که گاهی وقتی برای نوشتن نامه برای خانواده خود نداشتند. علاوه بر آن بعد از سال ٥٤ بچه‌های مذهبی در درون مساجد فعالیت‌های زیادی می‌کردند و خط مشی مجاهدین ادامه پیدا کرد به طوری که زنده‌یاد حاج داوود کریمی می‌گفت بعد از سال ٥٤، 3-4 هزار گروه چند نفره در ایران وجود داشت.

3- آقای رفیعی نوشته‌اند این «جنبش نقش تعیین‌کننده‌ای در مدیریت میدانی انقلاب و تحقق اهداف آن ندارند و بلکه با جنبش چریکی موجب به قدرت رسیدن روحانیت سنتی می‌شوند». توضیح اینکه اولاً شهید بهشتی که در متن انقلاب بود می‌گفت انقلاب روی سه پایه بود: خمینی، شریعتی و مجاهدین (خشم)؛ در حالی که نویسنده در همین حد هم نقش این جنبش را اعتراف نمی‌کند. دوم اینکه ایشان اشاره به تحولات سال ٥٤ در سازمان مجاهدین ننموده که کمونیست‌ها به رهبری تقی شهرام با تصفیه ۵۰ درصد اعضا آن هم به شکل غیر دموكراتيك، سازمان را مصادره کردند و باعث جابه‌جایی اضداد و جابه‌جایی طبقات شدند. سوم اینکه وقتی از جنبش چریکی یاد می‌شود خواننده به یاد جنبش‌های آمریکای لاتین یعنی چریک‌های جدا از توده می‌افتد، در حالی که مجاهدین از پایگاههای وسیعی برخوردار بودند و مکتبشان با دین توده مردم هماهنگی داشت. هم روحانیت مبارز و هم جبهه ملی و هم نهضت آزادی از آنان حمایت می‌کردند. نهضت آزادی مورد حمایت همه قطب‌های مذهبی بود. (تعامل نهضت آزادی با روحانیت، نشر صمدیه)

4- نویسنده «خطر فروپاشی ایران و تمدن دیرپای آن» را به جنبش چریکی نسبت می‌دهد در حالی که بسیاری عامل بدبختی فعلی ما را حاکمیت فقهی و اجتهاد مصطلح و الگوی مصرف تنفعی می‌دانند.

5- در جای دیگر مقاله آورده‌اند: «پس از انقلاب ادامه‌دهندگان سازمان‌های چریکی با پشتوانه ایثار گذشته دست به اقداماتی زدند که فضای سیاسی جامعه را به سرعت امنیتی کردند». آنچه بعد از انقلاب اتفاق افتاد و ایشان اشاره کردند ربطی به راه و روش بنیان‌گذاران ندارد. من و دوستانمان هم در قالب نهضت مجاهدین خلق ایران با آن‌ها اختلاف نظر و مشی داشتیم. ما از سال ۵۵ از جریانی به رهبری رجوی جدا شدیم که نیازی به توضیح نیست. اصولاً حامیان مجاهدین بنیان‌گذار با حرکت های مسلحانه رجوی مخالف بودند.

٦- نویسنده آورده است: «من در ایدئولوژی سازمان مشکلات جدی نمی‌بینم» به نظر می‌رسد ایشان از يك طرف در متن آن جریان در سال‌های٥۰-٥٤ نبودند و از سوی دیگر گویا به آنچه در خاطرات‌های مختلف من اشاره شده توجهی نکرده‌اند. برای نمونه من در جلد دوم خاطرت آورده‌ام که در سال ۵۳ مسائل فکری مطرح شد، پیشنهاد کرده بودم کشف این نارسایی‌های اندیشه‌ای کار بزرگی است و حل آن در توان ما در این مقطع نیست و بهتر است سازمان منحل و این کار را به نهضت اسلامی وسیع بسپريم. بخشي از این مشکلات در قسمت پایانی مقاله «مجاهدین، مارکسیسم و مارکسیست‌های ایرانی» در شماره ۱۲۱ مجله چشم‌انداز آمده است که هنوز هم متفکرین ما نتوانسته‌اند با سخ مناسبي به آن‌ها بدهند. توجه شود که از شهریور ۵۲ سازمان مجاهدین وارد فاز ایدئولوژيك شد و عمل مسلحانه را کنار گذاشتند؛ مگر در موارد استثنايي. این خود نشان می‌دهد چه مسائلی در درون سازمان اهمیت داشته است.

7- دکتر رفيعي معتقد است که «بنیانگذاران سازمان حتماً باید متوجه این مسئله می‌شدند که روحانیت در آينده يك رقیب قوی خواهد بود و باید به‌طور جدی با آن‌ها به گفت‌وگو بپردازند». توضیح اینکه من در دو سخنراني که به‌صورت کتابی با نام «بازيابي هژموني قرآني» به‌طور محدود و برای نظرخواهي منتشر شد به تفصیل تو ضیح داده‌ام که با آنچه ایشان معتقدند فاصله دارم. فایل این کتاب در اختیار دکتر رفیعی هم گذاشته شده بود.

8- ایشان معتقد است که «کتاب ولایت فقیه تئوری به قدرت رسیدن فقها بود» توضیح اینکه از متن این کتاب چنین چیزی مستفاد نمي‌شود. مگر اینکه از آنچه اتفاق افتاده است به این جمع‌بندی برسیم. آیت‌الله خميني در همان کتاب نقدهای بنیادیني به مراجع و فقها دارند و از حاکمیت قرآن سخن می رانند.

9- جناب رفیعی در مقاله نوشته‌اند «آقا لطفي در خاطرات خود می‌گوید ما همراه حنیف‌نژاد رفتیم قم و با خیلی از روحانیون ملاقات کردیم. موقع برگشت حنیف‌نژاد گفت نباید معطل روحانیت بشویم». نخست اینکه با خیلی از روحانیون ملاقات نشد و فقط با آقای بهشتي و خسروشاهي و آقای قلمداران ملاقات شد. تو ضیحاتی که در خاطرات آمده به این صورت نیست. بلکه آقای بهشتي به ما گفت بروید راه طی شده را عمیقاً بخوانید و روی آن کار کنید چون مهندس بازرگان در این کتاب به اندازه يك دائره‌المعارف آن هم روی اصول دین به زبان فارسي کار کرده است. درواقع حنیف‌نژاد روی توصیه آقای بهشتی کار کرد. در جای جای خاطرات دیدگاه‌های حنیف‌نژاد درباره روحانیت آمده است. من چهار ساعت با حنیف‌نژاد در يك سلول بودم و او می‌گفت آیت‌الله شریعتمداری برای جلوگیری از اعدام ما به شاه نامه نوشته. همچنین با استناد به نقطه قوت‌های جنبش مي‌گفت بایستی کاری کنیم که زنده بمانیم و همین که روحانیت تکان خورده و از جنبش مسلحانه حمایت کرده خيلي مهم است. تئوری حنیف‌نژاد درباره روحانیت در کتاب بازيابي هژموني قرآنی آمده است. به علاوه آیت‌الله خميني در سال ٥٤ مي‌خواست مجاهدین را تأیید کند که اتفاقاً آیت‌الله هاشمي با ايشان ملاقات می‌کنند و می‌گویند بهتر است همان حالت نه تأیید و نه تکذیب خود را ادامه دهید، چراکه مسائل فکری‌ای در بین مجاهدین به وجود آمده که صلاح نیست. من این مطلب را سه بار در مصاحبه‌هایم گفته‌ام و آقای رئیس طوسي هم مي‌توانند این مطلب را تأیید کنند چون خودشان در انگلستان از زبان آیت‌الله هاشمی شنیده‌اند (البته ایشان اکنون فوت کرده‌اند).

10- ایشان می نویسند: «تنها کسانی که آن‌موقع به لحاظ فکری به بنیان‌گذاران كمك كرده بودند کتاب‌های مهندس بازرگان یا تفسیرهای آقای طالقاني بوده است» معلوم نیست سند این حرف کجاست. آیا از تحلیل درآمده است؟

11- آقای رفیعی می گویند: «مجاهدین از درون زندان به آقای جعفری تبریزی پیغام داده بودند که روی نهج‌البلاغه کار کنید. يعني تا آن موقع کاری روی نهج‌البلاغه نشده بود» توضیح اینکه اولاً مجاهدین از آن موقعی که در انجمن‌های اسلامی بودند و رهبری انجمن‌ها در دست حنیف‌نژاد بود روی قرآن و نهج‌البلاغه کار می‌کردند و طي ٦ سال از سال ٤٤ تا ٥٠ شش جلد نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام را توشه‌گیری و تفسیر کرده بودند که متأسفانه با یورش ساواك به تاراج رفت. در سال ۳۹ انجمن‌های اسلامی دانشجویان دانشگاه‌های ایران با دو مؤلفه حرکت خود را آغاز کردند؛ نخست قرآن‌مداری و دوم کار روی احکام اجتماعی قرآن پیرامون این دو مؤلفه هم در انجمن‌های اسلامی کار مي‌شد و هم در نهضت آزادی و هم در سازمان مجاهدین. مطلب دیگر اینکه این پیام را از زندان شیراز خود من به بیرون بردم و به آیت‌الله طالقاني گفتم آیا بهتر نیست که علامه جعفری تبریزی به جای کار روی مثنوی روی نهج‌البلاغه کار کنند و آیت‌الله طالقاني ابتدا گفتند این پیغام را می‌رسانم. بعد گفتند بهتر است به ایشان توصیه کنم بعد از اینکه کار روی مثنوی تمام شد کار روی نهج‌البلاغه را شروع کنند و همین طور هم شد. به هر حال من مدعي هستم که مجاهدین از نهج‌البلاغه که گرد و خاک می‌خورد پرده‌برداری کردند و بعضي از توشه‌گیری‌های آن‌ها از خطبه‌های نهج‌البلاغه انتشار وسیع یافت و مورد استقبال حتي روحانيت هم قرار گرفت که موارد آن در خاطرات آمده است.

12- ایشان در مقاله آورده‌اند که «گفت‌وگویی را احمد رضایی و دکتر در حسینیه ارشاد دارند و احمد می‌گوید چرا زیر لوستر و روی مبل درس مي‌دهي؟ دکتر جواب مي‌دهد روزی که مردم تو را در خانه‌هایشان راه بدهند و از تو حمایت کنند خواهی فهمید من چه کار کرده‌ام». برای پی بردن به واقعیت این ملاقات؛ اولا احمد رضايي روحیه‌ای داشت که به پدرش اجازه نمی‌داد نوع تلویزیون عوض شود یا اینکه صندلی‌های خانه را به‌صورت مبل درآورد یا خانه‌اش را از اطراف میدان خراسان په خیابان‌های بالای شهر ببرد. (البته بعد از شهادت او همه این کارها شد) با همین روحیه که در آن شرایط داشت و خيلي‌ها همین روحیه را داشتند به همراه آقای محمدی گرگانی به حسینیه ارشاد مي‌رود و همین اعتراض را به‌طور خصوصي به دکتر شريعتي مي‌کند که آیا در شأن شما است که در چنين محلي با لوسترها و صندلی‌های گران قیمت آموزش دهید؟ ایشان در جواب می‌گویند من می دانم چه کار کنم. من از آقای محمدی پرسیدم آیا دکتر می‌دانست که احمد رضابی کیست و معرفي شده بود؟ ایشان گفت مطمئن نیستم اما فکر می‌کنم دکتر بو برده بود. به نظر من انتقاد احمد رضایی به مطالبی که در آنجا آموزش داده می‌شد نبود، بلکه به اثرگذاری آن‌ها مربوط می‌شد که خیلی‌ها در آن شرایط چنین انتقادی داشتند. البته بعدها و بعد از انقلاب در همه حسینیه‌ها و تکایا این‌ها عادی شده بود اما فردی مانند طالقاني بعد از انقلاب هم روی صندلی‌های مجلس خبرگان نمی‌نشست.

13- دکتر رفیعی نوشته‌اند: «دکتر شريعتي پس از سال ٥٤ و در کتاب گفت‌وگوهای تنهایی به جنبش چريکي به تفصیل می‌پردازد. با طنز خاص خودش می‌گوید کجا رسم است که جنبش روی سرش راه برود؟» توضیح اینکه در سال‌های نضج جنبش، ما هیچ چیزی که دال بر نقد دکتر به حرکت‌های مسلحانه باشد نشنیده‌ایم؛ جز تأیید. برای نمونه بايستي به سخنراني پس از شهادت اشاره کرد که ایشان با اشاره به بنیان‌گذاران شهید گفتند: «آن‌ها که رفتند حسینی شدند و آن‌ها که ماندند باید کاری زينبي کنند و گرنه یزیدی‌اند». هرچند من با قسمت آخر این جمله موافق نیستم ولي اين سخنراني در مسجد جامع نارمك انجام شد و مستمعین با صدای هماهنگ و بلند به دکتر لبيك گفتند. درواقع دقیقا معلوم بود مصداق آن چیست. ثانیاً دکتر محمدمهدی جعفری هم در خاطرات خود و هم در سخنراني باشگاه اندیشه و هم در گفت‌وگوی اختصاصی با اینجانب در نمایشگاه مطبوعات بدین مضمون گفتند که در سال ۵۲ دکتر تلفني من را احضار کرد و من به حسینیه رفتم و ایشان مشغول کار بود. با هم به خانه‌ای بالاتر از حسینیه رفتیم. در آنجا از من پرسید نظر مجاهدین درباره من چیست. من هم نظرم را گفتم. دکتر گفت من در واقع دارم تبلیغ مسلحانه می‌کنم.[1] سوم اینکه دکتر سامی در اولین سالگشت رحلت آیت‌الله طالقاني پس از پیروزی انقلاب در حسینیه ارشاد اشاره مي‌كند كه يك شب بعد از سخنرانی دکتر عده‌ای از بچه‌های مجاهدین (که بعداً شهید شدند) آمده بودند با دکتر صحبت می‌کردند که آن چیزهایی که شما اینجا می‌گویید خوب است اما بهتر است بگویید در این شرایط چه باید کرد و يك راه عملي پیشنهاد کنید. دکتر گفته بود اگر به عمق مطالب من توجه کنید خودتان می‌توانید راه را انتخاب کنید. گزیده سخنرانی دکتر سامي در کتاب راهي که نرفته ایم[2] در پایان همین مطلب ضمیمه شده است.[3] ضمن اینکه بهتر بود نقد راهبردی در قالب طنز نبود و به حمایت‌های خودشان از حرکت مجاهدین ازجمله کتاب «داستان حسن و محبوبه» هم نقد می‌کردند. بعد از سال ٥٤ و وقايعي چون برادرکشی در سازمان مجاهدین بیشتر روحانیون مبارز که به سازمان كمك مي كردند به نقد سازمان و گاهي خصومت‌های آشتی‌ناپذیر پرداختند، زیرا نقد بعد از ضربه آسان است. آیت‌الله طالقانی در اوین به روحانیون منتقد می‌گفت ما چه اقدامی کردیم؟ آیا به سؤالات آن‌ها پاسخ دادیم؟ مظلوم‌ترین افراد در ابتدای دهه ۵۰ کسانی هستند که با سؤالات جاندار و مردافکن روبه‌رو شدند که تاکنون هم کسی به این سؤالات پاسخ نداده است. همان سؤال‌ها مرتب تاکنون تکرار شده‌اند. ای کاش کساني جرئت کنند و بگویند پیشتازی در کشف نارسایی‌های آموزش‌های سنتی با چه کسانی بوده است؟

علاوه بر این دکتر پیمان در تحلیلی که از حرکت دکتر شریعتی کرده است به‌طور خلاصه و بدین مضمون می‌گوید تا سال ۵۰ ایشان حرکت فرهنگي داشت، به حسینیه ارشاد در تهران که آمد همزمان بود با جنبش مسلحانه به‌ویژه مجاهدین که دکتر با درسگفتارهای خود آ‌ن‌ها را تقویت می‌کرد. در مرحله سوم پس از ضربه ٥٤ بود که حتي برخي از شاگردان خود دکتر در حسینیه ارشاد هم کمونیست شده بودند و دکتر دوباره به کار فرهنگي پرداخت. من در این باره با دکتر پیمان گفت‌وگویی انجام داده‌ام که ضمیمه سوم این مقاله است.

١٤- در بخش دیگری از مقاله آمده است: «همان طور که مارکسیست‌ها توجه جدی به مذهب سنتي نداشتند سازمان هم نداشت و آینده آن را پيش‌بيني نمي‌کرد». واقعیت این‌طور نبود. خوب است به کتاب بازيابي هژموني قرآني مراجعه شود. مارکسیست‌ها روحانیت را «کاست» و صنفی یکدست می‌دانستند در حالی که برای مجاهدین تضادهای درون روحانیت آشکارتر از خورشید بود و روی آن برنامه‌ریزی می‌کردند.

١٥- نویسنده معتقد است: «۸۰ درصد کادرهای همه‌جانبه سازمان را در شهریور ۵۰ گرفتند و تعدادی که ماندند درگیر کار مسلحانه شدند و فضا هم امنيتي شد و در مدت زمان کوتاهي همه کادرهای مجرب و تربیت شده‌شان را از دست دادند» و این یعنی شکست استراتژی. معمولاً با نگرش راهبردی زندان نابودی و شکست نیست، بلکه آن‌ها شبانه روز در زندان کار راهبردی و اندیشه‌ورزی می‌کردند و به بیرون هم پیشنهاد می‌دادند. ازجمله طرح‌های آن‌ها فرار رضا رضايي بود که کوله‌باری از تجربیات جنبش را اعم از فدایی و مجاهدین به بیرون برد. زنده‌یاد بهروز باکری این طور تحلیل می‌کرد که ساواك تجربه ممتد امپریالیسم را در آمریکای لاتین داشت و ما مجاهد و فدایی این تجربه را نداشتیم. این مطلب را به این دلیل گفت که عده‌ای از مجاهدین فکر می‌کردند علت ضربه‌ای که به ما وارد شده ناشی از ایدئولوژی ایده‌آليستي اسلامي است. در حالی که ضربه‌ای که فدایی‌ها با ایدئولوژی مارکسیستی خوردند کاری‌تر و عمیق‌تر بود. اگر باقی‌مانده مجاهدین حرکت را ادامه نمی‌دادند به اعتراف خودشان کار آن‌ها تقریباً تمام بود. ساواك چند سال بعد فهمید که دستگیری‌ها موی دماغ راهبردی او شده‌اند. چرا که انگیزه‌های افراد بازداشت شده به قدری قوی بود که در زندان کار می‌کردند و آزاد می‌شدند و به جنبش مجاهدین و فدايي‌ها مي‌پيوستند. ساواك در سال ۵۵ به این نتیجه رسید که تا چه زمانی ما روشنفکران را بازداشت کنیم، بیایند زندان، آموزش‌های مكتبي و چریکی ببینند و بروند بیرون چريك شوند؟ همین هم زمینه آزادی‌های پایان سال ۵۵ شد؛ بعد هم حقوق بشر کارتر. در تحلیلی از فیلم سیانور این برهه توضیح داده شده است.[4] مائو در راهپیمایی بزرگ از ۳۰۰ هزار نفر ۲۷۰ هزار نفر تلفات داد و فقط ۳۰ هزار نفر باقي ماندند و انقلاب را به پیروزی رساندند. در جنگ احد ۷۲ نفر از بهترین صحابه حضرت محمد(ص) شهید شدند. آن هم در قرآن آمده که پیامبر دچار تردید شد و خدا هم برخورد می‌کند که شهدا نزد خدا روزی می‌خورند و مپندار که از بین رفته‌اند.[5] برای ارزیابی انقلاب ما به معیارهای بیشتری نیاز داریم، نه صرف دست گذاشتن روی هزینه‌ها که با جهان‌بینی توحیدی، هزینه هم نیستند.

١٦- دکتر رفیعی آورده‌اند که: «مجاهدین می گفتند مارکسیسم علم مبارزه است». بهتر بود این مطلب هم مستند می‌شد. بعد از اینکه میهن‌دوست در دادگاه گفت ما مسلمانیم اما مارکسیسم را قبول داریم، حنیف‌نژاد در فرصتي به درب سلول‌های بچه‌ها آمد و به ما گفت ما از تجربه انقلاب شوروی، چین و کوبا استفاده کردیم و آن تجربیات را در کادر ایدئولوژی اسلامي خودمان ارزيابي می‌کردیم. برای نمونه اگر بگویم مسلمانم اما ریاضیات را قبول دارم، آیا معنی‌اش این است که ریاضیات را اصالت می‌دهم؟ واقعیت مجاهدین هم چنین نبود و در شیوه‌ها اختلاف زیاد بود که نمونه آن در جلد سوم خاطرات درباره اعتصاب غذای ۲۹ روزه آمده است.

۱۷ – ایشان می‌گویند: «آقا لطفي مي‌فرمايند ترجمه فارسي يك جلد از کتاب سرمایه را از فرانسه آورند که کتاب اقتصاد به زبان ساده سازمان استخراج از همان يك جلد است». نه من چنین چیزی به ایشان گفتم و نه در سه جلد خاطرات من چنین چیزی آمده است. بر خلاف این گزاره کتاب اقتصاد به زبان ساده، عمدتاً کار زنده‌یاد محمود عسگری‌زاده بود که رشته تحصیلی‌اش هم اقتصاد بود و مطالعات زیادی داشت. زمان تدوین این کتاب به قبل از سال ٤۸ بر می‌گردد؛ چرا که من در اردبیهشت ٤٨ این کتاب را با سؤال و جواب‌هایش مطالعه کردم. زمان‌بندی اینکه من در آخر زمستان ٤٩ ترجمه کاپیتال را به ایران آورده باشم و بچه ها بنشینند و این کتاب را خلاصه و کپی کرده و اقتصاد به زبان ساده را حروف چيني، صفحه‌آرايي و نشر محدود دهند هماهنگي ندارد.

۱۸- آورده‌اند که «برمي‌گردم به دکتر شریعني که مارکسیسم دشمن ما نیست و رقیب ماست اما باید بی‌رحمانه مارکسیسم را نقد کنیم». با نگاهی به سه جلد خاطرات و همکاری‌های راهبردی و تاكتيكي مجاهدين و فدايي‌ها این قضیه روشن مي‌شود. تا آنجایی که خود فدایی‌ها اعتراف کردند ما به لحاظ استراتژيك دنبال خط مشي «خرده بورژوازی چپ» مجاهدین افتاده‌ایم. به نقد تراب حق شناس، تقي شهرام، وحيد افراخته، حزب توده، مائوئیست‌ها، بهمن بازرگانی و به نقد پیکار در مهرماه ٥٦ از خط مشي مسلحانه و مقاله «مجاهدین مارکسیسم و مارکسیست‌های ایرانی» مراجعه شود.

۱۹- ایشان نوشته‌اند: «آقالطفی می‌گوید با دلفاني در سال ٤٢ زندان بودم و متوجه شدم که تمایل هم‌جنس‌خواهانه دارد. مرکزیت سازمان از من مشورت نگرفتند که آیا صلاح هست از او اسلحه بخریم؟ در مورد يك آدم منحرف جنسي كه شك و ترديد جایز بود… خدا کردن سانتراليسم يعني این!» نخست اینکه این مطلب به هیچ وجه با خاطرات من هماهنگي ندارد. رهبران سازمان نیز به هیچ وجه نمي‌دانستند من در زمستان ٤٢ سلولم نزديك سلول مراد دلفاني بوده است. بعدها دلفاني در زندان عمومي قزل قلعه با منصور بازرگان طرح دوستي مي‌ريزد و اين دوستي بيرون از زندان هم ادامه می‌یابد و منصور هم چنین اطلاعی از او نداشت. مگر ضرورت دارد که رهبران سازمان برای خرید اسلحه كه يك مقوله امنيتي و فوق سری است با همه اعضا مشورت کنند؟ حتي در وزارت دفاع جمهوری اسلامی هم همه نمي‌دانند اسلحه هایی که از خارج خریداری می‌شود چگونه است. نمونه‌اش ماجرای مک فارلین که هنوز هم مکشوف نشده است. وقتی بعد از دستگیری های اول شهریور از طریق مهندس فیروزیان متوجه شدم ما از طریق دلفاني ضربه خورده‌ایم، آب سردی بود که به روی سر من ریخته شد. تازه داستان دلفانی را برای دوستانم توضیح دادم. در جلد اول خاطرات من سعيد محسن تحلیل خود را از سانتراليسم – دموكراسي گفته است و این نمونه مراد و خرید اسلحه هم ربطي به خدا کردن سانترالیسم نداشت. این برمی‌گردد به انقطاع تجربه در کل جنبش ایران که سازمان‌های علني ضرباتي هولناك‌تر از سازمان‌های مسلحانه از طریق نفوذی‌های ساواك خورده‌اند. برای توضیح بیشتر در يك حركت فرهنگي با محوریت دکتر سروش، منِ نوعي توان نقد ایشان را ندارم. چرا که آنقدر بین پیروان خود قداست پیدا کرده که می‌گویند مگر می شود به ایشان با عمق و گسترش معلوماتش انتقاد کرد؟ البته اکنون بعد از چهل سال تا حدی نقد محافظه‌کارانه مي‌شود. نباید همه نارسایی‌ها را به نوع تشکیلات منتسب کرد.

۲۰- در همین مقاله می‌خوانیم: «سعید شاهسوندی می‌گفت پس از شروع جنگ چریکی، آ‌ن‌قدر بول برای سازمان آمد که نمی‌توانستیم پول‌ها را جمع کنیم. یاسر عرفات پیغام داد هر امکاناتي مي‌خواهيد بگویید برایتان بفرستیم». نخست اینکه باید گفته سعید شاهسوندی مستند می‌شد. دوم اینکه در همین مقاله از شکست مجاهدین یاد شده، در حالی که اینجا گفته می‌شود عرفات می‌گوید هر امکانی می‌خواهید بگویید برایتان بفرستیم. اینكه يك سازمان پر عظمت فلسطيني از سازمان مجاهدين حمایت عملي مي‌کند نشانه رونق جنبش است، نه شکست. روز ٤ خرداد ٥۱ بنیان‌گذاران اعدام شدند و روز ۵ خرداد که خبر آن را روزنامه‌ها منتشر کردند در عرض چند ساعت دانشجویان دانشکده‌های دانشگاه تهران دانشگاه را تعطیل کردند و تلاش‌های ساواک هم نتیجه نداد. دلایل زیاد دیگری هم هست که خط مشی مجاهدین توده‌ای شده بود و با مردم پیوند خورده بودند.

۲۱- دکتر رفیعی می‌گوید: «می‌گویند مگر می‌شود بنیان‌گذار فقط حبس ابد بگیرد؟ در دادگاه دوم دفاع ایدئولوژيك مي‌كند تا اعدام شود». خود حنیف‌نژاد به این نتیجه رسیده بود که بچه های مجاهدین به جای مأیوس شدن حرکت را در بیرون شروع کردند و محمد محمدی زیر شکنجه مقاومت جانانه کرده و از او به کس دیگری نرسیدند. آیت‌الله خمینی در حمایت از خانواده‌ها بیانیه دادند و آیت‌الله شریعتمداری هم از شاه درخواست کرد امثال حنیف‌نژاد اعدام نشوند که از نظر حنیف‌نژاد این حرکت خیلی مهم تلقی می‌شد. معتقد بود بالاخره روحانیت وارد يك حركتي شده. با این استدلال می‌گفت ملت در حال امیدوار شدن است، ما اگر بمانیم و بقای رزمنده داشته باشیم، بهتر است. با ترفندها و خام سازی‌های خود حنیف‌نژاد، دادگاه بدوی هم به او حکم ابد داد. مسائلی رخ داد که چهار نفر از افراد مرکزیت از جمله زنده‌یادان علي باکری، محمد بازرگاني، علي ميهن‌دوست و ناصر صادق را اعدام کردند و خبر را یکی از سربازان برایمان آورد. بعد از این قضیه حنیف‌نژاد به این نتیجه رسید که ساواك مي‌خواهد ماجرای حزب توده را تکرار کند، به طوری که افسران حزب همه اعدام شدند اما رهبران سالم ماندند و مشابه همین ماجرا در سازمان تکرار و سازمان فلج شود و به بن‌بست برسد.

۲2- دکتر رفيعي بدين مضمون از قول دکتر قهاری آورده که اگر بنیان‌گذاران می ماندند کارهای زیادی می‌توانستند بکنند. برای نمونه میثمی که ماند کارهای زیادی توانسته بکند. توضیح اینکه مقایسه دو زمان يك كار علمي نيست. تصور کنید اگر میثمی در همان شرکت نفت مانده بود و ازدواج می کرد و به سفرهای خارج ادامه می‌داد، معلوم نبود چه چیزی از آب درمی‌آمد. میثمی در معرض دستاوردهای سازمان و روحیه بنیان‌گذاران قرار گرفت که توانست تا حدی دین خود را به بنیان‌گذاران ادا کند. به‌علاوه در آن زمان عمده مبارزین می‌گفتند یا کار جدی بشود یا هیچ کار منظورشان از کار جدی هم جنبش مسلحانه بود. همین که جنبش مسلحانه در سطح دانشگاه‌های کشور، بازار و تا حد دبیرستان‌ها تا حدی توده‌ای شد خود دلیلی است در اصالت مبارزه.

۲۳- نویسنده می‌نویسد: «سازمان مجاهدین قبل از تدوین کامل و همه‌جانبه ایدئولوژی دست به اقدام زد. می‌بینید علی‌رغم آن همه حماسه و ایثار و شهادت از کارهای فکری سازمان در جامعه خبری نیست، چون کار کمی کردند. سال ٤٤ شروع کردند تا سال ٤٧ و در این سال حمایت بازرگان و طالقاني را کسب کردند». شاید بتوان گفت هیچ جرباني به اندازه مجاهدین کار مکتبی نکرده بودند. از نظر خودشان هم ایدئولوژی‌شان کامل بود. آن‌ها گروه خلق‌الساعه‌ای نبودند که دست به عمل بزنند بلکه تبار اندیشه‌ای بنیان‌گذاران به انجمن‌های اسلامی سراسری دانشجویان دانشگاه‌های کشور در سال 3۹ برمی‌گردد که از آموزه‌های سه متفکر بزرگ چون بازرگان، طالقاني و دکتر سحابي بهره‌ها بردند. در سال ٤٠ وارد نهضت آزادی شدند و تجربه جبهه ملي و نهضت آزادی را هم پشت سر گذراندند. جمع‌بندی جامعي را از قیام ملی ۱۵ خرداد انجام دادند و پس از تجربه دادگاه سران نهضت آزادی ایران و دفاعیات بازرگان و توصیه ۱۳ نفر از رهبران زندان، خط مشي مكتبي و مسلحانه را انتخاب کردند که هم د ستاورد خودشان بود هم توصیه رهبران. در سال ٤٧ رهبران به آن‌ها گفتند شما شاگرداني بودید که استاد شدید نه تنها روی قرآن دستاوردهایی زیادی داشتند بلکه ٦ جلد نهج البلاغه فیض‌الاسلام را هم تفسیر کردند. طرح استثمار انسان از انسان به جای با خدا – بي‌خدا، طرح مقوله شناخت که تا آن زمان مطرح نبود و حلقه مفقوده – حلقه واسط بخشی از این دستاوردهای فکری است. رادیو میهن‌پرستان و رادیو سروش چنان از سال ٥۱ تا ٥٤ فعال بودند که شاه حاضر شد ملامصطفي بارزاني و جنبش کرد را به قیمت بدنامی خود قربانی کند تا در مقابل، عراق این رادیوها را تعطیل کند. کتاب‌های زیادی را تدوین کردند که امروزه يك ايدئولوگ اصلاح‌طلب می‌گوید راه انبیا راه بشر بهترین دستاورد برای امروز است. بنیان‌گذاران در تمام نشست‌ها و سمینارها از ۳۹ تا ۵۰ حضور داشتند که مهم‌ترین آن نشستی بود که به انتشار کتاب مرجعیت و روحانیت منجر شد و عمیق‌ترین نقطه عطف در جنبش اسلامی ما بود. به نظر من انباشت تجربه مكتبي و مبارزاتي و تشکيلاتي هيچ جرياني تا آن زمان اندازه مجاهدین نبود. در مورد اصلاحات ارضي هم کار کارشناسی زیادی انجام دادند. ازجمله کتاب تعاوني روستایی، کتاب شرکتهای سهامي – زراعي و كتاب شرکت‌های کشت و صنعت و همین‌طور کتاب امام حسین، اقتصاد به زبان ساده تکامل و تحلیل‌های زیادی در مورد نفت و استثمار مضاعف. می‌دانیم ۲۰۰ نفر را طي شش سال در شرایط خفقان کادرسازی کردند که به هيچ يك از آلودگی‌های مصطلح آلوده نبودند و ساواک این پدیده را دلیل شکست و بی‌خبری خود می‌دانست. حنیف‌نژاد می‌گفت تمام تلاش ما این است که وقتي يکي از افراد جمع به زندان می‌رود با داشتن قرآن و نهج‌البلاغه خط مشی خود را ادامه دهد. خط مشی‌ای که می‌توانست هژمونی داشته باشد خط مشی که گوشت لخم کار مکتبی بود.

24- در مقاله بدین مضمون آمده که آقای عبدى نيك‌بين از قول مهندس بازرگان در سال ٤٧ گفته است حاضرم خانه‌ام را بفروشم و خرج کارهای چریکی کنم. توضیح اینکه مهندس بازرگان این مطلب را پس از ربودن هواپیما از دبی به بغداد توسط مجاهدین به مهندس سحابی گفته بود که به سال ٤٩ برمی‌گردد. آن موقع هم عبدی دیگر در سازمان نبود.

25- دکتر رفیعی معتقدند: «اگر درون سازمان مارکسیسم نقد شده بود، اعضا مارکسیست نمي شدند». کسانی که کتاب‌های روش رئالیسم علامه طباطبايي ( نقد مارکسیسم) را خوانده بودند و برخي از بچه‌هایی که سرشار از آموزه‌های دکتر شريعتي بودند هم مارکسیست شدند. صلاح نیست اسامي آن‌ها برده شود ولي گفتني است دکتر سامي، يار نزديك دكتر شریعتی در سال ۵۲ می‌گفت بهتر است مجاهدین کتاب زمینه‌های تکامل اجتماعی را مطالعه کنند. این همان کتابی بود که شهرام از آن سؤال و جواب درآورده بود و بچه‌ها را مارکسیست می‌کرد. من توصيه مي‌كنم مسائل مشمول «نقد همزمان» شوند. باید دید در آن شرایط زماني و مکاني چه کسی می‌توانست به آن سؤالات مردافکن جواب دهد. حالا هم دیر نشده است.

٢٦- در يك پاراگراف آمده که رجوی به بخشی از سازمان و شهرام بر بخش دیگری از سازمان غالب شدند: «رجوی سازمان را به خط استالینیسم برد و با همان استراتژی جنگ چریکی، با جمهوری اسلامي هم درگیر شد. تقي شهرام هم ضربه ٥٤ را زد». غلبه آن‌ها ربطی به شیوه‌های بنیان‌گذاران ندارد. در سه جلد خاطرات من اختلاف بین آن‌ها و بنیان‌گذاران در شیوه متد و اخلاق آمده است. ناصر جوهری که از دوستان قديمي شهرام بود اعتراف کرده هدف شهرام صرفاً مصادره سازمان بود.[6]

27- در پیامد اول ضربه ٥٤ می‌خوانیم: «نابودی انسان‌های باصلاحیت و انسان‌های هدایت‌کننده آینده انقلاب، حنیف‌نژاد و سعید محسن و بقیه به سادگی حنیف‌نژاد و سعید محسن نشده بودند. این‌ها در دادگاه کوتاه نیامدند که به قول آقای ميثمي بگويند قانون اساسي را قبول داریم». «به قول میثمی» این گزاره نقل شده نادرست است. اصولاً به جز زنده‌یاد طاهر احمدزاده (در سال ۵۱) که به من می‌گفت چرا در دادگاه‌ها از قانون اساسي دفاع نمي‌کنيد کسي با گروه دیگری به ما این هشدار را نداده بود؛ نه رهبران نهضت آزادی، نه دکتر شريعتي و نه و نه. اولین باری که این نقد انتشار علني يافت نقد من در شماره ۲۵ و ۲۶ چشم‌انداز ایران بود که آن موقع هم با مقاومت بسیاری از دوستان روبه‌رو شد. حتي مدتي بعد از انقلاب من از آقای محمد محمدی گرگانی پرسیدم چرا ما قانون اساسي را نفي مي‌کردیم که ایشان گفت قانون اساسی برای ما موضوعیت نداشت. به هر حال بايستي «نقدها همزمان» باشند. باید ببنیم در سال ۵۱ همزمان با دادگاه حنیف‌نژاد کدام جریان معتقد بود باید در کادر قانون اساسی حرکت کرد؟ ضربه ٥٤ ربطی به توصیه‌های بنیان‌گذاران نداشت. درباره نابودی افراد به جای شهادت بحث مفصلي نياز است. اگر چنین انتقادی به بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین وارد باشد بدون شك نسبت به دكتر شريعتي واردتر است که بنیان‌گذار يك كار فرهنگی جدید بود اما آن قدر به‌طور افراطی سیگار کشید که در مرگ ایشان هم تاثیر‌گذار بود.

28- در پیامد دوم می‌خوانیم «ایده‌آلیسم حاکم بر ذهن آقایان در بستر عدم آمادگی جامعه بود. کسانی از طرفداران جنبش چريكي کتاب نوشتند و تحلیل کردند که جامعه آماده انقلاب است در حالي که جامعه اصلاً آمادگي انقلاب را نداشت». توضیح اینکه به نظر من جامعه ایران در زمان مصدق انقلابی بود و شاه فضایی برای نفس کشیدن نداشت و دو رفراندوم در شهرستان و تهران این امر را نشان داد. يك‌بار شاه این سرباز فداکار روز ۹ اسفند ۳۱ می‌خواست ایران را ترك كند و يك‌بار هم روز ۲۵ مرداد ۳۲ از ایران فرار کرد. بعد از کودتای نظامی ۲۸ مرداد هم در تمامي خاطرات نوشته شده شاه از اقلیت بودن خودش در مملکت رنج می‌برد و روز ۱۵ خرداد ٤۲ به خانه تیمسار نصیری پناه برد. قیام ملی ۱۵ خرداد نشان داد جامعه انقلابی است که برای اولین بار حنیف‌نژاد این مسئله را در جمع‌بندی‌های خودش لحاظ کرد و در سال ٥٢ بیژن جزنی در زندان گفته بود که اگر روابط دموكراتيك در ایران برقرار شود به‌طور طبیعی آیت‌الله خميني برنده آن خواهد بود، چرا که او رهبری قیام ۱۵ خرداد ٤۲ را بر عهده داشت که نقطه عطف بزرگی در کشور بود. به علاوه پس از کودتای ۲۸ مرداد قاطبه طبقات به‌ویژه بورژوازی ملی و خرده‌بورژوازی چپ ناراضي بودند و شواهد آن در جلد اول خاطرات من آمده است. دو مرجع معروف آیت‌الله ميلاني و آيت‌الله شریعتمداری بعد از ۱۵ خرداد برای اولین بار بعد از مشروطیت انتخابات دور ۲۱ام را تحریم کردند که فضای قهرآمیز را در کشور نشان می‌داد.

شاه به يکي از يارانش می‌گوید من این همه دانشگاه ساختم ولی دانشجویان و اساتید این دانشگاه‌ها من را بر نمی‌تابند. این مطلب را میز ایران در آمریکا هم تأیید کرده است. بالاخره بعد از اینکه در سال ٥٦ تا حدی فضای ایران دموكراتيك شد دیدیم که چگونه کار از دست شاه و رژیم شاهنشاهي خارج شد و زمینه انقلابی در مردم بود. به علاوه فرضیه موتور كوچك و موتور بزرگ که توسط فداییان خلق قبل از سال ۵۰ مطرح شد مورد نقد سازمان قرار گرفت. سعید محسن مي‌‌گفت جامعه ما امام حسین‌ها داشته و در جریان ۱۵ خرداد دهقانان ورامین کفن‌پوش شدند و نیازی ندارند کسی شهادت را یاد آن‌ها بدهد. مردم به دانش سازماندهي و دانش راهبردی و چتر دفاعی در برابر سرکوب ها نیاز دارند که نیروهایشان هرز نرود و هر فداکاری‌ای اثرگذار باشد. نکته دیگری که سعید محسن در زندان اوین برایم توضیح داد، این بود که گفت شاه نمي‌داند و یا نمی‌خواهد بداند که رژیمش دچار فسادی شده است که نتیجه طبيعي كودتاست و اگر ساواك خطا کرده و ما را اعدام كند خون پاک ما رژیمش را سرنگون می‌کند. سعید معني شهادت را خوب می‌فهمید و آن را نابودی نمي‌دانست.

جدا از این بحث‌ها زنده‌یاد دکتر شريعتي معلم انقلاب تلقي شد و مهندس میرحسین موسوی مي‌گفت ۹۰ درصد آنکت‌های عضویت در حزب جمهوری اسلامی اسلامشان را از شریعتی گرفته بودند. بعد از سال ٥٤ بر اساس مشهودات حاج داوود كريمي ٣ الي ٤ هزار گروه خودجوش ملهم از خط مشي مجاهدین در ایران وجود داشت که به جای دانشگاه به مساجد پناه بردند و به محض اینکه آیت‌الله خميني به فرانسه رفت، با پیام‌های ایشان این گروه‌ها به هم نزديك شدند و پدیده «انقلاب آشنای ناآشنا» به وجود آمد.

۲۹- آقای رفیعی معتقد است یکی از پیامدهای ضربه ٥٤: «رادیکال کردن جامعه بود… شرایط انقلابی فراهم شد که تنها نیروی متشکل جامعه که تا آن موقع غير سياسي بود میوه را بچیند؛ يعني روحانیت عمدتاً غیر سیاسی» در این باره باید توضیح داد که مجاهدین با این گزاره‌ها شرایط را انقلابی مي دانستند و مراحل خط مشي آن‌ها هم برای موفقیت بود و نه برای فداکاری صرف؛ گرچه در آن پروسه فداکاری هم لازم می‌شد. خود من در سال ۵۲ و ۵۳ از طریق بیسیمي که در خانه جمعی داشتیم گوش می‌دادم که ماشین‌های گشتی کمیته هر روز 3٠-4٠ نفر را دستگیر می‌کرد. بخشي آزاد شدند و بخشی هم در زندان می‌ماندند و تجربیاتی کسب می‌کردند و مي‌آمدند بیرون. از سال ۵۰ تا ٥٦ تعداد بسیار زیادی دستگیر شدند و طبيعي بود هر فرد دستگیرشده خانواده‌ای دارد و اقوامی و آن‌ها را متأثر می‌کرد. هنگام پیروزی انقلاب هم ۳۵۰۰ نفر در زندان‌ها حضور داشتند که همه از کادرهای ورزیده بودند. اگر برخی رهبران انقلاب به لحاظ ایدئولوژيك خط حذف نیروها را نداشتند یا نیروها هم کاری نمی کردند که حذف بشوند، انقلاب پرشکوه‌تری می‌داشتیم. نارسايي ایدئولوژیکی که هنوز هم ادامه دارد. مثل حاکمیت قطب بندیهای کاذبی «باخدا_بی‌خدا»، «با دين – بي‌دين» و «با ایمان_ بی‌ایمان» هنوز هم با شدت و حدت بیشتری در جریان است.

30- در مقاله نوشته شده که «موقعی که تخلف‌های رانندگی صد تومان شد، تقي شهرام سوار يك ماشین گرانی شده بود و عمداً چراغ قرمز را رد می‌کرد و موقعی که پلیس او را دستگیر می‌کرد فوراً صد تومان را پرداخت می‌کرد! او مي‌خواست ترس از پلیس را بشکند… مهندس ميثمي يك مهندس باتجربه نفت امریکادیده باید بمبي مي‌ساخت و در مراسمی مانند ۲۸ مرداد پای مجسمه رضاشاه منفجر می‌کرد. تأثیر این کار چقدر بود؟ همکلاسي من آقای صفار می‌خواست بمب را در پای مجسمه رضاشاه بگذارد که در آن زمان سینما تعطیل شد، بمب را به خودش چسباند و داخل راه آب رفت که بمب خودش را کشت». نخست اینکه شهرام اصلاً موتور سواری هم بلد نبود چه برسد به ماشین سواری و هیچ‌وقت اتفاق ذکر شده در مقاله برای او رخ نداد و نمي‌دانم مستند آن چیست. دوم اینکه بمب دستی که من در حال ساخت آن بودم برای مجسمه رضاشاه نبود. می‌خواستیم حوالي میدان مخبرالدوله کار بگذاریم چرا که ارتش در آنجا رژه ۲۸ مرداد داشت و انفجار بمب صوتي اعتراض به کودتا بود. به‌علاوه نباید اجازه بدهیم تضاد کار یدی و فکری دامن زده شود و افرادی در مدار کار فکری باشند و افراد دیگری در کار یدی و مثلاً بمب‌سازی بکنند. من به هیچ وجه این معادله را قبول ندارم و اگر این معادله را بپذیریم سازمان هم دچار اشرافيت طبقاتي مي‌شد که بعداً رجوی به دام آن افتاد. استناد به عمل آقای صفار در مقاله نشان می‌دهد مجاهدین برای جان مردم اعتبار بسیاری قائل بودند و نمی‌خواستند کسی آسیب ببیند.

31- در همین پیامد ایشان به خردستیزی مبارزین اشاره می‌کند که دستاوردهای آن‌ها این را نشان نمی‌دهد. برای نمونه ديالكيتك بُرداری، دینامیزم قرآن و جزوه‌های آموزشی در درون زندان، دفاعیات مجاهدین، آموزش‌های رادیو سروش و میهن‌پرستان، کتاب مبنا – وجود و مکتب راهنمای عمل و کشف نارسایی‌های دین سنتی در سال ۵۲ و ۵۳ که عملی بود پیشتاز و هنوز هم دوام دارد.

۳۲- در یکی دیگر از پیامدها دکتر رفیعی می‌گویند: «روحانیون و حامیانشان افتخار می‌کردند پشت مجاهدین نماز بخوانند. مرحوم رجایی در دیوار خانه‌اش جای امنی ساخته بود برای پنهان کردن اسلحه مجاهدین خلق. لاجوردی بعد از انقلاب دادستان تهران می‌شود و بی‌مهابا اعدام مي‌کند. کسانی که 5-6 سال و حتی ۱۲ سال زندان بودند و زندان را خوب تحمل کردند به يكباره گفتند هر مبارزه‌ای به نفع مارکسیست‌ها تمام می‌شود و ما پول و شرفمان را به پای مجاهدین ریختیم و این‌ها مارکسیست شدند… کسی که ۳۰-٤۰ سال مسلمان‌زاده و مقید بوده به يكباره فرومی‌ریزد و ماركسیست و هُرهُری مذهب می‌شود». توضیح اینکه اولاً این‌ها و اعلامیه آیت‌الله دستغیب خود دلیل بر موفقیت مجاهدین است. دوم اینکه آنچه آقای رفیعی در این مورد مطرح کردند ربطي به بنیان‌گذاران مجاهدین ندارد بلکه این‌ها شبیه وارونه‌نویسي محمد قوچانی در سیاستنامه است که آب گِل‌آلود جوی را به سرچشمه نسبت می‌دهد و از عملکرد نامطلوب رجوی به بنیان‌گذاران مي‌رسد و طبیعی است که این نقد بنیان‌گذاران نمي‌شود، مثل اینکه از معاویه به حضرت محمد(ص) برسیم. ضمناً باید توجه کرد مارکسیسم با هُرهُری مذهب فرق دارد.

33- در پیامد ششم می‌خوانیم: «آقای بازرگانی در صفحه ۱۹۰ کتاب خود نقل مي كند كه يك نفر از اعضای مجاهدین به زعم آقایان خیانت کرده، در زندان قصر قصد کشتن او را داشته‌اند که آقای بازرگاني به كمك آقای طاهر احمدزاده مانع می‌شود. آن دو بچه را بچه‌های چريك فدايي كشتند، در حالی که اگر دو بچه را رها می‌کردند ساواک کاری به آن‌ها نداشت». در مورد حرف بهمن بازرگاني من خودم در زندان قصر شاهد این ماجرا بودم و با فیروزیان و یعقوبی هر روز با فرد مذکور نهار و شام مي‌خوردیم. در مورد آن دو بچه در خانه تيمي فدايي هم این ماجرا مستند نیست.

٣٤- آقای رفیعی به رواج پدیده دروغ و نفاق به‌عنوان يك پيامد مشي چريكي مي‌پردازد و مي‌گويد: «پیامد دیگر مشي چريکي دروغ‌گویی و نفاق است. چون باید به بازجو دروغ بگویی، این شیوه‌ای شد که به همه هم مي‌تواني دروغ بگویی و در واقع نفاق داشته باشي. مثلاً در ستاد مجاهدین در میدان ولیعصر که بودیم مادر يك شهيد سازمان مي‌آمد با رجوی حرف بزند. مسعود تعریف‌های آن‌چنانی از شهید می‌کرد. بعد از رفتن مادر می‌گفت چرا مرا از دستش خلاص نکردید؟» در پیامد نهم عملکرد رجوى ملاك بنيان‌گذاران تلقي شده، این در حالي است که خود بنیان‌گذاران به او نقدهای زیادی داشتند و می‌گفتند غرور او باعث ضربه مي‌شود و خود او هم در زندان به شکل بدی به غرورش اعتراف کرد. در زندان قصر در يك انتخابات دموكراتيك فقط يك رأى آورد. در مورد دروغ گفتن و دروغ‌گویی باید توضیح داد ما از سال ٥٠ تا ٥٤ بیش از ۷ نفر شهید زیر شکنجه داشتیم؛ همچون فاطمه امینی، هوشمند خامنه‌ای، سادات، مهدی محسن، سیدرضا دیباج، محمود شامخي و مراد نانکلی. امثال محمدی گرگاني، زين العابدين حقاني، موسي خياباني، علي اكبر نبوی نوری، حسین قاضی، ذوالانوار و بسیاری که زیر شکنجه حرف نزدند و دروغ هم گفتند. من در بیمارستان شهرباني شاهد جان کندن مراد نانکلی بودم که می‌گفت می‌دانم اما نمی‌گویم. فاطمه امینی به بازجوی خود گفته بود چرا اسم کسی را بگویم که او را مثل من بیاورید و شکنجه دهید و این گناه است. آیا راستگويي يعني اسم همه افراد را لو بدهیم؟ شهید بهشتی گفته بود تقيه يعني مجاهدی که زیر شکنجه مقاومت می‌کند و نیروها را حفظ می‌کند. تازه اگر کسی زیر شکنجه‌های بی‌رحمانه در شرایط اضطرار برای حفظ جان بقیه ناچار مي‌شود دروغ بگوید. قرآن و مرحوم طالقانی در تفسیر خود می‌گوید خدا غفور و حلیم است، با يك چشم از تقصیر او در مي‌گذرد و با چشم دیگر بردبار است تا فرد مورد نظر خودسازی کرده و توانمندتر شود. اینکه گفته شده دروغ‌گويي باب مي‌شود من نمي‌دانم سند آن چیست. چرا که اگر کسی در روابط سازماني دروغ مي‌گفت اخراج مي‌شد و مواردی هم در این زمینه بود. يك سؤال مهم این است که آیا در مشي فرهنگي دروغ‌گویی وجود ندارد؟ شخصیت معروفی که حاضر نیست انتقادی را بپذیرد دائماً می‌گوید من را برنتافتند.

۳۵- در مقاله گفته شده: «اگر با مارکسیسم مبارزه (نقد) می‌کردید که سازمان شما را مارکسیست‌ها نمی‌بردند». باید توجه کرد که به لحاظ خط مشي مارکسیست‌ها دنبال حرکت سازمان افتادند و این مسئله را جزني متوجه شد. مگر دکتر شريعتي نقد مارکسیسم نکرد؟ چگونه بود بعضي كه نزديك آن جریان بودند آنها هم تغییر ایدئولوژی دادند؟

٣٦- در مقاله آمده: «يك جمله ] اسلام منهای روحانیت[ برجسته و حساس شد و عده‌ای از آن سوءاستفاده کردند. يك فردی که ۳۷ جلد کتاب دارد، در یک جا تجلیل از علامه طباطبایی دارد که بعداً حکم ارتداد دکتر را می‌دهد». در حالی که علامه در کتاب روش رئالیسم مادی بودن جهان را تأیید مي‌کند و شاید منشأ گسترش ماتریالیسم در آموزش‌های جاری همین باشد. هر چند در جلد ۵ تفاوت دارد. بعضي وقت‌ها يك جمله تعیین‌کننده می‌شود. ‌ولی ما در زندان سعی کردیم آن را اصلاح کنیم که منظور دکتر از روحانیت آموزش‌های متافیزیکی روحانیت بوده است. آقای مطهری دو خط مشي التقاطيون و منهايون را به مجاهدین و پیروان شريعتي نسبت مي‌داد. جربان فرقان هم همین دیدگاه را داشت. به نظر می‌رسد نباید آن يك جمله را به صورت جزئی در برابر کل قرار دهیم و عملاً این طور نشد. در ملاقات با پیروان زنده‌یاد دکتر می‌دیدیم این به صورت يك روحیه و فرهنگ شده است.

۳۷- آقای رفیعی می‌نویسد: «پیامد بعدی تقدس رهبران و تقلید چشم و گوش بسته از آن‌ها بود». من با بنیان‌گذاران در انجمن اسلامي دانشجويان و نهضت آزادی بودم چنین روحیه‌ای در حنیف و پارانش نمی‌دیدم. بعداً هم از اردیبهشت ٤۸ تا قبل از شهادت چنین روحیه‌ای در بنیان‌گذاران نبود. نقدهای خیلی جدی هم به حنیف می‌شد که در خاطرات جلد ۲ آمده است. رجوی هم در سازمان نقد می‌شد و در ذهن ما موجود مقدسي نبود. در سال ۵۵ از طرف رجوی متهم شدیم به تجدید نظر بنیادی در کلیه اصول و رویه‌ها. متأسفانه رجوی نقدهای اندیشه‌ای ما را به خود مي‌گرفت. در يك مقطعی در سال ٥٦ که کاریزمای امام شکل تعیین‌کننده پیدا کرده بود در سازمان شروع کردند از رجوی کاریزماسازی و تقدس‌سازی و ما این پدیده را اطلاع داشتیم و متأسفانه بسیاری از اندیشمندان هم در جریان و بعد از انقلاب بدون تحقیق تحت تأثیر همین کاریزماسازی قرار گرفتند و با او «بیعت» کردند.

ضرورت نقد همزمان

امروزه دانش‌آموز سال چهارم نظری به آشکاری می‌تواند نیوتن و قانون جاذبه و دافعه او را نقد کند و بگوید این قانون در فواصل نزديك و سرعت‌های زیاد پاسخگو نیست. ولی آیا نیوتن در زمان خود عاری از عقلانیت بود؟ ما نیز در دوران خودمان سعی داریم به حرکت‌های عقلانی دست بزنیم. گاهي مي‌شود بگوییم فلان حرکت عاقلانه بوده، اما احتمال دارد دو دهه بعد، نسل بعدی حرکت‌های ما را نقد کند. باز به این معنی نیست که کار ما عاقلانه نبوده است.

مهم «نقد همزمان» است که ببینیم عملکرد دورانی که می‌خواهیم نقد کنیم آیا در همان دوران فرد یا گروهي بوده است که حرف دیگری می‌زده و به آن توجه نشده است؟ بنابراين وقتي بزرگان يك ملتي همراه ملت از خط مشي‌ای حمایت می‌کنند بايستي با توجه به نقد همزمان به يك نظریه‌پردازی جدیدی دست یافت که دربرگیرنده آن دوران و دوران بعدی باشد. بنابراین باید از هر دوره‌ای تجربه اندوزی کرد و با انباشت و هم‌افزایی تجربه اجازه ندهیم دچار انقطاع استراتژيك شويم. ما اكثر العبر و اقل الاعتبار؛ چه بسا تجربه ها زیاد و جمع بندی کم است. علي(ع)

لطف‌الله میثمی

۱۲ بهمن ۹۹

ضمیمه‌های این گفتار را اینجا بخوانید؛

ضمیمه شماره 1 (گفتاری از دکتر سید محمد مهدی جعفری درباره جنبش مسلحانه)

ضمیمه شماره 2 (گفتاری از دکتر کاظم سامی درباره جنبش مسلحانه)

ضمیمه شماره 3 (گفتاری از دکتر حبیب‌الله پیمان درباره جنبش مسلحانه)

 

[1]  به ضمیمه شماره یک مراجعه شود.

[2] راهی که نرفته‌ایم، مجموعه مقالات برگزیده از بیست سال نشریه پیام هاجر درباره آیت‌الله طالقانی، گردآوری: مهدی غنی، 1379.

[3] ضمیمه شماره 2.

[4] یادی از مرتضی صمدیه لباف به بهانه اکران فیلم سیانور، شماره 101 چشم انداز ایران.

[5] وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. (آل عمران، 169)

[6] نشریه آرش شماره 105 و 106.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

نشریه این مقاله

مقالات مرتبط