(ضمیمه اول مربوط به مقاله در حاشیه «نقد به مجاهدین بنیانگذار؛ شاخهای از ملی مذهبی»)
دکتر سید محمد مهدی جعفری
در مردادماه سال ۱۳۵۲ من در شرکت سهامی انتشار بودم و نامه گلهآمیزی برای دکتر شریعتی نوشته بودم. ایشان از حسینیه ارشاد به من در شرکت سهامی انتشار تلفن کرد که بیا ببینم چی شده. من به حسینیه ارشاد رفتم و ایشان سخنرانی حج را که بهصورت نوشته درآمده بود ویراستاری میکرد. تا اینکه ساعت از ۱۲ شب گذشت و مرا به خانه اش دعوت کرد و در بین راه هم صحبت میکردیم. خانه اصلیشان در مشهد بود ولی بالاتر از حسینیه ارشاد در همان خیابان ساختمانی بود متعلق به یکی از اعضای هئیت مدیره حسینیه ارشاد که هنوز ساختمان تمام نشده بود اما یک اتاق را در گذاشته و کامل کرده بودند و او آنجا زندگی میکرد. در بین راه ایشان سه یا چهار ساندویچ و دو باکس سیگار گرفت. گفتم برای چیست؟ گفت ممکن است سه چهار روز بیرون نیایم بنابراین ساندویچها غذایم هست و سیگار برای کشیدن. یادم نیست طبقه دوم یا سوم بود. بعد که وارد اتاق شده مستقر شدیم، گفت من فکر میکنم امسال یعنی از اول مهر ساواک اجازه باز شدن حسینیه ارشاد را ندهد و سخنرانیها ادامه پیدا نکند. در آن سال حسینیه ارشاد مثل سال تحصیلی دانشگاهها از مهر شروع میشد. گفت گرچه اجازه نمیدهند ولی من صحبتهایم را کردم و اکثر صحبتها از نوار پیاده شده و فقط دوست دارم یک ویراستاری خوبی روی آن بشود. اگر میتوانی اینها را ببر و به صورت ادبی ویراستاری بکن. گفتم وقت ندارم که همه نوشتهها را ببرم ولی از آنجا کار من ترجمه کتابهای امام علی(ع) است سخنرانیهایی را که درباره علی کردهاید میبرم.
۱۱ الی ۱۲ سخنرانی بود که آنها را به من داد. همینطور که نشسته بودیم و صحبت میکردیم گفت دلم میخواهد نظر مجاهدین را در مورد خودم بشنوم. گفتم مجاهدین حسینیه ارشاد را تحریم کرده بودند. البته آقای سعید شاهسوندی در مصاحبههایی که با چشم انداز ایران انجام داده گفت ما تحریم نکرده بودیم ولی عملاً این طور شده بود. به خود من گفته بودند که حسینیه در شمال شهر قرار داشته و لوسترهای قیمتی هم در آن نصب شده و دکتر شریعتی تقریباً آنجا لالایی میکند. این را من از برخی افراد سازمان شنیده بودم ولی وقتی مجاهدین در سال ۵۰ به زندان افتادند دیدند بسیاری از افرادی که اکنون در زندان هستند از کسانی هستند که مرتب به حسینیه ارشاد میآمدند و تحت تأثیر صحبتهای دکتر شریعتی بودند. من این مطلب را از مرحوم بسته نگار شنیدهام بنابراین از زندان پیغام فرستادند که در مورد شریعتی اشتباه میکردیم و الان رفتن به آنجا لازم است.
به هر حال وقتی که من این صحبت را با دکتر شریعتی کردم آهی کشید و گفت جعفری به خدا قسم من در این مدت تبلیغ مسلحانه میکردم من از او پرسیدم تبلیغ مسلحانه چیست؟ او گفت در شرایطی که یک گروه چریکی فعالیت میکنند و رژیم هم علیه آنها تبلیغاتی میکند و آنها هم نیز نمیتوانند خودشان را بشناسانند، من طوری میکردم که درواقع تبلیغی برای آنها باشد اگر چه خودم به این جریان نرسیدم. نگفت که قبول ندارم ولی تقریباً به آن نرسیدم که اکنون کار چریکی بکنم.
به نظر من شاهد این گفته دکتر شریعتی و تأیید گفتهاش سخنرانی پس از شهادت بود که بعد از شهادت بنیانگذاران در ۴ مرداد ۵۱ که در مسجد جامع نارمک انجام داد. که جوانها بعد از شنیدن صحبتهای دکتر لبیک گفتند که دکتر صحبتهایت را شنیدیم.
دکتر از آن شب برایم تعریف میکرد که وقتی من آن جمله معروف را گفتم «آنها که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندهاند باید کاری زینبی بکنند و گرنه یزیدیاند» گفت نمیدانم چطور شد که همزمان برق مسجد جامع نارمک قطع شد و بعداً فهمیدیم که یک نفر پریده بالا فیوز برق را کشیده چرا که میدانسته مأمورین که مسجد را محاصره کردهاند وارد مسجد خواهند شد تا دکتر را دستگیر کنند.
دکتر گفت میخواستند تاریک شده و من شناخته نشوم و بتوانم رها شوم. از مسجد بیرون آمده و مرا درون ماشینی بردند ولی اینقدر ترافیک زیاد بود و ماشینها جلو مسجد نزدیک به هم بودند که ماشین نمیتوانست حرکت کند. دیدم یک افسری به پشت ماشین میزند که زودتر بروید چرا ایستادید؟ فهمیدم که این افسر مرا شناخته و برای این که افسران دیگر یا مأموران ساواک بیایند و مرا بگیرند، به راننده دستور میدهد که برو.





