نوشته آدام شاتز /برگردان: ایرج سبحانی
منبع: مجله «نقد کتاب»، منتشر شده در لندن، ۲۴ ژوئیه ۲۰۲۵،
آدم میتواند آنقدر پیروز شود که تا نابودی خویش پیش رود
آدام شاتز سردبیر بخش آمریکا در London Review of Books (LRB) است. او نویسنده کتابهایی مانند «نویسندگان و مبلغین: جستارهایی درباره تخیل رادیکال» ـ که شامل مقالاتی از همین نشریه است و «کلینیک شورشگر: زندگیهای انقلابی فرانتس فانون» است. شاتز در LRB درباره موضوعاتی همچون جنگ در غزه، فانون، جنگ فرانسه در الجزایر، زندانسازی انبوه در آمریکا و نظریات دلوز و گتاری نوشتههایی را منتشر کرده است. پادکست او در LRB با عنوان «شرایط انسانی» به بررسی اندیشه انقلابی در قرن بیستم میپردازد و در قالب گفتوگوهایی با چهرههایی چون جودیت باتلر، پانکج میشرا و برنت هایز ادواردز ارائه میشود.
در ۱۸ ژوئن، ششمین روز حمله اسرائیل به ایران، ژنرال دیوید پترائوس در مصاحبهای با نیویورک تایمز، بیآنکه کسی از او بخواهد، به دونالد ترامپ توصیهای کرد: “ترامپ باید به آیتالله علی خامنهای اولتیماتوم بدهد تا برنامه غنیسازی اورانیوم ایران را برچیند، وگرنه با «نابودی کامل کشور، رژیم و مردمش” روبهرو خواهد شد. پترائوس افزود اگر خامنهای این درخواست را نپذیرد، “این، به اقدامات ما مشروعیت بیشتری میدهد و آنگاه با اکراه، ایران را با خاک یکسان میکنیم”. شگفت انگیز است که سخنان یک ژنرال آمریکایی مبنی به اینکه کشوری ۹۰ میلیونی به سرنوشت غزه دچار شود، تقریباً با هیچ واکنش خاصی همراه نشد؛ تهدیدهای مرگبار مقامات آمریکایی علیه رهبران و مردم دیگر کشورها، دیگر نه تعجببرانگیز است و نه محکوم میشود، بلکه بخشی عادی از «گفتوگوهای راهبردی» درباره نحوه مدیریت امپراتوری آمریکا شده است.
در ۲۲ ژوئن، نیروی هوایی آمریکا بمبهای سنگرشکن GBU-57 را بر روی سایتهای غنیسازی فردو و نطنز فرود آورد و موشکهای تاماهاوک را به سوی مرکز تحقیقاتی هستهای نزدیک اصفهان شلیک کرد. در نگاه اول، به نظر میرسید ترامپ توصیههای پترائوس را بهطور کامل اجرا کرده، اما او سپس با شتاب اعلام پیروزی کرد و مدعی شد که این حملات «ظرفیت هستهای ایران را منهدم کردهاند»، در حالی که بر اساس یک گزارش اولیه، برنامه هستهای تنها چند ماه عقب افتاده است. ترامپ سپس دو طرف، ایران و اسرائیل، را به آتشبس ترغیب کرد.
حملات اسرائیل، مناطق مسکونی و زیرساختهای ایران را بهشدت تخریب کرد و گفته میشود تا هزار نفر در ایران کشته شدند. با این حال، برخلاف تهدیدهای قبلی، خامنهای ترور نشد و آمریکا نیز ایران را «با خاک یکسان» نکرد، هرچند ترامپ، هنگام استقبال از نتانیاهو در کاخ سفید در ۶ ژوئیه، اقداماتش را با حمله اتمی ترومن به هیروشیما مقایسه کرد: “آن کار جلوی جنگ بیشتری را گرفت؛ این هم همینطور”.
در این میان، وضعیت در غزه وخیمتر شد؛ قحطی و کشتار شدت گرفت، اما تا زمانی که جنگ ایران و اسرائیل ادامه داشت، رنج فلسطینیها از صفحات اول روزنامهها کنار زده شده بود. در این صحنه سیاست خارجی که بیشتر شباهت به کابوس و هذیانهای مغز تبآلود دارد، به امضای شخصی ترامپ نوشته میشود ، اما هر سه بازیگر اصلی مدعی پیروزی شدند:
- نتانیاهو، چرا که نیروی هوایی اسرائیل در حملاتی برقآسا، بسیاری از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران را از میان برداشت، در حملاتی که از نظر ابعاد با نابودی نیروی هوایی مصر شباهت به جنگ ششروزه ۱۹۶۷ دارد.
- خامنهای، چرا که رژیم باقی ماند و موفق شد موشکهای بالستیک را به عمق اسرائیل پرتاب کند؛ پنج پایگاه نظامی هدف قرار گرفت و خساراتی جدی در حیفا و تلآویو بهجا گذاشت، و ۲۸ غیرنظامی از جمله یک خانواده فلسطینی ــ ساکن یکی از روستاهای عربی بدون پناهگاه ــ کشته شدند.
- و ترامپ، که خود را هم جنگطلب و هم صلحساز نشان داد؛ موفق شد حمایت نئوکانهای مخالفاش نظیر ویلیام کریستول را جلب کند و همزمان به بدنه انتخاباتی خود اطمینان دهد که وارد جنگ زمینی پرهزینه دیگری در خاورمیانه نخواهد شد.
نتانیاهو در دیدار با ترامپ اعلام کرد که او را برای دریافت جایزه نوبل صلح نامزد کرده است.
رئیسجمهور ایران، مسعود پزشکیان، نیز در مصاحبهای با «تاکر کارلسن» با لحنی قابلتأمل ـو البته بهشدت حسابشده با اشاره به مردی که کشورش را بمباران کرده بود، گفت: “ترامپ آنقدر توانایی دارد که منطقه را به سوی آیندهای روشن و صلحآمیز هدایت کند، به شرطی که مانع شود اسرائیل، منطقه را به درهای از جنگهای بیپایان بکشاند.”
از زمان برقراری آتشبس، حکومت تهران کارزاری برای «پاکسازی» مظنونان به خیانت به راه انداخته است؛ چندین نفر اعدام شدهاند و صدها هزار پناهجوی افغانستانی از کشور اخراج شدهاند. اسرائیل اکنون کنترل آسمان ایران را در دست دارد و ممکن است بار دیگر جنگندهها و پهپادهایش را روانه ایران کند، همانطور که بهطور منظم بر فراز لبنان و سوریه چنین میکند.
همه اینها میتوانست قابلاجتناب باشد. ده سال پیش، شورای امنیت سازمان ملل، اتحادیه اروپا و ایران به توافقی دست یافتند به نام برجام، که هدف آن اطمینان از صلحآمیز بودن برنامه هستهای ایران بود. اما سه سال بعد، دولت ترامپ از این توافق خارج شد، با وجود آنکه توافق به نظر میرسید کارآمد بوده و هیچ مدرکی دال بر نقض آن از سوی ایران وجود نداشت. این خروج یکجانبه که با حمایت (یا تحریک) شدید اسرائیل و حامیانش انجام شد، پیامد مستقیمی داشت: ایران غنیسازی اورانیوم را در فردو و دیگر تأسیساتش افزایش داد.
با این حال، زمانی که اسرائیل در ۱۳ ژوئن حمله غافلگیرکننده خود را آغاز کرد، ایران هنوز در حال مذاکره با آمریکا بود و تولسی گبرد، مدیر اطلاعات ملی ترامپ، در مارس همان سال به کنگره شهادت داده بود که ایران در حال ساخت سلاح هستهای نیست. (او بعدها، پس از ورود آمریکا به جنگ و تحت فشار رئیساش، اظهاراتش را تغییر داد).
نمیتوانیم تصمیم ترامپ برای بمباران ایران را خارج از قالب روانشناختی تحلیل کنیم، چیزی که خود او هم تشویقش کرده است. در ۱۸ ژوئن، وقتی خبرنگاری از او درباره تصمیمش پرسید، پاسخ داد: «شاید این کار را بکنم. شاید هم نکنم. هیچکس نمیداند که قرار است چه کنم».
حتی اگر این به معنای خشمگین کردن چهرههایی مانند تاکر کارلسن یا استیو بنن، منتقدان جنگهای خارجی در جریان [۱]MAGAنباشد، شاید نمیخواست نشانهای از ضعف نشان دهد. شاید هم نمیخواست حین بمباران ایران توسط اسرائیل، در حاشیه بماند و سهمی از اعتبار عملیات به او نرسد.
اما انگیزههای شخصی ترامپ، در مقایسه با یک واقعیت مهمتر، در درجه دوم اهمیت قرار میگیرد: ایالات متحده عملاً مُهر تأیید خود را بر سلطه منطقهای اسرائیل زده است. آمریکا از زمان جنگ ۱۹۶۷ حامی اصلی اسرائیل بوده؛ این را با کمکهای مالی و نظامی هنگفت و رأیها و حمایتهای مکرر خود در شورای امنیت، برای جلوگیری از تصویب هرگونه قطعنامه علیه جنایات جنگی اسرائیل نشان داده است.
در سال ۲۰۰۳، ایالات متحده جنگی بیدلیل علیه عراق آغاز کرد، جنگی که توسط جنگطلبان اسرائیلی، از جمله نتانیاهو، ترعیب و تشویق میشد. اما تا پیش از این، آمریکا از فرستادن نیروهای نظامی برای شرکت مستقیم در تهاجم اسرائیل خودداری کرده بود.
نتانیاهو با کشاندن آمریکا به این جنگ، به یکی از بزرگترین موفقیتهای سیاسیاش دست یافت، اما در نهایت ناچار شد به حملهای کوتاهمدت رضایت دهد؛ چرا که وقتی ترامپ خواستار توقف بمبارانها شد، نتانیاهو چارهای جز تبعیت نداشت. (اگر رئیسجمهور آمریکا یک دموکرات بود، ممکن بود کشور وارد جنگ نشود، اما در آن صورت احتمالاً جنگ ادامه مییافت، در حالی که صدای اعتراضات بیاثر درباره تلفات غیرنظامیان شنیده میشد).
با این حال، اکنون یک رویهای شکل گرفته و نظمی جدید در منطقه برقرار شده؛ نظمی مبتنی بر سلطه بیچونوچرای کشوری کوچک که همچنان با مصونیت کامل، دست به پاکسازی قومی و خشونتی نسلکُشانه میزند – در حالی که رهبر آن تحت تعقیب دادگاه بینالمللی کیفری است.
جنگ با ایران صرفاً برای جلوگیری از دستیابی «روحانیون» به بمب هستهای نیست، اگر اساساً چنین هدفی وجود داشته باشد. این جنگ، تبلور تلاش اسرائیل برای بازسازی تصویر شکستناپذیریاش است، تصویری که در ۷ اکتبر در هم شکست.[۲] همچنین وسیلهای است برای تسویهحساب با دشمنان قدیمی، و تحکیم جایگاه اسرائیل بهعنوان ارباب بلامنازع منطقه.
در حال حاضر، اسرائیل در اوج سرمستی قدرت بهسر میبرد، وضعیتی که از پایان جنگ ۱۹۶۷ تاکنون سابقه نداشته؛ زمانی که این کشور سرزمینهای تحت کنترلش را سه برابر کرد و موجی از مسیحیگرایی (مسیانیسم) در آن بهراه افتاد.
قربانیان اصلی این وضعیت، مردم غزه و کرانه باختری هستند، اما شواهد نشان میدهد که اسرائیل در حال اجرای برنامهای بلندمدت برای تضعیف، و در صورت امکان، خلع سلاح کشورهای دیگر منطقه است تا هیچیک از آنها توان به چالش کشیدن قدرت اسرائیل را نداشته باشند.
بیثباتی و شکنندگی چنین نظمی بر بسیاری از سیاستمداران آمریکایی و اروپایی آشکار است، اما آنها ترجیح میدهند در این باره سکوت کنند؛ چرا که نمیخواهند به «حمایت از حماس» یا «یهودستیزی» متهم شوند. بیشتر دموکراتهایی که از ترامپ بابت آغاز جنگ بدون مجوز کنگره انتقاد کردند، هنگام حمله یکجانبه اسرائیل، بهطرز مرموزی سکوت اختیار کردند.
نظم نوین در دوازده روز ساخته نشد
حمله به ایران آخرین پرده از نبردی گستردهتر برای سلطهطلبی بود که از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد؛ زمانی که حماس و دیگر گروههای مسلح فلسطینی از غزه وارد جنوب اسرائیل شدند و بیش از هزار نفر، عمدتاً غیرنظامی، را به قتل رساندند. در همان روزهای نخست، برخی از استراتژیستهای نظامی بانفوذ اسرائیل خواهان حمله همزمان به حزبالله لبنان بودند، با این استدلال که این گروه، نقش سپر دفاعی ایران در برابر حمله احتمالی اسرائیل را بازی میکند.
وقتی اسرائیل در سپتامبر گذشته شماری از مقامهای ارشد حزبالله، از جمله حسن نصرالله، دبیرکل این جنبش را ترور کرد، ایران عملاً «مرکز تنفس» خود را در خاورمیانه عربی از دست داد؛ لقبی که یکی از روحانیان شیعه پیشتر به لبنان داده بود. دو ماه بعد، ایران یکی دیگر از متحدان عرب خود را از دست داد: رژیم بشار اسد در برابر شورشیان اسلامگرای سنی سقوط کرد؛ شورشیانی به رهبری احمد الشراع، جهادگرای پیشین که ترامپ بعدها او را «جذاب» و «سختکوش» توصیف کرد.
بر اساس برخی گزارشها، تصمیم نهایی برای حمله به ایران در نشستی گرفته شد که در ظاهر قرار بود به بررسی سرنوشت گروگانهای باقیمانده در غزه بپردازد؛ بیست نفری که احتمالاً هنوز زندهاند. این تصمیم، بار دیگر حکایت از اولویتهای نتانیاهو دارد.
برای نخستوزیر اسرائیل، ایران هدفی وسوسهانگیز بود: تهدیدی ساخته شده از حیث هستهای و نمادی از «شر مطلق» در افکار عمومی یهودیان اسرائیل، بهویژه بهدلیل حمایت تهران از گروههای فلسطینی. چنین حملهای میتوانست توجه افکار عمومی را از فاجعه انسانی در غزه و گروگانها منحرف کند، فشارهای بینالمللی برای آتشبس را بیاثر سازد و از همه مهمتر، روند رسیدگی قضایی به اتهامات فساد مالی علیه خودش را مختل کند (اتهاماتی که ترامپ اکنون خواهان لغو آنهاست).
جمهوری اسلامی نه تنها از نظر نظامی ضعیف است، بلکه در داخل نیز با موجی از نارضایتی عمومی مواجه است. فساد ساختاری، محدودیتهای گسترده و دورویی نظام موجب شده تا شور انقلابی سالهای آغازین حکومت جایش را به بیاعتمادی و ریاکاری بدهد: …شبکهای از جاسوسان و نفوذیها نیز در بدنه نظام فعالاند؛ عاملی که اجرای سریع و دقیق عملیاتهای اسرائیل را ممکن ساخته است.
رابطه ایران و اسرائیل، همواره پیچیده و متناقض بوده است. این دو کشور هممرز نیستند، اختلاف ارضی ندارند و هر دو در منطقهای عربزبان، اقلیت قومی محسوب میشوند. حافظه تاریخی مشترک از آزار مذهبی، هر دو را به سمت نوعی انزواطلبی و حس تهدید وجودی سوق داده است. در دوران شاه، دو کشور متحد بودند، اما در سالهای پایانی حکومت شاه نیز، وی از توسعهطلبی اسرائیل و نفوذ لابی صهیونیستی در واشنگتن بهشدت ابراز نارضایتی می کرد. پس از انقلاب، آیتالله خمینی با طرح حمایت از فلسطین، تلاش کرد هویت فراملی تازهای برای جمهوری اسلامی خلق کند و از مرزهای «شیعهبودن» و «ایرانیبودن» فراتر برود. در دوران جنگ با عراق، شعار مشهور «راه قدس از کربلا میگذرد» به نماد پیوند زدن نبرد با صدام به آرمان آزادسازی فلسطین بدل شد. در پاسخ، اسرائیل نیز پروژه «صلح اسرائیلی» را مشروط به تغییر رژیم در تهران معرفی کرد.
نتانیاهو از دیرباز از مدافعان سرسخت تقابل نظامی با جمهوری اسلامی بوده است. در نخستین روزهای آغاز جنگ اخیر نیز، در پیامی ویدئویی خطاب به مردم ایران گفت: «ما در مسیر تحقق اهدافمان، مسیر آزادی شما را نیز هموار میکنیم.» در نخستین ساعات جنگ، برخی از ایرانیان از کشتهشدن برخی چهرههای بلندپایه حکومتی در حملات هدفمند استقبال کردند، اما خیلی زود با گسترش حملات کور و بیهدف، روایت اسرائیل از «آزادی» رنگ باخت.
در یکی از آخرین روزهای جنگ، حملهای سنگین به زندان اوین انجام شد؛ مکانی که هم در دوران شاه و هم در دوران جمهوری اسلامی، نماد ظلم و فشار بوده است. در این حمله، ۷۹ نفر کشته شدند، از جمله زندانیان و خانوادههایی که برای ملاقات آمده بودند. این رویداد، خشم بسیاری از ایرانیان را برانگیخت؛ زیرا «ناجی خودخوانده»، قربانیان اصلی ستم را هدف گرفته بود.
یکی از تبعات فوری حمله مشترک اسرائیل و آمریکا، تقویت همان روایتی بود که پیش از آن در بین بسیاری از ایرانیان جدی گرفته نمیشد: اینکه با همه ضعفها و فساد جمهوری اسلامی، سقوط آن از بیرون میتواند ایران را به سرنوشت لیبی، سوریه، عراق یا حتی غزه دچار کند. صادق زیباکلام، یکی از منتقدان مشهور نظام، در جملهای پرمعنا گفت: “ما حتی اگر اپوزیسیون باشیم، در برابر حمله به وطنمان نمیتوانیم بیتفاوت بمانیم.”
حکومت نیز با زیرکی بر این حس ملیگرایانه دست گذاشته و با یادآوری کودتای ۲۸ مرداد و دخالت بیگانگان در سرنوشت ایران، توانسته نوعی همدلی ملی ایجاد کند. در نخستین حضور عمومی پس از آغاز جنگ، رهبر جمهوری اسلامی در مراسم عاشورا، بهجای نوحهخوانی مذهبی، خواستار اجرای سرودی در وصف ایران شد. حمله نظامی باعث شد بسیاری از ایرانیان از خروج تهران از همکاری با آژانس بینالمللی انرژی اتمی حمایت کنند.
اگرچه ترامپ از «پیروزی» سخن میگوید، اما واقعیت این است که «جنگ دوازدهروزه» نهتنها برنامه هستهای ایران را متوقف نکرد، بلکه شاید به تسریع آن بیانجامد.
با این حال، اسرائیل شاید ترجیح دهد وضعیت کنونی ادامه یابد تا اینکه وارد توافقی دیپلماتیک شود که به ایران اجازه رسیدن به اهداف “غیرنظامی” غنیسازی اورانیوم برسد، تحریمها لغو شوند و جمهوری اسلامی دوباره در نظم جهانی ادغام شود. اکنون، اسرائیل کنترل حریم هوایی ایران، عراق، لبنان و سوریه را در دست دارد – میدان عملیاتی تقریباً بیکران – و همواره ترجیح داده است که از راهحلهای نظامی یکجانبه استفاده کند تا از گفتوگوهای دیپلماتیک. به گفته رابرت مالی، مذاکرهکننده دولت اوباما در توافق هستهای ۲۰۱۵، «محتملترین نتیجه این جنگ، وضعیتی “نه جنگ و نه صلح”، خواهد بود و ادامه حملات یکجانبه.» ایران احتمالاً در لاک دفاعی فرو خواهد رفت، بر حفظ نظام تمرکز خواهد کرد و امیدوار به توافقی بهتر خواهد ماند؛ در حالیکه اسرائیل به محض مشاهده هر نشانهای از تهدید، حمله خواهد کرد. مالی این وضعیت را «منطق منطقهایشدن استراتژی چمنزنی» توصیف میکند؛ همان سیاستی که اسرائیل پیشتر در غزه و لبنان اجرا کرده بود. در مورد سوریه، اسرائیل نهتنها به حملات هوایی پیدرپی ادامه داده، بلکه ۹ پایگاه نظامی ساخته و صدها نفر را از خانههایشان بیرون رانده است. به گفته مالی، «در اینجا دیگر چمنزنی نیست؛ بلکه شخم زدن تمام زمین است، حتی اگر خاکی باقی مانده باشد.» حتی در شرایطی که هیچ نشانهای از قصد حمله از سوی سوریه وجود نداشته و دولت احمد شَرَع پیامهای آشتیجویانه میفرستاد، اسرائیل همچنان به حمله به انبارهای سلاح ادامه داده و بخشهایی از جنوب سوریه را اشغال کرده است. چون این قدرت را داشت و چون سوریه در موقعیتی نبود که واکنشی نشان دهد.
استراتژی «چمنزنی منطقهای» اسرائیل ممکن است هزینههای دیپلماتیک سنگینی بههمراه داشته باشد. پیش از ۷ اکتبر، اسرائیل بهسمت عادیسازی روابط با کشورهای خلیج فارس پیش میرفت. اما ویرانی غزه، خشم نسل جوان عرب را برانگیخته و دولتهای عربی که زمانی اسرائیل را نیرویی بازدارنده در برابر ایران میدیدند، اکنون آن را افسارگسیخته و ماجراجو میدانند. محمد بحرون، رئیس یک مرکز پژوهشی در دبی، میگوید: «الان دیوانهای که اسلحه بهدست دارد اسرائیل است، نه ایران.» حملات اسرائیل به سوریه و اصرارش بر نگهداشتن بلندیهای جولان، انگیزهای برای همکاری دولت شَرَع باقی نگذاشته است. لبنان نیز برای توافق عجلهای ندارد، چرا که حزبالله – با وجود اختلافات درونی در لبنان – همچنان پایگاه مردمی قدرتمندی دارد. محمد بن سلمان، ولیعهد سعودی که میخواهد عربستان را به رهبر دنیای عرب بدل کند، بعید است با عادیسازی رابطه با اسرائیل، جوانان خشمگین سعودی را که از کشتارهای غزه منزجرند، از خود دور کند؛ بهویژه وقتی – به گفته مالی – «بدون پرداختن هزینه عادیسازی، میتواند بیشترِ آنچه را که از اسرائیل میخواهد، از جمله همکاری امنیتی و اطلاعاتی، دریافت کند.» در واقع، احتمالش بیشتر است که تمرکز خود را بر بهبود روابط با ایران بگذارد.
قدرت سخت، بدون قدرت نرم، بهتنهایی کافی نیست. اما بهنظر میرسد نتانیاهو و محافل سیاسی اسرائیل نه اهمیتی به این هزینههای دیپلماتیک میدهند و نه به فروپاشی وجهه اخلاقیشان پس از ویرانی غزه. آنها با بیتفاوتی از کنار انتقادات با این پاسخ میگذرند: بههرحال، جهان با ما مخالف است. واقعیت این است که برخوردار از حمایت دولتهای ایالات متحده و بیشتر کشورهای غربی هستند.
جنگ دوازدهروزه، تنها احساس عمیق فراموشی فلسطینیها را تشدید کرده است. مدتی بهنظر میرسید موضع اروپا نسبت به جنگ اسرائیل در غزه در حال تغییر است. در مارس، زمانی که اسرائیل یکجانبه آتشبس را شکست، مقامات اروپایی که تا پیش از آن سکوت کرده بودند، شروع به انتقاد کردند، حتی در آلمان، کشوری که معمولاً نسبت به انتقاد از اسرائیل حساسیت دارد. ابتکارهای دیپلماتیک مختلفی در جریان بود، از جمله کنفرانس سازمان ملل درباره تشکیل دولت فلسطینی به میزبانی فرانسه و عربستان. اما با حمله اسرائیل به ایران، همه چیز ناگهان لغو شد. محمد شُحاده، تحلیلگر فلسطینی مقیم کپنهاگ، میگوید: «در چشمبرهمزدنی، همه چیز لغو شد. صندوق ورودی ایمیلم پر شد از اطلاعیههایی مبنی بر لغو برنامهها. انگار مردم خوشحال بودند که دیگر لازم نیست درباره غزه صحبت شود.» شحاده از خانوادهای پرجمعیت در غزه است که پس از جنگ، تعدادشان بسیار کمتر شده است. تنها مقامی که بابت اینکه غزه دوباره به حاشیه رانده شده، از او ابراز تأسف کرد، یک نروژی بود. تا زمانی که ایالات متحده وارد جنگ شد، هیچکدام از تماسهای بینالمللیاش جنگ را محکوم نکردند. یکی از آنها به او گفته بود: “اگر آمریکا اول به ایران حمله کرده بود، آن را محکوم میکردیم. اما چون اسرائیل این کار را کرده، این اقدام خیلی سختتر است.”
ویرانی غزه همچنان ادامه دارد؛ «جنگ» واژهای ناکافی و شاید تحریفآمیز برای توصیف چنین نبرد نابرابری است. اکثریت ساکنان غزه به نواری باریک در جنوب رانده شدهاند که تنها ۱۵ درصد کل سرزمین را شامل میشود. آب آشامیدنی کمیاب است، شیرخشک برای کودکان یافت نمیشود، فاضلاب در خیابانها جاری است، و پهپادها با صدایی پیوسته و آزاردهنده در آسمان پرواز میکنند. در جریان جنگ با ایران، ارتش اسرائیل صدها نفر را در غزه کشت؛ در حالیکه، این افراد برای دریافت غذا از «بنیاد کمکهای انساندوستانه غزه» – نهادی مستقر در آمریکا با حمایت اسرائیل و کارکنان امنیتی – در صف ایستاده بودند. محل توزیع کمکها نزدیک مناطق نظامی قرار دارند و مسیر رسیدن به آنها، در شرایط قحطی، پرمخاطره و طولانی است. به گفته شحاده، «در ذهن مردم حک شده که تلاش برای یافتن غذا یعنی صدور حکم مرگ.» کشتارهایی که ده سال پیش رسوایی جهانی بهپا میکرد، حالا تقریباً هر روز اتفاق میافتد. در ۳۰ ژوئن، ارتش اسرائیل ۴۱ نفر را در کافه ساحلی البقاء کشت. در دو ماه اخیر، بیش از ۷۰ نفر از کادر درمان جان باختهاند، از جمله دکتر مروان السلطان، مدیر بیمارستان اندونزیایی، آخرین مرکز درمانی فعال در شمال غزه (که در ماه مه تعطیل شد). وزارت بهداشت غزه اعلام کرده بیش از ۵۷ هزار نفر تا کنون کشته شدهاند، که حدود ۱۷ هزار نفرشان کودک هستند. اسرائیل سعی دارد این آمار را با برچسب «زیر کنترل حماس» بیاعتبار کند، اما کارشناسان بهداشت عمومی میگویند این ارقام به احتمال زیاد بسیار کمتر از واقعیت است، چرا که شامل افراد مفقود زیر آوار یا قربانیان غیرمستقیم ناشی از بیماری، سوءتغذیه یا نبود درمان نمیشود. برای فلسطینیها، کاملاً مشهود است که حملات اسرائیل به غزه بهمراتب کورتر و بیرحمانهتر از حملاتش به ایران یا لبنان بوده؛ و این خود، گویای میزان تحقیر و بیارزشی است که برای مردم غزه قائلند.
تاریخنگار فرانسوی، ژان-پیر فیلیو، در جریان آتشبس اخیر همراه با سازمان پزشکان بدون مرز به غزه سفر کرد و گزارشی تکاندهنده از این سفر را در کتابی منتشر ساخت. او نوشت: «اگرچه پیشتر در مناطق جنگی مختلفی حضور داشتهام – از اوکراین و افغانستان تا سوریه، عراق و سومالی – اما هرگز، تأکید میکنم هرگز، چیزی شبیه به این ندیدهام.» مردمی که پیشاپیش درگیر گرسنگی و ناامیدی بودند، حالا باید با قیمتهای نجومی مقابله کنند؛ قیمتی که محصول رشد شبکههای جنایت سازمانیافتهای است که خود اسرائیل به آنها دامن زده. دولت اسرائیل سلاحهای کلاشنیکف در اختیار قبیلهی یاسر ابوشباب در شهر رفح گذاشته، فردی که در شبکههای قاچاق فعال بوده و به داشتن ارتباطاتی با داعش متهم است. نتانیاهو با صراحت گفت: «ما قبایلی در غزه را که با حماس مخالف بودند، فعال کردیم. ایرادش کجاست؟» (با این حال، قلدری و خشونتهای ابوشباب ظاهراً به احیای محبوبیت حماس در میان مردم – که پیشتر از آن فاصله گرفته بودند – انجامیده است.) افزون بر آوارگی اجباری، کشتار، گرسنگی و تحقیر، ترویج جنایت و بیقانونی – ایجاد منطقهای خاکستری و بیقاعده، مشابه آنچه پریمولوی توصیف کرده، جایی که افراد یک گروه تحت ستم به کار گرفته میشوند تا بر همنوعان خود خشونت ورزند یا حتی آنها را بکشند – به ویژگی بارز سلطهی اسرائیل در غزه بدل شده است.
در کتاب عربها و هولوکاست که نخستینبار در سال ۲۰۱۰ منتشر شد، گیلبِر آشکار، پژوهشگر مارکسیست لبنانیتبار، درباره فاجعهی ۱۹۴۸ که با واژه «نکبت» یادآوری میشود، چنین نوشت: «نمیتوان گفت که ریشهکنسازی فلسطینیان در آن زمان بهطور خاص، بسیار وسیع یا بهویژه بیرحمانه بوده است.» به گفتهی او، در مقایسه با عملکرد ارتش فرانسه در الجزایر، «ارتش اسرائیل روسفید میماند.» اما خود او امروز، در کتاب جدیدش با عنوان فاجعهی غزه اذعان دارد که دیگر نمیتوان چنین جملاتی درباره اسرائیل نوشت. فاجعهی دو سال اخیر چنان عمیق و ویرانگر بوده که از نکبت هم فراتر میرود و به تعبیر او، مستحق واژهی عربی سنگینترین برای توصیف فاجعه است: کاریثه. پیامدهای این کاریثه، هماکنون نیز فراتر از غزه در حال گسترش است: در کرانه باختری، جایی که ارتش و شهرکنشینان اسرائیلی موجی شتابیافته از کشتار و کوچ اجباری به راه انداختهاند (بیش از هزار فلسطینی از ۷ اکتبر تاکنون در آنجا کشته شدهاند)؛ در خود اسرائیل، جایی که شهروندان فلسطینی با انزوا، حذف و تهدید روبهرو هستند؛ در سراسر منطقه، جایی که اسرائیل همچون اسپارت جدیدی قد علم کرده است؛ و در جهان، جایی که ناتوانی قدرتهای غربی در محکوم کردن – چه رسد به متوقف ساختن – عملکرد اسرائیل، مضحکهای برای «نظم مبتنی بر قواعد» ساخته که خود مدعی پاسداری از آناند.
پس از جنگ ۱۹۶۷، آیزاک دویچر جملهای آلمانی را به یاد آورد: Man kann sich totsiegen – “آدم میتواند آنقدر پیروز شود که تا نابودی خویش پیش رود”. این جمله امروز بهخوبی بر جنگهای اسرائیل صدق میکند، آن هم به دلایلی مشابه. یزید صایغ، تحلیلگر فلسطینی مقیم بیروت، میگوید: «مگر آنکه اسرائیل بخواهد صدها هزار یا حتی میلیونها فلسطینی را با زور به مصر یا اردن تبعید کند – که البته کاری آسان نیست – وگرنه نمیتواند بر مانع اصلی در مسیر استعمار کامل یعنی حضور فلسطینیان در غزه و کرانهی باختری غلبه کند.» به گفته او: «اسرائیل خود را وارد مسیری کرده که تنها راهحل موفقیت، رسیدن به خط نهایی آن است: این راهحل نهایی بهآسانی قابل اجرا نیست. من فکر نمیکنم اسرائیل بتواند تا آنجا پیش برود که هیتلر رفت، اما هیچوقت اینقدر به آن وضعیت نزدیک نبودهایم. در کرانهی باختری، شهرکنشینان عملاً به گولایترهای (فرمانداران نازیها در مناطق اشغالی) یک نظم نوین و بسیار خشنتر تبدیل شدهاند.» صایغ میافزاید: «در جهانی که راست افراطی در حال اوجگیری است، اسرائیل همپیمانان جدیدی یافته – در غرب، در آمریکای لاتین، در هند – که مجذوب الگوی آناند: قومگرایی نژادی، تبعیض ساختاری، و اتکای مطلق به زور. همچنین، اسرائیل با مقاومت چندانی از سوی “لیبرالها” هم مواجه نشده؛ همان گروههایی که خود، با ایجاد اندیشه راهنما زمینهساز شکلگیری چارچوبهای حقوقی سختگیرانه نست به اعتراضات و اعتراضات جمعی بوده – نه فقط در ارتباط با فلسطین، بلکه در موارد نظامیسازی پلیسها، یا افزایش قدرت قوهی مجریه نسبت به قوهی قضائیه در کشورهای ازاد.”
طنز آنجاست که چقدر راحت میتوان به تمسخر تناقضهای نژادپرستانه و واژگان کجومعوج دولت ترامپ پرداخت: مثلاً وقتی کشاورزان سفیدپوست آفریقای جنوبی را به عنوان «پناهندگان» از «نسلکشی ضدسفیدپوستان» میپذیرد (در حالی که همزمان، جنگی نسلکشانه را تأمین مالی میکند)؛ یا وقتی استیون میلر، با اشاره به «این همه پرچم خارجی» در تظاهرات لسآنجلس علیه اخراج مهاجران، آن شهر را «سرزمین اشغالی» مینامد. اما حقیقت این است که نه دولت ترامپ و نه راست افراطی، هیچکدام مالک انحصاری تحریف واژه «یهودستیزی» نیستند. مارک مازوور، در پژوهشی منتشرنشده با عنوان “درباره یهودستیزی: واژهای در تاریخ”مینویسد که پس از هفتم اکتبر «هیچکس نمیخواست متهم به یهودستیزی شود، و با این حال، اگر به تحلیلگران گوش میدادید، یهودستیزها همهجا بودند، تو گویی در آستانه شب شیشههای شکسته محله منهتن بدل شده بود به برلین». در سالهای اخیر، هیچ واژهای به اندازه این، بهانهای برای حمله به آزادی دانشگاهی و فکری، و مجوزی برای سرکوب، بازداشت و اخراج نبوده است.
راس بارکان نیز در کتاب “فاشیسم یا نسلکشی: چگونه یک دهه آشفتگی سیاسی، سیاست آمریکا را شکست”درباره تظاهرات طرفداران فلسطین پس از هفتم اکتبر مینویسد: «آنچه در این لحظه تکاندهنده بود، این بود که همهچیز چقدر از سال ۲۰۲۰ [و جنبش جان سیاهپوستان مهم است] تغییر کرده. در طول این سه سال، نهادهای بانفوذ دانشگاهی، هنر و سرمایهداری جهانی، از زانو زدن کامل در برابر کنشگران جوان و پرشور، تبدیل عوامل تلاش برای ساکتکردن و درهمشکستنشان شده بودند. البته، تفاوت در هدف و شعارهایی بود که این بار معطوف به سوی دیگری بودند”.
در اوایل و تا میانههای قرن بیستم، مبارزه با یهودستیزی یکی از اهداف جریانهای چپ و لیبرال بود؛ در اتحاد کامل با دیگر جنبشها از جمله جنبش حقوق مدنی که با نژادپرستی و ملیگرایی قومی مقابله میکردند، اما امروز، بهویژه در ایالات متحده و حتی در برخی نقاط اروپای غربی، این مبارزه بهتدریج به دست راستگرایان اقتدارطلب افتاده که هدفشان برچیدن دموکراسی و جایگزینی آن با ناسیونالیسم قومی است. جای تعجب نیست که بزرگترین ستایشگران اسرائیل، دونالد ترامپ، حزب فیدس در مجارستان و «اجتماع ملی» فرانسه هستند.
امروز، مخالفت با یهودستیزی همان نقشی را بازی میکند که پیشتر خودِ یهودستیزی (و ضدکمونیسم) ایفا میکرد. ترامپ و متحدانش همچنان روابط نزدیکی با یهودستیزان واقعی، مانند نیک فوئنتس، کانیه وست، اندرو تِیت و دیگران دارند؛ در حالی که در ارتباط با رهبرانی چون جاناتان گرینبلات از سازمان ضدافتراء (ADL) هیچ مشکلی نمیبینند؛ در حالیکه، ایلان ماسک سلام نازی میدهد و از اخراج فعالان دانشجویی چون محمود خلیل و محسن مهدوی استقبال میکنند. سازمانهای یهودیِ به طور سنتی حامی اسرائیل، حالا بدل به بازوهایی کلیدی برای جنبشی شدهاند که هدفش بیتابعیت کردن و سپس اخراج مخالفان خارجیتبار است – اغلب هم با اتهاماتی جعلی از یهودستیزی.
مسئله فلسطین اکنون تقریباً همان جایگاهی را در سیاست آمریکا پیدا کرده که مسئله یهود در دوران مواجهه دموکراسیهای اروپایی با تهدید فاشیسم داشت. درست مانند آن دوران این مسئله به گرهگاهی از دیگر نگرانیها تبدیل شده: ضدنژادپرستی، آزادی اندیشه، حق شهروندی، حق تجمع، کاسموپولیتیسم، عدالت اجتماعی، مخالفت با اقتدارگرایی راستگرا و نولیبرالیسم.
نمونهای روشن از اثرگذاری روزافزون مسئله فلسطین بر سیاست آمریکا، پیروزی ذُهران مَمدانی در انتخابات مقدماتی دموکراتها برای شهرداری نیویورک است. ممدانی، مسلمانِ ۳۳ ساله و پیشرو، کارزار درخشانی را پیش برد که بر غیرقابلتحمل شدن زندگی برای طبقه کارگر در نیویورک تمرکز داشت. او با ائتلافی با برد لندر، یهودی مترقی، توانست ۵۶٪ آرا را در دور نهایی کسب کند و اندرو کومو، فرماندار پیشین نیویورک – که علیرغم رسواییهای جنسی، از حمایت بخش بزرگی از نخبگان سیاسی نیویورک برخوردار بود – را شکست دهد.
ماشین سیاسی حزب دموکرات در نیویورک و روزنامه نیویورک تایمز که گزارشهایی تخریبی علیه ممدانی منتشر کردهاند، با او بهخاطر دیدگاههای سوسیالیستیاش مخالفت دارند، اما تمرکز اصلی حملات، مواضعش علیه اشغالگری اسرائیل و جنگ غزه بوده است. از هفتههای پایانی کارزار، ممدانی بهخاطر بهکار بردن واژههایی چون «آپارتاید» و «نسلکشی» درباره فلسطین و خودداریاش از گفتن اینکه از «حق موجودیت اسرائیل بهعنوان یک کشور یهودی» دفاع میکند، هدف حملات شدید قرار گرفته و «یهودستیز»، «جهادگر»، و «حامی حملات ۱۱ سپتامبر» خوانده شده است. (او گفته که از موجودیت اسرائیل بهعنوان «یک کشور با حقوق برابر» حمایت میکند؛ موضعی که از نگاه صهیونیستهای محافظهکار معادل دعوت به دریا انداختن یهودیان است).
اندی اوگلز، نماینده جمهوریخواه از تنسی، در شبکه X نوشت: «ذُهران “محمد کوچولو” ممدانی یک یهودستیزِ سوسیالیستِ کمونیست است که شهر بزرگ نیویورک را نابود خواهد کرد. باید از کشور اخراجش کرد.» ترامپ هم در شبکههای اجتماعی او را مسخره کرد و گفت که “موضوع را بررسی خواهد کرد”.
گروه کاهانیِ بتر (Betar)، که به دولت ترامپ فهرست دانشجویانی را داد که می بایست اخراج می شدند، خواستار «تخلیه فوری» نیویورک توسط یهودیان شده است. در میانه این حملات، دموکراتهای «لیبرال» میانهرو، سکوت کردند یا حتی در حملات جمهوریخواهان همصدایی نشان دادند. اما ممدانی با تیمی که شامل چپگرایان یهودی و مسلمان بود، مقاومت کرد. او دومین انتخاب اکثر دموکراتهای یهودی شد – نشانهای دلگرمکننده این است که ممدانی برای بخش قابلتوجهی از یهودیان نیویورک، ضدصهیونیسم مشکلی محسوب نمیشود.
در واقع، شاید این موضع حتی یک امتیاز هم باشد؛ چراکه همانطور که پیتر بینارت بهتازگی نوشته، حمایت از اسرائیل امروز «به نماد ترسو بودن و بیاصالتی نخبگان حزبی» تبدیل شده است. طبق نظرسنجی گالوپ، تنها یکسوم دموکراتها نظر مثبتی نسبت به اسرائیل دارند. در حالیکه رهبران حزب – از جمله سناتور چاک شومر و نماینده هاکیم جفریس از نیویورک، که در ابتدا در برابر اتهام یهودستیزی از ممدانی دفاع نکردند و هنوز هم از نامزدی او حمایت نکردهاند – مخالف هرگونه محدودیت بر کمک نظامی آمریکا به اسرائیل هستند، در صورتی که، تقریباً نیمی از رأیدهندگان دموکرات خواهان کاهش این کمکها هستند.
وضعیت مشابهی در بریتانیا هم دیده میشود؛ جایی که کمپین حمایت از فلسطین فشار تازهای بر دولت حزب کارگر وارد کرده است. در آنجا نیز سرکوب شدید اعتراضها و صداهای مخالف در جریان است. گروه Palestine Action بهعنوان «سازمان تروریستی» طبقهبندی شده و گروه موسیقی باب وایلَن بهدلیل شعار «مرگ بر ارتش اسرائیل» در جشنواره گلاستنبری تحت پیگرد قرار گرفتهاند – در حالیکه دولت همچنان قطعات یدکی جنگندههای F-35 را که اسرائیل برای بمباران غزه استفاده میکند، در اختیارش قرار میدهد.
هنوز، نزدیک به دو سال پس از آغاز جنگ، مشخص نیست که آیا فداکاریهای عظیم مردم غزه، در کرانه باختری و بیتالمقدس شرقی – و نیز شهروندان فلسطینی ساکن اسرائیل –، ایشان را اندکی به سوی آزادی با تشکیل دولت نزدیکتر کرده باشد. «آشکار» میگوید حمله ۷ اکتبر «فاجعهبارترین اشتباه محاسباتی در تاریخ مبارزات ضداستعماری» بوده است. میتوان استدلال کرد که این حمله مبارزه فلسطینیها را در آینده کوتاه و متوسط مدت به عقب رانده است. عملیات «طوفان الاقصی» به جای ایجاد شکاف میان یهودیان اسرائیلی، آنان را در حمایت از جنگ متحد کرد؛ این حمله در واقع به سود اسرائیل و قدرت نظامی عظیم آن تمام شد؛ به این کشور نه فقط برای نابودی غزه و گسترش عملیاتش در کرانه باختری، بلکه برای خنثیسازی محور مقاومت شامل حزبالله، حوثیها و ایران بهانهای داد. به گفته ییتزاک بریک، سرتیپ بازنشسته ارتش اسرائیل، شاخه نظامی حماس در غزه به سطح پیش از جنگ خود بازگشته و حتی جنگجویان بیشتری نسبت به تلفاتش از اسرائیل جذب کرده است. به گفته او همین که حماس در این جنگ هنوز زنده مانده، یعنی «پیروز شده است». با این حال، هر چقدر هم که حماس تلاش کرده باشد این جنگ را به عنوان پیروزی جلوه دهد، نمیتوان نسلکشی را به عنوان پیروزی یک ملت توصیف کرد، حتی اگر جلب توجه جهانی به رنج او را بیشتر کرده باشد.
کشتار ۷ اکتبر، البته، توهمی را برملا کرد: این تصور که اسرائیل میتواند برای همیشه فلسطینیها را در وضعیت فرودست نگاه دارد بدون آنکه با واکنشی روبهرو شود – توهمی که در قلب «فرآیند صلح» بیپایان قرار داشت. «رابرت مالی» و «حسین آقا» – مشاوران سابق ایالات متحده و فلسطینیها در کتاب تاملبرانگیز خود با عنوان فردا دیروز است، جنگ غزه را «انتقام سهمگین گذشته از آینده» میخوانند. آنها مینویسند بازگشت گذشته «سیلی سختی بود به امیدهایی که بسیاری برای آینده داشتند» – از جمله خودشان. اما مسئله این نیست که چرا اوضاع اینگونه شد، بلکه این است که چرا اینهمه مدت، اینهمه آدم گمان کردند ممکن است اوضاع به گونهای دیگر پیش برود. با نادیده گرفتن زخمهای ۱۹۴۸ و تمرکز بر مسئله مرزهای ۱۹۶۷، دیپلماتها کوشیدند رهبران فلسطینی و اسرائیلی را فقط وادار به بر زبان آوردن کلمات خاص و جادویی مورد نظرشان کنند و سپس، بر پایه گفتن یا نگفتن آن کلمات، آنها را تحسین یا طرد کردند. فضیلتهای فرآیند صلح و لزوم راهحل دوکشوری بر اساس مرزهای ۱۹۶۷، به همان شیوهای تبلیغ شد که پس از ۱۹۸۹، فضیلتها و قطعیت دموکراسی لیبرال تبلیغ میشد؛ هیچ بدیلی بر این دگم «پایان تاریخ»، متصور نبود. در این میان، کسانی که از گفتن آن کلمات جادویی امتناع میکردند – از اسلامگرایان فلسطینی گرفته تا شهرکنشینان راستگرا و یهودیان مذهبی – خود را برای آیندهای متفاوت آماده میکردند، آیندهای شبیه به “دیروز”.
برای یهودیان اسرائیلی، حمله حماس نه فقط شوکهکننده، بلکه غیرقابلدرک بود – بازگشتی به خشونتهای فرقهای دوران قیمومت بریتانیا. اما همانطور که والتر بنیامین نوشته، «شگفتی ما از این است که بروز این وقایع “هنوز” ممکناست؛ البته این نشان هشیاری و بیداری نیست – مگر اینکه ما را به دانشی هدایت کند که دیدگاهمان نسبت به تاریخ را تصحیح نماید.» اغلب یهودیان اسرائیلی، به جای بازنگری در نگاهشان به تاریخ، به درکی سنتی میتنی بر سرنوشت محتوم، حمله را به عنوان یک پوگروم (قتلعام یهودیان) و تکرار آزارهایی که نیاکانشان در اروپا متحمل شده بودند، تفسیر کردند. بنابراین، در گام بعدی – یعنی انسانزدایی از فلسطینیهای غزه – کارشان آسان می شد، چون ادامه همان نژادپرستی ضدعرب بود که از کودکی در آنان نهادینه شده است. کمدین اسرائیلی، «گیل کوپاتز» در پستی نوشت: «اگر به غزهایها غذا بدهی، آخر سر خودت را میخورند. این نسلکشی نیست، آفتکشی است.» بر اساس نظرسنجی دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا، بیش از ۸۰٪ یهودیان اسرائیلی اکنون از اخراج غزهایها حمایت میکنند. همدردی با فلسطینیها تابو شده، مگر در میان اقلیتی از فعالان رادیکال. وقتی ایمن عوده، عضو فلسطینی کنست، در توییتی از تبادل اسرا استقبال کرد، او را به دلیل «برابر دانستن سرنوشت فلسطینیان زندانی با گروگانهای یهودی» محکوم کردند: یکی از همکارانش گفت: “بودن تو در کنست، مایه آلودگی آن است.”
گرایش فزاینده سیاست اسرائیل به سمت استبداد – که از مدتها پیش از ۷ اکتبر آغاز شده بود – وحشتناک است، اما تعجبآور نیست. آنچه تعجبآور است، یا دستکم قابلتوجه، بیتفاوتی سیاستگذاران غربی نسبت به جنگ است. آنها همچنان به این توهم چسبیدهاند که یک راهحل دوکشوری میتواند این مناقشه را حل کند – و اینکه میتوان یک رهبر اسرائیلی را قانع کرد که به ایجاد دولت فلسطینی رضایت دهد. «مالی» و «آقا» مینویسند: «جنگ غزه میتوانست فرصتی برای شفافیت، صداقت و دروننگری باشد، چون همان زمانی بود که همه چیز از کنترل خارج شد.» اما در عوض، «جهان پس از ۷ اکتبر بر دروغها بنا شد» – و دروغهای آمریکا از همه عجیبتر بود، چون اساساً ضرورتی نداشتند. مهمترینشان این بود که ایالات متحده ادعا میکرد نهایت تلاش خود را برای حفاظت از مردم غزه در برابر سلاحهایی که خودش به اسرائیل میفرستاد، به کار میبرد.
در بسیاری از نقاط خاورمیانه، با رفتن بایدن – یا همان بایدن/اوباما – احساس آسودگی بیشتر از احساس یأس بود… آنچه رهبران عرب از آن خشمگین بودند، نه فقط بیعملی آمریکا، بلکه خودپسندی اخلاقی آن بود، همدردیهای بیپشتوانهاش، و باورهایی که شهامت همراهی با آنها را نداشت. اگر قرار نیست کاری برای فلسطینیها بکنی، دستکم وانمود نکن که برایشان دل میسوزانی. دستکم در دوره ترامپ، آنها میدانستند با چه کسی طرفاند و بخشی از آنچه دریافت کردند، برایشان خوشایند بود: ترامپ تحریمها علیه سوریه را برداشت، به طور مستقیم با حماس مذاکره کرد، و حتی به لغو برخی تحریمها علیه ایران هم اندیشید. وقتی گفت اسرائیل و ایران «آنقدر طولانی و سخت با هم جنگیدهاند که دیگر نمیدانند دارند چه غلطی میکنند»، حقیقت تلخی را بر زبان آورد که در منطقه با استقبال روبهرو شد. «واقعیت این است که چون ترامپ احساس دِینی به نخبگان سنتی سیاست خارجی ندارد، دیدگاهش توسط تارهای عنکبوت فکری که ذهن دولتهای دموکرات و جمهوریخواه را فراگرفته، مسموم نشده است»، مالی در گفتوگویی گفت: “اما او این باورهای کهنه را نه با تفکری نو، بلکه با غریزههای شخصی و دمدمی مزاجی جایگزین کرده است.”
مالی و آقا استدلال میکنند که برای اینکه مذاکرات میان یهودیان اسرائیلی و اعراب فلسطینی مؤثر واقع شود، باید گروههای قدرتمندی را در بر بگیرد که “احساس میکنند طرح صلح، با باورهای بنیادینشان در تضاد” است. یعنی همان افراطیون از هر دو اردوگاه، از اسلامگرایان فلسطینی گرفته تا شهرکنشینان یهودی و یهودیان ارتدکس. آنها معتقدند شاید از دل گفتوگویی آزادتر و بدون افق روشن یک «راهحل»، ممکنی بیرون آید. این گروهها، مینویسند، شاید بتوانند راهی برای همزیستی در یک سرزمین بیابند، بدون اینکه از آرمانهای کلان خود دست بکشند – درست همانطور که کاتولیکها و پروتستانها در ایرلند شمالی پس از توافق «جمعه نیک» به آن دست یافتند.
چه چیزی لازم است تا چنین مذاکراتی شکل بگیرد؟ اسرائیلیها که اکنون بیش از هر زمان دیگر منزویتر اما قدرتمندتر هستند، تمایلی به آغاز چنین گفتگوهایی ندارند. همانطور که «مایکل سفارد»، وکیل حقوق بشر، اخیراً در روزنامه هاآرتص نوشت، یهودیان اسرائیلی از زمان جنگ با ایران در نوعی «خماری بعد از موفقیت نظامی» بهسر میبرند؛ گویی با شعارهای پرطمطراق و توهم قدرت، می خواهند از واقعیت فاصله بگیرند. در چنین فضایی، پایان دادن به رنج مردم غزه یا ایجاد کشوری برای فلسطینیها، دورترین دغدغه ذهنی آنهاست.
اسرائیلیها اصرار دارند که پس از واقعه ۷ اکتبر دیگر هرگز نمیتوانند به فلسطینیها اعتماد کنند، در حالی که فلسطینیها دلایل بیشتری برای بیاعتمادی دارند؛ از نسلکشی که بر غزه تحمیل شده گرفته تا برنامه خشونتبار و فزاینده برای اشغال همیشگی کرانه باختری، که در جریان آن دهها هزار فلسطینی از خانههای خود رانده شدهاند تا بزرگترین موج آوارگی که از سال ۱۹۶۷ تاکنون در آن منطقه رقم زده شده است.
حتی اگر اسرائیلیها و فلسطینیها تصمیم به نشستن پای میز مذاکره بگیرند، چه کسی میانجی خواهد بود؟ عدم تقارن میان دو طرف، بهشدت به نفع اسرائیل است و ایالات متحده نیز همواره نقش مدافع آن را در مذاکرات ایفا کرده است. «رابرت مالی» و «حسین آقا» بهخوبی این موضوع را میدانند. نتیجهگیری کتاب تلخ و بیپرده آنها، گاهی به شکل آیندهای تلخ پیش روست: چه چیزی – و چه کسی – میتواند این دو طرف را پس از نسلکشی در غزه وادار به گفتگو کند؟ و حتی اگر چنین گفتگویی صورت گیرد، نتیجه آن چه خواهد بود؟
چنین پیشنهادی، در بهترین حالت، «نابهنگام» به نظر میرسد. با این حال، میدان در حال جابهجایی است و توازن قوا نیز ممکن است تغییر کند. رژیم اشغال، آپارتاید، پاکسازی قومی و اکنون نسلکشی، سرمایه اخلاقی اسرائیل را بهشدت کاهش داده است؛ و نه تنها مخالفتها افزایش یافتهاند، بلکه نسلی جدید از فعالان و سیاستمداران پیشرو جرات ابراز صریح این مخالفتها را پیدا می کنند.
با این حال، تصور فروپاشی نظام آپارتاید اسرائیل یا به چالش کشیدهشدن جدی سلطه آن، همچنان بسیار دشوار است. در جهانی که اقتدارگرایی و ملتگرایی افراطی در حال رشد است و حاکمیت قانون (و اخلاق) تقریباً فروپاشیده، دولت بیرحم و بیمروت نتانیاهو بیشتر به یک پیشآهنگ میماند تا یک بازیگر حاشیهای تاریخ.
[۱] آمریکا را بار دیگر بزرگ سازیم
[۲] چشمانداز ایران: البته بازدارندگی اسرائیل هم شکست خورد و تقاضای آتشبس کرد.

آدام شاتز سردبیر بخش آمریکا در London Review of Books (LRB) است. او نویسنده کتابهایی مانند «نویسندگان و مبلغین: جستارهایی درباره تخیل رادیکال» ـ که شامل مقالاتی از همین نشریه است و «کلینیک شورشگر: زندگیهای انقلابی فرانتس فانون» است. شاتز در LRB درباره موضوعاتی همچون جنگ در غزه، فانون، جنگ فرانسه در الجزایر، زندانسازی انبوه در آمریکا و نظریات دلوز و گتاری نوشتههایی را منتشر کرده است. پادکست او در LRB با عنوان «شرایط انسانی» به بررسی اندیشه انقلابی در قرن بیستم میپردازد و در قالب گفتوگوهایی با چهرههایی چون جودیت باتلر، پانکج میشرا و برنت هایز ادواردز ارائه میشود.


